عصر نو
www.asre-nou.net

«کلام هشتاد و هفتم از حکایت قفس –عارفی ها، مرغان عروسی و عزا!-»


Wed 11 02 2026

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
......روز بعدش، در همه جا شايع شده بود که حاج آقا شيخ علی، در صحبت هائی که ديروز، روی منبر کرده است، روی سخنش، با شيخ حسين، پيشنمازمسجد قنات آبادی‌ها بوده است. و همه، منتظر بودند که يکی از همين روزها، شيخ حسين، به تلافی برآيد و طبل رسوائی حاج آقا شيخ علی را روی بام مسجد قنات آبادی‌ها، به صدا در آورد و جنگ حيدری و نعمتی‌ای که از سال‌ها پيش، انتظارش می‌رفت، شروع شود. و چنان هم شده بود و هفته‌ی بعدش، شيخ حسين، در مسجد قنات آبادی‌ها، بر منبر رفته بود و گفته بود:
- ....... خون شهدای قنات بدون قصاص نخواهد ماند و می‌آيد روزی که شاهدين و مسببين آن واقعه، در هر لباس و مقام و منصبی که باشند، حساب پس بدهند و.......
صبح آن شب، در همه جا شايع شده بود که روی سخن شيخ حسين، با حاج آقا شيخ علی و صولت و دکتر علفی بوده است و.....
اگرچه، آسمان دولت‌آباد، هميشه پوشيده از غبار رنگارنگ شايعه هائی بود که اغلب، ريشه در واقعيت جنگ‌های " حيدری" و " نعمتی " خودش داشت. اما اگر ربطی هم به واقعيت نمی داشت، باز هم کسانی بودند که ازسر بيکاری، فی البداهه، جای خالی آن واقعيت را پر کنند تا بخندند و بخندانند و بترسند و بترسانند، اما در آن ميان، از لحظه‌ی بر خاستن غبار يک شايعه تا لحظه‌ی فرو نشستن آن، کسانی که از ترس می‌مردند و زنده می‌شدند، "عارفی‌ها" بودند. بخصوص، عارفی‌های شناخته شده‌ای که مثل گذشته، هنوز "فرشاد عارف" را، پير و مراد خودشان می‌دانستند و درچنان مواقعی، درون قفس نامرئی ارتدادشان، به جنب و جوش می‌افتادند و دور او را می‌گرفتند و برای گرفتن پاسخ چه بايد کردشان، چشم به دهان او می‌دوختند، غافل از آنکه، فرشاد عارف را، سال‌ها پيش، "ماه" با خود برده بود!
آخرين ديدار فرشاد عارف، با فرستاده‌ی سرالاسرار، گرفتن دستور برای شکستن شيشه‌ی "اکسير" بود و نا اميد کردن بانو، از داشتن فرزند. از آن به بعد، ديگر فرستاده‌ای نيامده بود و به دنبال آن، امکان مشورتی و کسب تکليفی هم در باره‌ی وضعيت جديد عارفی‌ها، پيش نيامده بود و به همان دليل هم، از سر اجبار، هر کاری که کرده بود، با فکر و سليقه‌ی خودش کرده بود و باگذشت زمان هم که از آمدن فرستاده، مأيوس شده بود، به اين باور رسيده بود که يا آنها از رسيدن به دولت‌آباد " ما " دست برداشته‌اند و يا هنوز در پی رسيدن به آن هستند، اما به دلايلی او را کنار کذاشته‌اند و کس ديگری را به جای او برگزيده‌اند. گاهی هم، با خودش فکر کرده بود که شايد همان وادار کردن او به بيعت با شيخ علی و ذليل کردن او در چشم عده‌ای از عارفی‌ها، نشانه‌ای از پايان کارش بوده است.



پس از واقعه‌ی قنات و بيعت با شيخ علی، گروه گروه از عارفی‌ها، يا از دولت‌آباد رفته بودند و يا اگر هم مانده بودند، اکثرشان با او قطع رابطه کرده بودند و حالا، او مانده بود و سر دستگی گروهکی مخفی، ميان ده‌ها گروهک ديگر؛ گروهک هائی که اعضای آن، در سر تا سر ايران پراکنده شده بودند و مثل خود او و بانو، مردهاشان ريش گذاشته بودند و تسبيح به دست گرفته بودند و زن هاشان چادر به سر کرده بودند. عده‌ی زيادی از آنها به مکه رفته بودند و اسم و فاميل خودشان را عوض کرده بودند و بعضی شان، حتی عمامه بر سر گذاشته بودند و حجت الاسلام و آيت الله شده بودند. کسانی از آنها هم، خودشان را به دولت چسبانده بودند و سردار و امير و مدعی العموم و وکيل مجلس و حتی وزير و داخله و خارجه شده بودند. اما، مدعی بودند که در باطن، هنوز هم که هست، عارفی مانده‌اند و در انتظار آن روزی هستند که دوباره سربلند کنند و دمار از روزگار شيخ و شاه برآورند. و اين ادعا، به مرور زمان به باوری سترگ مبدل شده بود؛ باوری که از يک طرف، طعم تلخ شکست و ذلت بيعت و زندگی متظاهرانه‌ی پس از آن را، در طول همه‌ی آن سال‌ها، قابل تحمل ساخته بود و از طرف ديگر، درزکردن همان باور ميان غيرعارفی‌ها، بلای جانشان شده بود. شده بودند مرغ عزا و عروسی که با هر بلوائی، وحشت زده، ثانيه‌ها را شماره می‌کردند که نکند به بهانه‌ای پای آنها به ميان کشيده شود و بيايند و سرشان را گوش تا گوش ببرند، به زن و بچه هايشان تجاوز کنند، خانه هايشان را به آتش بکشند.
و اما، دردولت آباد، - میان عارفی ها- وضع دکترعلفی و حاجيه بانو، از همه بدتر بود. بيرونشان، ديگران را می‌کشت از حسادت که چرا آنها با شيخ علی و صولت و اژدری، هم کاسه‌ی قدرت شده‌اند و درونشان، خودشان را" از طناب ذلتی که شيخ علی برگردنشان انداخته بود و از شلاق قدرتی که دولت به دست صولت داده بود تا هروقت که سر بالا بياورند، بر گرده هايشان فرود آورد". با همه‌ی اين‌ها، بازهم دلشان خوش بود که هرچه هم که نباشد، باز حدشان به شارع است و با " چشم و گوش " تيز کردن بر بيم و اميدهای شيخ علی و صولت و اژدری، می‌توانند نفع و ضرر آنچه را که در پنهان بر له و عليه عارفی‌ها می‌گذرد، شماره کنند. شماره هم کرده بودند، سال ها. اما، وقتی به جمع و تفريقش رسيده بودند، يکدفعه، همه چيز در هم رفته بود و حساب و کتاب از دستشان در رفته بود و واقعيت و خيال، در هم شده بود. بارها، بيرق "عقاب دو سر" را، به آن خيال که روز موعود فرارسيده است، از صندوق بيرون آورده بودند و دو باره، گذاشته بودند درون صندوق و صندوق را در زير خاک پنهان کرده بودند. و اين کار، آنقدرتکرار شده بود که اگر نسيم اميدی هم می‌وزيد، ديگر نمی دانستند که صندوق را، برای آخرين بار، در کجای باغ، خاک کرده‌اند. حاجيه بانو دور خودش می‌چرخيد و می‌گفت:
- توی باغچه‌ی شمعدانی‌ها بود؟!
دکترعلفی، گیج و منگ دور خودش می چرخید و می گفت:
- نه. ميدانم که بيرونش آورديم. بايد زير درخت ...
دکتر علفی آنقدر به مغزش فشار می‌آورد تا حاجيه بانو به کمکش می‌آمد و می‌گفت:
- شايد زير درخت آلو باشد.
- شايد.
- اما کدام درخت آلو؟!
- نمی دانم. شايد هم درخت شفتالو بود!
- کدام درخت شفتالو؟!
دکتر علفی می‌غريد و سر حاجيه بانوو داد می‌زد و می‌گفت:
- چرا همه‌اش از من می‌پرسی؟! چرا خودت به مغزت رجوع نمی کنی؟! هرجا که چالش کرده باشيم، هر دو با هم کرده ايم!
- خيلی خوب! حالا چرا دادمی زنی؟!
نتيجه‌اش، دعوا بود و قهر‌های چند ماهه!
در شب يکی از همان قهر وآشتی های چندماهه دکترعلفی و حاجیه بانو، غلام گاريچی- پسر شیخ علی- ازهمه ی باربران و کارگران روزمزد و فصلی و پادوها و شاگرد مغازه‌ها، خواست بود که توی قهوه خانه ی حسن قهوه چی جمع شوند که کار مهمی پيش آمده است. بعد هم، خودش رفته بود بالای چهارپايه و بی آنکه مقدمه‌ای بچيند، روکرده بود به آنها و گفته بود:
- به من بگوئيد که يک من نان را، چند می‌خريد؟!
همه گفته بودند، اين قيمت.
- ده سال پيش، چند می‌خريديد؟!
همه گفته بودند، آن قيمت.
- حالا، به من بگوئيد که قيمت يک من نان، نسبت به ده سال پيش، گرانتر شده است يا ارزانتر؟!
- گرانتر!
- مزد شما‌ها چی؟!
- کمتر شده است که بيشتر نشده است!
آن وقت، شروع کرده بود به نام بردن از يکايک مايحتاج زندگی شان و پرسيده بود که آيا گرانتر شده است يا ارزانتر؟! همه گفته بودند که گرانتر:
- مزد شما‌ها چی؟!
- کمتر!
غلام با عصبانيت دادزده بود که:
- چرا؟!
- خب، نمی‌دهند آق غلام. حقمان را نمی‌دهند!
- حق گرفتنی است داداش! بايد حقتان را بگيريد. از فردا، هرکسی، مزدش هرچی هست، می‌کند دو برابر!
- اگر ندادند؟!
- کار نمی‌کنيم!
- کار نکنيم، از کجا بخوريم، آق غلام؟!
- آن، با من. شما، فردا مزدتان را دو برابر کنيد . اگر ندادند، کارنکنيد. عصر هم بيائيد اينجا، توی همين قهوه خانه. خودم بهتان می‌دهم!
اما، آق غلام، همان شب، بين راه قهوه خانه و خانه اش، غيبش زده بود و صبح آن شب، در همه جا پيچيده بود که غلام گاريچی ناپديد شده است و همکاران غلام، مانده بودند بلاتکليف که چه بايد بکنند!:
- حالا، چکار کنيم؟!
- همان کاری که قولش را داده ايم!
- ندادند چه؟!
- کار نمی‌کنيم!
- آن وقت، جواب شکم گرسنه ی زن و بچه مان چه بدهيم؟!
- مگر نشنيدی که آق غلام چه گفت؟!
- آخر، عقلت کجا رفته است؟! اولا، آق غلام که فعلا غيبش زده است! ثانيا، تو چرا خام شده ای؟! يکی دو نفر که نيستيم که آق غلام مزدمان را بدهد. اصلا، آق غلام، پولش کجا بود؟! شکم زن و بچه ی خودش را هم به زور می‌توانست سيرکند!
- آق غلام، حرف بی خود نمی‌زند! گفته است که می‌دهد، پس می‌دهد!
سر انجام، همه متفق القول دستمزدشان را دو برابر خواسته بودند. اما، صاحب کارها، رضايت نداده بودند تا بالاخره، پس از چک و چانه زدن‌های فراوان، بعضی به يک برابر و نيم دستمزد سابقشان رضايت داده بودند و بعضی هم با همان دستمزد گذشته شان، ساخته بودند و کسانی هم که سماجت کرده بودند و روی حرف شان ايستاده بودند، صاحب کارها، حواله شان داده بودند به آق غلام!
غروب آن روز، جلوی قهوه خانه، قيامتی بر پا شده بود. همه با هم جر و بحث می‌کردند. بعضی‌ها شان هم دست به يقه شده بودند و ديگران ميانه را می‌گرفتند و جداشان می‌کردند و حواله شان می‌دادند به آق غلام که همين حالا پيدايش می‌شود. اما، آق غلام پيدايش نشده بود که نشده بود! :
- پيدايش می‌شود. آق غلام از آن آدم هائی نيست که زير قولش بزند. حتما، بايد بلائی به سرش آمده باشد که سر قرارش حاضر نشده است!
- شايد هم، بلائی به سرش آورده باشند!
- چه کسی؟!
- کسانی که زبانم لال، از مرگش سود می‌برند!
ظن همه شان، می‌رفت به رئيس نظميه ؛خسرو اژدری و بعد هم، برای هم داستانی را تعريف می‌کردند که: ...... بعله! قضيه از اين قرار است که يک روز آق غلام، سر پيچ کوچه ای، با گاريش، راه را بر جيپ اژدری می‌بندد و هرچه اژدری بوق می‌زند، آق غلام خودش را می‌زند به نشنيدن! مردم هم، کم کم جمع می‌شوند دور گاری آق غلام و جيپ اژدری. اژدری از جيپ اش پياده می‌شود می‌رود طرف آق غلام و سرش داد می‌زند که مگر کر هستی! چرا کنار نمی‌روی؟! در همان لحظه، اسب آق غلام، بی تربيتی می‌کند و می‌گوزد. آق غلام می‌زند زير خنده و سرش را می‌برد نزديک گوش اسبش و با صدای بلندی که همه بشنوند، می‌گويد:‌ای بی تربيت! جواب آقای رئيس نظميه را اينطور می‌دهی؟! نمی‌ترسی بندازدت توی هلفدونی که آب خنک بخوری؟! مردم می‌خندند و اسب آق غلام، دوباره می‌گوزد و به راه می‌افتد! آق غلام، رو می‌کند به اژدری و می‌گويد: اسبم ميگه: ببخشيد. شکم گرسنه، آقا و ماقا سرش نميشه! اژدری رو می‌کند به غلام و می‌گويد: غلام! آخرش آن زبان سرخت، سرت را بر باد می‌دهد! آنوقت، آق غلام، اين شعر را می‌خواند:
گر ما ز سر بريده می‌ترسيديم،
در محفل عاشقان نمی‌رقصيد يم!

داستان ادامه دارد.......
................................................

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" عارفی ها، حاج آقا شیخ علی، شیخ حسین، دکتر علفی،حاجیه بانو و غلام گاریچی- پسر شیخ علی- می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.