آزادی عاریهای*
Fri 13 03 2026
رضا جاسکی
یک
هماکنون مردم میهن ما روزهای سختی را از سر میگذرانند. غرش هواپیماها، پهپادها، و موشکها لحظهای آرامش برای مردم باقی نگذاشته است. در زیر گرد و غبار بمبها، رتوریک مضحک همه طرفهای درگیر به شدت ادامه دارد و هیچ چشماندازی برای پایان جنگ در افق دیده نمیشود. همانطور که انتظار میرفت، جمهوری اسلامی که از مدتها پیش در گوشهی رینگ گیر کرده بود، بر سیاست شکستخورده خود پای فشرد و با تحلیلهای غلط با پای خود مردم را به سوی قتلگاه روانه کرد. نیروهای صلحطلب نیز صدایشان خاموشتر از همیشه است و نتوانستهاند در مقایسه با فجایعی که هر روز با شدت تمام در جریان است صدای اعتراض خود را بلند کند. نهادهای حاکم در ایران، اگرچه در گرداب مقابله با ارتشهای متخاصم و نیز نبردهای داخلی برای تعیین جانشینی خامنهای افتادهاند اما همچنان بر طبل جنگ میکوبند، و رهبری آمریکا تحت ریاستجمهوری ترامپ، و دولت اسرائیل نیز هر روز بر مطالبات خود میافزایند. اکثر آگاهان بر سر این موضوع توافق دارند که مواضع اسرائیل در مورد جنگ با ایران روشن است، اما اهداف ایالاتمتحده در جنگ هر روز در حال تغییر است. در این میان، رهبران کشورهای غربی به جز معدودی، از جمله اسپانیا و نروژ، یا از حمله به ایران حمایت کرده و یا سکوت اختیار نمودهاند. آیا در چنین شرایطی، نیروهای چپگرا فقط باید به شکست خود اعتراف کرده و سکوت اختیار کنند؟ این نوشته بر این نکته پای میفشارد که میتوان تحت شعار «جنگ را متوقف کنید» متحد شد.
هدف این نوشته تأکید بر دو نکته است. اول، این امکان وجود دارد که روشنفکران، متخصصان، نیروهای سیاسی تا مدتها نظرات متفاوتی در مورد علل و شرایط شروع یک جنگ ویژه، در زمان و مکان معینی داشته باشند، چنانکه امروز در مورد علل جنگ حاضر و ریشههای اصلی آن اختلافنظر دارند. مسلماً نیروهای سیاسی بر اساس درک خود از علل جنگ و پیامدهای آن واکنش نشان میدهند. این واکنشها میتواند نیروهای سیاسی مخالف جنگ را در گروههای متفاوتی قرار دهد. اما ماهیت جنگ، یعنی آنچه که در طول تاریخ با وجود برداشتهای متفاوت، کموبیش ثابت مانده و به آن ویژگی، عنوان جنگ را میدهد، خشونت زیاد، نفرت و دشمنی، تلفات وسیع انسانی، تخریب زیرساختها، مشکلات سیاسی و اجتماعی، نابودی منابع اقتصادی... است. بر این عوامل بایستی ویژگیهای جنگ ترکیبی را نیز افزود. مبارزه برای پایان دادن و یا جلوگیری از جنگهای دولتی قبل از هر چیز بر پایهی ماهیت جنگ و نه علل جنگ قرار دارد. بنابراین، گروههای مختلف سیاسی با داشتن نظرات متفاوت در مورد علل جنگ و راهبردهای متنوع، باز هم میتوانند در مورد مخالفت با جنگ دست به همکاری بزنند. قطعاً میتوان در مورد ایجاد یک صلح پایدار اختلاف داشت و هر گروهی لزوماً به تبلیغ نظرات خود در این مورد میپردازد، با این حال میتوان در مورد یک خواستهی عام همگانی به همکاری پرداخت.
دوم، در زمان مرگ و زندگی، و در جنگ حاضر، میتوان فقط نه به جنگ گفت. مسلماً صلح پایدار نیاز به همکاری بلندمدت نیروهای دموکراتیک دارد. اما برای متوقف کردن جنگ و جلوگیری از کشتار مردم، نیروهای بسیار متفاوت مخالف جنگ، بدون داشتن برنامهی مشترک برای ساختار حکومت در آینده، میتوانند بهعنوان «متفق» حول یک مسئلهی بسیار مهم به یک توافق کوتاهمدت برسند. اتحاد شوروی و ایالات متحده در زمان جنگ تصمیم به اتحاد موقتی در مورد یک مسئله گرفتند. جنبشهای ضدجنگ پس از جنگ دوم جهانی با وجود دیدگاههای بسیار متفاوت، در مورد پایان دادن به جنگ و یا توقف جنگ به توافق رسیدند. لازمهی موفقیت در چنین عملی همکاری گستردهی نیروهای صلح در عرصههای محلی، ملی و بینالمللی است. این به معنی جلب حمایت همهی نیروها، اعم از چپ و راست و میانه، در مبارزه برای متوقف کردن و یا پایان دادن به درگیریهای کنونی از طریق تأثیر بر افکار عمومی و از آن طریق همه دولتهای ذینفع است. این به معنی آن است که در روابط بینالمللی همیشه عدالت حرف آخر را نمیزند و در شرایط اضطراری باید به دنبال سازشهای منصفانه با توجه به توازن نیروها و هزینههای آن بود.... مسلماً وظیفهى سوسیالیستها دفاع از یک صلح پایدار و مبارزه با سیستم سرمایهداری است اما برای خاموش کردن حریقهای گوناگونی که هر روز در منطقه خاورميانه شعلهور میشوند راه دیگری متصور نیست. حضور هرچه بیشتر نیروهای افراطی دستراستی در کشورهای مختلف، تقویت جنبش ضدجنگ را بیش از پیش ضروری میسازد.
در این میان متاسفانه باید پذیرفت که همهی نیروهای چپگرا و یا لیبرال در جبههی ضدجنگ قرار ندارند. این نکتهای است که برخی از طرفداران «خط سوم»، با شعار «نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی» گاه در مورد آن، دچار خطا میشوند. در این نوشته به جای بررسی نظرات اپوزیسیون سنتی جمهوری اسلامی در خارج نگاهی به اختلافنظر و استدلالهای سیاستمداران نسل دوم مهاجرین ایرانی در کشور سوئد در برخورد با جنگ حاضر انداخته میشود تا از این راه نشان داده شود که جنگ چگونه موجب انشقاق در صفوف نیروهایی که خود را چپگرا و یا سوسیاللیبرال میدانند، شده است.
دو
نسل دوم مهاجرین ایرانی در زندگی سیاسی سوئد به نسبت تعداد جمعیت خود در این کشور(در حدود ۱۵۰ هزار نفر) حضور پررنگی دارد. در عرض یک دهه گذشته افرادی چون نوشی دادگستر (رهبر کنونی حزب چپ)، علی اثباتی (حزب چپ)، دانیل ریاضت(عضو سابق حزب چپ)، امینه کاکاباوه (عضو سابق حزب چپ)، اردلان شکرآبی (از رهبران برجسته سوسیالدموکراتهای سوئد)، خشایار فرمانبر(نماینده حزب سوسیالدموکرات در پارلمان)، لاون رادر (مادر کرد ایران، پدر کرد عراق- از مسئولین بلندپایه حزب سوسیال دموکرات)، پیام مولا (سردبیر نشریه استراتژیک سوسیالدموکراتها به نام تیدن)، آزاده رجحان (نماینده حزب سوسیالدموکرات در پارلمان) رومینا پورمختاری (جوانترین وزیر سوئد از حزب لیبرالها )، علیرضا آخوندی(نماینده حزب مرکز در پارلمان)، پریسا لیلی استراند(وزیر فرهنگ کنونی از حزب مودرات)، حنیف بالی(نماینده سابق در پارلمان، چهرهای بسیار جنجالی از حزب مودرات) و از حزب دموکراتهای سوئد میتوان از رشید فریور و نیما غلامعلیپور میتوان نام برد، که در فضای سیاسی سوئد فعال بودهاند. لازم به تذکر است که این لیست کوتاهی از سیاستمداران ایرانیتبار در سوئد است و قصد این قلم تاکید بر حضور فعال دیاسپورای ایرانی در عرصهی سیاسی سوئد است و نه ارائه لیست کامل فعالین سیاسی ایرانیتبار در این کشور. بسیاری از این افراد در رابطه با حوادث اخیر اظهار نظر کردهاند. اعضای یادشده در بالا از حزب چپ، از رهبر گرفته تا اعضای سابق آن در مورد جنگ اخیر، حکومت جمهوری اسلامی و نیز بازگشت سلطنت موضع یکسانی دارند. آنها جمهوری اسلامی را به عنوان یک حکومت استبدادی محکوم کرده و از مبارزات مردم بر علیه آن حمایت میکنند. آنان عموماً حملهی آمریکا و اسرائیل به ایران را از نظر حقوق بینالملل نادرست دانسته و از رضا پهلوی حمایت نمیکنند. اما بسیاری از سیاستمداران ایرانیتبار از سوسیالدموکرات تا محافظهکار ضدمهاجر، از رضا پهلوی و حمله آمریکا-اسرائیل یا به طور آشکار یا در سکوت حمایت میکنند. به چند نمونه میتوان اشاره کرد.
یکی از مهمترین نمایندگان ایرانیتبار سوسیالدموکرات، اردلان شکرآبی است، وزیر با سابقهای که ده سال پیش از جواد ظریف در نهایت خرسندی در استکهلم استقبال کرد، اما امروز حامی رضا پهلوی و حملهی آمریکا به ایران است. اما حمایت او از رضا پهلوی نه تنها سابقه طولانی ندارد، بلکه برعکس از مخالفان سرسخت وی بود. به عنوان نمونه، در سال ۲۰۱۲ در تظاهراتی که برای دفاع از زندانیان سیاسی در استکهلم برگزار شد، برخی از طرفداران رضا پهلوی با عکس او در تظاهرات شرکت کردند. مسئولان تظاهرات از این افراد خواستند که عکسهای مزبور را پایین بیاورند، اما طرفداران پهلوی حاضر به انجام چنین کاری نشدند. در این میان اردلان شکرابی و مهرداد درویشپور که برای سخنرانی از سوی مسئولان تظاهرات دعوت شده بودند، از انجام سخنرانی سرباز زده و تظاهرات را ترک کردند. در نهایت تظاهرات مزبور متشنج شد. پس از ۱۳ سال، مهرداد درویشپور همچنان بر مواضع خود در عدم حمایت از رضا پهلوی باقی مانده اما اردلان شکرآبی، مواضع جدیدی را انتخاب کرده است. شکرآبی چندی قبل، پس از استقبال از رهبری پهلوی در خارج و سپس در داخل ، در نظرات خود تجدیدنظر کرده است. او در بحثی که با علی اثباتی، نماینده حزب چپ در این مورد داشت، نظر اثباتی در مورد حمله آمریکا و اسرائیل و عدم مطابقت حمله مزبور با حقوق بینالملل را رد کرد و گفت هنگام بحث در مورد عدم انطباق حمله با حقوق بینالملل باید «حمایت بشردوستانه» را نیز در نظر گرفت. جمهوری اسلامی بین «سی تا چهلهزار نفر از معترضان را در عرض دو شب کشته است». به عبارت دیگر تجاوز روسیه به اوکراین به معنی نقض قوانین بینالملل است، اما حمله به ایران چنین نیست. البته، شکرآبی فراموش میکند که حزب چپ مخالف مداخلهی نظامی بدون موافقت سازمان ملل است مثلا آنها به مداخلهی نظامی ائتلاف آمریکا در کویت بر علیه عراق صدامحسین از نظر حقوق بینالملل ایرادی وارد نمیدانند زیرا آن را یک اقدام نظامی تحت نظر سازمان ملل در انطباق با حقوق بینالمللی تلقی میکنند.
زمانی که جورج بوش (پسر) بدون حمایت سازمان ملل به عراق حمله کرد، بر خلاف رفتار پدرش عمل نمود. با این حال، بوش مدت طولانی را صرف توضیح مواضع خود (هر چند با تکیه بر شواهد دروغین) نمود، اما ترامپ حتی زحمت مراجعه به پارلمان را نیز به خود نداد. با این حال نطق بوش و ترامپ در توجیه جنگ چند محور مشابه داشت. اول، منطق «جنگ پیشدستانه». نباید منتظر ماند تا «امنیت ملی حیاتی آمریکا» به خطر افتد. دوم، «اهریمن سازی» - احتمالا اکثریت قریب به اتفاق افراد، اعم از ایرانی و غیر ایرانی، در مورد ماهیت حکومت صدام حسین و نیز جمهوری اسلامی با بوش و ترامپ توافق داشته و دارند. سوم، «تسلیم» - بوش خطاب به سربازان عراقی گفت، «تسلیم شوید، ما با شما جنگ نداریم». ترامپ نیز از کلمات مشابهی استفاده کرد. چهارم، اعلام «تغییر رژیم». بوش صریحا اعلام کرد هدف سرنگونی صدام است. ترامپ در عوض اعلام کرد، در اثر جنگ «بزرگترین فرصت برای آزادی» فراهم میشود. البته، دولت بوش نام عملیات نظامی را «آزادی عراق» گذاشته بود، در حالی که دولت ترامپ برای جلوگیری از هر گونه «اشتباهی» در مورد صدور دموکراسی، عنوان «خشم حماسی» را انتخاب کرده است.
میتوان دلیل اول در مورد «جنگ پیشدستانه» برای حمله به عراق را کنار گذاشت، زیرا امروز دیگر دروغهای دولتهای آمریکا و انگلیس در این مورد، کاملا بر همگان واضح است . در مورد دولت ترامپ نیز با توجه به روایتهای کاملا متفاوتی که سیاستمداران آمریکا تاکنون ارائه دادهاند، تقریبا هیچکس به حرف آنها باور ندارد. با این حال لازم است تذکر داده شود، که در زمان بوش بیش از ۷۰ درصد مردم آمریکا موافق جنگ بودند، در حالی که در مورد جنگ اخیر فقط ۲۱ درصد از مردم آمریکا از جنگ با ایران حمایت میکنند (گفتگوی تاکر کارلسون با مایک هاکابی سفیر آمریکا در اسرائیل).
حال، در دنیای امروز که هر دروغی بلندتر گفته شود، به حقیقت «نزدیکتر» است، در زمانی که رژیمی چون جمهوری اسلامی با خیال راحت میتواند از کشته مردمان خود پشته بسازد، چه باید کرد؟ آیا راهی به جز مراجعه به داوران بینالمللی وجود دارد؟ این به معنی آن نیست که رای این نهادها کاملا درست خواهد بود، که در مواردی نبوده، مانند قطعنامه ۱۹۷۳ شورای امنیت در مورد لیبی در سال ۲۰۱۱. اما آیا به جز رجوع به نهادهای بینالمللی راه دیگری وجود دارد؟ رجوع به سازمان ملل با وجود همهی کاستیهای آن، تنها اهرمی است که میتوان از آن طریق نوعی مشروعیت برای یک مداخله نظامی ایجاد کرد. ممکن است گفته شود، چین و روسیه مانع تصویب چنین مداخلهای میشدند، ولی در این مورد خاص، اگر در صورت محال، ایالات متحده و اسرائیل به مجامع بینالمللی برای حمله به ایران مراجعه میکردند، نه فقط چین و روسیه بلکه بسیاری از کشورهای دیگر نیز به مخالفت با مداخلهی نظامی برمیخاستند. مسلماً باید از ایران به خاطر جنایاتی که در حق مردم خود روا داشته به همه نهادهای بینالمللی شکایت میشد، و این وظیفهی افرادی چون شیرین عبادی بود که به جای نامه نوشتن به ترامپ، از نهادهای بینالمللی درخواست فشار و تنبیهات بیشتری نسبت به ایران میکردند.
امروز در رابطه با حقوق بینالملل و دفاع از آن صف خاص چپ و راست وجود ندارد. در سوئد، کارل بیلد نخستوزیر سابق و وزیر امور خارجه پیشین سوئد، از رهبران قدیمی حزب بورژایی مودرات ، از غیرقانونی بودن حمله آمریکا سخن گفته است. این گفته او، نه فقط بسیاری از نیروهای راستگرای سوئد بلکه برخی از سوسیالدموکراتهای سوئد ، چون شکرآبی و یا هم حزبی کارل بیلد، حنیف بالی، را نیز به خشم آورده است. برای کارل بیلد مسئله ساده است، اگر او امروز حمله آمریکا را محکوم نکند، فردا چگونه میتواند در صورت حمله احتمالی آمریکا به گرینلند، آن را محکوم نماید؟
سه
من، برحسب اتفاق، در سال ۲۰۲۲ در نمایشگاه کتاب یوتهبوری به سخنرانی رومینا پورمختاری برای معرفی کتاب خود «چیکن ناگت نسیه» گوش دادم. نام او آشنا نبود و فقط از روی کنجکاوی پای سخنرانی او نشستم. آنچه که بر من به عنوان شنونده تاثیر گذاشت، قدرت سخنوری و اعتمادبهنفس پورمختاری بیستوپنج ساله بود که برای شنوندگانش که اکثریت آنها بیش از دو برابر او سن داشتند، از تجربه زندگی خود گفت و توانست با مهارت آنها را مجذوب سخنانش کند. بیست و پنج سالهای که نوشتن را با کتابی در مورد زندگیاش آغاز کرده بود. کتاب کوتاه پورمختاری (۱۰۱ صفحه) راه رسیدن او به اندیشههای لیبرال را نشان میدهد. پورمختاری با کنجکاوی به بررسی تضاد شدید میان زندگی آزادانه خود در سوئد و زندگی سخت زنان ایران - به خاطر قوانین تحقیرآمیزی که نسبت به آنها روا میشود- میپردازد؛ او عنوان میکند که مشاهده این تضاد هسته اصلی ایمان آوردنش به لیبرالیسم را تشکیل میدهد. وی در مصاحبهای گفته بود که در سیزده سالگی، پس از یک سفر تابستانی به ایران در سال ۲۰۰۹ و مشاهده جنبش سبز، علاقهی وافری به سیاست پیدا میکند.
بنا بر روایت پورمختاری، پدرش در جوانی در انقلاب ۵۷ با افکار سوسیالیستی شرکت میکند اما بزودی شاهد شکست آرمانهای خود میشود، و در نهایت مجبور به فرار از کشور میگردد. او از شکست پدر که خواهان عدالت اجتماعی بود، به این نتیجه میرسد که رهایی راستین فقط از طریق گسترش هرچه بیشتر آزادیهای فردی ممکن است. از این رو درست در نقطهى مقابل ایدههای پدر قرار میگیرد. وی از بحثهای طولانی با پدر یاد میکند که بسیار آموزنده و دلنشین، اما بدون توافقنظری بود. از نظر او برابری اجتماعی توهمی است که اولین «قربانی» آن آزادیهای فردی است. برای آزادی باید بهای زیادی داد و نباید آن را به «نسیه» خرید. در نتیجه او که زمانی فکر میکرد در جبههی چپ قرار دارد به نولیبرالیسم میرسد. در حالت عادی، تجربهی زندگی شخصی وی هر فرد دیگری را به عدالت اجتماعی نزدیک میکرد، اما پورمختاری راه دیگری برمیگزیند. مثلا، عنوان کتاب وی، نه از تراوشات فکر و تمایلات سیاسی او یعنی گرانبها بودن آزادیهای فردی- در معنایی که او ترسیم میکند و آن را در تضاد با آزادیهای اجتماعی قرار میدهد- و این که نباید آزادی را به نسیه خرید بلکه از یک تجربه مادی کودکیاش گرفته شده است. نام کتاب از رستورانی در نزدیکی محل زندگی آنها گرفته شده که در آن مشتریان میتوانستند چیکن ناگت را به طور نسیه بخرند. مهاجران از جمله خانواده او در پایان ماه که آه در بساط نداشتند، میتوانستند برای بچههای خود چیکن ناگت را به شکل مساعده بخرند و بعد از گرفتن حقوق، قرض خود را پرداخت نمایند. این موضوع که خانوادهای - با وجود کار کردن- توانایی خرید چیگن ناگت برای فرزند خود را نداشت، او را نه به برابریهای اجتماعی بلکه نابرابریهای اجتماعی میکشاند، خود کمی جای تأمل دارد.
در هر حال، پورمختاری همچون شکرآبی تا چندی قبل طرفدار جنبش «زن-زندگی-آزادی» بود، ولی امروز طرفدار رضا پهلوی است (اگندا، ۲۰۲۶). از نظر پورمختاری باید برای آزادی بهای سنگینی پرداخت. اما چگونه میتوان از جنگی که خاک ایران را به توبره میکشد و همه طرفین این جنگ، از اسرائیل و آمریکا گرفته تا جمهوری اسلامی دستشان به خون آغشته است دفاع کرد؟ این را میتوان با یک ویژگی شخصی [۱] و یک دلیل عمومی که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد، توضیح داد.
پورمختاری همچون بسیاری دیگر به هنگام مرگ خامنهای اظهار خوشحالی کرد اما همچنین افزود: «معادل ایرانی هیتلر مرده است...امیدوارم مرگ او بتواند تسلی خاطر صدها هزار مادر، پدر، همسر، فرزند و خواهر و برادر داغدار مردمی باشد که در معرض ترور، شکنجه و اعدامهای او قرار گرفتهاند.» (پورمختاری، ۲۰۲۶) چندی بعد دو تن از همکاران او در طی مقالهای خواهان اصلاحاتی در حقوق بینالملل شدند. از نظر آنان، این حق شامل کشورهای دیکتاتور نمیشود و اصلاح آن ناگزیر است. ایران به خوبی «ضرورت این اصلاح» را نشان میدهد. در مقاله ارجاعاتی از جمله به تاریخ آلمان میشود. (فورسل-مالم، ۲۰۲۶). در این روایت، ایران «یک کشور فاشیستی است» و «حداقل بین سیهزار تا چهلهزار از مردم ایران در عرض دو شب توسط جمهوری اسلامی کشته شده است» بنابراین حمله به آن برای آزادی کاملا جایز است. «کشورهای دموکرات» میتوانند «برای حمایت از مبارزه مردم» و جلوگیری از «تجاوز به کشورهای دموکراتیک» «از طریق تروریسم» وارد عمل شوند. «بنابراین، حملات هدفمند به رهبری رژیم، از جمله آیتالله، نه تنها از نظر استراتژيک، بلکه از نظر اخلاقی نیز قابل توجیه است» (همان)
پورمختاری گفته بود آزادی بسیار گرانبهاست و نباید آن را نسیه خرید. در زبان فارسی نسیه به معنی به تعویق انداختن خرید کالا است. به عبارت دقیقتر، او زمانی گفته بود زمانی که مردم توانمندی کافی به دست آوردند میتوانند آزادی خود را به دست آورند. اما، امروز موضع دیگری دارد. «آزادی» از طریق حمله نظامی یک کشور بزرگ، در شکلی بدون ضابطه، و نه با تکیه بر تصمیمات سازمان ملل، بلکه بر پایه تصمیم دو کشور متجاوز به حقوق دیگر کشورها، حتی نسیه هم نیست، عاریهای است. کشور قویتر تصمیم به اعطای آزادی میگیرد و اگر موفق شد باید شکرگزار بود. اما حتی در این حالت سادهلوحانه نیز ، زمانی که کشور قدرتمندتر تصمیم گرفت، میتواند آن را پس بگیرد، زیرا قراردادی وجود ندارد و او میتواند «کالای آزادی» را بدون هیچ مانعی از طریق جنگی دیگر پس بگیرد. آیا در این صورت میتوان از آزادی در معنای واقعی کلمه صحبت کرد؟
چرا پورمختاری و بسیاری دیگر لازم میبینند، حقوق بینالملل را باید کنار گذاشت؟ چرا به نمونه هیتلر و فاشیسم برای توجیه حمله نظامی پناه میبرند؟
چهار
قبل از پرداختن به نمونهی آلمان هیتلری لازم است، تاملی در حقوق بینالملل کرد.
حقوق بینالملل یک نظام حقوقی و سیاسی است که تحتلوای مفاهیم جهانشمولی مانند تمدن، حاکمیت و عدالت، وظیفهى جهانیسازی مناسبات سرمایهداری، مدیریت تضادهای طبقاتی، ملی و نژادی، و بازتولید نابرابریهای تاریخی میان قدرتهای مرکز و جوامع پیرامون را بر عهده دارد. بنابراین از یک دیدگاه رادیکال، حقوق بینالملل نه راهحلی برای مشکلات جهانی، بلکه خود بخشی از ساختاری است که نابرابری، استثمار و مداخلات نظامی را در دنیای مدرن ممکن و توجیه میکند. با این حال، حقوق بینالملل نه یک سیستم از پیش تعیینشده بلکه یک «الگوی استدلالی» است. ابزاری است که وظیفهاش مدیریت تضادهای درون سرمایهداری جهانی است. (نتینا تزووالا، ۲۰۲۱) در این رابطه لازم است بر دو نکته پافشاری کرد. اول، حقوق بینالملل عمیقاً با ظهور و گسترش سرمایهداری مرتبط است. دوم، ادعای حقوق بینالملل مبنی بر «آزاد و برابر بودن دولتها یک توهم و یا فقط مشروط به شرایط خاصی است. از این نظر، باید چنین نتیجه گرفت که امروز جهان چنان در سراشیبی سقوط قرار گرفته که سوسیالیستها مجبور هستند از قوانین لیبرالی که هدف آن مدیریت نظام سرمایهداری بوده است، در مقابل کسانی که خود را لیبرال میخوانند ، دفاع کنند.
از نظر تزووالا، حقوق بینالملل در طول تاریخ خود از طریق یک «الگوی استدلالی» بین دو قطب یا منطق متناقض در نوسان بوده است. این دو منطق که او منطق بهبود و منطق زیستشناسی مینامد، ابزارهای اصلی حقوق بینالملل برای مدیریت جهان در راستای منافع سرمایهداری هستند.
منطق بهبود: این منطق بر این پایه استوار است که اگر کشورهای غیر غربی اصلاحات گستردهای در ساختارهای داخلی خود انجام دهند، مثلا نظام حقوقی خود را نوسازی کنند، از مالکیت خصوصی دفاع کنند و بازارهای خود را باز کنند، میتوانند به سطح «تمدن» برسند و از حقوق کامل و برابر در سطح بینالمللی برخوردار شوند. در اینجا منظور از «بهبود» فقط تلاش برای هرچه بیشتر سرمایهدارانهتر کردن جامعه است و نه بهبود اخلاقی و یا انسانی. به عبارت دیگر این منطق تلاش دارد تا همه کشورها شبیه الگوهای غربی شوند. همچنین، این منطق بر این ایده استوار است که تفاوت میان کشورهای غیرغربی قابلتغییر است و باید به مثابه ابزاری برای همگنسازی تلقی شود.
منطق زیستشناسی: این منطق نقطهی مقابل بهبود است و بر این ایده قرار دارد که برخی تفاوتها میان ملتها ذاتی و تغییرناپذیر هستند. بنابراین حتی اگر کشوری اصلاحات اقتصادی انجام دهد به دلایل متفاوت، از جمله عوامل نژادی، مذهبی، یا فرهنگی نمیتواند به اندازه کافی بالغ شود تا شامل حقوق کامل گردد. در نتیجه این منطق ابزاری برای طبقهبندی و حفظ سلسلهمراتب قدرت در جهان است و در نتیجه از آن برای توجیه اشغال نظامی یا سلب برخی از حقوق حاکمیتی استفاده میشود. در گذشته، در دوران استعمار از این منطق به طور گسترده استفاده میشد.
تزووالا معتقد است سرمایهداری از نظر ذاتی هم به همگنسازی برای گسترش تجارت و هم به نابرابری برای استثمار نیروی کار و منابع ارزان نیاز دارد. درست از این جهت است که رتوریک در مورد برابری و یا نابرابری در طول سدههای گذشته تغییر کرده است و همیشه اشکال متفاوتی به خود گرفته و میگیرد؛ اما این دو منطق مانند هویج و چماق چه در گذشته و چه امروز عمل میکنند. ممکن است گفته شود که اکنون دیگر از منطق زیستشناسی استفاده نمیشود. اما این واقعیت ندارد. امروز دین و یا فرهنگ همان نقشی را بازی میکند که در گذشته ژنتیک. مثلا در جنگ بر علیه تروریسم، مسلمانان به ویژه در خاورمیانه موجوداتی تصویر میشوند که به طور «ذاتی» «خشونتطلب» هستند. یا جوامع معینی به دلیل داشتن مذهب مشخصی ظرفیت پذیرش دموکراسی را ندارند. اصطلاح دولت ناکام که برای برخی از کشورهای غیرغربی به کار گرفته میشود، به «خصلتهای قومی» مردمان آن کشورها نسبت داده میشود. این امر فقط مربوط به کشورهای غیراروپایی نیست. در طی بحران اقتصادی و سیاسی در یونان، مردم آن کشور به عنوان مردمی «ذاتاً تنبل»، «مفتخور» ، «فاقد انضباط مالی» به تصویر کشیده شدند تا بتوان از این طریق مجازاتهای لازم را بر علیه آنان به اجرا گذاشت.
حال اگر چنین است چرا باید سوسیالیستها حقوق بینالملل را جدی بگیرند؟ زیرا حقوق بینالملل هم مانند بسیاری از فضاهای دیگر، یک عرصهی مبارزه است. امروز این حقوق در خدمت بقای سرمایهداری است، اما جنبشهای مقاومت میتوانند ساختارهای حقوقی، تضادهای سرمایهداری و دو رویی سیاستمداران بورژوایی را - هنگامی که شب و روز از برابری و حقوق بشر یاد میکنند اما برای حفظ هژمونی و نظم کنونی جهان به شکل وقیحانهای به همه دروغ میگویند - به مردم نشان دهند.
پنج
وقتی که یک رژیم منفور و مستبد و در عین حال گردنکش برای نظم موجود، به راحتی به عنوان یک رژیم فاشیستی به تصویر کشیده میشود؛ در بسیاری موارد این استدلال فقط توجیهی است تا آن کشور از قلمرو کشورهای برابر حذف، و در پوشهی «بربریت» گذاشته شود. از این زمان به بعد «استاندارد تمدن» فعال میگردد. نتیجه آن که کشور مزبور باید توسط نیروهای خارجی «متمدن» شود. مسلماً توجیه حمله به کشوری سرکوبگری چون ایران که هم جان اکثریت قریب به اتفاق مردم را به لب رسانده، هم به همسایگانش لگدپرانی میکند، هم درک درستی از میزان قدرت خود ندارد و در عین حال، برخی از قوانین نظم موجود را به نادیده میگیرد، با توسل به «فاشیسم هیتلری» کار چندان مشکلی نیست. به عبارت دیگر، منظور دفاع از رفتار چنین کشورهایی نیست، بلکه نحوهی تنبیه و میزان مجازات یک کشور «متمرد» است. نشان دادن عملکرد نظم بینالمللی حاکم است.
امروز عدهی زیادی از صاحبنظران سیاسی و نظامی تلاش دارند تا از جنگ با آلمان نازی به عنوان الگویی برای «مداخله رهاییبخش» استفاده کنند. اما این یک تله حقوقی بیش نیست. چرا؟
دولت آلمان یک دولت بزرگ امپریالیستی بود که کشورهای زیادی را اشغال کرد و قصد داشت نظم جهانی را کاملا دگرگون کند. در حالی که کشوری مانند ایران یک کشور پیرامونی است که به ویژه در چند سال اخیر از نظرسیاسی، اقتصادی و نظامی ،ضربههای سنگینی دریافت کرده است. ایران امروز به هیچ وجه قابل مقایسه با کشوری مانند آلمان یک قرن پیش نیست که قدرتش روزبهروز بیشتر میشد. پیشرویهای نظامی آلمان در این دوره و عزم جزم آن کشور و متحدانش برای تغییر شرایط بازی، باعث شد تا آمریکا وارد صحنهی جنگ شود. از جهت دیگر ، موقعیت آلمان به عنوان یکی از پایههای مهم نظم جهان سرمایهداری موجب گشت تا آلمان غربی پس از جنگ و به آتش کشیدن دنیا، با آغوش باز دوباره به عنوان یک قدرت «متمدن» پذیرفته شود. در حالی که عراق- کشوری که با بهانه مبارزه با «فاشیسم منطقه» در سال ۲۰۰۳ مورد حمله قرار گرفت، بهخاطر موقعیت خود در خاورمیانه و «مشکلات فرهنگی و مذهبی» حتی سالها پس از سقوط حکومث بعث، باید تا مدتهای طولانی پشت درهای بسته «تمدن» باقی بماند، علیرغم آن که بینالنهرین گهواره تمدن بشری است و اولین نشانههای تمدن بشری در آن منطقه دیده شده است. بنابراین «جنگ عادلانه علیه فاشیسم» در واقع توجیهکننده حمله نظامی به کشورهای «متمرد» است. هدف اصلی همگنسازی این کشورها با نیازهای سرمایهداری است.
نکته قابلتوجه آن که در یک سده قبل، استدلال «تمدن»، «ترقی» از سوی کشورهای فاشیستی به کار گرفته میشد. زمانی که موسولینی به اتیوپی حمله کرد، اقدام خود را یک ماموریت تمدنساز و «رهاییبخش» معرفی کرد. فاشیسم مظهر «ترقی و آزادی» قلمداد میگشت. در آن زمان استدلال ایتالیا برای حمله به اتیوپی، وجود بردهداری در آن کشور بود. بنابراین اتیوپی کشوری «غیرمتمدن» تلقی میشد که باید «آزاد» میشد ، در حالی مردم اتیوپی خواهان حمله «تمدنساز» ارتش ایتالیای فاشیستی نبودند. هدف ایتالیا به دست آوردن یک بازار تازه و نیروی کار ارزان بود که زیر پرچم مبارزه با «بربریت» صورت میگرفت. (پارفیت، ۲۰۱۹)
دلیل دیگری که برخی با استناد به آن حمله نظامی به ایران را توجیه میکنند «مسئولیت حمایت» (R2P or Responsibility to protect) است. در مورد ایران هیچ نهاد بینالمللی حکم حمله نظامی را صادر نکرده است. برعکس آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد، حمله آمریکا و اسرائیل به ایران و نیز حمله ایران به کشورهای منطقه را محکوم کرد.
جمهوری اسلامی پس از کشتار وحشیانه تظاهرکنندگان در دی سیاه، اجازه یک تحقیق ساده از سوی نهادهای بیطرف در مورد قتلعام دیماه را نداد. آخرین برآورد هرانا از این کشتار هولناک تاکنون بیش از هفتهزار نفر بوده است که بیش از دو برابر آمار رسمی دولت ایران است. اما برخی از نیروهای اپوزیسیون گاه از کشتار هشتادهزار نفر نیز نام بردهاند. تلویزیون ایران اینترنشنال آمار کشتهشدگان را ۳۶۵۰۰ تخمین زده است و به نظر میرسد که اکنون هم ترامپ و هم بخشی از نیروهای اپوزیسیون که آمار هرانا را قبول ندارند، آمار کشتاری بین سی تا چهلهزار را مطرح میکنند. حال، یکی از استدلالهای حمله به ایران کشتار وسیع تظاهراتکنندگان بوده است. از آنجا که دبیرکل سازمان ملل و نیز مای سوتا گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در امور حقوقبشر ایران، حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران را محکوم کردهاند، R2P نمیتواند مبنای قانونی باشد. [۲] با این حال باید بر یک نکته در باره ماهیت R2P توجه کرد.
هنگامی که دکترین «مسئولیت حمایت» در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۵ پذیرفته شد معنای حاکمیت از «کنترل» به «مسئولیت» تغییر یافت. در حقوق کلاسیک بینالملل حاکمیت به معنای اقتدار مطلق دولت بر قلمرو و جمعیت خود بدون مداخله خارجی بود. اما با تصویب این اصل، حالا دولتها زمانی صاحب حاکمیت شناخته میشوند که «مسئولیت» خود را در قبال شهروندان طبق استانداردهای جهانی انجام دهند. اگر دولتی در این زمینه شکست بخورد، حاکمیت او «سقوط» کرده به حالت تعلیق در میآید. بنابراین اگر در گذشته «استاندارد تمدن» منطق مداخلات و نقض حاکمیت را توضیح میداد، اکنون دموکراسی، حقوقبشر و بازار آزاد میتواند زمینههای نقض حاکمیت را برای کشورهای پیرامون بوجود آورد. از این رو، در نظم جهانی دو دسته کشور وجود دارند. اول، کشورهای بزرگ و قدرتمند که از حاکمیت نسبتا مطلقی برخوردار هستند. دوم، دولتهای کشورهای پیرامون که دارای حاکمیتی «مشروع» هستند، زیرا هر لحظه ممکن است حاکمیت آنها توسط جامعه بینالمللی سلب شود. در نتیجه حقوق بینالملل دیگر به مرزهای ملی احترام نمیگذارد، بلکه از حاکمیت به عنوان ابزاری برای انضباطبخشی به دولتها استفاده میکند. هر دولتی که با منطق تمدن سرمایهداری همراه نشود، میتواند سپر حمایتی «حاکمیت مطلق» را از دست دهد.
این تغییرات با نیت خیر بسیاری به تصویب رسید، از جمله این که حاکمیت نباید سپر بلایی برای حاکمانی باشد که مرتکب جنایت میشوند.حال، چرا نباید این یک پیشرفت اخلاقی تلقی گردد؟ زیرا، در عمل مشروط بودن حاکمیت کشورهای ضعیف موجب میشود تا ابزاری برای قدرتهای بزرگ فراهم کند. آنها، زمانی که منافع سیاسی و اقتصادیشان اقتضا کند، میتوانند حاکمیت کشورهای مزبور را به بهانه «عدم مسئولیتپذیری» نقض کنند. آنچه که در عمل دیده میشود این که کشوری چون اسرائیل میتواند تمام معیارهای مسئولیتپذیری را زیر پا نهد بدون آن که مجازاتی در انتظارش باشد.
طرفداران این اصل معتقدند «قطعا حفاظت از جان انسانها در برابر نسلکشی و جنایت علیه بشریت، باید بالاتر از اصل مداخله باشد.» (استروم، ۲۰۱۸). مشکل اولویت حقوق بشر بر مرزهای ملی این است که رژیمهای حقوقی مداخلهگر اغلب به جای حل ریشههای اقتصادی و ساختاری خشونت، به دنبال حل آن از طریق «پلیسبازی» هستند. چنانچه که در مداخلهی لیبی، تمام زیرساختهای آن کشور نابود شدند و فاجعهای بزرگتر به وقوع پیوست. در واقع در عمل آن چه که زمانی تحت عنوان «تکامل حقوق بینالملل برای حمایت از انسان» نامیده شد، پوششی است برای تنبیه کشورهایی که خود را خارج از نظم کنونی جهان قرار میدهند.
در نهایت باید گفته شود، در جنگ اسرائیل و آمریکا با ایران، در واقع سه دولت با پوششهای مذهبی مسیحی، یهودی و اسلامی در حال جنگ هستند و مداخله آمریکا و اسرائیل نه به منظور «بهبود» وضعیت ایران است. اسرائیل به دنبال «رژیم چنج» و یا «دولت ناکام» در ایران تحت لوای «دفاع از خود»، «حمایت از غیرنظامیان» و «آزادسازی» است. در چنین شرایطی ویرانی یک کشور راهی موثر برای «منضبط» و «تسلیم» تلقی میشود.
شش
برای جمعبندی چند نکته را باید افزود.
اول، جدایی علل و ماهیت جنگ، لازمهی «تفکیک قطعی صفهاست». مسلماً نیروهای دموکرات (چه رسد به سوسیالیستی) نباید ابهامی در مورد علل جنگ ایجاد کنند اما ماهیت جنگ و خشونت گستردهی آن لزوم همکاری گستردهی نیروهای ضدجنگ را میطلبد. بهترین راه برای بسیج گسترده برعلیه جنگ ایجاد یک تشکیلات مدنی و یا مجموعهای از نهادهای ضدجنگ تحت یک رهبری دموکراتیک است. چنین نهادی باید همکاری با نهادهای بینالمللی را یکی از وظایف اصلی و مهم خود قرار دهد. با توجه به آن که بخشی از نیروهای اپوزیسیون خواهان گسترش جنگ هستند، هر گونه تلاش برای همکاری با این نیروها چیزی جز اتلاف وقت نیست. جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران به یک معضل جهانی تبدیل شده است. وظیفهی همه نیروهای ضدجنگ در خارج از کشور همکاری با همه نیروهای ضد جنگ غیر ایرانی است. ضمنا خط فاصل نیروهای ضدجنگ در شرایط فعلی چپ و راست نیست. در سوئد و برخی از کشورهای اروپایی، بخشی از سوسیالدمکراسی خواهان ادامهى جنگ هستند، در حالی که برخی از شخصیتهای بورژوایی طرفدار توقف این جنگ هستند. وظیفهی اصلی ایجاد یک همکاری وسیع با همه نیروها تحت یک شعار بسیار ساده مانند «جنگ را متوقف کنید» میباشد. اگر نیروهای اپوزیسیون موفق به همکاری با سازمانها و نهادهای مدنی و سیاسی با یک شعار بسیار ساده برای بسیج گسترده مردم شوند، میتوانند بر صاحبان قدرت کشور محل سکونت خود تاثیر بگذارند. تظاهراتهای کوچک هیچ کمک موثری در این راه نیست.
دوم، آیا جداکردن مبارزه برعلیه جنگ از مبارزه برای راه سوم - که هم خواهان پایان دادن به استبداد سیاسی و هم نه به جنگ است - به معنی منحرف کردن افکار عمومی نیست؟ قطعاً نه. یک سازمان ضدجنگ مانند هر نهاد مدنی دیگری عمل میکند. نیروهای بسیار متفاوتی در اتحادیههای کارگری جمع میشوند، با این حال سوسیالیستها هیچ خواستهای به جز گسترش اتحادیههای کارگری بر پایهی اصول دموکراتیک ندارند. اتحادیههای کارگری وظیفهى خود را بهبود حقوق و شرایط کار کارگران میدانند. این شامل هم مبارزه در محل کار و هم در مورد تصمیمات سیاسی مشخصی چون بازنشستگی، بیمههای عمومی، قانون کار... میشود. در مقابل، حوزهی عمل سازمانهای ضدجنگ کاملاً سیاسی است و سیاستهای دولتها در عرصههای مختلف که صلح و امنیت مردم را به خطر میاندازد را به چالش میکشد. فعالیت در چنین نهادی لزوماً به معنی اعتقاد به راه سوم نیست، چنانکه همهی کارگران عضو اتحادیههای کارگری، سوسیالیست نیستند. مسئلهی اصلی آن است که فعالیت در یک عرصه به معنی کنار گذاشتن فعالیتهای سیاسی در عرصههای دیگر نیست. این یک نهاد دموکراتيک مانند همهی نهادهای مدنی دیگر است.
سوم، آیا «هنگام تفکیک قطعی صفهاست»؟ در عرصهی برنامههای سیاسی بهویژه در شرایط بحرانی که نیروهای سیاسی مسیرهای گوناگونی را اتخاذ میکنند، لازم است تا صف خود را از دیگران جدا کنند. اصولاً تأکید بر دیدگاهها و برنامههای سیاسی امری بسیار نکوست. اما در مبارزه با جنگ، جدا کردن صف به معنی جدا کردن طرفداران جنگ در هر لباسی از مخالفان جنگ است. باید بتوان در شرایط جنگی، برای پایان دادن به جنگ و رسیدن به یک هدف محدود در لحظات بحرانی جنگ و یا خطر آن، به ائتلافهای وسیع دست زد.
چهارم، جنگ ادامهی سیاست است و نه برعکس. اما ما نباید خشونت فیزیکی جنگ را که موجب مصایب فراوانی برای مردم عادی میشوند، با انواع دیگر خشونت همسنگ کنیم. مثلا قبل از جنگ برخی برای توجیه حمله به ایران میگفتند، «ایران هماکنون در جنگ به سر میبرد».... متأسفانه رواج چنین استدلالها و تئوریهایی تاکنون به جز ضربه به چپ دستاورد دیگری نداشته است.
پنجم، آیا جنبشهای ضد جنگ میتوانند مانع جنگ شوند؟ جنگها همیشه نقاط بحرانی برای جنبشهای دموکراتیک بوده و خواهند بود. انترناسیونال دوم نه فقط مانع بروز جنگ اول جهانی نشد بلکه برعکس، جنگ موجبات انشعاب در جنبش کارگری را فراهم ساخت. مسلماً سرکوب یکی از عوامل عدم رشد جنبش ضدجنگ در لحظات بحرانی است. در شرایط جنگی، معمولاً مبارزه بر علیه جنگ میتواند حتی خطر مرگ را به همراه داشته باشد. در جنگ ویتنام، اگرچه عامل اصلی مبارزه ویتنامیهای در صحنهی جنگ بودند، اما جنبش صلح یکی از عوامل پایان جنگ از طریق فشار بر مقامات امریکایی محسوب میشد. در جنگ عراق، هدف جنبش جلوگیری از وقوع جنگ بود، چیزی که جنبش در آن شکست خورد. مسئلهی اصلی این است که دولتها مجبور به محاسبهی هزینههای هر جنگی هستند. این هزینهها فقط شامل هزینههای انسانی و اقتصادی نیستند بلکه هزینههای سیاسی را نیز دربر میگیرند. جنبش ضدجنگ فقط میتواند موجب افزایش هزینههای سیاسی شود. هرچه جنبشی قویتر، باثباتتر و بینالمللیتر باشد، هزینههای سیاسی جنگ بیشتر میشود. حضور یک جنبش قوی در کشوری که سیاستهای توسعهطلبانه طبقهی حاکم آن کشور را به سمت جنگ سوق میدهد، میتواند باعث تعدیل سیاستهای مخرب جنگی شود. مشکل جنبشهای ضدجنگ، تداوم آن است. میتوان مردم را برای مبارزه با یک جنگ مشخص و کوتاهمدت به خیابان کشید اما به مجرد نزدیکی به اهداف جنبش، بسیاری به خانه باز خواهند گشت. ازاینرو، بنا بر تجربههای موجود، وجود یک تشکیلات منسجم با فعالان کارآزموده، راز موفقیتهای نسبی بوده که جنبشهای متفاوت ضدجنگ در اوج خود کسب کردهاند. جنبش ضدجنگ نیز مانند هر جنبش دیگری هیچ ضمانتی برای موفقیت ندارد. در بهترین حالت، اگر بتواند بهدرستی عمل کند، به اهداف خود میرسد و یا به آنها نزدیک میشود، در بدترین حالت میتواند تجربهای برای تربیت کادرهای ورزیده برای مبارزات بعدی باشد. آیا ما چارهی بهتری داریم؟
توضیحات
* - این نوشته قبل از انتخاب مجتبی خامنهای به عنوان سومین ولیفقیه جمهوری اسلامی نوشته شده است. انتخاب مجتبی خامنهای بنا بر اطلاعات بسیار ناچیز کنونی، مشکلی از مشکلات مردم حل نمیکند و نویدی برای امکان سازش و اصلاحات در نظام پوسیده جمهوری اسلامی چه در عرصهی داخلی و چه خارجی نمیدهد. با این حال، مضمون این نوشته ربطی به حضور یا عدم حضور ولیفقیه ندارد.
[۱]- پورمختاری به عنوان مسئول سازمان جوانان حزب لیبرال، از مخالفین سرسخت همکاری با حزب محافظهکار افراطی دموکراتهای سوئد که هدف اصلی خود را محدود کردن حقوق و اخراج مهاجرین از سوئد تا سرحد ممکن قرار دادهاند، بود. رهبری حزب لیبرالها برای ورود به دولت بورژوایی که فقط با حمایت حزب ضدمهاجرین امکانپذیربود، نیاز به آرامش درونی داشت و با یک حرکت غیرمنتظره، پورمختاری را به عنوان جوانترین وزیر سوئد در تاریخ معاصر این کشور وارد دولتی نمود که با حزب ضدمهاجرین همکاری میکرد. پورمختاری نیز با وجود آن که تجربهای در عرصهی محیط زیست نداشت، این وظیفه را پذیرفت و ساکت شد. در نتیجهی سختگیریهایی که این دولت تاکنون برای مهاجرین اتخاذ نموده، عدهای از کشور اخراج شدهاند، از جمله چند دختر جوان ایرانی که تمام عمر خود را در سوئد زندگی کرده بودند، ناگهان به ایران اخراج شدند. مواردی که صدای اعتراض اکثریت قریب به اتفاق مردم سوئد را در آورده است. در دولت بورژوایی کنونی دو وزیر زن ایرانیتبار وجود دارند اما آنها در مقابل اخراجهای دخترانی که ناگهان باید نه فقط از خانواده جدا میشدند، بلکه به جامعهای پرتاب میشدند که هیچچیز از آن نمیدانستند و پورمختاری بنا به تجربهی خود از مشکلات آن آگاه بود- در عمل هیچ کاری نکردند.
چند سال پیش، پورمختاری در مصاحبهای در مورد الگوی سیاسی خود سخن گفت. معمولا در سوئد شخصیتهای سیاسی زن احزاب بورژوایی از مارگارت تاچر به عنوان الگو یاد میکنند. اما او بر خلاف معمول، از الکساندریا اوکازیو-کورتز به عنوان الگو نام برد ولی بلافاصله اضافه نمود که «من ذرهای با نظرات او موافق نیستم...اما ...فکر میکنم این که حتی یک میلیمتر از ارزشهایش عقبنشینی نمیکند، بسیار قابل احترام است» (پورمختاری، ۲۰۱۹). ظاهراً میان او و الگویش از این جهت تفاوت بسیار زیاد است.
[۲] – نهاد حقوقبشری هنگاو در ۱۳ ژانویه ۲۰۲۶ از جامعه بینالمللی خواست که بر اساس اصل «مسئولیت حفاظت» «تمام ساز و کارهای قانونی پیشبینی شده تحت قوانین بینالمللی، از جمله اقدامات قهری الزامآور تحت منشور سازمان ملل متحد را به طور جدی در نظر بگیرد.» البته سپس هنگاو اضافه میکنند «هدف از چنین اقداماتی مداخله سیاسی نیست، بلکه حفاظت فوری و موثر از جان غیرنظامیان و توقف کشتارهای جمعی است»
منابع
امید دانا، ۲۰۱۲، «بالا بردن عکس شاهزاده رضا پهلوی در سوئد برای اولین بار»، یوتیوب
Romina Pourmokhtari, 2019, Vi demonstrerade på hustaken i Iran, NU, 2019-08-22
Romina Pourmokhtari, 2026, ”viktigt att hela världen stöttar iranska folket”, Aftonbladet
Romina Pourmokhtari, 2022, Chicken nuggets på krita, Timbro förlag
Agenda, 2026, Ayatollans död, svt, 2026-03-01
Joar Forssell, Fredrik Malm, 2026, Folkrätten måst reformeras», Svenska dagbladet, 2026-03-06
Rose Parefitt, 2019, The process of international legal reproduction, Cambridge University press
Ntina Tzouvala, 2020, Capitalism as civilisation, Cambridge University press
Alexander Ström, 2018, Vad är viktigare än människoliv? Lunds universitet
Tarok Kochi, 2020, Global justice and social conflict, Routledge
Hengaw, 2026, Crimes against humanity by the Islamic Republic of Iran – Hengaw utges international action, Hengaw organisation
|
|