عصر نو
www.asre-nou.net

مارک رایش‌واین

وقتی توماس مان با هرمان هسه به اسکی می‌روند


Fri 13 02 2026



توماس مان برف را در «کوه جادو» شاعرانه کرده است. اما اسکی‌باز خوبی نبود؛ این فلات‌نشین هرگز اسکی را درست یاد نگرفت. دخترش به او می‌خندید. درست برعکسِ هرمان هسه، جنگل‌نشینِ شوارتس‌والد. مان ترجیح می‌داد عقب‌نشینی کند و به هتل برگردد. آنچه آنجا دید، در او «علاقه‌ای عمیق و اروتیک» برانگیخت.

دو نویسندهٔ نامدار در برف. این عکس در سن‌موریتس در سال ۱۹۳۱ یا ۱۹۳۲ گرفته شده است. یکی از آن‌ها، توماس مان، از سال ۱۹۲۹ شأنِ دریافت جایزهٔ نوبل ادبیات را دارد. دیگری، هرمان هسه، این جایزه را در سال ۱۹۴۶ دریافت خواهد کرد. هر دو نویسنده در اوایل دههٔ ۱۹۳۰ به‌طور منظم تعطیلات خود را در انگادین می‌گذرانند؛ اشرافی‌ترین درهٔ مرتفع آلپ.

دختر محبوب توماس مان ــ که بعدها پس از ازدواج با نام الیزابت مان بورگزه شناخته می‌شود ــ زمستان ۱۹۳۱ را چنین به یاد می‌آورد:

«دوازده‌ساله بودم که برای نخستین بار با هرمان هسه ملاقات کردم. او آمده بود تا به دیدار پدر و مادرم در هتلِ آن زمانِ بسیار زیبای شانتارلا، بالای سن‌موریتس در انگادینِ سوئیس، بیاید. طبعاً هنوز چیزی از او نخوانده بودم، اما مادرم برایم توضیح داد که او نویسنده‌ای بسیار بزرگ است».

این عنوان‌ها اما چندان تأثیری بر کوچک‌ترین دخترِ مان نمی‌گذاشت؛ او در خانوادهٔ خودش به چنین برچسب‌هایی عادت داشت. مهم‌تر آن است که این دختر دوازده‌ساله چه نتیجه‌ای از آن می‌گیرد:

«با خودم فکر کردم اگر نویسندهٔ خوبی است، پس نمی‌تواند خوب اسکی کند.»

الیزابت از روی تجربه استدلال می‌کرد:

«چون پدرم ــ که می‌دانستم نویسنده‌ای بزرگ است ــ اصلاً اسکی بلد نبود. برای خوشحال کردنِ ما بچه‌ها، یک‌بار در اقامت زمستانی‌مان در صومعهٔ کلُستر اِتال امتحانش کرده بود، باید حوالی سال ۱۹۲۵ بوده باشد؛ اما بعد از ده قدمِ اول، هنوز پیش از آن‌که به تپهٔ مخصوص مبتدیان برسیم، با عصبانیت کامل برگشت. این کار اصلاً به درد او نمی‌خورد».

بر همین اساس، الیزابت وقتی هرمان هسه یک روز اسکی در کورویلیا ــ کوه خانگیِ سن‌موریتس ــ را پیشنهاد کرد، بدبین بود. اما اگر تصور می‌کرد هسه هم روی اسکی به همان اندازهٔ توماس مان نابلد و غیرورزشی است، سخت در اشتباه بود. هسه خود را یک استعداد طبیعی نشان داد:

«هنوز هم او را پیش چشم دارم؛ اندام لاغرش در لباس اسکیِ سرمه‌ای تیره، با گترهای پیچیدهٔ نروژی، روی اسکی‌های بسیار بلندش، که چگونه در پیچ‌وخم‌های ظریفِ تله‌مارک از شیب‌های تند و برفِ تازهٔ عمیق به پایین سُر می‌خورد».

«همسرش، خانم نینون، در اسکی چندان استعداد نداشت. به خاطر او تلاش می‌کرد و ما اغلب همراه مادرم ــ که او هم کمی اسکی می‌کرد ــ روی همان تپهٔ مبتدیان همدیگر را می‌دیدیم. خانم هسه آن‌قدر از سرازیری می‌ترسید که با وحشت، ناامیدانه بالاتر و بالاتر می‌رفت تا فرود را به تعویق بیندازد، و همین وضع را بدتر هم می‌کرد. هرگز به تله‌مارک‌سِرپانتین نرسید.»

پس توماس مان روی اسکی حتی به سطح «کوه جادو» هم نمی‌رسد، چه رسد به همان تپهٔ مبتدیان. این حکایت را می‌توان در کتابچهٔ «تجربه‌های انگادین» (۲۰۲۰، به‌کوشش فولکر میخلز؛ کتاب جیبیِ انتشارات اینزل با متن‌هایی از و دربارهٔ هرمان هسه در برف) خواند. یا به‌طور جایگزین در آنتولوژی «شکم، پاها، شعر»؛ مجموعه‌ای که این روزها منتشر شده و داستان‌های ورزشیِ نویسندگان را گرد آورده است (انتشارات کانون).

اقامتِ خانوادهٔ مان در انگادین فقط یک داستان ورزش‌های زمستانی نیست، بلکه اودیسه‌ای هتل‌به‌هتل هم هست که در یادداشت‌های روزانهٔ توماس مان گاهی چنان خوانده می‌شود که انگار برندهٔ نوبل، مشتری‌ای همواره غرغرو در سایت‌هایی چون Holidaycheck یا Booking.com بوده است. هیچ هتلِ بزرگِ انگادینی از دست خانوادهٔ مان در امان نبود. و اغلب هم چیزی برای شکایت پیدا می‌شد:

توماس مان دربارهٔ هتل مارگنا در زیلس-بازِلگیا، همان‌جا که پیش‌تر ریلکه هم اقامت داشته، یادداشت کرده است؛ «از محل اقامت چندان راضی نیستم»،. مان اتاق‌ها را «تنگ» و شام را فقط «متوسط» می‌دانست.

«علاقه‌ای عمیق و اروتیک»

بار دیگر، در تابستان ۱۹۵۰، کاتیا و توماس مان در هتل سوورتا هاوسِ سن‌موریتس اتاق می‌گیرند، پس از آن‌که والدهاوس زیلس را «نامطلوب» ارزیابی کرده بودند، چون اتاق‌شان «بی‌آفتاب» بوده است. این بار به سوورتا هاوسِ گران‌قیمت می‌روند که دست‌کم به‌خاطر وسعت، تجمل و چشم‌اندازی باشکوه شناخته می‌شود.

توماس مان از میزِ کارِ اتاقش نه‌تنها به منظرهٔ باعظمت کوه‌های انگادین نگاه می‌کند، بلکه زمین تنیسِ اختصاصیِ هتل را هم می‌بیند.

یک صبح، چشمش به مسابقهٔ تمرینی‌ای می‌افتد که به‌وضوح او را برمی‌انگیزد:

«جوانی آرژانتینی، از پیش بازیکنی عالی، که با مربی‌اش خود را کامل‌تر می‌کند. موی تیره، چهره نه‌چندان دقیقاً قابل تشخیص، اندامی باریک و ستودنی، پاهایی چون هِرمس. (...) لباس سفیدِ بازی، شلوارک، پس از تمرین پلیور بر دوش. علاقه‌ای عمیق و اروتیک. برخاستن از کار برای تماشا. درد، لذت، اندوه، میلی بی‌هدف.»

این اپیزود که در دفتر خاطرات سال ۱۹۵۰ آمده، به سال‌های پایانی زندگی توماس مان تعلق دارد؛ دورانی که او دل‌باختهٔ پیشخدمتِ هتل بزرگ دولدر در زوریخ هم می‌شود. تقریباً تعجب‌آور است که چرا صحنهٔ سوورتا هاوس در زندگی‌نامهٔ توماس مان به قلم تیلمان لامه نیامده، آن‌هم کتابی که در آن تقریباً هر اشارهٔ مرتبطی مستند شده است.

اگر مان از کوه‌ها ــ و به‌ویژه کوه‌های زمستانی ــ چیزی خوشش می‌آمد، همان پیاده‌روی بود. فصل «برف» در «کوه جادو» خود گویای همه‌چیز است و تصادفی نیست که یکی از مهم‌ترین فصل‌های کل رمان به‌شمار می‌آید. در آن‌جا، هانس کاستورپ از قدم‌زدن‌های مکرر «سیر» می‌شود. پنهانی تجهیزات اسکی می‌خرد و به‌صورت خودآموز اسکی‌کردن را یاد می‌گیرد. او رؤیا و جسارتِ حرکت بر تخته‌ها را زندگی می‌کند؛ همان چیزی که توماس مان از خود دریغ کرده بود.

اما کاستورپ در گردش اسکی‌اش در طبیعت گم می‌شود، دچار ضعف می‌گردد و به خوابی کوتاه اما مرگبار فرو می‌رود. در هذیانِ برفی، پاسخ‌هایی برای پرسش‌های بزرگِ بشری می‌شنود؛ از جمله جمله‌ای که از آن زمان بارها نقل شده است:
«انسان، به‌خاطر نیکی و عشق، نباید به مرگ اجازهٔ فرمانروایی بر اندیشه‌هایش را بدهد.»

توماس مان پایان‌بندی را با طعنه می‌گذارد: در انتهای این آزمون جسارت در وحشی‌کوهستانِ مرتفع، کاستورپ سالم و ــ مهم‌تر از همه ــ گرسنه به دره بازمی‌گردد:

«سرِ شام با ولع خورد. آنچه خواب دیده بود، کم‌کم رنگ می‌باخت. آنچه اندیشیده بود، همان شب دیگر چندان درست نمی‌فهمید».

به نقل از سایت ولت ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۲۶