logo





ازآبادان تا تهران . . . از استکهلم تا آلکاتراز

نقد و بررسی کتاب

چهار شنبه ۱۰ شهريور ۱۴۰۰ - ۰۱ سپتامبر ۲۰۲۱

رضا اغنمی

new/reza-aghnami1.jpg
نام کتاب: ازآبادان تا تهران . . . از استکهلم تا آلکاتراز
نام نویسنده: هوشنگ گلاب دژ
نام ناشر: کتاب ارزان ۲۰۲۰

این کتاب ۲۶۱ صفحه ای با دو و نیم صفحه فهرست مندرجات باعناوین گوناگون از: «گذر عمر در آیینه ی قصه و گزاره » شروع و با عنوان :« یک گفتگوی تلفنی : صداهایی ازراه دور دور، خیلی دور!» به پایان می رسد. درپس آن تصاویر گوناگون دیدنی و تماشایی، بی کوچکترین نام ونشان از تلاشگران و اندیشمندان زندانی در تبیین فضای اجتماعی، سانسوروخفقان جامعه زمان، را به درستی و دررخساره ها روی صحنه آورده و دراختیار خوانندگان داستان و تماشاگران قرار داده است.

با سروده ی زیبای حافظ شیراز درد دل انباشته ی خود را مستند می کند:

«به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره رسم سفر بر اندازم
من ازدیارحبیب ام نه ازبلاد غریب
مهیمنا به عزیزان خود رسان بازم ».

اشاره ای بجایی دارد به هنرمند خوش صدا زنده یاد دلکش و ترانه ی زیبایش بانام « کودکی» که مقوله ای از نوستالژی ست». با زبانی سرشار ازمهر ومحبت اضافه می کند که: « من حضور این عزیزان را همیشه بی توجه به گذشته بی رحمانه ی زمان درکنار خودم و درفضای حیاتی ام احساس می کنم. و از همین روی به آن ها هم می پردازم. و ازانها هم می نویسم. با این اوصاف شمارا دعوت می کنم تا درسفری که به گدشته های دور و نزدیک داشته ام بامن هم سفربشوید فکر نمی کنم که از این کارخود پشیمان شوید.

گذرعمر درایینه ی قصه وگزاره
قصه ی راز پنهان رباب

نویسنده از مکان و محل قصه می گوید که یکی ازمحلات کارگری آبادان می باشد. و«زمان قصه آغاز دهه ی ۳۰ خورشیدی» و از چند واژه به کار گرفته دراین داستان. که «نیاز به روشنگری دارند: مانند بمب، یا بمبو یعنی شیر آب که درمحلات کارگری نصب شده بود». برای مصرف مردم محل از آن استفاده می کردند. جالب است که:

«درمنطقه ی زیر پوشش وزیرکنترل شرکت نفت چیزی بنام لوله کشی آب درداخل خانه های کارگری در آن زمان اصلا مطرح نبود. بیشتر اوقات صف های طولانی برای آب تشکیل وصدای جیغ و شیون. بلند می شد. . . . . . . . سروصدا از خانه های همسایه، به آسمان بلند بود . صدای جیغ و داد وقال ازخانه ی رباب شنیده شد. « بلند شدم که بروم ببینم چه خبره که نهیب مادرم که بچه بتمرگ! این حرف ها بتو نیامده». منظور مادر چیست؟ چرا این حرف ها به من نیومده؟ مثل تیر ازدستش دررفتم سروصدای فحش وکتک کاری و بزن و بکوب! و ناگهان حود را روپشت بام رباب دریافتم.

اینجا احمد آباد که ما زندگی می کنم شاید درهر اطاق ۳ در ۵ /۳ متر، یک خانواده ی ۶ – ۵ نفری زندگی می کردند. گاهی می شد که پسربزرگ خانواده ای زن می گزفت زنش را هم می آورد پیش پدر ومادر توی همین اتاق و باهم زندگی می کردند. رباب آنها، رباب و پدر ومادر و برادر و دو خواهرش هم توی همین اتاق باهم زندگی می کردند. مثل خود ما».

ازخودکشی رباب دخترجوان و زیبا که مورد علاقه ی راوی بوده ، سخن می گوید. توضیح اثار نکبت بار و پریشانی های اجتماعی ناهمگون: فقرو فاقه ونداری، فاصله ی طبقاتی، گسترش سایه ی سنگین اندوه فقر بر دل هر خواننده، پنداری که روایتگر: چون استاد جامعه شناسی فاضل، با حاضران و مخاطبان به همدلی با دردهای ملی و اجتماعی، به چاره جویی نشسته است.

دروازه ی ثمدن بزرگ: فرود برفراز اشیانه ی فاخته

گزارشی ست ازیک دانشجوی خدمات اجتماعی ازبیمارستان روانی رازی تهران درهفته ی آخر آذر ماه سال ۱۳۵۰ خورشیدی:

«که ای بلند نظرشاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است»
حافظ

در کتابخانه دورمیزی نشیته اند باعده ای:« درحالی که دکتر عربشاهی و راهنمایی – که بعدا می فهمم ناظمه ی فنی بیمارستان است» بازدید ازکارگاه ها و بخش های گوناگون بیمارستان را شروع می کنند. تا می رستد به آرایشگاه خانم ها. پیداست که مردها دربیرون باید بمانند . درحیاط می مانند به انتظار برگشتن خانم ها ازآرایشگاه.تا می آیند جمع می شوند: « زنی سیگار می خواهد و هی شعار می دهد : «.وارد سالنی می شویم – عده ای روی صندلی ها کنار دیوار نشسته اند بوی بادی روی فضای اتاق سنگینی می کند. مرتب از بچه ها سیگار می گیرند.. سیگارهارا که روشن می کنند دود توی اتاق پخش می شود و اتاق را پر می کند—و --بافندگی می کنند «صرفاا به خاطر اینکه مشغول باشند» .

از سالن حصیربافی می گوید و سخنان برخی دانشجویان را که قبلا آنجارا دیده بودند خیلی کثیف بوده ودرحالت فعلی نسبت به گذشته تمیز شده است. ازگلدوزی رن ها می گوید و سیگارکشیدن آنها. و«بیماران چقدر کثیف هستند - لباس ها کثیف و مندرس و گاها برهنه!

دوتا از دوستان حصیر پشت دررابلند کرده اند و بقیه وارد می شوند. روبروی در توی اتاق، پشت نیمکت هایی چند یکی دونفرمشغول کارند. چیزی را می سایند. یک نفر مشغول مطالعه است: و چقدر دقیق ! کناربخاری گنده ای که تا ته اتاق هلش داده اند، یک نفر لم داده. پلک هایش مرتب رویی هم می افتد وچه بی تفاوت جماعت تماشاگر را نظاره می کند. دست راست، مشتی قاب عکس به دیوار زده اند وروی یک تابلو شعری از برتولد برشت :

«سال هاست کنار پنجره نسشته ام . . . . . . هنوز هم نیامدی . . .».ص ۷۸

«ما به انقلاب مشروطه و به مبارزات ملی کردن نفت و به کودتای ۲۸ مرداد برخورد کردیم . روی شیخ فضل الله نوری وبلندکردن بیرق مشروعه درضدیت و دشمنی با مشروطه و آزادیخواهان، انگشت گذاشتیم و پرسیدیم که چه کسی این شعارهارا درمیان مردم، تبلیغ می کرد که :«ما دین نبی خواهیم، مشروطه نمی خواهیم» ؟ پس ازآن به مبارزات ملی کردن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق و کارشکنی هایی کاشانی، . . . دروقوع کودتای 28 مرداد متذکر شدیم به تلگراف تبریک آیت الله بروجردی پس از بازگشت شاه اشاره کردیم - . و پرسیدیم که این شعر عامیانه را دربین مردم مناطق نفتی ترویج داد که:« تو که مهرعلی من دلته، نفت ملی سی چیته». ص۹۰

شرح حوادث درگذر عمر ناکام، دردل زخمی نویسنده ی آگاه و بیزارازخفقان تحمیلی، چنان چنگ انداخته که با تداوم ناله ی زخم های خونین ش فضای ذهنی هرخواننده را نیز تا پایان درد ددل هایش می کشاند.

. «گفتم که یک شاهد زنده. خود شما هستید آقای مکارم شیرازی، که جایزۀ ۱۰ هزارتومانی دربار شاهنشاهی، به خاطر نوشتن کتاب:« فیلسوف نماها»، که پس از کودتای وعلیه چپ ها وبرای خوشایند دربار منتشر کرده بودید، به شما داده شده و شما آن را با امتنان و افتخار دریافت کردید – ص۹۱

ازقربانیان آتش سوزی سینما رکس آبادان سخن رفته. ازشعار مردم درتظاهرات ونفرت از فاجعه ای ننگین کشتار بی گناهان آن آتش سوزی عمدی:«آبادان حساب خودش را ازبقیه ی جاها جدا کرده است و گویی ازنامه ای که دررابطه با شخصی به نام «خمینی» دریکی ازروزنامه ها چاپ شده وباعث اعتراض وتظاهرات درقم و چند شهر دیگرشده بود: خبری ندارد به آتش کشیدن «سینما رکس» نمی توانست بی ارتباط با این مسۀله باشد. . . . کسانی هم که این آتشکده را نگهبانی می کنند بچه های چپ هستند و مذهبیها . . . . . . هنوز زود است که مردم به دست داشتن آخوندها دراین جنایت هولناک، که طی آن بیش از ۴۰۰ انسان، زنده زنده درآتش سوزانده شدند، پی ببرند»

همکاری چپ و مذهبیها برای بدنام نشان دادن و جنایت کارخواندان حکومت پهلوی دوم! و آن گونه که بررسی و تحقیقات دقیق نشان داده شده، کار عده ای از مخالفا ن بود برای «یکسره بد نام کردن حکومت پهلوی دوم و تآکید نویسنده ی همین اثررا باید اهمیت داد».
گفتنی ست که: دورآن حکومت های پهلوی رواج دار وطناب را نمی توان انکار کرد، اما درپس سقوط قاجاریان نالایق، نادیده گرفتن اصلاحات وتحولات کم نظیر تاریخی آن دو پادشاه را نیز، یکسره کنار نهادن و انکار کردن خدمات ملی، هرگزوجدان پاک قلمزن تاریخ را نسزد!

استقبال میلیونی مردم سراسرکشور در برآمدن اقای خمینی ی بی خبر و نآآگاه از زمانه که گفت: «اقتصاد مال خر است»، محک آزمایش درستی از: ما ملت خوابرفته بود و لو دهنده ی:« حس و درک شعورمان!». شعار منحوس پیروان آقای خمینی آن روز:«تا این شاه کفن نشود وظن وظن نشود» شاه، کفن شد و پوسید، اما دستاوردهایش با همه تلاش حکومت ملایان و متحجران، زیر خفقان آخوندی به شکوفایی ملی وفرهنگی آدامه می دهد. اثار منتشر شده درداخل کشور، زیرسانسور و خفقان اخوندی شکفتاور است. دونمونه بارز این اثار: بنگرید به: درکشاکش دین و دولت« اثر دکتر محمدعلی موحد» و مردگان سرزمین یخ زده - اثز بهار بهروز گهر(چاپ نخست لندن نشرمهری. ونویسنده اش درداخل کشور، و به احتمال زیاد چاپ دوم درداخل منتشر شده است.

اخرین گفتار نویسنده با عنوان :

یگ گفتگوی تلفنی: صداهایی ازراه دور، خیلی دور» است

درپس چندین بار زنگ زدن و قطع ووصل شدن زنگ تلفن، درساعت «دوونیم ازنیمه شب گذشته بالاخره: « مثل خروس بی محل . . . این وقت شب من که منتظر کسی، کس خاصی نیستم. کسی که هروقت عشقش کشید به من زنگ بزند. اونایی که به من می زنند آدم های معین .مشخصی هستند که می شه اونارا شمرد . .. . . . آخرش ناچار می شوم و گوشی را برمی دارم.». پس از چندبار الو الو گفتن و پاسخ نشنیدن گوشی را سرجای ش می گذارد. بنا به روایت راوی این کارروزانه بارها تکرار می شود و با بی اعتنایی به رختخواب ش پناه می برد.

این کارها ادامه دارد تا پس ازمدتها شبی که گوشی رابرداشته ازسروصدی موزیک ورقص و اواز عده ای اشنا به نظرش می رسد که اصغراقا هم بین آنهاست :«اون دنیا هم شعبه ی اتحادیه ی سراسری را دایرکرده انجمن بازتشستگان. انجمن دو نبشه! انجمن زود رفتگان و دیرشدگان . دیر مردگان . . . «اونی که با سماجت چسبیده بود و حاضر به خواندن غزل خدا حافظی نبود.» ص۲۵۷

تا اینکه شبی به صدای زنگ تلفن بیدار شده . . . . . .تلفن را برمی دارد مثل همیشه بی حاصل. :

« ول معطلم و عملا هم این من بودم که ول معطل بودم واصلا تمام داستان، ول معطلی وعلافی بود . کسی انسوی خط نبود ».

وکتاب به پایان می رسد.

اخرین صفحات کتاب شامل تصاویری ست بدون معرفی!

رضا اغنمی
۲۰۲‍۱/۶/۲۶

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد