عصر نو
www.asre-nou.net

آ.و. لوناچارسکی

و.گ. بلینسکی

برگردان. رحیم کاکایی
Sun 1 02 2026



پیشگفتار مترجم درباره ویساریون بلینسکی نویسنده، منتقد ادبی، فیلسوف و روزنامه‌نگار مشهور روسی

ویساریون گریگوریویچ بلینسکی در 30 مه 1811 در قلعه سوابورگ در فنلاند، جایی که پدرش، گریگوری بلینسکی، پزشک نیروی دریایی، مستقر بود، متولد شد. نام خانوادگی "بلینسکی" از روستای بلین در استان پنزا گرفته شده است، جایی که پدر گریگوری نیکیفوروویچ به عنوان کشیش خدمت می‌کرد. مادر و. گ. بلینسکی، ماریا ایوانووا ایوانوا، دختر یک کاپیتان بود - زنی ساده که تحصیلاتش "به دانش متوسطی از زبان روسی محدود می‌شد". خانواده بلینسکی به زودی به چمبار نقل مکان کردند در سال ۱۸۲۲، ویساریون وارد مدرسه بخش چمبار شد. او حتی در کودکی عشق زیادی به مطالعه نشان داد و اولین تلاش‌هایش برای سرودن داستان و تصنیف به این زمان برمی‌گردد. ویساریون پس از رسیدن به هجده سالگی، در دانشکده ادبیات دانشگاه مسکو ثبت نام کرد و در آنجا با هرتسن ، اوگارف و استانکویچ دوست شد . در سال سوم، بلینسکی به دلیل سرودن و توزیع نمایشنامه نثر فتنه‌انگیز "دیمیتری کالینین" از دانشگاه اخراج شد. این مرد جوان برای امرار معاش، ترجمه از زبان فرانسه را آغاز کرد و شروع به تدریس کرد.حرفه ادبی واقعی این منتقد آینده با مقاله « رویاهای ادبی. مرثیه‌ای در نثر » که در سال ۱۸۳۴ در مجله «مولوا» منتشر شد، آغاز شد. این مقاله تأثیر زیادی بر خوانندگان گذاشت - به گفته معاصران بلینسکی، این مقاله یک مرور تاریخی هوشمندانه و کامل از ادبیات روسیه بود. در این زمان، ویساریون گریگوریویچ خستگی‌ناپذیر برای مجلات «تلسکوپ» و «مسکووسکی نابیوداتل» کار کرد، جایی که او تعدادی مقاله و نقد انتقادی مهم، از جمله « درباره رمان روسی و داستان‌های گوگول »، « هیچ چیز درباره هیچ » و موارد دیگر را منتشر کرد و سرانجام به رسالت خود متقاعد شد.

با این حال، محرومیت مادی و فشار شدید روانی، سلامت نویسنده را تضعیف کرد و او را مجبور کرد برای درمان به قفقاز سفر کند. «ویساریون گریگوریف بلینسکی» از جمله دانشجویانی بود که بودجه دولتی دریافت می‌کرد و در خوابگاه دانشگاه مستقر شد. اتاقی که بلینسکی در آن زندگی می‌کرد، به محل ملاقات حلقه دانشجویی «انجمن ادبی شماره ۱۱» تبدیل شد. شرکت‌کنندگان در مورد ادبیات، هنر، فلسفه و سیاست بحث می‌کردند و همچنین آثار و ترجمه‌های خود را برای بررسی عمومی ارائه می‌دادند. این حلقه نویسندگان، ناشران و مترجمان بااستعداد بسیاری را به ادبیات روسیه معرفی کرد: ن.و. استانکویچ، ا.ی. هرتسن، ن.پ. اوگارف، ن.خ. کچر و ای.اف. کورش در کلاس‌های آن شرکت می‌کردند. بسیاری از آنها تا پایان عمر از دوستان و.گ. بلینسکی باقی ماندند. نخستین اثر منتشر شده از و. گ. بلینسکی، تصنیف «داستان واقعی روسی» بود که در ۲۷ مه ۱۸۳۱ در مجله «لیستوک» (شماره‌های ۴۱-۴۲) منتشر شد. در ۷ ژوئن ۱۸۳۱، نخستین اثر انتقادی او، مروری بر بروشور ناشناس «درباره بوریس گودونوف، اثری از الکساندر پوشکین. یک گفتگو»، در «لیستوک» (شماره ۴۵) منتشر شد. اما «لیستوک» خیلی زود تعطیل شد و بلینسکی بیمار شد. او تقریباً تمام سال تحصیلی ۱۸۳۱-۱۸۳۲ را در کلینیک دانشگاه به دلیل ذات‌الریه مزمن گذراند. او در تابستان ۱۸۳۲ به برادرش نوشت: «سلامتی‌ام تقریباً به طور برگشت‌ناپذیری از دست رفته است». در سال ۱۸۳۹، بلینسکی به کار در مجله‌ی «اُتِشِستِونیه زاپیسکی» مستقر در سن پترزبورگ بازگشت. کار طاقت‌فرسا و پرشور در مجله، سرانجام سلامت شکننده‌ی نویسنده را به خطر انداخت. بیماری سل شدید، بلینسکی را مجبور کرد دوباره پست خود را ترک کند و چند ماه را در جنوب بگذراند، جایی که با بازیگر شِپکین دوست شد. ویساریون گریگوریویچ پس از بازگشت به سن پترزبورگ، مقاله‌ای طولانی با عنوان « مروری بر ادبیات ۱۸۴۷ » در مجله‌ی «سوورمنیک» منتشر کرد و بار برای درمان به آلمان رفت، جایی که « نامه به گوگول » معروف خود را نوشت .در سال ۱۸۴۳، اثر اصلی و. گ. بلینسکی، مجموعه مقالات «آثار الکساندر پوشکین»، در ۱۰ شماره از مجله «اوتکِستِونیه زاپیسکی» منتشر شد. از دیگر آثار مهم بلینسکی که در دوران حضورش در اوتکِستِونیه زاپیسکی خلق شدند، می‌توان به مقالات «وای از شوخ‌طبعی» (۱۸۳۹)، «قهرمان زمان ما» (۱۸۴۰)، «اشعار م. لرمانتوف» (۱۸۴۱)، «تقسیم شعر به ژانرها و انواع» (۱۸۴۱)، «سخنرانی در باب نقد» (۱۸۴۲)، «آثار درژاوین» (۱۸۴۳) و «درباره زندگی و آثار کولتسوف» (۱۸۴۶) اشاره کرد.

و. گ. بلینسکی در ۷ ژوئن (۲۶ مه طبق تاریخ قدیمی) ۱۸۴۸، ۴ روز پیش از سی و هفتمین سالگرد تولدش یعنی در سن سی و شش سالگی ، در سن پترزبورگ درگذشت و در گورستان وُلکوفسکی در این شهر به خاک سپرده شد. تأثیر ویساریون گریگوریویچ بلینسکی بر ادبیات کلاسیک و معاصر روسیه بسیار زیاد است. آثار او مورد توجه پلخانف و داستایوفسکی قرار گرفت و پیروگوف و اوشینسکی از بینش‌های نظری «پدر روشنفکران روسیه» در آموزه‌های خود بهره بردند. همه نوادگان و. گ. بلینسکی در در خارج از کشور - در یونان و فرانسه - زندگی ‌کردند. در سال ۱۸۵۹، انتشار نخستین مجموعه کامل آثار و. گ. بلینسکی آغاز شد. در سال ۱۹۳۸، یک موزه یادبود ادبی در چمبار، خانه‌ای که او دوران کودکی خود را در آن گذراند، افتتاح شد. در سال ۱۹۴۸، چمبار به بلینسکی تغییر نام داد. از سال ۱۹۹۱، منطقه پنزا و موزه بلینسکی چندین بار توسط نوادگان و نوادگان وی. جی. بلینسکی مورد بازدید قرار گرفته‌اند.
« مترجم»

آ.و. لوناچارسکی

و.گ. بلینسکی

وظیفه من تا اندازه ای دامنه محدودی را خواهد داشت. در نوشته‌ام، خودم را به آن ارزیابی نو بلینسکی که از انقلاب بزرگ ما ناشی می‌شود، بسنده خواهم کرد. به سخن دیگر، تلاش خواهم کرد جایگاه بلینسکی را در تاریخ فرهنگ روسیه از دیدگاه طبقه‌ای که حامل انقلاب اکتبر است، ارزیابی کنم. ولی، در اینجا، اثر نویی انجام نخواهم داد، زیرا این کار پیش از انقلاب توسط گ.و. پلخانف انجام شده است. پیش از هر چیز، چنین شخصیت برجسته ای مانند بلینسکی، که ویژگی و نماد همه خوبی‌های روشنفکران روسیه است، تنها می‌توانست در دورانی استثنایی در زندگی اجتماعی به طور کلی و به ویژه این قشر از روشنفکران آن بروز کند. دوران بلینسکی، از برخی جهات، دوره بیداری ملی بود. از دیدگاه مارکسیستی ما، هر فرهنگ ملی همیشه مبتنی بر طبقه است، یعنی توسط طبقه مسلط فرهنگی تعیین می‌شود. اقشار پایین مردم روسیه تأثیر بسیار کمی بر فرهنگ ملی خود داشتند. مشارکت دهقانان در تاریخ اندیشه روسی، در شاخه‌های قزاق و فرقه‌ای آن، مبهم و ابتدایی بود. در واقع، بیداری یک ملت عموماً با پیدایش طبقه‌ای متمایز از حاملان فرهنگ همزمان است که با طبقات بالا درآمیخته می‌شوند یا با آنها همسو هستند. اشراف روس، به طور کلی، نقشی ضدفرهنگی در تاریخ جامعه روسیه ایفا می‌کنند، و با این وجود، طی 10 سال نخست، خودآگاهی در روسیه همزمان با پیدایش چنین خودآگاهی در گروه‌های پیشرو اشراف بود. بهار شعر و اندیشه روسی با ظهور پوشکین و گروهی از شاعران و نویسندگان مشخص شد که در این عمل خلاقانه، مهر فرهنگ والا و رویکردهای اصیل را بر خود داشتند و آن را به تمامی مردم هدیه دادند.

بلینسکی به خوبی از این موضوع آگاه بود، و شما البته آن توصیف واضح پوشکین به عنوان یک اشراف‌زاده را که بلینسکی بارها تکرار کرد، به یاد دارید. اما اگر این صرفاً یک خودآگاهی اشرافی بود، آنگاه دوره توسعه فرهنگی اشرافی ممکن بود هرگز در تاریخ آگاهی ملی روسیه گنجانده نشود. با این وجود، باید گفت که طبقه حاکم در شکوفایی خود، ضمن بیان روشن‌ترین گرایش‌های طبقاتی خود، هم زمان تا حد زیادی سرنوشت کل نهادی را که بر آن حکومت می‌کرد، بازتاب می دهد. اشراف، چه خوب و چه بد، هنوز سازمان‌دهنده تمام نیروهای مردم بود. به این امر باید اضافه کرد که در روسیه، با استبداد آسیایی‌ آن، گروه های پیشرو اشراف به سرعت به عنوان اپوزیسیون مشخص شدند. این امر همچنین به این گروه‌ها حق داد تا برای مدتی خود را در رأس تمام مردم ستمدیده قرار دهند.

البته اشراف می‌دانستند که به طبقه حاکم تعلق دارند و از این رو روحیه میهن‌پرستی ذاتی همه آنها، حتی تندرو‌ترین آنها بود. با این وجود، افق‌های ویژه‌ای در برابر اندیشه‌های اشراف گشوده شد و بسیاری از آنها از جلوتر از دژاستبداد و نظام ارباب رعیتی بودند. و یک نکته دیگر.اگر طبقه پیشرفته هر ملت بزرگی زندگی آگاهانه خود را آغاز می‌کند، البته آن پیش از هر چیز با کلی‌ترین مسائل، در برابر پرسش هایی در مورد طبیعت، زندگی و مرگ، عشق و غیره قرار می گیرد. به این معنا، می‌تواند کارهای جهانی و اساساً مهم زیادی انجام دهد. و در واقع، پیشگامان فرهنگ روسیه، تقریباً همگی اشراف‌زاده، در این زمینه کارهای بسیار بزرگی انجام داده‌اند. می‌توان گفت که نخستین نوابغ هر ملتی به طور طبیعی مهم‌ترین‌ چیزها را درک می‌کنند، در حالی که نوابغ بعدی، هرچند به همان اندازه درخشان، به سراغ پرسشها و مسائل جزئی‌تر می‌روند. دیرتر، مقلدانی نمایان می شوند که با وجود تمام استعدادشان، یا ناگزیرند همان چیزه‌های معلوم کهنه را بازگو کنند یا پس از اینکه اکثر مضامین عموماً جالب به پایان رسیدند، ترفندهای رسمی نوینی ابداع و خلق کنند. تنها تغییرات بنیادی در خود زندگی می‌تواند جوانی و بهاری کاملاً نو، به اصطلاح، در این زمینه، بیافریند. به طور کلی، در دوران بلینسکی، اشراف همچنان نقش مهمی ایفا می‌کردند. بهترین لایه های اشراف نسبت به موقعیت اجتماعی-سیاسی خود منزجر بودند و این به این دلیل بود که آنها هر چه بیشتر فشار کل مردم روسیه را که به نظر می‌رسید در حال بیدار شدن هستند، احساس می‌کردند. البته، انتظار نمی‌رفت که مردم مستقیماً وارد عرصه فعالیت فرهنگی شوند. به نظر می‌رسید که بهترین‌های اشراف تا حدودی به عنوان سخنگوی آنها عمل می‌کردند. با این وجود، روشن بود که پیدایش یک گروه اجتماعی نو ضروری است، گروهی عاری از تعصبات اشرافی، نزدیک‌تر به مردم و در عین حال، برخلاف توده مردم، قادر به کسب تا حدی زیادی از آموزش.

در اروپا، بورژوازی چنین طبقه‌ای بود. رشد گسترده زندگی شهری، جایگزینی سیستماتیک فئودالیسم را به همراه داشت. در روسیه، بورژوازی نقش فرهنگی چندان مهمی ایفا نکرد. ما حتی یک نویسنده هم نداریم که به اصطلاح، از سر تا پا بورژوا باشد و نقش برجسته‌ای در تاریخ اندیشه یا هنر ما ایفا کرده باشد. باید از دوراندیشی بلینسکی شگفت‌زده شد، که با این وجود نقش عمده‌ای را در آینده به بورژوازی اختصاص داد. از این رو ، او می‌گوید: «بورژوازی چیز بدی است، اما نباید فکر کرد که بورژوازی غیرضروری است. برعکس، ما به شدت به آن نیاز داریم؛ می‌تواند پایه و بنیان رشد فرهنگ را ایجاد کند». این گواه ذهن شگفت‌انگیز بلینسکی است. اما، به اصطلاح، خرده بورژوازی در روسیه به روشنفکران خرده بورژوازی تبدیل شد. منظورم این نیست که چنین قشری در اروپای غربی نقشی نداشت. برعکس، نقش آن در آنجا بسیار بزرگ بود. اما در کشور ما، روشنفکران پوپولیست دقیقاً به دلیل ضعف شناخته شده بورژوازی، با استقلال خاصی از گرایش‌های طبقاتی عمل کردند. روشنفکران نو که از اواخر دهه ۱۸۵۰ جایگزین روشنفکران اشرافی شدند، در راس عامه مردم جزو " رازنوچینتسی" بودند. این افراد شامل فرزندان روحانیون، پیراپزشکان و مقامات جزء بودند(" رازنوچینتسی" ها یا مقامات خرده‌پا و اشراف فقیر که آموزش دیده و از محیط اجتماعی سابق خود جدا شده بودند که با سقوط نظام ارباب رعیتی، آنها به قشر اجتماعی اصلی برای تشکیل افرادی با رتبه‌ها و جایگاه‌های مختلف و یک دسته جمعیتی بین طبقاتی در روسیه در قرن‌های ۱۸ و19 تبدیل شدند. این اصطلاح یک مقوله رسمی بود که در خلاصه قوانین امپراتوری روسیه در قرن هفدهم برای یک دارایی اجتماعی معرفی شده بود. مترجم) که همگی تشنه دانش بودند. حکومت، با تشخیص نیاز مبرم دولت و اقتصاد به افراد تحصیل‌کرده، مجبور شد درهای مدارس را به روی آنها باز کند و تشخیص دهد که طبقه خدماتی قدیمی کافی نیست. لازم بود دانش‌جویان جدیدی، به اصطلاح، از اعماق مردم یا از اقشار نزدیک به آن اعماق، فراخوانده شوند.

ویساریون گریگوریویچ بلینسکی با چهره‌ای غیرمعمول و درخشان از " رازنوچینتسی" بیرون آمد و برجسته‌ترین نماینده آن بود. او یک روشنفکر نمونه، یک "رازنوچینتسیِ" میانه سده نوزدهم و در حقیقت عملاً یک پرولتاریا بود. او فقیر بود، به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نبود. از همان کودکی، ظلم و ستم را بر همه چیز در پیرامون خود می‌دید. چنین افرادی، به محض اینکه شروع به تفکر می‌کردند، به صورت اپوزیسیون یا حتی انقلابی فکر می‌کردند. البته "رازنوچینتسی" نماینده قشر بالایی توده‌ها بود. اما با این وجود آنها به این توده‌ها تعلق داشتند و دانش آنها به شیوه‌ای خصمانه نسبت به قشر بالایی اشراف و بوروکراسی تغییر جهت می یافت.

نمادین است که این بلینسکیِ نیمه‌فرهیخته که به دلیل بی‌کفایتی و نالایقی از دانشگاه اخراج شده بود، بعدها از همکاران درخشان خود از طبقه اشراف پیشی گرفت. از سالهای دهه 18۴۰، او هر مولکول دانشی را که جذب می‌کرد، به سلاحی در مبارزه برای خودآگاهی توده‌ها تبدیل می‌کرد. اما در اینجا باید گفت که چنین مخالفی از سوی مردم، ناگزیر خود را در موقعیتی غیرقابل تحمل می یابد. تاریخ ممکن است از چنین افرادی بپرسد: «چرا شما از میان خلق فراخوانده شدید؟ شما را برای خدمت به استبداد فراخوانده اند».

«اما من نمی‌خواهم».
«چه چیزی می‌خواهید»؟

می‌خواهم این زندان را برای خودم و برای مردم نابود کنم».
«آیا قدرت این کار را دارید»؟

«من متفکری با دید انتقادی هستم، نیروی من در درخشندگی ایده‌هایم و شور احساساتم نهفته است. من بیرون خواهم رفت و فریاد خواهم زد، با فریاد قلبم کسی را که قوی است بیدار خواهم کرد».

یک "رازنوچینتسیِ" چه کسی را می‌توانست بیدار کند؟ البته، چنین نیرویی فقط می‌توانست توده مردم و در وهله نخست دهقانان باشند. بعدها، یک "رازنوچینتسیِ" ها این وظیفه را بر عهده گرفتند. از همان آغاز، بلینسکی به امکان بیداری سریع توده‌ها بی‌اعتماد بود. او تنها بود و از تنهایی خود آگاه. او می‌گفت: «ما بینا شده‌ایم. تاریخ چشمان ما را باز کرده است. آیا بهتر نیست که آنها برای همیشه بسته بمانند»؟ او با تمام پلیدی‌های دنیا آشنا شده بود؛ ورطه‌ای برای او آشکار شده بود که از او می‌خواست زندگی خود را از نو بسازد. او ندای پایان دادن به رنج مردمی را که از آن بیرون آمده بود، شنیده بود، اما مطلقاً راهی برای رسیدن به این هدف نمی‌دید. این تنهایی نه تنها وجود درونی او، بلکه وجود بیرونی او را نیز تحت تأثیر قرار داد. بلینسکی از همه تنهاتر بود. او از این سانسور تاتاری،( سانسور تاتاری از نظر تاریخی به عنوان ابزاری برای کنترل امپراتوری روسیه بر انتشارات مسلمانان توسعه یافت. یکی از لحظات کلیدی، انتقال سانسور کتاب‌های تاتاری به کمیته سن پترزبورگ در سال ۱۸۷۴ بود که فعالیت‌های انتشاراتی را مختل می‌کرد. محدودیت‌هایی هم برای مطالب چاپی مذهبی و هم برای مطالب چاپی سکولار اعمال می‌شد. مترجم) تهدید مداوم فشار مستقیم دولت بر سرنوشتش، عذاب می‌کشید. بلینسکی چه چیزی را به طور اتفاقی تجربه نکرده بود! او همچنین از فقر رنج می‌برد، فقری که تا پایان عمر او را آزار می‌داد. او زود درگذشت. شخصیت بلینسکی از نظر تاریخی تقریباً از عناصر زیر تشکیل شده است:

۱- انتقاد شدید از وضع موجود.
۲- جستجوی تکیه‌گاهی برای سرنگونی ستم او.
۳- آرمان سوسیالیستی، که خود را به عنوان بهترین راه حل مسئله تحمیل می‌کند.
۴- غرور ملی شناخته شده.

"رازنوچینتسیِ" ها می‌دانستند که برای نخستین بار در حال ساختن یک فرهنگ واقعی برای مردم خود هستند و باید این کار را مستقل از دولت و سرمایه رو به رشد انجام دهند. افراد مترقی مانند بلینسکی گمان می کردند که روسیه آخرین کشوری خواهد بود که به خانواده دموکراسی می‌پیوندد، اما تمام این مراحل را کوتاه می‌کند و زودتر از غرب در جدیدترین اشکال جامعه بشری شکل می‌گیرد. آنچه بلینسکی تقریبا تمام وقت خود را به نقد ادبی تن در داده بود، مستقیماً با اهمیت عظیمی که ادبیات فاخر در روسیه آن زمان ایفا می‌کرد، مرتبط است و البته این امر نه به آن دلیل است که این نسل از استعداد هنری ویژه‌ای برخوردار بود. نقش برجسته ادبیات با این واقعیت توضیح داده می‌شود که تنها بستری بود که با آن می‌توانست تا حدودی آزادانه صحبت کند. خلاقیت هنری در همه کشورها، به ویژه در آلمان، به زبان طبقات جدید بیدار شده نیز تبدیل شد. در چنین مواقعی، هنر همیشه برای یک ایده و ترکیب خواسته‌های زیبایی‌شناختی با خواسته‌های فکری تلاش می‌کند. همه تکانه‌های اجتماعی از این دریچه جریان می‌یابند.

ادبیات واقع‌گرایانه روسیه، توضیح کامل خود را در این ملاحظات می‌یابد. با وجود ظلم و ستم استبداد، ادبیات روسیه در این زمینه، حس مردمی بودن خود را احساس می‌کرد. مردم رنج می‌بردند، زمین می‌خوردند و می‌مردند، اما ادبیات روسیه واقع‌گرا باقی ماند، نمی‌خواست خیال‌پردازی را به عنوان تسلی بپذیرد، آنها سخنگویان نوعی اعتراض باقی ماندند. این ویژگی سیمای ادبیات روسیه در آن زمان است. واقع‌گرایی، هوشیاری فوق‌العاده، خنده‌های زنده و طنین انداز، کاریکاتور و عذاب درونی بر این ادبیات حاکم است. بلینسکی پیام آور و پیشگام روشنفکران روسی بود.
اکنون باید به کوتاهی بگویم که چگونه او کوشید تا مسائل یادشده در بالا را که با تمامی بزرگی شان پیش روی او قرار داشتند، حل کند. در آثار بلینسکی، نخست ، انتقاد مستقیم از وضعیت موجود و دوم اینکه ، آمادگی برای هرگونه فداکاری برای اصلاح آن دیده می‌شود.

اگر بلینسکی تنها یک رمانتیک، یک روشنفکر گرفتار در یک جبر و منگنه آهنین می‌بود، می‌توانست این مسئله را به صورت نظری حل کند. گذشته از همه اینها، یک بار با تکیه بر فلسفه هگل، خود را آماده آشتی با واقعیت، پذیرش آن و فشردن آن به سینه‌اش اعلام کرد. اما تمام رگ های وجودش فریاد بر می آورد که این غیرممکن است، که او تا آخر عمر خود پشیمان خواهد شد، که واقعیت به هیچ وجه منطقی نیست. او برای لحظه‌ای آن را منطقی دانست، نه به این خاطر که می‌خواست سازش کند، که شجاعتش را از دست داده بود. نه، شاید او هرگز به اندازه زمانی که «بورودینو» خود را نوشت، از نظر اخلاقی کامل نبود. او در درون خود به حقانیت خود اعتراف کرد، زیرا چه چیزی را ادعا می‌کرد؟ او ادعا کرد که هر انتقادی، هر آرمانی که توسط نیروی واقعی پشتیبانی نشود، سترون و نازا است. نه، او خیال‌پرداز نبود. او چنان مبارزی بود که در این جهان به نتایج واقعی نیاز داشت. او دوستدار قدرت، انرژی و پیروزی بود. همه اینها چنان در درون او زنده بود که موافقت کرد حق زور و قدرت را به رسمیت بشناسد، فقط برای اینکه به عنوان هوادار و دوستدار قانون ناتوان به نظر نرسد. این عناصر فلزی در قلب و روح بهترین رازنوچینتسی وجود داشتند، در غیر این صورت سیما‌ی با شکوه چرنیشفسکی، که مورد احترام خود مارکس قرار گرفت، نمی‌توانست ظهور کند. اگر بلینسکی کمی کمتر باهوش و کمی کمتر پرشور بود، به چنین نتایج هولناکی نمی‌رسید، اما دقیقاً نیروی ذهن او بود که در اینجا خود را نشان داد.

البته، وحشت بتی که او ساخته بود، خیلی زود بلینسکی را فرا گرفت و او را مجبور کرد راه دیگری برای خروج از آن پیدا کند. او به انتقاد تند بازگشت، اما در مرحله جدیدی از رشد، او از پیش فهمیده بود که یک شخصیت منتقد نمی‌تواند با موعظه کردن راضی شود. او اعلام کرد که بشریت را به سبک مارات دوست دارد و مجذوب روبسپیر شد. گفتگوی معروف او با یک مقام رسمی در اثر گرانوفسکی را به یاد بیاورید، آنطور که توسط هرتسن روایت شده است. آن مقام رسمی شروع به سخن در مورد کشورهای فرهیخته ای کرد که منتقدان در آنها زندانی می شوند. سپس بلینسکی،تمام بدنش می لرزید، پاسخ داد: "و در کشورهای حتی فرهیخته ‌تر، پشتیبانان دوران باستان به گیوتین فرستاده می‌شوند." همه، از جمله هرتسن، در آن زمان وحشت زده بودند. آری، این منتقدی بود که آماده بود از سلاح انتقاد - گیوتین به عنوان ابزاری برای انتقاد بکار گیرد. او بشریت را با نوعی عشق فعال دوست داشت که در دوره‌های خاص، رهبران توده‌ها را به سمت روش‌های تروریستی مبارزه سوق می‌دهد. تروریست در بلینسکی زندگی می‌کرد، اما در کنار این ، بلینسکی غرق در اندوه است. او احساس می‌کند زمان آن هنوز فرا نرسیده است. او حدس می زند در باره آنکه چه زمانی آن روی خواهد داد، و در این جستجوها، موضعی کاملاً خود ویژه اتخاذ می‌کند. او می‌گوید: «من برای مردم دعا می‌کنم، اما منتظر ماندن برای اینکه دهقانان زندگی خود را سامان دهند، مانند این است که منتظر خودسازماندهی گرگ‌ها در جنگل باشیم ». گاه او با خشم واقعی از مردم سخن می گوید: « توده بی‌حرکت است و نمی‌تواند یک سازمان فعال تشکیل دهد. اما منتظر چیز دیگری است. چه چیزی»؟

و او بر اصلاحات دولتی پیتر اول تأکید می‌کند. او اقلیتی را که توسط پتر اول رهبری می‌شد، ستایش می‌کند، کسی که در یک فرآیند دردناک و خشونت‌آمیز، توده‌های بی‌جان را به جلو سوق داد. البته، نکته این نبود، که خود رژیم پتر مدح و شتایش شود. اما، به نظر بلینسکی، باید آن را به عنوان یک فاکت پذیرفت و آن را در نظر گرفت. از این رو، رویای بلینسکی، که پیوسته پیرامون آن می‌چرخد. اقلیتی از مونتانیاردها(یک گروه سیاسی چپ رادیکال در کنوانسیون در طول انقلاب فرانسه بودند که منافع ژاکوبن‌ها را نمایندگی می‌کردند.مترجم)، اقلیتی از ژاکوبن‌ها، که آشکارا منافع مردم را درک و با تمام وجود از آنها دفاع می‌کنند. او دقیقاً رویای چنین اقلیتی را در سر می‌پروراند، که بر همدردی خاموش مردم متکی است. او می‌خواهد که این اقلیت همچنان راه پتر را ادامه دهد. با این وجود، بلینسکی شکنندگی روشنفکران اطراف آن را می‌دید، می‌دانست که اشرافیت حتی با بهترین نمایندگان خود دیگر دوران خود سپری کرده اند و آماده بود حتی از پیشرفت بورژوازی به عنوان زمینه‌ساز فرهنگ استقبال کند. دورنما و چشم انداز بلینسکی کاملاً درست و تقریباً مارکسیستی است. در واقع، از ایده‌آلیسم نابی که با آن آغاز کرد، همیشه به سمت ماتریالیسم کشیده می‌شد. تمام دوره آخر زندگی او تحت سلطه فوئرباخ بود. او هگل را کاملاً از هگل فاصله گرفت. چنین بود فرگشت و سیرتکامل بلینسکی.
از آنجایی که بلینسکی بیشتر خود را به عنوان یک خبره و کارشناس هنر ابراز می‌کرد تا یک روزنامه نگار، لازم است چند کلمه‌ای در مورد گرایش‌های اصلی او در این زمینه بگوییم. بلینسکی، بعنوان فرزند عصر خود، از غریزه هنری نیرومندی برخوردار بود. او روس‌ها را به کار در زمینه هنر فرا می خواند و می‌کوشید آنها را برای درک درست اهداف هنری آماده کند. بلینسکی اغلب در داوری‌های خود در نوسان است ، اما هرگز روی اشتباهات پافشاری نمی‌کرد و خود آنها را ویرایش و بهبود می بخشید. از این دیدگاه، بدون پرداختن به مراحل موقت، باید گفت که بلینسکی هرگز هنر جانبدارانه، یعنی، بیان شبه‌هنری افکار صرف و عریان روی نیاورد. هنر برای بلینسکی عرصه‌ی خاصی که قوانین خاص خود را دارد و هیچ وجه اشتراکی با روزنامه‌نگاری ندارد. بلینسکی از بسیاری جهات یک زیبایی‌شناس واقعی بود، اما با این وجود می‌دانست که هنر بیان ایده‌هاست. او آموخت که این ایده‌ها باید از بالا تا پایین یک اثر هنری رخنه کند و به آن یکپارچگی ببخشد. برای او، یک هنرمند مردمی- منادی افکار، نیازها و احساسات مردم است. ادبیات واقعی، در اصل، خلاقیت مردم از طریق برگزیدگانشان است. برای بلینسکی، هنر بزرگترین خدمت به زندگی است، اما خدمتی به زبانی ویژه. از این رو عشق شدید بلینسکی به حقیقت، به واقع‌گرایی، و عشق بی‌حد و حصر او به هنر ناب به اقناع پذیری است. آن بخش معروف از نامه او به گوگول را به یاد بیاورید، جایی که بلینسکی می‌نویسد: «دهقان ما فاقد وجد عرفانی است؛ او بیش از حد در ذهن خود معنا و مثبت‌اندیشی دارد».

امیدهای بلینسکی برای آینده دهقانان بر این استوار است. او باور دارد که مردم خداناباور هستند و با خوراندن خیالات به آنها مخالفند. بلینسکی می‌نویسد: «او ملال آور، روشن‌فکر و به‌شدت خواستار زندگی است». بلینسکی انتظار دارد که او در مسیر تحقق آرمان‌هایش گام بردارد، نه در رویاهای زندگی پس از مرگ. ما شهادت کاولین را می‌دانیم که بلینسکی اولین کسی بود که گفت روسیه، به روش خود، مسئله رابطه بین کار و سرمایه را سریع‌تر، بهتر و قدرتمندتر از اروپای غربی حل خواهد کرد. این برای بلینسکی نوعی غرور ملی بود.

بیاد بیاورید که دوبرولیوبوف در نقدش بر بلینسکی می‌گوید: «هر اتفاقی که برای ادبیات روسیه بیفتد، بلینسکی مایه افتخار، شکوه و زینت آن خواهد بود». پلخانف به این راضی نبود؛ او افزود: «باید اضافه کرد که بلینسکی اندیشه اجتماعی را بارور کرد و با بینش یک جامعه‌شناس درخشان، افق‌های نوینی را گشود». دوبرولیوبوف می‌خواهد بگوید: بلینسکی همیشه یک بنای یادبود گرانقدر برای بهترین تلاش‌های جوانان ما باقی خواهد ماند. اما پلخانف ادعا می‌کند: «بلینسکی، او هنوز تمام نشده است. این گوشه‌ای است که بیشتر آشکار می‌شود و تمام جامعه روسیه ادامه مسئله ای است که بلینسکی مطرح کرده است». و ما، به پیروی از پلخانف، خواهیم گفت که جامعه روسیه، از زمان انقلاب اکتبر، عملاً در حال حل همین مسئله بوده است. مارکس با طرح این موضوع به نوبه خود گفت: «تنها آرمانی که مبتنی بر توده‌ها باشد، به نیرو تبدیل می‌شود». شور و شوق سالهای دهه ۹۰ چه بود؟ اندیشه سوسیالیستی در طبقه کارگر جای پایی پیدا کرده بود. طبقه کارگر چراغ راهنمای اندیشه سوسیالیستی است. وقتی فرصت‌طلبان ما ادعا کردند که طبقه کارگر راه خود را پیدا خواهد کرد، لنین این ادعا را رد کرد و از روشنفکران مترقی، از «میکروب‌های انقلابی»، خواست که با القای اشکال والاتر آگاهی کشف شده در غرب به طبقه کارگر، مسیر جستجوی آنها را کوتاه کنند. رویای بلینسکی متکی بر توده ها ، اقلیت تیزبین، فعال و منضبط توسط حزب کمونیست روسیه محقق شد. در این امر، ما یک راه حل واقعی برای مسئله بلینسکی پیدا کردیم. به تدریج، از دوران بلینسکی، وسعت روزافزونی از قدرت مردمی بطور فزاینده به مجرایی که مسئله او ترسیم کرده بود، سرازیر می شود. ما در میانه آب خروشان این رود هستیم، اما در سرچشمه آن، چهره عظیم بلینسکی، با چشمانی خیره به مه، هنوز قابل مشاهده است. او آنجا ایستاده است، پیامبری باشکوه و با چشمانی تیزبین، نخستین پیام آور و سفیر آگاهی ملی ما.

https://dugward.ru/library/lunacharskiy/lunacharskiy_v_g_belinskiy.html