جنبش عصیانگر کنونی مردم ایران و آلترناتیوهای نامرئی
Sun 1 02 2026
سیروان هدایت وزیری
جنبش اخیر مردمی که از بیش از یک ماه پیش رقم خوردهاست، ادامه همان اعتراضات بزرگی است که بویژه در سال های ٩٦ تا آبان ٩٧ و بعد از آن خیزش انقلابی ژینا در سال ١٤٠١روی دادند . اما این خیزش که می توان به نوعی "عصیانگری" خواند، اگرچه در ابعاد جغرافیائی نسبت به خیزش انقلابی در سال ١٤٠١ اندکی محدودتر بود، ولی کشتاری که متوجه آن شد، در طول حاکمیت اسلامی در ایران بی نظیر است.
اگر چه آمار دقیقی در دست نیست، ولی صحبت از کشتار دهها هزار نفر از توده های مردم معترض ایران است. به راستی، این جنبش را نمی توان صرفا یک اعتراض ساده علیه سقوط بهای ریال در مقابل دلار و یا اعتراض بخش محدودی از بازاریان که به عکس العمل خیابانی انجامید، قلمداد نمود.
ما با یک وضعیت که می توان آن را شبه انقلابی بنامیم مواجه بوده و هستیم.
خشونت حکومتی، ضمن اینکه سیستماتیک و عریان است، اما ترس مردم از آن فروریخته بود ولی متاسفانه همچنان و با بیرحمی بر آنان چيره گشت. با این وجود جامعه وارد "فاز بازگشت ناپذیر" شده است. به این معنی اگر حکومت اسلامی سرکوب بیشتری هم انجام دهد، باز وضعیت به قبل بر نمی گردد. به طوری که این عصیان دیگر واکنشی نیست، بلکه پیکار برای بودن و وجود داشتن است. مسئله فقط حقخواهی یا مطالبهای معین نیست، بلکه موضوع بر سر مسئله "زنده بودن با حق انتخاب" است. در واقع، این کشتار وحشتناک چه چیزی را تغییر داد:
یکی اینکه مشروعیت نظام را در میان آن بخش از مردم عادی که هنوز اعتقاداتی داشتند، سوزاند("نه تضعیف"، سوزاند)، اکنون برای بخش بزرگی از جامعه، نظام دیگر قابل "اصلاح نیست". حتی "قابل مذاکره اخلاقی" هم نیست و این نقطه، نقطهای بدون بازگشت است.
دوم اینکه نتایج این «عصیان» هزینههای سازمانیابی را به شدت بالا برد، شبکه های اجتماعی به زیرزمین ها رانده شدند و سیاست علنی تقریبا نا ممکن شد با این وجود عصیانهای تودهای ادامه دارد و «نامرئی» نخواهند شد.
آلترناتیوهای نامرئی (دربرگيرنده مجموعهای از فعالين ميدانی و ...، نه چندان با نام و نشان در جامعه) در این شرایط چه معنائی دارند؟ در شرایط کشتار، "نامرئی بودن" دیگر ضعف نیست، استراتژی بقا است. آلترناتیوها خودشان را پنهان می کنند تا نابود نشوند، به جای ساختار، به پیوند های انسانی تکیه دارند، به جای رهبر، به حافظهی جمعی و خون ریخته شده متصلاند. در حقیقت این آلترناتیوها را باید در این محموعه دید : امتناع گسترده از بازتولید ارزش های رسمی، گسست نسلی عمیق و برگشت ناپذیر، بی اعتنایی کامل به اقتدار ایدئولوژیک و "ما" خارج از روایت رسمی دولت. این ها کم اهمیت نیستند، پایه های نظم آینده اند، حتی اگر هنوز شکل دولت ندارند.
و با تمامی تفاسیر، گفتمان حقیقت ها تلخاند، اگرچه جنبش قدرت کشتن مشروعیت نظام را دارد ،اما هنوز ابزار پایان دادن به خود نظام را ندارد. خشم می ماند، سوگ مزمن می شود و فرسودگی تهدید می کند. وقتی که در باره این عصیان گسترده اخیر حرف می زنیم، داریم در باره ی آدم های واقعی حرف می زنیم ، نه مفاهیم انتزاعی. نا مرئی بودن آلترناتیو ها فقط سیاسی نیست، گاهی نتیجه این است که خیلی ها دیگر جائی برای ایستادن آشکار ندارند.
آیا آلترناتیو بدون رهبری مرئی می تواند پیروز شود؟ بله، نه به معنای کلاسیک "پیروزی سیاسی سریع"، بلکه به معنای فرسایش نظم موجود و زایش نظم بالنده دیگر. و اما چرا رهبری نا مرئی شکل نمی گیرد؟ در جنبش جاری، نبود رهبری نتیجه "کم کاری" یا "نا آگاهی" نیست، نتیجه تجربه خون است. جامعه یاد گرفته که هر چهره مرئی مساوی با هدف مستقیم حذف از جانب حکومت است، هر رهبر واحد در داخل، امکان مصادره همه جانبه آن ممکن می شود. شرایط ایجاب کرده، جامعه نا خود آگاه به این جمع بندی برسد، "اول زندگی مان را پس بگیریم، بعد در باره دولت حرف بزنیم". این انتخاب، دفاعی اما آگاهانه است. اگر از این نوع نوستالژی رمانتیک بگذریم مشکل در کجاست؟ مسله این است : سرکوب، بدون آلترناتیو مرئی قابل دوام است و اما گذار سیاسی بدون حداقلی از سازمان و نمایندگی ممکن نیست. جنبش اخیر در وضعیت تعلیق تاریخی گیر کرده است، نه شکست خورده است و نه پیروز شده، دقیقا به همین دلیل فرساینده است. در اینجا آلترناتیو های نامرئی دقیقا چه کار می کنند؟ این آلترناتیو ها سه کار حیاتی را انجام می دهند که معمولا دست کم گرفته می شوند.
یکی قطع بازتولید نظم. به طوری که نظم سیاسی فقط با سرکوب زنده نمی ماند، با پذیرش روزمره زنده می ماند. این پذیرش در حال فروپاشی است، به طوری که دین رسمی بی اعتبار شده، اخلاق حکومتی مسخره شده، اقتدار پدرسالانه شکسته شده، ترس دیگر کارکرد سابق را ندارد ، به این معنی است، دولت هست، اما حکومت نمی کند.
دومی ساخت "انسان پس از این نظام". جنبش دارد انسان جدیدی می سازد "زن نافرمان، جوان بی توهم، شهروند بی اعتماد به نجات دهنده. این ها پیش شرط هر نظم آیندهاند .
سومی ذخیرهی حافظهی خون. خون ریخته شده فراموش نشده و این مهم است چون حکومت اسلامی گاهی اوقات با زمان نجات پیدا می کند، اما با حافظه ی زنده نه!
چهارمی خطر بزرگ، سوگ به معنای واقعی هنوز انجام نگرفته است. اگر کشتار صورت می گیرد ولی عدالت نیاید و افق سیاسی شکل نگیرد، سوگ تبدیل می شود به افسردگی جمعی، مهاجرت بی برگشت و یا خشونت کور در آینده. این خطر واقعی است.
پنجمی چه چیزی می تواند تعلیق را بشکند؟ نه "رهبر کاریزماتیک" نه "انقلاب ناگهانی". سه چیز محتمل ترند : ١ شبکه های نامرئی وقتی فعالان صنفی، محلی، دانشجوئی و زنان به یک حداقل زبان مشترک سیاسی برسند (نه ایدئولوژی) ٢ آلترناتیو حداقلی، نه آرمانی. مثلا پایان خشونت سیستماتیک، جدایی نهاد دین و دولت، حق انتخاب سبک زندگی، عدالت انتقالی. لازم است که شکاف در بالا رخ دهد. تاریخ گواه بر این دارد که عصیان از پایین بدون شکاف در بالا، به ندرت پیروز شده است. خلاصه جنبش سیاسی اخیر، شکست نخورده، اما هنوز راه پیروزی را نیافته است هزینه های این کمبود را متاسفانه با «جان» داده است. آلترناتیو های نامرئی کافی نیستند، اما ضروری هستند و اگر نابود شوند، آیندهای هم نخواهد بود. و اما نقش قربانیان و خون ریخته شدگان در این وسط چیست ؟ حقیقتی سخت اما لازم. آن ها "قربانیان شکست" نیستند. آنها "سرمایه اخلاقی آینده" اند. به شرطی که نامشان زنده بماند، مطالباتشان بیشتر سیاسی شود و به سوگ خاموش تقلیل پیدا نکنند.
در یک جمعبندی می توان اذعان کرد که عصیان بزرگ جاری مشروعیت نظم موجود را نابود کرده اما هنوز ابزار گذار را به طور کامل نساخته است. شاید تنها آلترناتیوی که علیرغم حجم سرکوب شانس دارد، همان آلترناتیوی است که کم ادعا اما ریشه دار است.
تحولاتی که اینک یک عصیان بزرگ و اما پر هزینه را رقم می زند، مسئولیت نیروهای مخالف وضعیت موجود در خارج از کشور را باید افزایش دهد و این نیرو مهم است. در شرایطی که در داخل ایران سرکوب شدید است، سازمانیابی پر هزینه است، صدا خفه میشود، خارج از کشور تنها جائی است که، امکان حرف زدن آزاد هست. رسانه ها در دسترس قرار دارند، فشار حقوقی و بین المللی ممکن است. پس حذف نقش تبعید غیر واقع بینانه است. ولی متاسفانه گاهی اوقات نقش خارج از کشور بسیار پیچیده و چه بسا ابهامزا می شود، از آنجائی که "بازتاب دادن" به "نمایندگی کردن" تبدیل می شود و " همراهی" به "سخنگوئی"، و "حمایت" تبدیل می شود به "تعیین تکلیف".
خطائی که اپوزیسیون در قبال جنبش های عصيانگر و حق طلبانه متوجه خود ساخته است می تواند بر چندین مسله کلیدی استوار باشد ١ عجله برای مرئی سازی قدرت. به طوری که بخش هایی از نیروهای خارج از کشور می خواهند، سریع رهبری معرفی کنند، اگر نپذیریم که رهبران واقعی میدان در داخل می باشند آنان سریع دولت در تبعید می سازند و سریع یک پرچم واحد بالا می برند. در حالی که در داخل، هنوز در فازماندن و تشکیل نهادهای مدنی خود هستند. این ناهماهنگی، بی اعتمادی تولید می کند. ٢ نادیده گرفتن هزینه های خون. برای کسی که در امنیت نسبی است، شعار رادیکال کم هزینه است، نسخه پیچی آسان است و اما برای داخل، هر کلمه می تواند حکم زندان یا مرگ باشد. وقتی این تفاوت فهم نشود، خارج از کشور ناخواسته به فشار مضاعف تبدیل می شود. ٣ مصادره نمادها. نماد های جنبش عصیانگر و نام و نشان قربانیان و تصاویر آنان، وقتی که تبدیل به برند سیاسی، رقابت رسانه ای و سرمایه های شخصی می شوند، پیوند جنبشها را آسیبپذیر می کند.
پس نقش نیروهای خارج از کشور در قبال دفاع از عصیانگری مردم در ایران چیست؟ ١ تقویت، و نه هدایت. خارج از کشور باید صدای داخل را بلندتر کند، نه این که جای آن حرف بزند. ترجمه، بازنشر، مستند سازی و نه تعیین مسیر . ٢ تمرکز بر عدالت و قانون و فشار بین المللی. جائی که خارج واقعا فایدهمند است که پیگیری حقوقی، تاکید بر تحریم های هدفمند، ثبت جنایت ها و جلوگیری از عادی سازی جنایات حکومت اسلامی را در رأس وظایف خود قرار دهد. این نوع کارها را نیروهای عصیانگر در ایران نمی توانند انجام دهند. ٣ پذیرش "بی مرکزی". باید با این واقعیت کنار آمد که این جنبش شاید هیچوقت رهبر واحد نداشته باشد. و این لزوما ضعف نیست، ممکن است شکل جدیدی از سیاست باشد که هنوز اسم ندارد. اگر چه ممکن هست سخن از این واقعیت نیز تلخ باشد، جنبش عصیانگر جاری از خارج هدایت نمی شود، در خارج پیروز نمی شود و در خارج هم "نمایندگی تام" ندارد. اگر پذیرفته نشود، خارج از کشور نا خواسته به بازدارندهی گذار و یا سرنگونی تبدیل می شود. آنان اجازه بدهند آینده از دل داخل متولد شود و نه از پشت تریبون امن.
٣١ / ١ / ٢٠٢٦