عصر نو
www.asre-nou.net

یهودا و تندیسِ زیبایِ بلوری


Fri 13 02 2026

حسین دولت آبادی



من هنوز از بهت و حیرت بیرون نیامده ام و نتوانسته ام فاجعۀ تاریخی اخیر را هضم کنم و بگذرم، بارها از خودم پرسیده ام مگر ممکن است که حکومت اسلامی ایران چنین قساوت، شناعت و خشونتی را در ابعادی هول‌انگیز بر‌مردمی روا دارد که با دست خالی به خیابان‌ها آمده بودند و حقوق انسانی و طبیعی خویش را مطالبه می‌کردند و با هزار زبان فریاد می‌زدند که ولایت فقیه، رهبر و حکومت اسلامی نمی‌خواهند. مگر این حق مسلم مردم هر کشوری نیست که نوع حکومت و نظام سیاسی مملکت را آزادانه انتخاب کنند؟ آیا ‌جواب چنین خواسته‌های برحقی گلولۀ داغ، کشتار و جنایت علیه بشریت ‌است؟

آه، چه جوانان نازنینی پرپر شدند و در خون خویش غلتیدند تا کفتارها و گورکن‌ها در حکومت باقی بمانند، چه مادرانی داغدار و سوگوار شدند تا ولی فقیه خونخوار، این خلف برحق حجاج ‌‌بن یوسف ثقفی بر مسند قدرت باقی بماند و جرثومۀ ننگ، نکبت و نحوست حکومت اسلامی به حیات خویش ادامه بدهد. دریغ و درد بر مردمی که نزدیک به نیم قرن در عزاخانه نشسته اند و فاجعه ‌ای را پس از فاجعه از سر می گذرانند. دریغ و درد!

اگر چه فاجعه‌ها فرسنگ‌ها و فرسنگ‌ها دوراز اینجا رخ می‌دهد، ولی من در دنیای مجازی روز به ‌روز و ساعت به ساعت آن را با اندوه زندگی می‌کنم. دنیای مجازی و دیژیتال مانند هر‌ پدیده‌ای محاسن و معایبی دارد، از جمله محاسن آن پخش اخبار، وقایع و حوادث با سرعت نور در سرتاسر این دنیا است، هر چند همراه و همزمان با اخبار و مطالب جالب، خروار خروار ابتذال و اراجیف و خزعبلات و دروغ و دغل از گوشه و کنار مانند خاکستر داغ روی سر‌آدمی فرو می ریزد و آدمی زیر انبوه خبرها و حوادث هولناک و فجایع به نفس تنگی دچار می‌گردد و این نتیجه می‌رسد که بی‌باقی از خیر آن بگذرد و پنجره را به روی این دنیای وارونه و جنایت‌ها و خباثت‌ها ببندد تا شاید سرانجام تمرکز پیدا کند، بنشیند، فقط به‌کارخودش بپردازد و رمان‌اش را به پایان برساند. با این ‌همه اگر چه دراین روزهای بحرانی، سوگواری، دغدغه و اضطرابِ مداوم آچمزمانده‌ام و راندمان کارم پائین آمده، ولی به این نتیحه رسیده ام که گریز و گزیری از تحمل این دنیا نیست و باید بنحوی با آن کنار آمد و نوشت و نوشت، حالا که نمی‌شود رمان و قصه نوشت، باید مقاله و عریضه نوشت. از شما چه پنهان چند بار به سرم زده است و وسوسه شده‌ام تا پیامگیر این صفحه را ببندم، هرچند دو باره به این دلیل پشیمان شده‌ا‌م که مبادا کسی پیام و کار فوری و فوتی با من داشته باشد. گیرم پیام مهم دوستان و عزیزان اغلب همان چیزهائی‌‌است که روزها در صفحۀ فیسبوک و سایت‌ها و تلگرام‌ها می‌بینم و گذرا می‌خوانم، مانند مصاحبۀ فرزند برومند بیژن جزنی، ابراز ندامت، توبه و استفغعار گلشیفتۀ فراهانی، کثافتکاری سردمداران فاسد سیاسی آمریکا، انگلیس، فرانسه و سایرممالک دنیا، بمباران فحش و ناسزاگوئی شاهپرستان، تلاش پسر شاه برای دستیابی به تاج وتخت و...

باری، دیروز زیدی که آشنائی دیرینه با من دارد، مصاحبۀ فرزند رشید و برومند بیژن جزنی را با واتساپ فرستاد و مدتی فکر و ذکرم را به خود مشغول کرد، اگرچه هنور مصاحبۀ او را نشنیده بودم ولی از گوشه و کنار شنیده بودم و می‌دانستم چه اتفاقی دردنیایِ سیاست افتاده بود و‌ گوش‌ام زنگ زد که چرا آن آشنا مصاحبه را برای من فرستاده بود، با وجود این، با شناختی که از فرستنده مصاحبه و دلبستگی و شاهپرستی و میزان تعصب ‌او داشتم، جواب او را ندادم. با این‌همه مدتی دور خودم چرخیدم و چرخیدم، نتوانستم آرام و‌ قرار بگیرم؛ مثل هربار می‌دانستم تا در این باره مطلبی ننویسم، آرام و قرار نخواهم گرفت.

و اما ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه، در مجلس رستم و سهراب شعری سروده که بین مردم ما مثل شده است:

پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش، نخوانش پسر

حماسه سرای بزرگ ایران بارها به تخمه و نژاد و اصل و نسب اشاره کرده و گویا بر این باور بوده است که سرشت، خلق و خوی و خصلت پدر به پسر به ارث می‌رسد و اگر چنین نشانه هائی در میان نباشد، پسر بیگانه ‌است و ربطی به‌ پدر ندارد، حالا حکایت این پدر وپسر است. همگان می‌دانند که ساواک در سال ۱۳۵۴ بیژن جزنی را که در دادگاه نظامی به پانزده سال حبس محکوم شده بود و در‌«کمیته» ‌زندانی می‌کشید؛ او را شبانه همراه هشت زندانی سیاسی دیگر ( شش فدائی و دو مجاهد) از زندان بیرون بردند و بدون محاکمه روی تپه های اوین به ‌رگبار بستند، این جنایت و فاجعۀ تاریخی‌را اگر فرزند مقتول از یاد برده و به جرکۀ پسر شاه معزول سابق و شاهپرستان و فدویان او پیوسته و مبلغ پادو و پاکار سیاسی او شده، نشانۀ تغییر، تحول، شعور، رشد و بلوغ سیاسی او نیست، بلکه دلیل بر بی سوادی سیاسی، سقوط و انحطاط اخلاقی ایشان است. در دنیای سیاست می‌شود نهضتی سیاسی و چریکی را نقد کرد، انحرافات و اشتباهات آن را روشن نمود و به تماشا گذاشت، ولی نباید چشم برجنایت‌های تاریخی دستگاه شاه سابق بست و جنایت آن حکومت را به این بهانه‌ها و مستمسک، مثل اشتباه یک سازمان نادیده گرفت و توجیه کرد. من با خونخواهی و انتقام شخصی، به ویژه در سیاست، مخالف‌ام و سقف آسمان مبارزۀ سیاسی را تا این حد پائین نمی‌آورم، نه، رفتار پسر رشید و برومند بیژن جزنی از این بابت حیرت‌آور و پرسش برانگیز نیست که چرا کمر به‌ انتقام خون پدرش نبسته و خونخواهی نکرده است، بلکه شگفتی اینجا است که این فرزند برومند و تحصیلکرده به جای عدالت خواهی، تقاضای دادگاه و محاکمۀ جنایتکارانی که هنوز در یاد دنیا هستند و زنده‌اند، مبلغ جنایتکاران و نامردمانی شده‌است که دستشان تا مرفق به خون پدرش آغشته‌‌است. شگفت‌انگیرتر از این‌، رفتار آن آشنائی‌است که از سال‌ها پیش زیرعلم پسر شاه سابق و معزول سینه می‌زند و مصاحبۀ پسر رشید و برومند بیژن جزنی را برای اثبات حقانیت آن قائد اعظم و پیروان فالانژ، فاشیست و صهیونیست‌اش برای اینجانب ارسال می‌کند تا لابد شکست تاریخی «چپ!» و پیروزی «راست افراطی !» را به رخ بکشد تا متنبه بشوم و شاید مثل او ابراز ندامت کنم، به «راه راست» برگردم و کمر به خدمت ببندم.
حاشا، ابراز ندامت هنرمندان و روشنفکران سابقۀ طولانی‌دارد. گیرم من هنوز پند سعدی را از یاد نبرده‌ام

به دست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر

و اما تا آن جا که من می‌دانم، بندرت فرزند هنرمندی، هنرمند از آب در آمده است و در دنیای سیاست و مبارزۀ سیاسی، به ویژه نزد ایرانیان نیز از این نمونه‌ها کمتر‌دیده شده‌است. این‌ «چیزها» ارثی نیستند و از پدر و مادرها به فرزندان به ارث نمی‌رسند، بنابراین دور از انتظار نیست اگر پسر رشید و برومند بیژن جزنی، «جزنی دوم» نشده است و به‌‌ «راه» پدرش نرفته و رهبر سیاسی و تئوریسین انقلاب نشده است. «هرکسی را بهر کاری ساختند.» ایشان در کشور فرانسه وکیل دادگستری شده ‌است و بی‌تردید در این حوضه توانائی‌ها و قابلیت‌هائی دارد، ولی در زمینۀ تاریخ معاصر ایران و پیدایش و تشکیل حزب کمونیست و حزب توده و سازمان‌های چریکی «چپ» دانش و اطلاعات‌اش از یک هوادار و فدوی و جان نثار سادۀ پسر شاه فراتر نمی‌رود و روایت کهنه، نخ نما و مکرر و مغرضانۀ خاندان سلطنت باخته و هواخواهان آن‌ها را مانند تعزیه خوان‌ها از روی نسخه می‌خواند و مکرر می‌کند. شگفتا، در روایت ایشان کمونیست‌ها، «چپ‌ها» «بین الملی‌گرا،» بوده اند و هستند، اولویت آن‌ها میهن و مردم نبوده و نیست، بلکه مردم کشورهای بیگانه مثل فلسطین‌است، افکار و ایده‌ها و فرهنگ چپ ها وارداتی بوده‌است، از کشورهای کمونیستی مثل شوروی سابق الهام گرفته‌اند، «ملی!!» نیستند و به همین دلیل با شاه و پسر شاه (که بنظر ایشان ملی و میهن پرستند) مخالف بوده اند و مخالف‌اند. «چپ!!!» وابستۀ شوروی سابق بوده است، موافق اقتصاد دولتی است، مخالف بازار آزاد، رقابت آزاد، دشمن آمریکا، شاه و پسر شاه بوده اند و کینۀ کوری نسبت به خاندان پهلوی داشته اند و دارند و الخ. این سخنرائی و مصاحبۀ شیوا، غرا و پرمحتوا اگر به گوش بیژن جزنی در گور برسد بی شک استخوان‌هایش زیر خاک می‌لرزد و مادرش اشک می‌ریزد

این فرزند ناخلف اگر «بیژن جزنی» را که یکی‌ از بنیادگذاران سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران بود، می‌شناخت، می‌فهمید که آن مرد بزرگ، به عنوان کمونیست، مانند همۀ کمونیست‌های دنیا، میهن‌اش را بیشتر از هر شاهی دوست داشت و آن سازمان چریکی را نیز در تقابل با حزب توده ایران که وابسته به شوروی و حزب «برادر بزرگ» بود، مهاجرت کرده بود و سیاست انفعال، و «بقا» پیش گرفته بود، بنیاد گذاشت و بر استقلال کمونیست‌ها از برادر بزرگ تأکید ورزید. شاید اگر این فرزند ناخلف آثار جزنی را مرور می‌کرد، متوجه می‌شد که کمونیست‌های ایران از آغاز تا زمانی که به فرمان شاه سابق معزول و خمینی خبیث و جلاد به قتل رسیدند، چه اهداف، آرمان‌های متعالی و انسانی داشتند و برای رهائی مردم‌ از استبداد، فقر و سیاهروزی چه جانفشانی‌ها فداکارها و ایثارها که نکردند. سلحشورانی که اسطوره شدند و در حافظۀ تاریخی مردم ما تا ابد زنده خواهند ماند. غرض، کسی که طیف رنگارنگ «چپ» ایران را یک کاسه می‌کند، اگر بی‌سواد سیاسی و آدمی سطحی نباشد، بی شک مغرض و تبهکاراست. از شما چه پنهان، پس ازاین که مصاحبۀ او را با آن بانوی ملوس و لوس با دقت گوش دادم، با حیرت و ناباوری شخصی را کشف کردم که همزمان بی‌سواد سیاسی و مغرض است و هیچ نشانی از پدرش ندارد. به رغم نام پرطمطراق و دیپلم‌ها پاکاری مغرض و بی‌سواد است که بنا به‌سفارش رهبر دوران گذار این مسئولیت را پذیرفته است، آشکارا و بی‌‌پروا دروغ می‌گوید؛ آسمان‌ریسمان می‌بافد و تاریخ را بنفع پادشاهی خواهان تحریف می‌کند. پدرم حق داشت وقتی دندان بر دندان می سائید و می‌گفت:

«از آتش خاکستر به ‌عمل می‌آید.»

پس از مشاهدۀ مصاحبه کنجکاو شدم، تحقیق کردم تا ببینم که در تاریخ ایران و دنیا کسی بوده‌است که برای قاتلین پدرش دست به تبلیغات سیاسی زده باشد؟ کسی که در خدمت اهداف کسی مبارزه کند که پدرش به فرمان پدر او شبانه تیرباران شده است؟ هیچ موجود با این شکل و شمایل پیدا نشد، در تاریخ بوده اند کسانی که با قدرت و حاکمیتی همکاری کرده اند که به خانوادۀ آن‌ها آسیبی رسانده، ولی هیچ پدر‌کشته‌ای با پسر قاتل پدرش همکاری نکرده‌است. این موجود شاهکار خلقت ‌و یهودای زمانۀ ماست. به باور من این اتفاق تغییر، تحول و دگردیسی یک فرد نیست، بلکه انحطاطی جهانشمول‌است و فراتر از یک «پدر و پسر» می‌رود. چندی پیش نوشتم که این روزها شبح فاشیسم در اروپا و آمریکا و کانادا و استرالیا چرخ می‌زند و چرخ می‌زند و روز به روز بیشتر و بیشتر رشد می‌کند، شاخصۀ فاشیسم سقوط و انحطاط انسان‌، اخلاق و ریزش همۀ ارزش‌های انسانی‌‌است؛ در ‌دنیائی که اخلاق از صحنه بیرون رانده می‌شود، موجوداتی رشد، نشو و نمو می‌کنند که زمانی نه چندان دور در فضای تیره و تار و خفقان‌آور‌آلمان هیتلری و حزب ناسیونال- سوسیالیست نازی‌ها رشد کردند و مرتکب آن‌همه فاجعه و جنایت شدند که تا ابد از حافظۀ بشریت پاک نخواهد شد. آری، در چنین شرایط، اوضاع و احوالی دور از انتظار نیست اگر فرزند مقتولی به فرزند قاتل پدرش به‌ چشم «منجی ایران» نگاه کند و گذشتۀ خونبار ‌را از یاد ببرد. این‌همه را بجز انحطاط و سقوط آزاد اخلاقی‌ با هیچ منطق و استدلالی نمی‌شود توضیح داد و توجیه کرد. آن زن زیبا و هنرمندی که زیر فشار قبر تواب و نادم می‌شود، نیز در چنین دنیا و فضائی قابل فهم و توضیح و تفسیر است، در همه جای دنیا، فضای مسموم، رعب، وحشت و تهدید و فشار از آدم‌های ضعیف تواب ساخته و تواب می‌سازد. رفتار و واکنش هنرمندان و روشنفکران در چنین فضای رعب آوری سابقۀ دیرینه دارد و قابل پیش بینی‌است؛ در زمان شاه سابق و معزول هنرمندان مترقی را با اعمال شکنجه‌های روحی و جسمی می‌شکستند، آن‌ها را به ‌زانو در می‌آوردند و وادار می‌کردند تا در تلویزیون ملی ایران ابراز ندامت و پشیمانی کنند، اشتباهات خودشان یکایک برشمارند، در مدح و منقبت رژیم دیکتاتوری شاه و ترقی مملکت‌ و پیشرفت‌هائی که پیش از شلاق خوردن و شکنجه شدن «ندیده بودند»، سخنانی ایراد کنند. در زمان خمینی جانی و اخلاف جنایتکار او تواب سازی با شقاوت، شناعت و قساوت بیشتری ادامه یافت، بی شماری با شکنجه و تعزیز شکستند، تبدیل به جنازه‌ شدند. مسخ و تواب شدند و در زندان و بیرون زندان فاجعه‌ها به‌بار آوردند. فضای رعب آور و وحشت و نکبت زمان شاه سابق، در زمان حکومت نکبت آخوندها چند برابر و وحشیانه‌تر شد. این فضای آلوده، مسموم و خفقان‌آور را وارثان خلف دو حکومت فاسد و استبدادی از ایران به خارج از کشور آوردند و از چندی پیش با همان سبک و سیاق و گاهی با تطمیع به تواب سازی مشغو‌ل‌ شدند. شماری از هنرمندان و روشنفکران در این فضای ارعاب، مسموم، مشئوم و چندش آور مرعوب یا تطمیع شدند، به‌ اشتباهات خودشان در گذشته پی‌بردند، اقرار و اعتراف کردند و نادم و تواب شدند. نام و نشان آقایان و خانم‌های نادم را همه می‌دانند و تکرار آن ضرورت ندارد. از فرصت طلب‌ها که بگذرم، آدم‌ها زیر فشار روحی و جسمی می‌شکنند و بناچار گردن می‌گذارند و نادم و تواب می‌شوند. رگ و پیوند آدم‌ها از فولاد ساخته نشده، اگر زیر منگنه و آپولو قرار نگیرند، شاید به مرور زمان تغییر کنند، ولی هرگز تواب و نادم نمی‌شوند. بنا بر این تواب و نادم قربانی شرایط و وضعیت غیر انسانی‌است و به باور من پیش از اینکه به قضاوت و داوری آن‌ها بنشینیم و مانند زنده یاد نعمت آزرم شعری در مذمت آن‌ها بسرائیم، بهتراست حکومت و نظامی را محکوم کنیم که با شکنجه و تعزیر و ارعاب و اعدام حکمرانی می‌کند؛ نظامی که برای ادامۀ حیات به تعزیر و شکنجه متوسل می‌شود و عناصر و جانورانی را پرورش می‌دهد که مسخ شده‌اند، بوئی‌ از انسانیت نبرده‌اند و با شناعت مرتکب هر جنایتی می‌‌‌شون. م. آزرم این شعر را در زمانی سروده شده است که مبارزان سیاسی زیر شکنجه‌ مقاومت نمی‌کردند، کوتاه می‌آمدند، کسر می‌آوردند و همرزمانشان را لو می دادند:

یاران من
مشورید
او را امان دهید، تماشائی ست
کسی که در مسلخ شهیدان
دژخیم را فرشته خواند
بیهوده پرسه می زند این سائل
این سمج
در کوچه های باور مردم
درها به هر زحیر عبث، بسته ست
در کوچه های باور مردم
بیداری
اعتماد به دشمن را (۱)
بر دار بست تجربه مصلوب کرده است...»

پیش ازاین که به داوری بنشینیم و نادم را تقبیح و سرزنش کنیم، باید فدوی ها، جانثاران پسر شاه سابق و عناصر آن پدیدۀ پلیدی را محکوم کنیم که این فضای سنگین و مسموم و رعب‌ آور را به وجود آورده‌اند، کسانی که با ایجاد فضای هیستریک، رعب، وحشت، تهمت و تهدید هنرمندی را می‌شکنند و وادار به ندامت می‌کنند. چرا به چه گناهی؟ چون این زن هنرپیشه چند‌ روز پیش در مصاحبه با خبرنگار تلویزیون فرانسه در‌بارۀ مداخلۀ نظامی اجنبی‌ها موضع درستی اتخاذ کرده و آن‌‌را خطا و‌خطرناک دانسته است. این هنرمند سینما اگر در ایران و در‌آن فضای تیره و تار و خفقان آور و پلیسی تواب می‌شد و ابراز ندامت می‌کرد، قابل فهم بود، ولی وقتی این اتفاق شوم در کشور حقوق بشر، در کشور «کموناردها» می‌افتد، فاجعه‌ای مرگبار و غم‌انگیز است. ناگفته پیداست که این هنرمند‌ زیبا خوابنما نشده، یک شبه تغییر نکرده و به حقیقت پی نبرده است، بلکه زیر فشار قبر و هجوم کلاغ‌‌ها، دهان دریده‌ها که او را با فحش و ناسزا بمباران کرده‌اند، ناچار به ابراز ندامت شده و خویشتن خویش را انکار و کتمان کرده‌است. فاجعه جامعۀ ما اینجا است. جائی که آدم‌ها بناچار دو شخصیتی می‌شوند و خویشتن خویش را انکار می‌کنند. هر چند همه مانند این بانوی هنرمند از ترس و وحشت یا بنا به دلایل دیگر کسر نمی‌آورند، عقب نمی‌نشینند و استغفار نمی‌کنند.

باری، من دورادور شاهد ظهور و عروج این بانوی هنرمند سینما و تأتر بودم و دیدم که با هشیاری و با سرعت رگ خواب و ذائقۀ جامعۀ هنری بورژوازی اروپا و آمریکا را پیدا کرد و یک شبه ره صد ساله را پیمود؛ عکس یادگاری او را همان سال اول با فرح پهلوی شهبانوی سابق ایران نیز دیدم و فهمیدم که شامۀ تیزی دارد، جهت بادها را با درایت تشخیص داده و هنوز از گرد راه نرسیده شرفیاب شده است. شاید به‌همین دلیل وقتی مصاحبۀ او در دنیای مجازی دست به دست می‌شد و «مشاهیرباز‌ها» که با یک کشمش گرمی و یا یک غوره سردی‌شان می‌کند سر از پا بی‌خبر، با شور و شیدائی و شیفتگی در مدح و منقبت، تمجید و ستایش او قلمفرسائی کردند و هر روز مطلبی در دنیای مجازی نوشتند، به یاد پدرم افتادم و زیرلب گفتم: «خیز گربه تا کاهدان است.» شگفتا که در میان نیروهای به اصطلاح «چپ» همه بر هم پیشی می‌گرفتند و کم مانده بود او را به «ملینا مرکوری»، ستارۀ فرهنگی و هنری یونانی، آن سیاستمدار بزرگ و اثر گذار که هنر و فرهنگ و سیاست را به طرز منحصر به ‌فردی در هم آمیخت و نامی ماندگار شد، قیاس کنند. این افراد شتابزده و محتاج قائد و رهبری، پس از ندامت هنرمند شهیر و زیبا سَر خوردند و او را از آسمان هفتم، از عرش به روی فرش فرود آوردند، زمین زدند، از تغییر و تحول یک شبۀ او یکه خوردند و همزمان و همزبان، در دنیای مجازی حمله، فحاشی و هتاکی را اغاز کردند. آن‌ها انگار نمی‌دانستند که آن هنرپیشۀ مشهور و محبوب و چهرۀ سینما تغییر ماهوی نکرده است، بلکه دگردیسی او ناشی از روزگار نامناسب و مردم ناسازگار، بخوان - فضای رعب آور و وحشت و تهدید یوده‌است و نباید آن را جدی گرفت. شهرت او را دچار توهم کرده بود، به ‌‌قول عطار نیشابوری در خویشتن خویش به غلط افتاده بود جا و جایگاه‌اش را گم کرده بود. عبید زاکانی در بارۀ چنین افرادی در کتاب موش و گربه سروده است:

مست بودم اگر گُهی خوردم
گُه فراوان خورند مستانا

یا به قول کربلائی عبدالرسول دلاک، زنده یاد پدرم:

هرکس که نداند جایِ خر بستن خود
گَه گردن خر بندد و گَه گردن خود

این بیت را به عبید زاکانی نسبت می‌دهند، چون لحن و فضای انتقادی‌اش به طنزهای او نزدیک است؛ گیرم درنسخه‌های معتبر دیوان او انتساب قطعی و مستندی برای این بیت دیده نمی‌شود. به همین دلیل آن را در ردۀ اشعار منسوب یا شعار مشهورِ بی ‌نسبتِ قطعی می‌آورند. در هر حال پدرم، آن مرد رند روزگار در موقعیت مشابه آن را زیر لب زمزمه می‌کرد.

باری، چند روز پیش نوشتم که دگردیسی تغییر شکل و ‌باز‌آرائی (بزک) سطحی و شتابزدۀ روشنفکر است؛ معرفت و شعور سیاسی نقشی در آن ندارد، بلکه اغلب با مصلحت‌جویی، فرصت‌ طلبی یا محافظه‌کاری همراه است و فاقد ارزش اخلاقی ‌‌است. هدف این دگردیسی حفظ موقعیت، دوام و مطرح بودن است؛ دگردیسی به معنایِ بلوغ فکری یا اخلاقی، نقد و تحلیل واقعی موقعیت نیست؛ بلکه بیشتر نوعی پنهان‌کاری، بازسازی هویت و نمایشی‌‌است. روشنفکر و‌ هنرمندی که پس‌از فروپاشی یک افق سیاسی، بدون مواجهه با گذشته، موضع خود را برای دیده شدن یا بازگشت به صحنه سیاست یا سینما و تأتر تغییر می‌دهد و نقد تند و تیز او به نقدی توخالی و نمایشی، (بخوان ندامت تلویحی و ضمنی) کاهش می‌‌یابد، بی‌شک شامل دگردیسی شده است. دراین‌جاست که ابتذال، سقوط و انحطاط به تمام قد نمایان می‌شود و حقیقت لوث می‌گردد. من به تجربه دریافته ام که هر شاعر، نویسنده و روشنفکری که فاقد جرأت و شهامت اخلاقی باشد، در موقعیت - ‌های باریک و خطرناک حقیقت را کتمان می‌کند، به‌هزار ترفند و تمهید طفره می رود؛ رفتارش و کردارش را توجیه می‌کند. به باور من، هنرمند و روشنفکری که به ‌حقیقت وفادار نمی‌‌ماند و به هردلیلی عقاید، باورها و افکارش را کتمان ‌می‌کند و با تزویر و ریا دروغ می‌گوید، دیر یا زود مانند تندیسی زیبا و خوش‌ریخت بلوری از چشم مردم می‌افتد و هزار تکه می‌شود.

13/02/2026
حسین دولت آبادی