سمت درست تاریخ کجاست
Sat 21 02 2026
اسد سیف
این روزها از سمت درست تاریخ زیاد گفته میشود. پوپولیستهای راستگرا بیش از همه از آن استفاده میکنند. آنان خود را معیار قرار داده، جایگاه خویش و راهی را که طی میکنند، «سمت درست» تاریخ مینامند تا دیگران را در سمت نادرست آن قرار دهند. درست و یا نادرست پیش از آنکه تاریخ را در بگیرد، مفهومی برآمده از جهان دوسویه سنت است، جهانی که "ما" و "دیگران" در آن شکل گرفته است تا آن را به دو سویه "خوب" و "بد"، و "دوست" و "دشمن" خلاصه کند. در این جهان تنگ و تاریک و پوسیده، جایی برای سویه سوم وجود ندارد. سیاست نیز در این نگاه خلاصه میشود به؛ یا با منی یا دشمن من.
سمت درست تاریخ؛ پرسشی نه چندان تازه
بر من معلوم نیست چه کسی نخستین بار از سمت درست تاریخ سخن گفت. پرسش «سمتِ درستِ تاریخ» اما بیش از آنکه پاسخی قطعی داشته باشد، پرسشی فلسفی و سیاسی است. از دو سدهٔ گذشته تاکنون، اندیشمندان بسیاری کوشیدهاند به آن معنا دهند.
انگاره و یا مفهوم «سمتِ درستِ تاریخ» یکی از پرکاربردترین و در عین حال مبهمترین مفاهیم در زبان سیاسی و فلسفی مدرن است. این تعبیر که امروز در سخنان سیاستمداران، روشنفکران و کنشگران اجتماعی به وفور شنیده میشود، ریشهای عمیق در فلسفهٔ تاریخ دو قرن اخیر دارد. بررسی این مفهوم نشان میدهد که آنچه امروز بهعنوان یک شعار سیاسی به کار میرود، در واقع حاصل تحولی پیچیده از فلسفهٔ کلاسیک آلمانی تا نقدهای رادیکال قرن بیستم است.
هگل و نخستین صورت فلسفیِ جهت تاریخ
در آغاز قرن نوزدهم، در فلسفهٔ تاریخ، هگل برای نخستین بار تاریخ را بهمثابه روندی جهتدار و معنادار تفسیر کرد. به نظر او تاریخ جهانی حرکت تدریجی روح و عقل به سوی آزادی است. در این نگاه، تاریخ نه مجموعهای از رویدادهای تصادفی، بلکه فرایندی عقلانی است که در آن آزادی انسان بهتدریج تحقق مییابد.
هرچند هگل اصطلاح «سمت درست تاریخ» را به کار نبرد، اما این مفهوم بنیادین را مطرح کرد که تاریخ دارای جهت است و این جهت با گسترش آزادی و عقلانیت سنجیده میشود. از اینجا برای نخستین بار این تصور پدید آمد که نیروها و جنبشهای سیاسی میتوانند با روند کلی تاریخ همسو یا در تضاد باشند.
با اتکا بر اندیشه هگل، از زبان او میتوان گفت: در شرق باستان: فقط یک نفر آزاد بود (پادشاه). در یونان و روم: برخی آزاد بودند و در جهان مدرن، اصل آزادی همگانی پدیدار میشود. بنابراین «سمت درست تاریخ» از نظر هگل جهتی است که آزادی انسانی را گسترش دهد؛ «تاریخ دنیا چیزی جز ارتقاء آگاهی انسان از آزادی نیست».[۱]
او در کتاب "پدیدارشناسی روح"[۲] (Phänomenologie des Geistes) نشان میدهد که آگاهی انسان و جامعه از طریق تضادها و بحرانها پیش میرود تا به آزادی و خودآگاهی برسد. سمت درست تاریخ در اینجا، نه پیروزی یک ملت یا یک ایدئولوژی خاص، بلکه پیشرفت آگاهی بشر به آزادی و عقلانیت است. حرکت به سوی آزادی بیشتر، عقلانیتر شدن دولت و جامعه و آگاهی انسان از آزادی خود، را سبب میشود. اما این مسیر از راه تضاد، خشونت و بحران میگذرد، نه از راه پیشرفت آرام و خطی.
مارکس و سیاسی شدن جهت تاریخ
مارکس تصور جهتدار بودن تاریخ را از هگل گرفت، اما آن را بهطور بنیادی دگرگون کرد، و از حوزهٔ روح و اندیشه به حوزهٔ اقتصاد و جامعه منتقل کرد. در نظر او تاریخ نه حرکت روح، بلکه حرکت نیروهای مادی و مبارزهٔ طبقاتی است.
از دیدگاه مارکس، تاریخ از خلال تضادهای اجتماعی به سوی الغای جامعهٔ طبقاتی و تحقق جامعهای بدون استثمار پیش میرود. بنابراین برای نخستین بار این تصور سیاسی شکل گرفت که میتوان «در طرف آینده» یا «در برابر آینده» ایستاد. این برداشت در جنبشهای سوسیالیستی و انقلابی قرن نوزدهم و بیستم گسترش یافت و به یکی از عناصر اصلی زبان سیاسی مدرن تبدیل شد.[۳]
اگر برای هگل حرکت تاریخ، حرکت «روح» و «عقل» بود، برای مارکس حرکت تاریخ، مادی و اجتماعی است. «سمت درست تاریخ» برای مارکس یعنی؛ حرکت به سوی الغای استثمار و مالکیت خصوصی ابزار تولید.
تبدیل به شعار سیاسی در قرن بیستم
در قرن بیستم، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، عبارت «در سمت درست تاریخ ایستادن» به یک شعار عمومی سیاسی بدل شد. این تعبیر در گفتمانهای ضد فاشیستی، جنبشهای حقوق مدنی و سپس در سیاست لیبرال غربی و گفتمانهای چپ به کار رفت. مارتین لوترکینگ در دهه 1960 از همین شعار استفاده کرد تا بگوید مبارزه برای حقوق مدنی «در سمت درست تاریخ» ایستادن است.
کارکرد اصلی این زبان آن بود که به سیاست معنای اخلاقی و تاریخی بدهد: گویی برخی نیروها نمایندهٔ آینده و برخی دیگر نمایندهٔ گذشتهاند. بدین ترتیب تاریخ به داوری نهایی تبدیل شد که حقانیت کنشهای سیاسی را تضمین میکند.
نقدهای قرن بیستم: بنیامین، فوکو، آرنت
با این حال، تجربهٔ جنگها، توتالیتاریسم و خشونتهای قرن بیستم باعث شد بسیاری از متفکران نسبت به این تصور خوشبینانه از تاریخ تردید کنند.
والتر بنیامین مفهوم پیشرفت خطی تاریخ را به چالش کشید و نشان داد که آنچه پیشرفت نامیده میشود، اغلب بر انباشت ویرانی و رنج بنا شده است. از نظر او باور به حرکت ضروری تاریخ میتواند رنج قربانیان را نادیده بگیرد و خشونت را توجیه کند.
به نظر بنیامین آینده الزاماً بهتر نیست. پیشرفت اغلب بر ویرانههای گذشته ساخته میشود و تاریخ زنجیرهای از فاجعههاست، نه فقط پیشرفتها.
بنیامین با تصور خطی و تکاملی تاریخ مخالف است. از نظر او تاریخ، نه پیوسته و منظم، بلکه گسسته، انفجاری و پر از شکست است. او میگوید زمان انقلابی لحظهای است که این خط پیوسته شکسته میشود. به جای حرکت آرام رو به جلو، تاریخ میتواند متوقف و منفجر شود. بنیامین میگوید وظیفهٔ تفکر انتقادی این نیست که پیروزیهای تاریخ را جشن بگیرد، بلکه باید: صدای شکستخوردگان را بشنود، رنج قربانیان را به یاد آورد و گذشتهٔ سرکوبشده را «نجات» دهد. او مینویسد: حتی مردگان نیز اگر دشمن پیروز بماند، در امان نیستند.[۴]
بنابراین، نگاه او به تاریخ اخلاقی و سیاسی است: نجات گذشتهٔ سرکوبشده. برخلاف هگل و بسیاری از مارکسیستها، بنیامین میگوید: تاریخ لزوماً به سمت بهتر نمیرود. پیشرفت تضمینشده نیست و فاجعه میتواند پیروز شود. اما در عین حال او کاملاً بدبین هم نیست. معتقد است که لحظههای انقلابی میتوانند، روند فاجعهبار تاریخ را قطع کنند و امکان رهایی را پدید آورند.
میشل فوکو نیز مفهوم جهت واحد تاریخ را بهمثابه ابزار قدرت تحلیل کرد. به نظر او، هر نظام سیاسی که خود را نمایندهٔ آینده معرفی کند، در واقع میکوشد مشروعیت تاریخی برای سلطهٔ خود ایجاد کند و مخالفان را خارج از مسیر «ضرورت تاریخی» بنمایاند.
میشل فوکو بر این نظر است که؛ هر کس که مدعی تاریخ است، میخواهد قدرت را توجیه کند. از نظر فوکو، هیچ مسیر واحد و ضروری برای تاریخ وجود ندارد. روایت «پیشرفت» را معمولاً دولتها و قدرتها میسازند تا نشان دهند که حاکمیتشان اجتنابناپذیر و مشروع است.
وقتی یک نظام سیاسی میگوید؛ «ما در سمت درست تاریخ ایستادهایم»، در واقع میگوید: مخالفان ما عقبمانده و محکوم به شکستاند. این زبان خطرناک است، چون: مخالفان را غیرمشروع میکند. سرکوب را قابل توجیه میسازد و تاریخ را به ابزار ایدئولوژی تبدیل میکند. او بهجای «جهت تاریخ» از چندگانگی مسیرها و گسستها سخن میگفت.[۵]
هانا آرنت، با تحلیل تجربهٔ نازیسم و استالینیسم، هشدار داد که خطرناکترین ایدئولوژیها آنهایی هستند که مدعی شناخت قانون تاریخاند. هنگامی که سیاست به نام «ضرورت تاریخی» سخن میگوید، سرکوب و حذف مخالفان آسانتر توجیه میشود.
هانا آرنت که تجربهٔ نازیسم و استالینیسم را تحلیل کرده بود، هشدار داد که خطرناکترین ایدئولوژیها آنهاییاند که میگویند: تاریخ یا طبیعت ما را مجبور میکند. از نظر آرنت، رژیمهای توتالیتر قرن بیستم یعنی نازیسم و استالینیسم، مدام ادعا میکردند که در «جهت اجتنابناپذیر تاریخ» حرکت میکنند. نتیجه چه شد؟ سرکوب گسترده، اردوگاهها و حذف مخالفان به نام «ضرورت تاریخی».
آرنت میگفت: وقتی کسی ادعا کند تاریخ سمت قطعی دارد، آسانتر میتواند بگوید: هر مانعی در برابر آن باید حذف شود.[۶]
این متفکران میگفتند باور به «سمت درست تاریخ» چند خطر دارد: توجیه خشونت و آن اینکه؛ اگر آینده از پیش معلوم باشد، میتوان گفت: قربانیان امروز لازماند. آزادی موقتاً باید محدود شود و سرکوب برای آیندهٔ بهتر است. با حذف مسئولیت فردی در این روند، ، اگر تاریخ خودبهخود پیش میرود، افراد کمتر احساس مسئولیت اخلاقی میکنند. با تبدیل سیاست به ایمان، سیاست به جای بحث و انتخاب، به ایمان و به یک «سرنوشت تاریخی» تبدیل میشود.
در چنین موقعیتی؛ مفهوم «سمت درست تاریخ»، بیش از آنکه توصیف تاریخ باشد، ابزار قدرت در زمان حال است.
زبان مشروعیتبخش
مسیر تحول مفهوم «سمت درست تاریخ» از فلسفهٔ هگل تا سیاست جهانی امروز نشان میدهد که این تعبیر بیش از آنکه توصیفی از واقعیت تاریخی باشد، نوعی زبان مشروعیتبخش است.
تجربهٔ دو قرن اخیر نشان داده که تاریخ نه خطی و نه تضمینکنندهٔ پیروزی عدالت است. از این رو شاید پرسش اساسی دیگر این نباشد که چه کسی در سمت درست تاریخ ایستاده است، بلکه این باشد که در هر لحظهٔ تاریخی، چه چیزی عادلانهتر، انسانیتر و مسئولانهتر است.
در جهانی که روایتهای بزرگ تاریخی فروپاشیدهاند، مسئولیت اخلاقی و سیاسی انسانها دیگر نمیتواند به آیندهای تضمینشده واگذار شود. تاریخ داوری نهایی نیست، بلکه؛ عرصهای باز و نامطمئن است که معنای آن در کنشهای اکنون ما شکل میگیرد.
اگر تاریخ را خطی و رو به پیشرفت ببینیم، سمت درست جایی است که؛ آزادی، برابری و آگاهی گسترش مییابد. اگر تاریخ را میدان کشمکش بدانیم: سمت درست نه از پیش تعیین شده، بلکه حاصل انتخاب و عمل انسانهاست. و اگر نگاه انتقادیتری داشته باشیم: سمت درست تاریخ اغلب در لحظهٔ حال، در کنار مغلوبان و حذفشدگان ایستادن است، نه صرفاً همراهی با پیروزمندان.
در نهایت، «سمت درست تاریخ» بیشتر یک موضع اخلاقی و سیاسی است تا یک جهتِ از پیش نوشتهشده. شاید پرسش دقیقتر این باشد: ما میخواهیم تاریخ به کدام سمت برود، و خود در کجای آن میایستیم؟
سمت درست تاریخ و گرایشهای فاشیستی
تعبیر «سمت درست تاریخ»، آن طور که راستها از این مفهوم استفاده می کنند، می تواند با فاشیسم نیز همخوان باشد. در منطق ایدئولوژیکِ برخی جریانهای راست افراطی، «سمت درست تاریخ» میتواند فاشیسم تعریف شود، اما این یک استفادهٔ ایدئولوژیک از مفهوم تاریخ است، نه یک داوری بیطرفانهٔ تاریخی. عبارت «سمت درست تاریخ» ذاتاً خنثی نیست؛ یک ابزار مشروعیتبخشی است. هر نیروی سیاسی میکوشد خود را حامل آینده و رقیب را «بازماندهٔ گذشته» و یا «خطا» معرفی کند.
در قرن بیستم، فاشیسم نیز دقیقاً همین ادعا را داشت. در ایتالیا، بنییتو موسولینی فاشیسم را مرحلهٔ نوین تمدن و پایان لیبرالیسم و سوسیالیسم معرفی میکرد. در آلمان، آدولف هیتلر مدعی بود رایش سوم نظم تاریخی تازهای میآفریند که هزار سال دوام خواهد داشت. در هر دو مورد، فاشیسم خود را نه بازگشت به گذشته، بلکه «آیندهٔ اجتنابناپذیر» مینامید.
چرا برخی راستهای معاصر دوباره از این تعبیر استفاده میکنند؟
بخشهایی از راست جدید یا راست افراطی در اروپا و آمریکا نیز گاه از زبان مشابهی بهره میبرند، اما با واژگان متفاوت: دفاع از «تمدن غربی»، بازگشت به «اقتدار دولت»، بازگشت به عظمت گذشته، رد لیبرالیسم و چندفرهنگی، ملیگرایی، ناسیونالیسم، ستایش نظم، ملت و سلسلهمراتب.
در این روایتها، گفته میشود که: لیبرالیسم و چپ به پایان رسیدهاند و آینده متعلق به نظم اقتدارگرا و ملیگراست. در چنین گفتمانی، «سمت درست تاریخ» میتواند به معنای گذار به اقتدارگرایی ملی باشد؛ چیزی که در شکلهای رادیکالتر به فاشیسم نزدیک میشود.
از نظر تبلیغاتی و ایدئولوژیک، هر نیرویی میتواند خود را «سمت درست تاریخ» بنامد. از نظر تحلیلی و تاریخی اما «سمت درست تاریخ» مفهومی عینی و ثابت نیست؛ میدان کشمکش روایتهاست. در این میان آنچه تعیینکننده است نه ادعا، بلکه پیامدهای واقعی یک نیرو برای آزادی، زندگی انسانی و آیندهٔ جامعه است.
هیچ ایدئولوژیای تمام تاریخ را روایت نمیکند؛ بلکه، بخشهایی را برجسته میکند و بخشهایی را حذف یا کمرنگ میکند. مثلاً؛ بر دورانهای شکوه و عظمت ملی تأکید میکند. دربارهٔ سرکوبها یا شکستها سکوت اختیار میکند. از رهبران اسطورهسازی میکند. شکستها به «خیانت» یا «توطئه» تبدیل میشوند.
به تعبیر والتر بنیامین، تاریخ رسمی اغلب «روایت فاتحان» است؛ یعنی گذشته از دید پیروزمندان بازسازی میشود. موافقان در سمت درست تاریخ و مخالفان در سمت نادرست یا «ارتجاع» قرار میگیرند.
استفادهٔ ایدئولوژیک از تاریخ فقط به گذشته مربوط نیست؛ آینده نیز ساخته میشود: وعدهٔ عصر طلایی، بازگشت شکوه ازدسترفته، و نوید جامعهٔ کامل یا ملت خالص. در اینجا، پایان بحرانها با پیروزی یک ایدئولوژی به ابزاری تبدیل میشوند برای هویتسازی، تا دشمن تاریخی در آن تعریف گردد، و احساس قربانیبودن یا برتری ایجاد شود.
بنابراین پرسش اصلی شاید این باشد: چه کسی حق دارد آینده را به نام تاریخ مصادره کند، و با چه معیاری میتوان این ادعا را سنجید؟
______________________
[۱]- گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، فلسفه تاریخ، برگردان به فارسی مسعود تقیزاده منظری، گوتنبرگ (سوئد) 1390، ناشر؟ ص ۶
[۲] - گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، پدیدارشناسی روح (Phänomenologie des Geistes). بحث مورد نظر را میتوان در بخش نخست کتاب که زیر عنوان «آگاهی (Bewußtsein) و خودآگاهی (Selbstbewußtsein)» و همچنین بخش دوم آن، تحت عنوان «روح مطلق» (Der absolute Geist)، بازیافت. این اثر با ترجمه محمدمهدی اردبیلی و سید مسعود حسینی، نشر نی، تهران 1401 منتشر شده است. ترجمه دیگری نیز از بخشهایی از این اثر توسط محمود عبادیان با عنوان «مقدمههای هگل بر پدیدارشناسی روح و زیباییشناسی» از سوی نشر علمی در تهران منتشر شده است.
[۳] - برای اطلاع بیشتر از نظرات کارل مارکس در این مورد میتوان از جمله به کتاب «ایدئولوژی آلمانی» (Die deutsche Ideologie) رجوع کرد. در «مانیفست حزب کمونیست» و بیش از آن، در «کاپیتال» نیز بر آن تأکید شده است.
[۴] - برای اطلاع بیشتر از نظرات والتر بنیامین در این مورد، میتوان به نوشته او تحت عنوان «دربارهٔ مفهوم تاریخ» (Über den Begriff der Geschichte) رجوع کرد. این نوشته با عنوان «تزهایی درباره فلسفه تاریخ» توسط مراد فرهادپور ترجمه و در نشریه «ارغتون» شماره ۱۱ و ۱۲ منتشر شده است. بنیامین همچنین در تفسیری از یک نقاشی پل کله با عنوان «فرشته تاریخ» (Angelus Novus) بر این موارد تأکید میکند.
[۵] - فوکو در درسگفتارهایش (مثلاً «روششناسی تاریخ»، ۱۹۷۱–۱۹۷۲) ایدهٔ تاریخ خطی و هدفمند را به چالش میکشد: و مینویسد: تاریخ مجموعهای از رخدادهای منفصل، گسستها و بحرانها است. او در کتاب «تنبیه و مراقبت» و «تاریخ جنون» نیز از ناخطی بودن تاریخ و گسستها، ساختار قدرت و مناسبات اجتماعی مینویسد. تمامی این آثار به فارسی ترجمه شدهاند.
[۶] - برای اطلاع بیشتر در این مورد رجوع شود به کتاب هانا آرنت با عنوان «بنیانهای توتالیتاریسم». این کتاب به فارسی نیز ترجمه شده است.
|
|