درآمد
در دوران عادی، بسیاری از مفاهیم مسلط طبیعی، بدیهی و بیطرف به نظر میرسند. دولت خود را نمایندهی نظم عمومی معرفی میکند، بازار به عنوان شکل طبیعی زندگی اقتصادی پذیرفته میشود، نابرابری به تفاوت استعدادها یا تلاش فردی نسبت داده میشود و جنگ با زبان امنیت، منافع ملی یا دفاع از تمدن توضیح داده میشود. اما بحران این ظاهر آرام را میشکند. آنچه پیشتر طبیعی جلوه میکرد، اما بحران این ظاهر آرام را میشکند. آنچه پیشتر طبیعی جلوه میکرد، ناگهان از بداهت میافتد و به مسئله تبدیل میشود. مردم میپرسند چرا فقر گسترش مییابد، چرا جنگ ادامه دارد، چرا دولت به جای حمایت از جامعه از قدرت و سرمایه دفاع میکند، چرا تخریب طبیعت به نام رشد اقتصادی توجیه میشود و چرا رنج طبقهی کارگر و مزدبگیران، زنان، مهاجران، گروههای تحت تبعیض و فرودستان مدام به حاشیه رانده میشود.
در چنین لحظهای، مبارزه فقط بر سر نان، کار، مسکن، جنگ، محیط زیست یا قدرت سیاسی نیست. مبارزه بر سر معنای این پدیدهها نیز هست. نیروهای مسلط میکوشند بحران را به گونهای توضیح دهند که بنیانهای نظم موجود دست نخورده بماند. بحران اقتصادی به سوء مدیریت تقلیل داده میشود، جنگ به مسئلهای امنیتی، نژادپرستی به سوء تفاهم فرهنگی، فقر به کمکاری فردی، خشونت جنسیتی به اخلاق شخصی و تخریب محیط زیست به رفتار مصرفی مردم. در برابر این روایتها، شناخت انتقادی میکوشد نشان دهد که این پدیدهها جدا از هم و تصادفی نیستند، بلکه در پیوند با مناسبات مادی، تاریخی، طبقاتی، جنسیتی، نژادی، دولتی و جهانی شکل میگیرند.
از همین جا شناخت به میدان مبارزه تبدیل میشود. زیرا هر توضیحی از واقعیت، فقط تصویری از جهان ارائه نمیکند، بلکه امکانهایی برای عمل میگشاید یا میبندد. اگر بحران را فردی بفهمیم، راه حل را در اصلاح رفتار افراد جستوجو میکنیم. اگر آن را مدیریتی بفهمیم، به دنبال مدیران کارآمدتر میرویم. اگر آن را صرفا فرهنگی بفهمیم، مردم و سبک زندگی آنان را مقصر میکنیم. اما اگر بحران را مادی، تاریخی و طبقاتی بفهمیم، آنگاه پرسش از مالکیت، دولت، سرمایه، امپریالیسم، استثمار، سلطه و امکان دگرگونی اجتماعی پیش کشیده میشود.
شناخت و مسئلهی بیطرفی
شناخت، در معنای دقیق آن، کوشش انسان برای فهم واقعیت است. اما این فهم فقط گردآوری اطلاعات یا تکرار دادهها نیست. انسان جهان را صرفا مشاهده نمیکند، بلکه آن را تفسیر میکند، میان پدیدهها رابطه برقرار میسازد، علتها را جستوجو میکند و از دل تجربههای پراکنده، تصویری منسجم از واقعیت میسازد. شناخت از همین نیاز آغاز میشود، از نیاز انسان به فهمیدن جهان و جایگاه خود در آن.
اما شناخت هیچ گاه از نقطهای خنثی و بیرون از جامعه آغاز نمیشود. انسان درون تاریخ، زبان، طبقه، فرهنگ، تجربهی زیسته و مناسبات قدرت میاندیشد. آنچه میبیند، آنچه مهم میداند، پرسشهایی که طرح میکند و مفاهیمی که با آنها واقعیت را توضیح میدهد، همگی از شرایط مادی و اجتماعی زندگی او اثر میپذیرند. از این رو شناخت فقط رابطهی ذهن فرد با جهان بیرونی نیست، بلکه رابطهای اجتماعی و تاریخی است.
بیطرف نبودن شناخت به معنای انکار حقیقت نیست. مسئله این نیست که هر روایتی به اندازهی روایت دیگر معتبر است یا شناخت علمی ناممکن است. چنین برداشتی به نسبیگرایی و بیمعیاری میانجامد. سخن بر سر این است که شناخت همیشه از جایگاهی معین آغاز میشود. انسانها، طبقات اجتماعی، دولتها، دانشگاهها، رسانهها و نهادهای پژوهشی، همگی در موقعیتهای متفاوتی نسبت به واقعیت قرار دارند. همین موقعیتها بر نوع پرسشها، روشها، مفاهیم و نتیجهگیریها اثر میگذارند.
برای نمونه، فقر از نگاه یک نهاد دولتی ممکن است به عنوان مسئلهی مدیریت اجتماعی فهمیده شود. از نگاه یک نهاد خیریه ممکن است به صورت کمبود کمک و حمایت دیده شود. از نگاه اقتصاد رسمی ممکن است به ناتوانی فرد در ورود موفق به بازار کار تقلیل یابد. اما از نگاه ماتریالیستی، فقر فقط کمبود درآمد نیست، بلکه نتیجهی مناسباتی است که در آن کار، مالکیت، دستمزد، دولت، بازار، مهاجرت، جنسیت، نژادپرستی و جایگاه کشورها در اقتصاد جهانی به هم گره میخورند. تفاوت این نگاهها فقط تفاوت در اطلاعات نیست، تفاوت در شیوهی فهم واقعیت است.
شناخت همچنین از زبان جدا نیست. زبان فقط ابزار بیان اندیشه نیست، بلکه در ساختن اندیشه نیز نقش دارد. اگر به جای استثمار از «چالش بازار کار» سخن بگوییم، اگر به جای نژادپرستی از «سوء تفاهم فرهنگی» حرف بزنیم، اگر به جای جنگ امپریالیستی از «مداخلهی بشردوستانه» استفاده کنیم، واقعیت را به شکلی دیگر میسازیم. واژهها مسیر فهم را تعیین میکنند و فهم، امکان عمل را.
از همین رو، شناخت همواره با ایدئولوژی درگیر است. ایدئولوژی فقط مجموعهای از شعارهای آشکار سیاسی نیست. گاهی در بدیهیترین مفاهیم روزمره پنهان میشود. وقتی بازار طبیعی معرفی میشود، وقتی رقابت قانون زندگی دانسته میشود، وقتی نابرابری نتیجهی استعدادهای متفاوت جلوه میکند و وقتی دولت به صورت داور بیطرف میان طبقات نشان داده میشود، شناخت در حال بازتولید نظم موجود است. شناخت انتقادی، برعکس، میکوشد نشان دهد آنچه طبیعی جلوه داده شده، تاریخی است و آنچه بیطرف معرفی شده، با مناسبات قدرت پیوند دارد.
بحران و جنگ بر سر تفسیر واقعیت
بحران فقط وضعیتی نیست که در آن اقتصاد، سیاست یا نظم اجتماعی دچار اختلال میشود. بحران لحظهای است که در آن ظاهر طبیعی مناسبات موجود ترک برمیدارد. چیزهایی که تا پیش از آن عادی و تغییرناپذیر نشان داده میشدند، دیگر بدیهی به نظر نمیرسند. فقر دیگر فقط سرنوشت فردی به نظر نمیرسد، جنگ فقط مسئلهی امنیتی نیست، دولت صرفا داور بیطرف جامعه جلوه نمیکند و بازار به سادگی به عنوان سازوکار طبیعی زندگی پذیرفته نمیشود.
اما بحران به خودی خود سخن نمیگوید. بحران باید توضیح داده شود، معنا پیدا کند و در چارچوبی مفهومی فهمیده شود. درست در همین نقطه، مبارزه بر سر تفسیر واقعیت آغاز میشود. طبقات حاکم، دولتها، رسانههای مسلط، نهادهای بینالمللی و دستگاههای ایدئولوژیک میکوشند بحران را به گونهای تفسیر کنند که بنیانهای نظم موجود حفظ شود.
به همین دلیل، بحران اقتصادی به سوء مدیریت، فساد فردی یا کمبود تخصص نسبت داده میشود، نه به منطق انباشت سرمایه و مناسبات طبقاتی. جنگ به زبان دفاع، امنیت و ضرورت ژئوپولیتیک توضیح داده میشود، نه در پیوند با رقابتهای امپریالیستی، بازار اسلحه، منابع و نظم جهانی. نژادپرستی به رفتار بد افراد تقلیل داده میشود، نه در رابطه با دولت، مرز، بازار کار، استعمار و نظم جهانیای که به انسانها بر اساس تابعیت، نژاد، طبقه و جایگاه کشورشان ارزش نابرابر میدهد.
این تقلیلها تصادفی نیستند. هر تفسیری از بحران، راه حلی را ممکن و راه حلهای دیگر را ناممکن میکند. اگر بحران اقتصادی فقط نتیجهی سوء مدیریت دانسته شود، راه حل در تعویض مدیران یا اصلاح تکنیکهای حکمرانی جستوجو میشود. اگر فقر نتیجهی ضعف فردی معرفی شود، سیاست اجتماعی به کنترل، انضباط و خیریه فروکاسته میشود. اگر جنگ فقط مسئلهی امنیت ملی دانسته شود، پرسش از امپریالیسم، منافع طبقاتی و نظم جهانی به حاشیه میرود. بنابراین تفسیر واقعیت بحثی صرفا نظری نیست، بلکه با سیاست، عمل و امکان دگرگونی پیوند مستقیم دارد.
شناخت ماتریالیستی در برابر همین تقلیلها قرار میگیرد. کار آن این نیست که برای هر پدیده توضیحی ساده و فوری ارائه کند. کار آن این است که رابطهها را آشکار سازد. بحران اقتصادی، جنگ، نژادپرستی، جنسیتزدگی، تخریب طبیعت و اقتدارگرایی را نمیتوان جدا از هم و فقط در سطح رویدادها فهمید. این پدیدهها درون کلیتی تاریخی شکل میگیرند، کلیتی که در آن سرمایه، دولت، امپریالیسم، طبقه، جنسیت، نژاد و ایدئولوژی به شکلهای گوناگون به هم پیوند میخورند.
از این زاویه، بحران هم خطر است و هم امکان. خطر است، زیرا نیروهای مسلط میتوانند از اضطراب اجتماعی برای گسترش اقتدارگرایی، نژادپرستی، جنگطلبی و سرکوب استفاده کنند. اما امکان نیز هست، زیرا بحران لحظهای است که بسیاری از بدیهیات نظم موجود دیگر به سادگی پذیرفته نمیشوند. شکاف میان گفتار قدرت و تجربهی واقعی زندگی آشکارتر میشود. در همین شکاف است که پرسش، نقد و آگاهی میتوانند رشد کنند. البته این رشد خود به خودی نیست. بحران میتواند به آگاهی طبقاتی و همبستگی بینجامد، اما میتواند ترس، بیگانهستیزی و اطاعت نیز تولید کند. نتیجه بستگی به این دارد که چه نیروهایی بتوانند بحران را توضیح دهند و چه افقی پیش روی جامعه قرار گیرد.
پژوهش ماتریالیستی چیست؟
اگر شناخت کوشش انسان برای فهم واقعیت است، پژوهش شکل آگاهانه، منظم و سازمانیافتهی همین کوشش است. پژوهش از جایی آغاز میشود که انسان به مشاهدهی پراکنده، تجربهی روزمره یا برداشت فوری بسنده نمیکند، بلکه میخواهد پدیدهای را دقیقتر بفهمد، علتهای آن را بشناسد و رابطههای پنهان آن را آشکار کند. به همین دلیل، پژوهش فقط جمعآوری اطلاعات نیست. اطلاعات مادهی خام پژوهش است، نه خود پژوهش.
پژوهش زمانی معنا پیدا میکند که پرسشی روشن وجود داشته باشد. بدون پرسش، دادهها فقط کنار هم انباشته میشوند. اما خود پرسش نیز بیطرف و اتفاقی نیست. هر پرسشی از دل یک نیاز، یک مسئله، یک موقعیت اجتماعی و یک افق نظری پدید میآید. اینکه چرا در یک دوره موضوعی برجسته میشود و موضوعی دیگر خاموش میماند، خود نیازمند تحلیل است.
پژوهش ماتریالیستی پیش از آنکه نام یک موضوع باشد، نام یک شیوهی نگاه به واقعیت است. هر پژوهشی که دربارهی فقر، طبقه، دولت، کار، سرمایهداری یا بحران بنویسد، الزاما ماتریالیستی نیست. ممکن است پژوهشی از این واژهها استفاده کند، اما همچنان پدیدهها را سطحی، جدا از هم، اخلاقی یا صرفا مدیریتی توضیح دهد. ماتریالیستی بودن پژوهش در این نیست که چه واژههایی به کار میبرد، بلکه در این است که واقعیت را چگونه میفهمد و رابطهی میان پدیدهها را در چه کلیتی قرار میدهد.
پژوهش ماتریالیستی از این فرض آغاز میکند که زندگی اجتماعی بر پایهی شرایط مادی و تاریخی شکل میگیرد.
انسانها در خلأ زندگی نمیکنند. آنان درون مناسبات تولید، کار، مالکیت، دولت، خانواده، جنسیت، نژاد، ملت، مهاجرت، جنگ، بازار جهانی و نهادهای اجتماعی قرار دارند. بنابراین برای فهم یک پدیده نمیتوان فقط به ظاهر آن، به رفتار افراد یا به توضیحهای روانشناختی و اخلاقی بسنده کرد. باید دید آن پدیده در چه ساختاری تولید میشود، با کدام نیروها پیوند دارد و در خدمت بازتولید کدام نظم اجتماعی قرار میگیرد.
از این نظر، پژوهش ماتریالیستی با ظاهر پدیدهها آغاز میکند، اما در ظاهر باقی نمیماند. ظاهر واقعیت مهم است، چون انسانها نخست با همین سطح روبهرو میشوند. گرانی، بیکاری، جنگ، تبعیض، تخریب طبیعت و ناامنی اجتماعی تجربههای واقعی مردماند. اما شناخت ماتریالیستی میپرسد پشت این تجربههای روزمره چه رابطههایی پنهان شده است. چرا این پدیدهها تکرار میشوند؟ چه نیروهایی آنها را تولید و بازتولید میکنند؟ چه کسانی از آن سود میبرند و چه کسانی هزینهی آن را میپردازند؟
در اینجا مفهوم کلیت اهمیت بنیادی دارد. جامعه مجموعهای از رخدادهای پراکنده نیست، بلکه کلیتی تاریخی و متضاد است. اقتصاد، سیاست، فرهنگ، ایدئولوژی، دولت، خانواده، آموزش، رسانه و حقوق از هم جدا نیستند. هر کدام استقلال نسبی دارند، اما درون یک نظام اجتماعی به هم پیوند میخورند. پژوهش ماتریالیستی میکوشد رابطهی میان این سطحها را بفهمد، بدون آنکه همه چیز را ساده و مکانیکی به اقتصاد فروبکاهد. از همین رو، ماتریالیسم تاریخی با اقتصادگرایی ساده یکی نیست. فرهنگ، دین، قانون، جنسیت، نژاد، ملت و رسانه نقش واقعی دارند، اما این نقش بیرون از تاریخ و مناسبات مادی فهمیده نمیشود.
پژوهش ماتریالیستی همچنین تاریخی است. آنچه امروز طبیعی به نظر میرسد، در روندی تاریخی ساخته شده است. بازار، دولت مدرن، مرز، ملت، کار مزدی، مالکیت خصوصی، دانشگاه و نظام آموزشی همگی تاریخ دارند. اگر چیزی تاریخ دارد، پس تغییرپذیر نیز هست. این یکی از مهمترین پیامدهای شناخت ماتریالیستی است: نشان میدهد نظم موجود سرنوشت بشر نیست، بلکه محصول مناسباتی تاریخی و قابل دگرگونی است.
امپریالیسم و تولید جهانی دانش
امپریالیسم را اگر فقط به معنای اشغال نظامی، سلطهی سیاسی یا غارت منابع طبیعی بفهمیم، بخش مهمی از کارکرد آن را نادیده گرفتهایم. امپریالیسم در جهان معاصر فقط بر نفت، معدن، مسیرهای تجاری، بازارها، نیروی کار و دولتها اثر نمیگذارد، بلکه بر شیوهی تولید و گردش دانش نیز اثر میگذارد. اینکه چه چیزی دانش معتبر شمرده میشود، کدام دانشگاهها مرجع جهانی میشوند، چه زبانهایی امکان حضور در میدان علمی پیدا میکنند، کدام تجربهها موضوع پژوهش میشوند و کدام تجربهها به نظریه تبدیل میشوند، همه با ساختار نابرابر جهان پیوند دارند.
تولید دانش در جهان امروز به شکل برابر توزیع نشده است. دانشگاههای بزرگ، نشریات معتبر، مراکز پژوهشی پر بودجه، بنیادهای بینالمللی، بانکهای اطلاعاتی، نظامهای رتبهبندی و شبکههای علمی عمدتا در کشورهایی متمرکز شدهاند که در ساختار جهانی سرمایهداری جایگاه برتر دارند. این تمرکز فقط مسئلهای علمی یا فنی نیست، بلکه ادامهی همان نابرابری تاریخی است که از استعمار، امپریالیسم، تقسیم جهانی کار، سلطهی مالی و تمرکز سرمایه پدید آمده است.
یکی از نمودهای روشن این نابرابری، زبان است. زبان علمی جهانی، به ویژه در علوم اجتماعی و انسانی، عمدتا به زبان انگلیسی سازمان یافته است. این موضوع فقط به معنای آسانتر شدن ارتباط جهانی نیست. زبان حامل مفاهیم، سنتهای فکری، اولویتهای پژوهشی و معیارهای اعتبار است. وقتی پژوهشگری از آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین یا خاورمیانه برای دیده شدن ناچار است به زبان مسلط جهانی بنویسد، اغلب باید پرسش، سبک استدلال، منابع و حتی شیوهی صورتبندی مسئله را نیز با معیارهای مراکز علمی مسلط هماهنگ کند. به این ترتیب، بسیاری از تجربهها تنها زمانی شنیده میشوند که در قالب مفاهیم پذیرفتهشدهی مرکز بیان شوند.
این نابرابری در رابطهی میان موضوع پژوهش و تولیدکنندهی نظریه نیز دیده میشود. بسیاری از جوامع پیرامونی، جنگزده، مستعمرهی سابق یا تحت تحریم، بارها و بارها موضوع مطالعه قرار میگیرند. دربارهی فقر آنان، مهاجرت آنان، دین آنان، خشونت آنان، جنبشهای آنان، زنان آنان و بحرانهای آنان پژوهش تولید میشود. اما پرسش این است: چه کسی نظریه میسازد؟ چه کسی نامگذاری میکند؟ چه کسی چارچوب مفهومی میدهد؟ چه کسی حق دارد از دل این تجربهها، مفهومی عام برای فهم جهان تولید کند؟ در بسیاری از موارد، جوامع پیرامونی به منبع داده تبدیل میشوند، در حالی که تولید نظریه همچنان در دست مراکز علمی و نهادی جهان مسلط باقی میماند.
امپریالیسم همچنین بر انتخاب موضوعهای پژوهشی اثر میگذارد. بسیاری از پرسشها زمانی برجسته میشوند که با منافع دولتها، بنیادها، نهادهای بینالمللی، سازمانهای امنیتی، بازارهای جهانی یا دستگاههای سیاستگذاری سازگار باشند. برای نمونه، ممکن است دربارهی «رادیکالیزاسیون» جوانان مهاجر پژوهشهای فراوانی تأمین مالی شود، اما دربارهی نقش جنگ، نژادپرستی ساختاری، فقر، سیاستهای مرزی، تبعیض در بازار کار و مداخلههای امپریالیستی کمتر کار جدی و پر بودجه انجام گیرد. مسئله فقط نبود پژوهش نیست، بلکه جهتدهی به پرسشهاست.
البته این سخن به معنای آن نیست که هر دانشی که در دانشگاههای غربی تولید میشود، خود به خود امپریالیستی است، یا هر دانشی که در جنوب جهانی تولید میشود، خود به خود رهاییبخش است. چنین نتیجهای سادهانگارانه است. در مراکز علمی جهان مسلط نیز پژوهشگران انتقادی، مارکسیست، فمینیست، ضدنژادپرست و ضد استعماری وجود دارند.
در کشورهای پیرامونی نیز میتوان پژوهشهایی یافت که به بازتولید قدرت محلی، دولت سرکوبگر، ناسیونالیسم ارتجاعی، مردسالاری یا منافع طبقات حاکم خدمت میکنند. مسئله جغرافیای سادهی خوب و بد نیست، بلکه تحلیل رابطهی دانش با قدرت، سرمایه، دولت، طبقه و نظام جهانی است.
پژوهش ماتریالیستی باید این مناسبات را آشکار کند. باید نشان دهد که دانش فقط در ذهن پژوهشگر تولید نمیشود، بلکه درون شبکهای از نهادها، بودجهها، زبانها، مرزها، دولتها، شرکتها، دانشگاهها، آرشیوها، مجلات و مناسبات جهانی ساخته میشود. این بدان معنا نیست که حقیقت به قدرت تقلیل مییابد، بلکه به این معناست که راه رسیدن به حقیقت از نقد شرایط تولید شناخت میگذرد. اگر ندانیم دانش چگونه تولید میشود، چگونه توزیع میشود و چه نیروهایی آن را معتبر یا نامعتبر میکنند، نمیتوانیم به شناختی ریشهای و رهاییبخش برسیم.
شناخت، رهایی و دگرگونی اجتماعی
اگر شناخت فقط به معنای توضیح جهان باشد، هنوز به پایان مسیر خود نرسیده است. شناخت زمانی معنای عمیقتری پیدا میکند که بتواند نسبت انسان را با جهان دگرگون کند. فهم واقعیت، اگر به آشکار شدن ریشههای سلطه، استثمار و بیگانگی بینجامد، دیگر فقط یک فعالیت ذهنی یا دانشگاهی نیست. به نیرویی تبدیل میشود که میتواند امکان پرسش، مقاومت و تغییر را گسترش دهد.
رهایی در این بحث یک شعار اخلاقی یا آرزوی مجرد نیست. رهایی یعنی توانایی انسانها برای شناخت شرایطی که زندگی آنان را محدود میکند و تلاش آگاهانه برای تغییر همان شرایط. انسان زمانی آزادتر میشود که بفهمد رنج، فقر، تبعیض، جنگ، نژادپرستی، جنسیتزدگی، سرکوب و بیگانگی، پدیدههایی طبیعی و سرنوشت محتوم بشر نیستند. این پدیدهها در مناسبات تاریخی و مادی معینی تولید شدهاند و درست به همین دلیل، قابل نقد و دگرگونیاند.
اما شناخت به خودی خود رهایی نمیآورد. دانستن ریشههای بحران کافی نیست. میان فهم واقعیت و دگرگونی آن فاصلهای وجود دارد که فقط با ارادهی فردی پر نمیشود. سازمانیابی، تجربهی مشترک، زبان سیاسی، نهادهای مردمی، جنبشهای اجتماعی و امکانهای مادی مبارزه در این میان نقش دارند. شناخت زمانی به نیروی اجتماعی تبدیل میشود که با عمل جمعی پیوند بخورد.
از همین جا اهمیت پراتیک روشن میشود.
در سنت ماتریالیستی، شناخت و عمل از هم جدا نیستند. انسان جهان را فقط با اندیشیدن نمیشناسد، بلکه در روند کار، مبارزه، تجربه، شکست، مقاومت و دگرگونی آن را میشناسد. عمل اجتماعی، شناخت را میآزماید، اصلاح میکند و از سطح انتزاعی به واقعیت زنده پیوند میزند. به همین دلیل، شناخت رهاییبخش نه صرفا محصول کتابخانه است و نه فقط نتیجهی تجربهی خام. این شناخت در رفت و برگشت میان نظریه و عمل شکل میگیرد.
شناخت رهاییبخش با شناخت مدیریتی تفاوت دارد. شناخت مدیریتی میخواهد بحران را اداره کند، نه ریشههای آن را تغییر دهد. میخواهد فقر را قابل کنترل کند، مهاجرت را تنظیم کند، اعتراض را آرام کند، تبعیض را قابل تحمل سازد و جنگ را با زبان امنیت توجیه کند. اما شناخت رهاییبخش میپرسد چرا این بحرانها دوباره تولید میشوند، چه نیروهایی از آن سود میبرند، چه کسانی هزینهی آن را میپردازند و چه مناسباتی باید تغییر کنند تا انسانها بتوانند زندگی آزادتر و انسانیتری داشته باشند.
در زمانهی بحران، این مسئله برجستهتر میشود.
بحرانها میتوانند آگاهی ایجاد کنند، اما میتوانند ترس، انزوا، نفرت و اطاعت نیز تولید کنند. همان بحران اقتصادی که میتواند پرسش از سرمایهداری را زنده کند، میتواند به بیگانهستیزی و نژادپرستی نیز دامن بزند. همان جنگی که میتواند ماهیت امپریالیسم را آشکار کند، میتواند زیر پرچم امنیت ملی و میهنپرستی رسمی پنهان شود. همان تخریب محیط زیست که میتواند نقد منطق سود را تقویت کند، میتواند به توصیههای فردی دربارهی مصرف تقلیل یابد. بنابراین بحران به خودی خود رهاییبخش نیست. تفسیر بحران و سازمانیابی حول آن تعیینکننده است.
پژوهش ماتریالیستی در این میدان وظیفهای دوگانه دارد. از یک سو باید سازوکارهای سلطه را روشن کند. باید نشان دهد فقر، جنگ، نژادپرستی، جنسیتزدگی، بحران محیط زیست و اقتدارگرایی چگونه در مناسبات مادی و تاریخی تولید میشوند. از سوی دیگر باید امکانهای مقاومت و دگرگونی را نیز ببیند. اگر پژوهش فقط سلطه را توضیح دهد و هیچ امکانی برای تغییر نشان ندهد، ممکن است ناخواسته به بدبینی و فلج سیاسی کمک کند. شناخت رهاییبخش باید هم عمق بحران را نشان دهد، هم امکانهایی را که در دل تضادهای جامعه شکل میگیرند.
در نهایت، دگرگونی اجتماعی بدون دگرگونی در شناخت ممکن نیست. هیچ نظمی تنها با زور باقی نمیماند. هر نظم اجتماعی برای ادامهی خود به نوعی رضایت، عادت، باور، ترس و تفسیر نیاز دارد. اگر مردم جهان را همان گونه ببینند که قدرت میخواهد، امکان تغییر محدود میشود. اما اگر بتوانند رابطهی میان تجربهی روزمرهی خود و ساختارهای بزرگتر را بفهمند، شکافی در نظم فکری موجود پدید میآید. این شکاف میتواند آغاز پرسش، نقد و عمل باشد.
پس در زمانهی بحران، شناخت به میدان مبارزه تبدیل میشود، زیرا مبارزه بر سر آینده، پیش از هر چیز، مبارزه بر سر فهم اکنون است. پژوهش ماتریالیستی اگر جدی، دقیق و انتقادی باشد، فقط جهان را توضیح نمیدهد. نشان میدهد چرا جهان چنین شده، چگونه بازتولید میشود و از کجا میتوان امکان تغییر آن را جستوجو کرد. در همین توانایی است که شناخت از فعالیتی صرفا نظری فراتر میرود و به بخشی از مبارزه برای آیندهای انسانیتر بدل میشود.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد