ویرجینیا وولف
علامت روی دیوار
ترجمه علی اصغر راشدان
Sun 22 02 2026

احتمالا اواسط ژانویه زمان حال بود که اولین بار بالارا نگاه کردم و علامت روی دیوار را دیدم. به خاطر تصحیح تاریخ، لازم است به خاطر آورده شود کدام یک دید. روی این حساب، اکنون به آتش فکر میکنم؛ فیلم ثابت نور زرد روی صفحه ی کتابم؛ سه گل داوودی در کاسه شیشهای گرد روی طاقچه بالای شومینه. بله، باید فصل زمستان بوده باشد، تازه نوشیدن چای مان را تمام کرده بودیم، برای بهتر به خاطر آوردن موضوع، داشتم سیگار می کشیدم که بالا را نگاه کردم و برای اولین بار، علامت روی دیوار را دیدم. از میان دود سیگارم بالا را نگاه کردم و چشمم لحظه ای روی ذغالهای سوخته متمرکز شد، آن خیال قدیمیِ پرچم سرخ که از برج قلعه در اهتزاز بود، به ذهنم خطور کردو به دستهای از شوالیه های سرخ پوش که از دامنهی صخرهی سیاه بالا میروند، اندیشیدم. ترجیحا با دیدن آن علامت خیالم راحت شد، چرا که یک فانتزی کهنه است، یک فانتزی اتوماتیک، احتمالا یک بچه به وجودش آورده. علامت یک نشان گرد کوچک بود، سیاه، روی دیوار سفید، حول حوش شش یا هفت اینچ، بالای طاقچه شومینه.
افکارمان چقدر با آمادگی، روی یک موضوع هجوم می برد، اندکی بلندش میکند، یک مورچه، تیغه ی کاه را با حرارتی چنان تبآلود حمل و ترکش میکند...اگر آن علامت بایک ناخن ساخته شده بود، نمیتوانست برای یک تصویر بوده باشد، باید برای یک مینیاتور بوده باشد – مینیاتور یک خانم با فرهای پودری سفید، گونههای پودر زده و لبهای شبیه میخک های گلگون. البته یک شیاد، چرا که مالک های این خانه، قبل از ما، تصاویر را به این شیوه برمی گزیده اند- یک تصویر کهنه برای یک اطاق قدیمی. این نوعی مردمی بوده، که آنها بوده اند- مردم خیلی جالبی که من اغلب به آنها فکر میکنم، آدم در چنین مکانها،که هرگز دوباره نمی بیندشان، هیچوقت نمیداند بعد چه پیش می آید. آنها خواستند خانه را ترک کنند، چراکه میخواستند سبک اسباب هاشان را عوض کنند، روی این حساب، گفت و درحال گفتنش، درهنر نظریه پردازی خود بود، ازهم که جدا می شدیم، باید پشتش ایده هائی میداشت، همانطور که کسی از پیرزن در حول حوش ریختن چای، جدا میشود، و مرد جوان درحول حوش زدن توپ تنیس در باغچه عقب ویلای حومه ی شهر است و همانطور که قطار به سرعت از کنارکسی رد میشود.
اما همانطور که برای آن علامت، در باره ش مطمئن نیستم؛ ازهمه ی اینها گذشته، باور ندارم که با یک ناخن کنده شده باشد، برای این کار، خیلی بزرگ و خیلی گرد است. باید بلند می شدم، اگر بلند شده و نگاهش هم میکردم، ده به یک، قادر نمی بودم با اطمینان بگویم؛ چراکه وقتی کاری صورت گرفته، هیچکس هیچوقت نمیداند چطور اتفاق افتاده. آه ! عزیزم، راز زندگی؛ فکر نادرست! نا دیده انگاشتن انسانیت! نشان دادن این که چقدرکم بر متصرفاتمان کنترل داریم – بعد ازاین همه، دراین تمدن ما، این زندگی چه امور اتفاقی اندکی است- بگذار چیزهای اندکی که درطول یک زندگی ازدست میدهیم را بشمارم، شروع چیزی که همیشه بیشترین ازدست دادنها به نظر میرسد – گربه چه میجوید، موش چه میخورد- سه قوطی ابزار صحافی آبی رنگ باخته؟ قفس پرنده ها بودند، حلقه های آهنی، اسکیت های فولادی، دیگ بخار ملکه ان؛ تخته ی ناچیز؛، ارگ دستی – همه رفته، جواهرات هم. عقیق ها و زمردها، آنها در باره ریشه های شغلم دروغ میگویند. مطمئناً، چه ما جرای پوست کندن و بریدنِ طاقتفرسائی است! شگفتی است که هر لباسی را رو پشتم دارم، در این لحظه، محاصره شده با مبلمان جامد، می نشینم. چرا، اگر کسی میخواهد زندگی را باهر چیزی مقایسه کند، باید به دمیده شدنش در متروئی با سرعت هشتادکیلومتر در ساعت تشبیه کند- بدون یک سنجاق سر روی موهای آدم، در پایان طرف دیگر رو ی زمین بیفتد! برهنه و بیدفاع، به پای خدا پرتاب شدن! با سر و صدا در چمنزارهای آسفودل، مثل بستههای کاغذی قهوهای که در اداره پست رو زمین انداخته میشوند، غلت زدن! شبیه دم اسب مسابقه، با موی کسی به عقب پرواز کردن. بله، این جریان بیان سرعت زندگی به نظرمیرسد، ضایعات و تعمیرات دائمی، همه چیز خیلی عادی، همه چیز خیلی اتفاقی...
اما بعد از زندگی. آهسته پائین کشیدن ساقه های سبزکلفت، به طوری که فنجان گل، به عنوان کسی، با نور گلگون و قرمز برمیگردد. بعد از اینهمه، همانطور که کسی اینجا متولد میشود، چرا نباید آنجا متولد شود؟ کمک ناپذیر، بدون صحبت، از متمرکز کردن نگاه خود، کو رمال کورمال روی ریشههای علف و نگریستن به انگشتهای پای غولها ناتوان است؟ همانطور که برای درختها هستند و مردها وزنها یا چنین چیزهایی وجود دارد که آدم نمیخواهد در وضعیتی باشد که مدت پنجاه سال یا درهمین حدود، انجام دهد. به جز فضاهای تاریک و روشن، هیچ چیزی نخواهد بود، به جز ساقههای ضخیم قطع شده و ترجیحا، احتمالا بلند تر، لکه هائی رزی شکل با رنگ نامشخص- بنفش تیره و آبی- که با گذشت زمان، قطعابیشتر نمیدانم چه میشود...
و حالا، آن علامت روی دیوار یک سوراخ نیست. حتی میتواند جای یک ماده ی سیاه باشد، مثلا یک برگ رز کوچک، جا مانده از تابستان، من خانهدار خیلی هوشیاری نبوده ام – مثلا خاک روی ظاقچه شومینه را نگاه کن، خاکی که می گویند سه بار تروا را دفن کردند، همانطور که بعضیها باوردارند: تنها تکههایی از کوزهها که مطلقاً از نابودی سر باز میزنند.
سه طرف بیرون پنجره، خیلی آرام، روی شیشه ضربه میزند... میخواهم آهسته، به آرامی، باوسعت، هیچوقت رشته فکرم بریده نشود، هیچوقت مجبور نباسم از روی صدلیم بلند شوم، به سادگی از مقوله ای به مقوله ای بلغزم، بدون هیچ احساس خصومت،یا مانعی، فکر کنم. میخواهم عمیق و عمیق تر غرق شوم، هرچه دورتر ازسطح، با واقعیت های جداگانه سختش. برای استواری خودم، بگذار اولین ایده ی گذرنده رابچسبم...شکسپیر...خب، اوهم، مثل دیگران، کارش راخوب انجام میدهد. مردی که روی یک صندلی دسته دار محکم می نشست و درون آتش رانگاه می کرد. به این شکل، دوشی از ایده های مستمر، از جائی از بهشتهای خیلی بالا، پائین و درون ذهنش فرو می ریخت. پیشانیش را روی دستش تکیه میداد و از درون درباز، مردم را نگاه می کرد-چرا که این صحنه احتمالا در غروب یک روز تابستان اتفاق می افتد- اما این صحنه چقدر تیره است، این داستان تاریخی! برای من اصلا جالب نیست. آرزو دارم میتوانستم بکوبم روی یک آهنگ تفکر، ضربه ای غیرمستقیم، منعکس روی اعتبار خودم، چراکه آنها خوشایندترین افکارند و خیلی تکراری، حتی درذهن مردمان فروتن همرنگ موش، که به شکلی نبوغ آمیز معتقدند دوست ندارند عبادت های خود را بشنوند. آنها افکاری نیستندکه کسی را مستقیم ستایش کنند؛ و این زیبائی آنهاست؛ آنها افکاری شبیه این هستند:
" و بعد، اومدم تو اطاق. درباره گیاه شناسی گفتگو می کردند. گفتم چطور دیده م در محل یک خانه قدیمی، در کینگزوی، یک گل رو ی یک کپه خاک رشد می کرده. گفتم، دانه باید درزمان چارلز اول کاشته شده باشد. پرسیدم: چه گلهائی در زمان چارلزاول رشد میکرد؟ " - ( اما، پاسخی را به خاطر نمی آورم). گل های بلند، احتمالا با منگوله های گلگون آویخته از آنها. و به این شکل ادامه میدهد. درذهنم، تمام وقت به شکل خودم لباس می پوشم، دوست داشتنی، مخفیانه و آشکار، نمیپرستمش، به این خاطر این کاررا نمی کنم، باید خودرا بیرون بکشم وناگهان برای محافظت ازخود، دستم رابرای یک کتاب به پیچم. درواقع، عجیب است که چگونه انسان به طور غریزی از تصویر خود در برابر بتپرستی یا هر گونه دستکاری دیگری که میتواند آن را مسخره کند، محافظت میکند. یا اصل خیلی نا مشابه تر از آن است که دیگر باورش داشته باشند. یا از همه ی اینها گدشته، خیلی کنجکاو باشد؟ این مقوله ایست از اهمیتی بزرگ. احتمالا عینک خرد و تصویر محو میشود و فرد رومانتیک، با سبزی اعماق جنگل تمام دور اطرافش که دیکر آنجانیست، غیر از تنها پوسته ی شخصی که به وسیله مردم دیگر دیده شده است – چه دنیای بی هوا، کمعمق، طاس و شاخصی می شود! دنیائی که در آن زندگی نخواهد بود. در مینی بوس و متروی زیرزمینی که باهم رو به رو می شویم، در آینه ای که دلیل ابهام را توضیح میدهد، نگاه می کنیم، برق شیشه ای در چشمهامان و رمان نویسان آینده، اهمیت بیشتر وبیشتر این انعکاسها تشخیص داده میشود، چرا که البته در آنجا انعکاسی نیست، غیر ازشماره ای تقریبا نامحدود؛ آنها اعماقی هستند که کاوش خواهند کرد، آن اشباحی که آنها تعقیب خواهند کرد، توضیحی از واقعیت هرچه بیشتر وبیشتر از داستانهاشان برجاخواهد گذاشت، بدیهی است که دانشی هم از آن به دست می آورند، همان کاری که یونانیهاکردند، احتمالا شکسپیرهم – امااین کلی گوئیها خیلی بی ارزشند. صدای نظامی کلمه کافی است. مقالات هدایت کننده را به خاطرمی آورد، وزرای کابینه را – در واقع یک طبقه کامل از مقولات که در کودکی فکر میکردم خودِ آن مقوله، مقوله استاندارد، مقوله ای واقعی است که جز با خطر لعنت بینام و نشان، نمیتوانستی از آن جدا شوی. کلی گوئیها به نوعی یکشنبه را به لندن می آورد، بعدازظهر یکشنبه حرکت می کند، یکشنبه نهارها و نیز راههای حرف زدن مرده، لباسها و عادتها – شبیه عادت نشستن همه باهم دریک اطاق تا یک ساعت خاص، هیچکس هم دوستش ندارد. قانونی برای همه چیز، قانونی برای رومیزیها درآن برهه ی خاص بود، ملیله کاری، بامحفظههائی رویشان علامتگذاری شده، باید ساخته می شدند. از نوعی که درعکس های فرشهای راهرو قصرهای شاهانه احتمالا می بینی. رومیزی هائی ازنوعی متفاوت که رومیزی های واقعی نبودند. چقدر شوکه کننده و درعین حال کشف این چیزهای واقعی چقدر قشنگ بود، نهارهای یکشنبه، قدم زدنهای یکشنبه، خانه های روستائی و رومیزی ها تماما واقعی نبودند، درواقع نیمه شبح و نفرین شده هائی بودندکه ناباورها به آنها، ازشان دیدن میکردندو تنها حس آزادئی نامشروع بود. فکرمی کنم: حالابرای آن اشیاء چه پیش می آید، برای آن اشیاء استاندارد؟ احتمالا مردها، تو باید یک زن باشی؛ نقطه ی عضلانی دیدگاه که زندگی مان را رهبری می کند، که استانداردرا پایه میریزد، که جدول اولویت ویتاکر را تعیین میکند، که تصور میکنم، از زمان جنگ برای خیلی از مرد وزنها نصفه یک شبح شده، که خیلی زود – آدم باید امیدوار باشد که با خنده به سطل زباله انداخته خواهد شد، جائی که اشباح میروند و بوفههای ماهون و طرحهای لندسیرچاپ میشوند، خدایان وشیاطین، جهنم و خیلی جلوتر، تمامی ما را با یک حس مست کننده آزادی نامشروع ترک می کنند – اگرآزادئی جودداشته باشد...
درپرتوهای خاصی روی دیوار، به نظر میرسد علامت در واقع از دیوار بیرون زده است. دایره ی تمام وکمال نیست. نمیتوانم مطمئن باشم، اما برای اجرای یک نمایش قابل درک به نظر میرسد، اگرانگشتم را روی آن نوار روی دیواربکشم، نشان داده میشود، در نقطه ی خاص، از یک تپه کوچک بالا بروید و پایین بیایید، تپه نرم، شبیه تپههای شنی که میگویند در دامنههای جنوبی هستند، مقبرهها یا اردوگاهها. ازان دو، من باید ترجیح دهم که مقبره ها باشم، شبیه اکثرمردم انگلیس، آرزوئی مالیخولیائی و درپایان راه پیمائی، به استخوان های مچاله شده زیرچمن فکرکردن را طبیعی دیدن...تصور میکنم یک عطیقه، چه نوع مردیست؟ جرات میکنم بگویم: کلنل های ریچارد دربیشترین بخش، هدایت احزاب مسن کارگری به بالای اینجا، آزمایش کلوخ وسنگ و خاک و مکاتبه با روحانیون همسایه که در زمان صبحانه بازندو احساسی از اهمیت به آنها میدهد ومقایسه نوک پیکانها، سفرهای برونشهری به شهرها را ضروری میکند، یک ضرورت قابل توافق هردوی آنها و به طرف همسرهای مسن شان، که آرزو دارند مربای آلو درست کنند یا برای تمیز کردن اتاق مطالعه، برای آن پرسش بزرگ نگهداری درتعلیق ابدی اردو یا مقبره، هر دلیلی را دارد، درحالی که خود کلنل در جمعآوری شواهد در هر دو طرف سوال، احساس فلسفی موافقانه میکند. این واقعی است که او در نهایت، با اعتقاد به اردوی مخالف بودن تمایل دارد، او جزوه ای دارد که قرار است در جلسه فصلی انجمن محلی چاپش کند که سکته مغزی از پا درمیآوردش. و آخرین افکارزمان هوشیاریش درمورد زن یا فرزندهاش نیست، بلکه در باره اردوگاه و آن نوک پیکان آنجاست که الان در موزه ی محل مطرح است، همراه با جای پای یک زن قاتل چینی، یک مشت ازناخن های الیزابت، کلی ازلولههای سفالی تودور، یک تکه رمان شعرگونه وگیلاس شرابی که نلسون ازآن می نوشید – چیزی را که نمیدانم، تائید می کنم.
نه، نه، هیچ چیزی تائیده نشده، هیچ چیزی شناخته شده نیست. اگر در این صبح زود بیدار شده بودم و مطمئن می شدم که علامت روی دیوار واقعیست – ما بایدچه می گفتیم؟ - سر میخ قدیمی غول آسا، دویست سال قبل فرو رفته است که الان دلیل فرسودگی و بیمار ی خیلی از نسلهای خدمتکارهای خانه است، سرش را از بالای لایه رنگ نمایان کرد و چشم اندازش را درچشم انداز یک دیوار سفید شده شومینه ی اطاق، اولین گامش از زندگی مدرن را برمی دارد، من باید بهره ای ببرم؟ _ دانش؟ دانشمندان ما چه کسانی هستند، جز نوادگان جادوگران و زاهدها که در غارها و جنگلها چمباتمه زده و گیاهان دارویی دم میکنند، بازجویی از موشهای حشرهخوار و نوشتن به زبان ستارگان؟ و کمترین افتخارما به آنها به عنوان خرافات مان، کاهش مییابد و احترام مان به زیبایی و سلامت ذهن افزایش مییابد... بله، آدم میتواند یک دنیای بسیار خوشایند را مجسم کند. دنیائی ساکت و پرارزش، باگلهای خیلی گلگون وآبی درمزارع باز. بدون پرفسورها یا خواص یا نگهبانهای خانه با پرونده های پلیس، دنیائی به همان شکل که یک ماهی با باله اش از آب جدا میشود، فرد هم میتواند بافکرش جداشود، چراندن ساقههای نیلوفرهای آبی، آویزان بر فراز لانههای تخمهای دریائی سفید...فرو رفتن دراینجا چقدر صلح آمیزاست، ریشه کرده در مرکز جهان و خیره شده به آبهای تیره بالا، با درخشیدنهای ناگهانی نور وانعکاسهاشان – اگر برای سالنامه ویتاکرنبود – اگربرای میزحق تقدم نبود!
باید بپرم بالا و شخصا ببینم آن علامت روی دیوار واقعا چیست – یک ناخن، یک برگ رز، یا یک ترک در چوب است؟
این طبیعت است که بار دیگر در حال انجام بازی قدیمیش برای حفظ خود است. این رشته افکار رادرک میکند، تهدید به هدر دادن بیشتر انرژیست، حتی مقداری برخورد باواقعیت، برای کسی که همیشه میتوانددر مقابل میز حق تقدم انگشت بلند کند؟ پس از اسقف اعظم، لرد صدراعظم قرار دارد؛ بعد از لرد صدراعظم، اسقف اعظم یورک قراردارد. هرکس بعداز یک کس دیگراست، فلسفه ویتاکرچنین است؛ مقوله ی عظیم این است که بدانی چه کسی بعد از چه کسی است. ویتاکر میداندو آن را اجازه میدهد، طوری طبیعی راهنمائی می کند که به جای عصبانی کردنت، بهت آسایش میدهد. اگر نمیتوانی آسایش یابی، اگر باید این ساعت صلح را خرد کنی، به علامت روی دیوار فکر کن.
من بازی طبیعت را درک می کنم- ترغیبش به اقدام، به عنوان راه پایان دادن هر فکری که به تهییج یا درد تهدید می کند. از این رو، گمان میکنم، تحقیر اندک ما نسبت به مردان عمل از همین جا ناشی میشود- مردهائی که فرض میکنیم فکر نمی کنند، با این حال، ضرری ندارد که با نگاه کردن به یک علامت روی دیوار، نقطهی پایانی بر افکار ناخوشایندمان بگذاریم.
در واقع، حالا که نگاهم را روی علامت متمرکز کرده ام، احساس می کنم یک تخته پاره توی دریا را چسبیده ام. احساس رضایتی از حس واقعیتی میکنم که ناگهان تبدیل به اسقف اعظم و صدراعظم درسایه ی سایه ها میشوند. دراینجا مقوله ی دقیقی وجود دارد، چیزی واقعی. گرچه، بیدارشدن ازخواب وحشتناک نیمه شبی، یکی با عجله چراغ را روشن میکند و آرام می آرامد، پرستش کمد کشودار، پرستش اتحاد، پرستش واقعیت، پرستش جهان غیر خصوصی که گواهیست بر هستی بعضی دیگر به جای خودمان. این است چیزی که فرد میخواهد مطمئن باشد که... فکر کردن درباره ی چوب مقوله ی سرخوش کننده ایست. چوب از درخت می آید و درختها رشد می کنند، مانمی دانیم درختها چطور رشد می کنند. در طول سالهاو سالها رشد می کنند، بدون توجه به ما، درمراتع و جنگلها وکنار رودخانه ها رشد می کنند – تمام اشیائی که فرد دوست دارد در باره شان فکرکند. بعدازظهرهای داغ، گاوها دمهاشان را زیردرختها تکان میدهند. درختها آنقدر رودخانه هارا رنگ آمیزی سبز می کنند که وقتی یک مرغ جنگلی درآن شیرجه میرود، انسان انتظا دارد دوباره بیرون که می آید، تمام پرهاش را سبز ببیند. دوست دارم به ما هی که در مقابل توفان پشتک وارو میزند و شبیه پرچم ها میلرزد و به سوسکهای آبی که به آرامی بر گنبدهای گلی بستر رودخانه سوارمیشوند، فکرکنم. دوست دارم به خود درخت هم فکرکنم – اول به احساس چوب خشک بودن؛ بعد صدای سهمگین طوفان، سپس تراوش آهسته و خوشمزه شیره درخت. دوست دارم به این هم فکرکنم، شب های زمستان ایستادن در مزرعه خالی، با تمام برگهای جمع شده ی نزدیک، هیچ چیز در برابر گلولههای آهنین ماه نرم نمیشود، دکلی برهنه بر زمینی که تمام شب، غلتان و غلتان است. آواز پرندگان باید در ماه ژوئن بسیار بلند و عجیب به نظر برسدو پای حشرات روی زمینش، باید خیلی سرد باشد، همزمان که با زحمت از چین و چروکهای پوست درخت بالا میروند، یا خود خورشید بالای برگهای مواج سبز نازک و با چشمان قرمز الماس تراش، ازمقابل شان مستقیم نگریستن... یک به یک، تارهای شکننده زیر فشار سرمای عظیم زمین، بعد آخرین توفان میرسدو فرود می آید، بلندترین شاخه ها، دوباره وعمیق ، در زمین فرو میروند. با این حال، هنوززندگی تمام نشده است، در سراسر جهان یک میلیون مریض وجود دارد، هنور زندگی های پرنگاه، درجستجوی یک درخت، در اطاق خوابها، درکشتی ها، روی پیاده روها، اطاق های نشیمن، جائی که مردها و زنها بعد از صرف چای می نشینند و سیگار می کشند. واین درخت لبریزاز افکار صلح آمیز است و افکارشاد. باید هرکدامشان را جداگانه برگزینم و دوست داشته باشم- اما چیزی مانع میشود... من کجا بودم؟ تمام اینها در باره ی چه بوده؟ یک درخت؟ یک رودخانه؟ پائین ها؟ سالنامه ویتاکر؟ مزارع نرگس؟ نمیتوانم چیزی به خاطر بیاورم. همه چیزدر حال، درحال سقوط، لغزیدن و ناپدید شدن است... یک دگرگونی وسیع ماده وجود دارد. کسی روی من می ایستد و می گوید:
" من دارم میرم بیرون یه روزنامه بخرم. "
" بله؟ "
" گرچه خریدن روزنامه خوب نیست...هیچوقت هیچ اتفاقی نمیفته. نفرین به این جنگ؛ لعنت به این جنگ!... همه چی مثل همه، من نمی بینم، چرانباید یه حلزون رو دیوارمون داشته باشیم. "
آه، علامت روی دیوار! یک حلزون بود...
|
|