به روایت تورِه شرودر (اشپیگل)
یک ایرانیِ زخمی از مخفیگاه از روزهای خیزش میگوید
«دوستی که از کودکی میشناختم، ناگهان به جلو خم شد، بیصدا مثل یک کیسه فرو افتاد»
Fri 13 02 2026

کریم مانند صدها هزار تن از هممیهنانش در تهران علیه رژیم به خیابان میرود. به او شلیک میشود و مجبور میشود مخفی شود. اینجا روایت میکند که اکنون در کشور چه میگذرد – و به چه امید بسته است.
برقراری تماس با کریم – که نام واقعیاش چیز دیگری است – آسان نیست. یکی از آشنایان مشترک باید او را در مخفیگاهش در تهران ملاقات کند و با تلفن خود از طریق یک اپلیکیشن پیامرسان تماس بگیرد. کریم بدون تلفن هوشمند و تقریباً بدون ارتباط با دنیای بیرون زندگی میکند؛ هنگام این گفتوگو ۲۴ روز است که مخفی شده. در جریان تظاهرات آغاز سال بهشدت زخمی شد، از دست مأموران رژیم اسلامگرا گریخت و ناچار شد به زیرزمین برود. اینجا روایت میکند که چه بر او گذشت. اشپیگل اطلاعاتی را که میتوانست به شناسایی هویت او بینجامد حذف یا تغییر داده است. روایتهای کریم با آنچه دیگر معترضان در ایران گزارش میدهند همخوانی دارد.
این نخستین بار نبود که در تظاهرات شرکت میکردم. پیشتر در سال ۲۰۰۹ نیز در تهران به خیابان رفته بودم. آن اعتراضات را «جنبش سبز» مینامند، اما آنها بسیار کوچکتر از امروز بودند و معترضان نیز کمتر خشمگین بودند. هدف هم محدودتر بود: اعتراض به تقلب آشکار در انتخابات، نه سرنگونی رژیم.
این بار سقوط ارزش پول عامل آغاز بود؛ همهچیز با اعتراضهای بازاریان شروع شد. اینکه چنین سریع اینهمه انسان به آن پیوستند، بیشک به این دلیل بود که کشور برای شهروندانش مانند زندان شده است. حتی چیزهای کوچک هم در ایران به رؤیاهای دستنیافتنی تبدیل میشوند. من یک صنعتگرم و با اینکه اواخر دههٔ سی زندگیام را میگذرانم، هنوز با والدینم زندگی میکنم، چون توان مالی برای داشتن خانهٔ خودم را ندارم. ازدواج و تشکیل خانواده به این ترتیب منتفی است. حتی پول خرید یک خودرو هم ندارم، با اینکه برای شغلم واقعاً به آن نیاز دارم. بنابراین برایم تعجبآور نبود که از اواخر دسامبر این همه انسان به خیابان آمدند. به نظر میرسید همه حضور دارند: زن و مرد، پیر و جوان، خانوادهها، دانشگاهیان و کارگران. حتی زنان چادری را هم در میان جمعیت دیدم. این یک قیام واقعی مردمی بود. انرژی جمعیت و حس همبستگی بسیار قوی بود. برای نخستین بار پس از مدتها دوباره امید را حس کردم.
در پنجمین روز حضورم – احتمالاً هشتم ژانویه بود – در یکی از میدانهای تهران برای نخستین بار زخمیها را دیدم: دو نفر که هدف گلوله قرار گرفته بودند، روی هم افتاده و در حلقهای از پلیس و پاسداران انقلاب که مانع کمکرسانی ما میشدند. یکی از آن دو دیگر تکان نمیخورد. نیروهای امنیتی تفنگ شکاری و کلاشینکف داشتند، صورتهایشان پوشیده بود، اما در چشمهایشان میشد ترس را دید. به نظر میرسید سردرگم و آشکارا از حجم عظیم معترضان درماندهاند. روز بعد اما وضعیت فرق داشت. وقتی دوباره در تظاهراتی در مرکز تهران حاضر شدم، در چهرهٔ نیروهای امنیتی خشم و عزم دیده میشد. حدود ساعت هشت بود. دو ساعت پیش از خانه بیرون آمده بودم که ناگهان صدای تیراندازی بلند شد. مردم فریاد زدند و پراکنده شدند. نیروهای امنیتی لباسشخصی را دیدم که سوار موتورسیکلت بودند؛ یک گروه تنها ده تا پانزده متر از ما فاصله داشت. آنها تکتیر و رگبار شلیک میکردند. دوستی که از کودکی میشناختم، از ناحیهٔ گردن هدف گلوله قرار گرفت. وقتی به او نگاه کردم، به جلو خم شد و بیصدا مانند کیسهای فرو افتاد. به سمتش حرکت کردم، میخواستم او را به کناری بکشم، که خودم هم هدف گلوله قرار گرفتم. انگار ساعدم در آتش بود. گیج و منگ به عقب تلوتلو خوردم تا کسی مرا گرفت و به کوچهای فرعی کشید. آنجا دیگر زخمیها – و احتمالاً مردهها – را دیدم که به گردن، سر و سینهشان تیر خورده بود. چشمانم سیاهی رفت و زخم همچنان مانند آتش میسوخت. زنی وحشتزده فریاد میزد و مردی بر سرش داد میکشید که آرام باشد. مردم تلاش میکردند کمکم کنند؛ سرانجام خودرویی را نگه داشتند که مرا به بیمارستان برد. از سرنوشت دوستم هیچ نمیدانم.
در بیمارستانی در مرکز تهران، دو پرستار مرا به چیزی شبیه یک سالن بردند. آنجا حدود نیمدوجین زخمی دیگر نشسته یا دراز کشیده بودند. دو مرد لباسشخصی مشخصات آنها را ثبت میکردند. من مثل همیشه هنگام تظاهرات تلفن و کارت شناساییام را در خانه گذاشته بودم. از من مشخصات خواستند. درد داشتم، گیج و وحشتزده بودم، بنابراین نام واقعیام را گفتم.
سپس پزشکی و پرستاری آمدند و بازویم را رسیدگی کردند. آستین کاپشنم را بریدند و زخم را دیدند. پزشک گفت گلوله صاف از میان گذشته است. خون زیادی از دست داده بودم. امدادگران بهشدت مضطرب بودند و تقریباً حرف نمیزدند. در سالن دیگری زخمیهای بیشتری دیدم: مردی بیحرکت روی زمین، دیگری با دو زخم در سینه که بهشدت خونریزی داشت، و مردی که به دیوار تکیه داده بود و از شکاف بزرگ چانهاش دندانها و فکش دیده میشد. هنگام خروج از بیمارستان پزشکی دیگر مرا صدا زد و گفت اگر میروم، باید آرام به نظر برسم، آهسته و مستقیم راه بروم و نلنگم. جلوی ورودی چند ون سیاه و پلیسهایی در گروههای چهار یا پنجنفره بودند. تصمیم گرفتم مستقیم از کنارشان عبور کنم؛ راستقامت و تا حد امکان بیهراس. نگاهم را به زمین دوختم. اینگونه از محوطهٔ بیمارستان گریختم. بیوقفه راه رفتم، فقط مستقیم. تهران شبیه شهری ارواح شده بود؛ خیابانها آنقدر خالی بودند. تاکسیها و مینیبوسها با وجود التماسها و اشارههایم توقف نمیکردند. پس از حدود چهل دقیقه به خانهٔ خویشاوندانم رسیدم. وقتی در را باز کردند، به چهرههای وحشتزدهشان نگاه کردم. پشت میز نشستـم و برای نخستین بار احساس آرامش کردم، هرچند هنوز گیج بودم. خونریزی بازویم ادامه داشت. با داییام به بیمارستان دیگری رفتیم. سرانجام پزشکی به کنار خودرو آمد، قرص مورفین داد و گفت بیش از این فعلاً نمیتواند کاری کند. به خانه برگشتیم، اما چند ساعت بعد چون بازو هنوز خونریزی داشت دوباره نیمهشب به بیمارستان رفتیم. پزشک ما را داخل برد، در اتاق درمان بانداژ فشاری بست و محلول ضدباکتری داد. صبح به بیمارستان دیگری رفتیم که در آنجا مرا بهعنوان قربانی تصادف رانندگی درمان کردند. دستکم خونریزی متوقف شده بود.
از یک سو کمک مردم و همبستگی محسوس در همهجا به من امید میدهد، از سوی دیگر میدانم که با این کار خود را در خطر میاندازند و این چیزی نیست که بخواهم. داییام شنیده پزشک بیمارستان دوم بهخاطر کمک به من کارش را از دست داده؛ شاید هم کاملاً ناپدید شده باشد. دقیق نمیتوان دانست. فرض میکنم دنبال من میگردند. گفته میشود بهطور هدفمند به دنبال معترضان هستند. برای آرام شدن داروهای ضدافسردگی، آرامبخش و خوابآور میخورم، اما ترس همچنان هست. بیشتر وقتها نیمهخواب در بستر دراز میکشم. خویشاوندانم سرانجام توانستند کمک پزشکی مناسبی برایم فراهم کنند. دو هفته پیش عمل شدم و اکنون بازویم در گچ است. منتظر جراحی بعدی هستم که در آن پوستی از رانم پیوند خواهند زد تا سوراخی را که گلوله ایجاد کرده ببندند. پزشک گفت احتمالاً با تفنگ شکاری به من شلیک کردهاند.
به اینترنت بهندرت سر میزنم، چون تلفن همراه ندارم. اما خویشاوندانم تلویزیون ماهوارهای دارند و از این طریق شبکههای فارسیزبان خارج از کشور را میبینم. در این برنامهها عمدتاً دربارهٔ شمار کشتهشدگان صحبت میشود. بزرگترین ترسم این است که قربانیان به فراموشی سپرده شوند و همهچیز واقعاً بیهوده بوده باشد. البته مدام از احتمال حملهٔ آمریکا هم سخن میرود، اما این خواست من نیست: اولاً فکر نمیکنم رژیم از این طریق سرنگون شود، ثانیاً آمریکاییها بارها نشان دادهاند که بهترین را برای ایرانیان نمیخواهند. احتمالاً کل کشور به مصیبتی بزرگتر کشیده خواهد شد.
اصلاً نمیدانم چه خواهد شد. خشونت آنقدر هولناک بود که احتمالاً به این زودیها اعتراضهای دیگری رخ نخواهد داد. با این حال رژیم اکنون بهطور قطعی نشان داده که آیندهای ندارد. آنچه برای من باقی مانده، احساسی عمیق از افسردگی و بیامیدی است. اگر میتوانستم، همین حالا ایران را ترک میکردم. فقط هیچ تصوری ندارم چگونه میتوانم از اینجا بیرون بروم.
به نقل از اشپیگل آنلاین ۱۳ فوریهٔ ۲۰۲۶
|
|