شخصیت
ها در غزل حافظ:
پیرمغان ، صوفی، رند…
پیرمغان، كه با نامهای دیگر مثل پیر میخانه،
پیر خرابات، پیر دردی كش نیز در شعر حافظ می آید، تمثل انسان طبیعی و ایستاده در
برزخ میان فرشته و حیوان است كه مثل من شعری حافظ فقط در جهان زبان شعر حافظ وجود
دارد و مصداق خارجی ندارد. تركیب پیر مغان با توجه به بار معنایی و فرهنگی پیر و
مغان در واقع جمع اضداد است ،و تصویر حقیقی انسان و حقیقت انسان است .
پیر، به معنی انسان از تعلقات و وسوسه
های نفسانی رسته و به كمال معنوی رسیده، تحقق بعد الهی وجود انسان و به منزله ی
روح ،جزء فرشتگی و نفس مطمئنه است و مغ به معنی غیر مسلمان و كافر و مجوس و مستغرق
در لذات مادی و دنیوی و تعلقات زمینی تجسم بعد حیوانی وجود انسان و به منزله نفس و
جسم جزء حیوانی و نفس اماره است . بنابراین پیر مغان نه فرشته است و نه حیوان
،مظهر ریاستیزی است و چنان خود را می نماید كه هست و این راست نمونی در نام او هم
مثل شخصیتش تجسم یافته است.
شیخ صنعان كه حافظ از او به نیكی یاد می
كند خود یكی از مصادیق فرهنگی پیر مغان است چرا كه او نیز بنا بر روایت عطار در
منطق الطیر در عین پیری و كمال به دختر ترسایی دل می بازد و بی آن كه ترسی از مقام
و موقع معنوی و اجتماعی خود در میان مریدان داشته باشد در پای این عشق تا حد سقوط
در مرتبه حیوانی و كفر و زندقه پیش می رود. اینكه حافظ با شیخ و زاهد و صوفی و
محتسب در می افتد و با طعن و تمسخر از آنان سخن می گوید به سبب آن است كه آنان بر
عكس پیر مغان كه باصداقت هر دو جنبه وجود انسانی خود را آشكار می كند ،می كوشند كه
به تظاهر به مردم بقبولانند كه از وسوسه ها و خواهشهای نفسانی رسته اند و به نیازهای
جسمانی خود توجهی ندارند و از لذائذ دنیوی فارغ اند. حافظ به تجربه دریافته است كه
چنین ادعایی اگر هم برای معدودی ممكن باشد به طور كلی برای انسانی كه با دو بعد
روحانی و جسمانی آفریده شده است به طور پیوسته ممكن نیست .حضرت آدم نیز با همه
مرتبه قرب و فرشتگی كه داشت، حتی در بهشت نتوانست از وسوسه شیطان ایمن بماند و از
میوه ممنوعه نخورد . در عالم شعر حافظ به همین سبب است كه پیر مغان در تقابل با همه
ی دین فروشان در هر مرتبه و لباسی قرار می
گیرد. چون او انسان را باور می كند و این گروه دیگر انكار. از نظر حافظ باور این
به صداقت و انكار آن به ریا و سالوس منجر می شود.
تصویر انسان در شعر حافظ به تصویر انسان در قرآن شبیه است .انسان بودن و
انسان زیستن و رفتار و خلق و خوی بایسته و پسندیده داشتن مستلزم حذف نیازهای طبیعی
كه به سبب مخالفت با طبیعت و فطرت ،به ریا و تظاهر می انجامد، نیست. دیوان حافظ
سرشار از انتقاد از كسانی است كه در خلوت آنگونه نیستند كه به ظاهر می نمایند. صوفی
در شعر حافظ مظهر این ریاكاری و نقطه مقابل رند و خود حافظ است.
صوفی، درویش سالك و عارف در زبان فارسی در بسیاری موارد همچون كلماتی
مترادف به جای یكدیگر به كار می روند از میان این كلمات ،حافظ تنها كلمه صوفی را
در اكثر قریب به اتفاق موارد هدف طنز و انتقاد خود قرار می دهد. این بدان سبب است
كه كلمه صوفی جدا از مصادیق عینی آن از نظر معنایی مظهر ریا گرایی است ؛ درست
برخلاف پیر مغان كه مصداق عینی ندارد اما از نظر معنایی مظهر ریا ستیزی است.
مشهورترین و پذیرفته تر ین وجه اشتقاق كلمه تصوف صوفی حاكی از ارتباط آن با كلمه
صوف است . بنابراین كلمه تصوف به معنی پشمینه پوشی و كلمه صوفی به معنی پشمینه پوش
است. اگر مصادیق حقیقی صوفی باید به اعتبار صفای دل و صوفی باشند آنان كه فقط به اعتبار جامه ظاهر صوفی نمایی می كنند صوفیان
دروغین و سالكان متظاهرند . لباسی خاص خواه صوف باشد ،خواه دلق و مرقع و خرقه و
جامه كبود ،حاكی از خود نمایی و روی داشتن به خلق است. آن كه روی به حق دارد نیاز
به جامه خاص پوشیدن ندارد. در كلمه صوفی این تظاهر و خودنمایی جمع است . بنابراین
صوفی مظهر هر اهل سلوكی است كه اهل ریا و فریب است.
صوفی بر خلاف پیر مغان كه هیچ جامه ی خاصی ندارد و هر دو جنبه ی روحانی و
نفسانی وجود خود را آشكار می كند و همانطور كه واقعا" هست می نماید – با پوشیدن
لباس خاص می خواهد به دیگران بفهماند كه از وسوسه های نفسانی رسته است و از رنگ
تعلقات آزاد است. در حالیكه در همین جامه ی خاص پوشیدن، وسوسه ی نفس و تعلق خاطر
او به جهان كه او سعی در كتمان آن دارد ،آشكار است . و این ریا و تظاهر چنانكه گفتیم
در ذهن و زبان حافظ بر مصادیق آن در خارج مقدم است . این كلمه را مثل پیر مغان و
كلمان بسیار دیگر حافظ ابتدا در زبان كشف می كند تا مظهر مصادیق متعدد و ممكن بیرون
از زبان باشد.
انتقاد از صوفیان حقیقت فرو نهاده و به ظاهر آویخته ،در بسیاری از آثار
عرفانی وجود دارد. سنایی و عطار و مولوی هم در انتقاد از اهل سلوك ، كلمه ی صوفی
را به كار برده اند.
بر عكس صوفی ،در شعر حافظ كلمات درویش ، سالك و عارف بار معنایی مثبت دارند
زیرا آن ریا و تظاهری كه در ذات و سرشت كلمه ی صوفی نهفته است در این كلمات نیست و
این استفاده ی خاص از كلمات چنانكه گفتیم ناشی از توجه و تأمل و اندیشیدن در زبان
است به عنوان مواد و مصالح خود شعر و مقدم بر هر تجربه شخصی .
با توجه به آنچه گفتیم
، صوفی با بار معنایی همیشه منفی مثل پیر مغان و مثل من حافظ فقط در شعر حافظ وجود
دارد چون بیرون از شعر او صوفی ممكن است صوفی صافی باشد یا صوفی ریاكار و متظاهر.
انسانهایی كه در شعر حافظ زندگی می كنند ، دو گروه اند . یك گروه آنان كه
اهل ریا و تزویرند و یك گروه دیگر كه صاف و ساده و بی ریایند. گروه اول همه ی كسانی
را در بر می گیرد كه بیرون از شعر حافظ و در عالم واقع می خواهند بنمایند كه به
جنبه ی جسمانی و نفسانی خود توجه ندارند و فارغ از لذات مادی و زمینی و تعلقات دنیوی
اند. این گروه همه ی صوفیان و زاهدان و شیخان و مفتیان و محتسبان و قاضیان و دیگر
كسانی از این قبیل و نیز واعظان را شامل می گردد.
می خور كه شیخ و واعظ و مفتی و
محتسب چون نیك بنگری همه تزویر می كنند
وقتی حافظ می گوید چون نیك بنگری دلالت بر این دارد كه به ظاهر تزویری در
كار آنان نیست ، و به شرط كنار زدن پرده ی تظاهر و با توجه به سرشت طبیعی انسان
است كه می توان تزویر آنان را دریافت . این خود نشان می دهد كه با توجه به تصویر
ظاهری چهره ی حافظ در شعرش نیز نمی توان درباره ی شیوه ی زندگی او در میان مردم
قضاوت كرد . چنین قضاوتی اگر نه یكسره نادرست ،حداقل بسیار مشكوك است . در باره ی
رابطه ی حافظ با شراب و شاهد نیز باید از همین نظر گاه نگریست. با توجه به تفكر عمیق
حافظ در قرآن و معارف اسلامی به سختی می توان باور كرد كه حافظ شراب نوشیده باشد و
اهل فسق و فجور بوده باشد و خلاصه طعم گناه را چشیده باشد؛ چرا كه تربیت روحی ناشی
از چنان آشنایی عمیق با معارف دینی و چه بسا حسن شهرت به عنوان یك حافظ قرآن ،به
زحمت امكان چنین باور داشتی را رخصت می دهد؛ اما با توجه به شعر او نه می توان گفت كه حافظ شراب نوشیده و طعم
گناه را چشیده است و نه می توان عكس آنرا ثابت كرد.
این همه كه حافظ از شراب و شاهد و میخانه سخن می گوید، گویی
برای آن است كه حساب خود را از آنان كه در حرف انكار شاهد و شراب و ادعای پاكی و
طهارت و وارستگی می كنند، جدا كند . اصرار آنان در این انكار و ادعا جز توجه آنان
به خلق برای برخورداری بیشتر از لذتهای دنیوی نیست. آن كه در خلوت با حق خالص است
نیازی به عرض خلوص در مقابل خلق ندارد. در نفس همین انكار و ادعا ریاكاری نهفته
است . حافظ در سخن ،آنچه آنان انكار می كنند ادعا می كند و آنچه آنان ادعا می كنند
انكار ، تا در خیل آن ریاكاران قدیس نمای دنیا طلب قرار نگیرد.
اصرار حافظ در شراب خوری ناشی از اخلاص و صداقت جویی و عقیده ی او به مقام
وجودی انسان در میان موجودات دیگر است ، نه گزارش شراب خواریهایش . شراب خوری و
شاهد بازی آن همه قدر ندارد كه شاعری آن هم با تخلص حافظ (كسی كه حافظ قرآن است)آن
همه در تأكید آن اصرار بورزد. سخن از شراب و شراب خواری وسیله ای است كه حافظ با
آن به جنگ ریا و تظاهری می رود كه خاستگاهش انكار مقام برزخی انسانی و نمود اجتماعیش
عیب پوشی خویش و عیب جویی از دیگران است.
باده نوشی كه درو روی و ریایی
نبود بهتر از زهد فروشی كه درو روی و ریاست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم باده از خون رزانست نه از خون شماست
این چه عیبست كزان عیب خلل خواهد بود ور بود نیز چه شد مردم
بی عیب كجاست
تظاهر به می پرستی در جهان شعر حافظ برای آزادی از خود پرستی نهفته در زهد
و ریا و تقید به خدا پرستی توأم با خلوص است :
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر
آب كه تا خراب كنم نقش خود پرستیدن.
پیر مغان یا پیر میكده كه شخصیت محبوب ، و انسان آرمانی شعر حافظ و در عین
حال تصویری برجسته از من حافظ در جهان شعر اوست ، و نامش خود معرف انسانی در مقام
عدل انسانی ایستاده و مظهر ریا ستیزی در قول و فعل است ، نیز وقتی راه نجات را از
او می پرسند ، به قول و فعل مؤجزترین پاسخها را می دهد كه چكیده ی نظر گاه حافظ
درباره ی انسان حقیقی در مقایسه ی انسانهای ریاكار و متظاهر است:
به پیر میكده گفتم كه چیست راه نجات بخواست جام می
و گفت عیب پوشیدن
جام می خواستن پیر میكده از یك سو و اندرز او درباره ی عیب پوشی از سوی دیگر
، هر كدام به یك سوی مقام برزخی انسان مربوط می شود و هر كدام به یكی از ابعاد
دوگانه ی ماهیت انسان دلالت دارد . تقابل پیر مغان با گروه صوفی و زاهد و …. در این
است كه آنان جام باده و باده را كه در شعر حافظ گذشته از معنی گهگاه عرفانی آن می
تواند رمز عیش و شادی و هر لذت زمینی مربوط به بعد جسمانی و مادی انسان و در عین
حال دور از شایستگی هم باشد ، به ظاهر نفی می كنند و دیگران را به سبب پرداختن به
آن عیب و سرزنش می كنند ،در حالیكه به سبب این خودداری خود مرتكب صد خطای دیگر می
شوند كه ظاهر ترین آنها تظاهر و ریا و عیب جویی از دیگران است. عیب جویی خود نشان
روی به خلق داشتن است .آن كه از عشق حق مست است كی فرصت و حال خرده گیری از دیگران
دارد .
تأكید عطار بر نفی عیب جویی و نیز اشاره های مكرر حافظ به پرهیز از عیب
كردن دیگران و متهم كردن شیخ و زاهد و صوفی و هر متظاهر به دیانتی كه از عوالم عشق
و مستی بی خبر است ، به صفت عیب جویی به گونه ای است كه نمی توان تأثیر پذیری حافظ
از عطار را در این زمین انكار كرد. عطار ضمن حكایتی بیان می كند كه عزیزی می گفت :
هفتاد سال است كه شادی می كنم كه مرا خداوندی چنین زیباست و در عین خداوندی ،بنده
ای چون مرا با او پیوند است . عطار نتیجه می گیرد آن كس كه به جستن عیب دیگران
مشغول است كی به عشق غیب مطلق شاد می شود؟
در حكایتی دیگر مست خرابی ،مست دیگری را عیب می كند و او را نصیحت می كند
كه بایست یكی دو پیمانه كمتر می خوردی ، تا مثل من بتوانی تنها و بدون تكیه به دیگران
راه روی ، در حالی كه از وضع خودش غافل است كه از شدت مستی كسی او را در جوال
گذاشته و حمل می كند؛ عطار اشاره می كند كه عیب بینی نتیجه ی عاشق نبودن است .
عاشق عیب ها را هنرمی بیند.
عیب بین زانی كه تو عاشق نه ای لاجرم این شیوه را لایق نه ای
گر ز عشق اندك اثر می دیدیی عیبها جمله هنر می دیدیی
این عیب جویی از دیگران و آزردن آنان كه در واقع اثبات بی عیبی خویش
در آن مستتر است ، در عصر حافظ كار رایج همه ی متظاهران به شریعت است . در شریعت
حافظ و پیر مغان گناه واقعی همین عیب جویی و مردم آزاری است .
زاهد ،چنانكه از
معنی لغوی كلمه بر می آید اگر چه مظهر كناره گیری از دنیا و ترك لذات دنیوی است ،
اما اگر در دیگران جز عیب نبیند ، خود بین است نه خداجو.
در نهایت به اینجا می رسد كه نافرمانی ابلیس و گناه آدم ، آن ، در سجده
نكردن به آدم و این در خوردن میوه ی ممنوعه هم سنگ باشد ، و كافر و مؤمن از نظرگاه
مسخر حق بودنشان امتیازی بر یكدیگر نداشته باشند . در همین چشم انداز است كه صوفیان
گاه به احتیاط و گذرا چون حلاج و سنایی و عطار و گاه به جسارت چون عین القضات
عمدانی به دفاع از ابلیس می پردازند و خیر و شر و كفر و ایمان را هم سنگ و در نهایت
گناه و ثواب بنده را مجازی می شمارند. نتیجه اینكه می گوید :( ای عزیز هر كاری كه
با غیری منسوب بینی بجز از خدای – تعالی- آن مجاز می دان نه حقیقت . فاعل حقیقی
خدا را دان .... راه نمودن محمد ،مجاز می دان و گمراه كردن ابلیس همچنین مجاز می
دان . یضل من یشاء و یهدی من یشاء حقیقت می دان.....) و بنابراین فاعل حقیقی گناه
نیز خداست نه بنده : ( دریغ گناه خود همه از اوست ، كسی را چه گناه باشد؟)
عیب جویی زاهد از كسانی كه به عیش و برخورداری از نعمات دنیوی هم می
پردازند یا به تعبیر شاعرانه حافظ شراب می نوشند ، عیب جویی از پروردگار هم هست
چون در واقع پروردگار انسان را به این صف آفریده است كه هم بعد معنوی و هم بعد مادی
داشته باشد .
تمامی داستان آفرینش آدم در قرآن مجید به این دو بعدی بودن وجود انسان
اشاره دارد . عیب كردن انسان به سبب آن كه رویی به آن جهان و حقایق معنوی دارد و
رویی به این جهان و واقعیتهای مادی ، عیب و ایراد گرفتن از كار خلقت است . حافظ
مهمترین صفت پیر مغان را همین عیب پوشی می داند . عیب دیگران پوشیدن و در نتیجه بر
كار خلقت و خالق ایراد نگرفتن ، برجسته ترین خصیصه ی اخلاقی پیر مغان و اصلی ترین
سفارش وی به مریدان است . این خصیصه ی اخلاقی پیر مغان از حساسیت وی به ریا سرچشمه
می گیرد كه پایه ی ریا نیز خلاف فطرت عمل كردن است . پیر مغان باده نوشی بی روی و
ریا را برزهد فروشی توأم با روی و ریا ترجیح می دهد و چون در مقابل خلق ادعایی بر
خلاف آنچه هست نمی كند ، به دروغ و ریا و غیبت هم آلوده نمی شود . اگر گناه آدم و
نافرمانی ابلیس هم مجازی است و علم ازلی خداوند و اراده ی سابق او مقدم بر هر فعل
و كاری است ، چگونه می شود حتی با فرض طهارت نفس خویش ، كسی را به خاطر باده نوشی
و رندی و حتی كفر عیب كرد ؟ پیر مغان حتی در آنجا كه زمینه ی عیب جویی نه به خاطر
شراب نوشی ، بلكه به سبب ریاكاری و تظاهر فراهم است ، در پیش مریدان زبان به عیب دیگران
نمی گشاید چرا كه او به مقامی فراتر از آن واصل شده است كه گاهی واصل مریدان سخره ی
دیو غضب و شهوت شود. در بیت:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاك خطا پوشش باد
حافظ تحت تأثیر سخنان پیر ، بر نظر پاك خطا پوش پیر ، كه حتی خطای صوفیان
مخالف خود را می پوشاند آفرین می گوید . پیر مغان درست بر خلاف صوفی و زاهد و شیخ
و مفتی و محتسب كه با عیب گیری از دیگران به دلیلی كه گفتم از خدا و خلقت او ایراد
می گیرند كاری را كه صوفی بر خلاف ادعایش اما به اقتضای طبیعت انسان خویش مرتكب
شده است ، عیب نمی شمارد و بنابراین به گناه عیب گیری بر كار آفرینش نیز آلوده نمی
شود . انسان صنع خداست ، صوفی هم انسان است . از نظر پیر طبیعی است كه صوفی گاهی
هم به اقتضای جنبه ی نفسانی خود به شادی و عیش و لذتهای مجاز دنیوی كه شراب نوشی
اشارتی كنایی و شاعرانه بدان است ، روی بیاورد . در نظر پیر هر چه بر قلم صنع رفته
است ، از جمله طبیعت نفسانی انسان زیباست . اعلی علیین او با اسفل السافلین همراه
است و هر دو داده و آفریده ی خداست . پیر مغان كه مظهر كمال اعتدال در میان این دو
جنبه ی وجودی انسان است و به دور از عجب و ریا و تظاهر در چشم انداز نظر پاك خود ،
هیچ خطایی در مخلوق و صنع خالق نمی بیند . گویی نسبت عیب به مخلوق را نسبت آن به
خالق می داند .
رند ، چهره ی محبوب دیگری است كه آن هم تصویر من شعری حافظ است
. رند نیز نقطه ی مقابل صوفی و شیخ و زاهد و مفتی و محتسب است و در كنار پیر مغان
و حافظ . اگر پیر مغان اغلب چهره ی حكیمانه و متفكر حافظ را می نماید ، رند بیشتر
چهره ی عامی نما و پرخاشجویانه و گستاخانه و شیدا و شیفته گونه ی او را نشان می
دهد به همین سبب رند عالم شعر حافظ رند بازاری كه خود مظهر طمعكاری و ریا و تظاهر
است نیست بلكه رند مدرسی و روشنفكر است . به عبارت دیگر اگر من شاعرانه ی حافظ نماینده
ی انسان طبیعی مقیم در عالم برزخی و مقام عدل انسانی است ، پیر مغان چهره ی معمولا"
معقول و روحانی و رند چهره ی محسوس و نفسانی اوست . این هر سه بر خلاف گروه مقابل
مهمترین صفتشان آن است كه نه ادعای تدین و تقدس و بی اعتنایی به دنیا و تعلقات دنیوی
دارند و نه از طریق لباس خاص یا انتساب به دسته و گروهی تظاهر به صلاح و پاكی و
وارستگی می كنند . اینان بی آن كه مثل ملامتیه برای بدنام كردن خود پیش خلق در
كارهای گناه آلود و خلاف عادت افراط كنند ، آنچه گروه اول به ظاهر منع می كنند تا
پیش خلق نیك بنمایند ، انجام می دهند و موجه می شمارند . این شیوه ی رفتار كه
البته چنانكه گفتیم در عالم شعر حافظ وجود دارد و نه در عالم واقع – بر خلاف شیوه ی
ملامتیه چندان افراط آمیز نیست كه از جهت دیگر انگیزه ی جلب توجه خلق شود ، بلكه
صرفا" به اقتضای طبیعت انسانی در حد اعتدال است . صفای باطن آنان نیز ناشی از
همین امر است . رند نیز مثل پیر مغان و مثل من شاعرانه ی حافظ عاشق ، نظر باز ،
شراب خوار و خراباتی است اما در ضمن لا ابالی تر و بی احتیاط تر به طوری كه نه
نسبتی با صلاح و تقوی دارد نه اعتنایی به مصلحت بینی و سود و زیان . به همین سبب
بدنام و نامه سیاه و بی سامان و بلاكش است . با این همه دارای بارزترین صفت رند و
پیر مغان و من حافظ دوری از ریاست . می خوارگی یا دم زدن از آن ، سلاح ستیز آنان
با ریاكاران است و بركنار داشتن خود از ریا و نیل به صفای دل .
شیخ و زاهد ,رند را هم مثل حافظ به سبب باده نوشی و
به طور كلی لذاتی كه به جنبه نفسانی انسان مربوط می شود عیب می كنند :
عیب رندان مكن ای زاهد پاكیزه
سرشت كه گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب كند
كه اعتراض بر اسرار علم غیب
كند
اما وقتی حكیم ، رند یا حافظ یا پیر مغان را به سبب رندی و بدنامی عیب
می كند ، پاسخ حافظ به او طنز آمیز و تلخ و تحقیر آمیز نیست ، حكیمانه است.
عیبم مكن به رندی و بدنامی ای حكیم كاین
بود سرنوشت زدیوان قسمتم
حافظ به دنبال بیت بالا می خوردن
و عاشقی را كسب و اختیار خود نمی داند ناشی از میراث فطرت می داند و این دقیقا"
به معنی توجه به جنبه ی نفسانی انسان است و اینكه این جنبه ی طبیعت انسانی نیز آفریده
ی خداست و موهبت الهی است و بنابراین چنانكه گفتیم عیب كردن آن عیب كردن خالق است
:
می خور كه عاشقی نه به كسب است و اختیار
این موهبت رسید
ز میراث فطرتم
به همین سبب است كه شیخ كه رندان را به سبب این میراث فطرت عیب می
كند و از آنان بد می گوید در واقع به این میراث فطرت كه مهر و موهبت الهی است كینه
می ورزد:
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار
كه با مهر خدایی
كینه داری
چنانكه دیدیم پیر مغان بر خلاف شیخ و صوفی و زاهد ، حتی وقتی می شنود كه
صوفی ، علی رغم خرده گیری پیوسته اش به می خواران ، خود شراب نوشیده است او را به
سبب این كار عیب نمی كند و تنها سفارش می كند كه اعتدال نگاه دارد . مریدان و هواداران
پیر مغان همچون حافظ و دیگر رندان نیز از او تبعیت می كنند و مانند او این واقعیت
را می پذیرند كه لعل بتان و می خوشگوار خوش است و با این اعتراف موافق با فطرت از
لغزیدن در دام تظاهر و ریاكاری محفوظ می مانند:
ما عیب كس به رندی و مستی نمی كنیم لعل بتان خوش است
و می خوشگوار هم
به هر حال حافظ اگر چه از رندی و عاشقی و شرابخواری خود در عالم شعر بی هیچ
پرده پوشی سخن می گوید اما این فقط برای مقابله با انتقاد از آن گروه ریاكار
متظاهر به دین و مدعی ترك لذات دنیوی است و در واقع انتقاد از آنان و از ارزش و
اعتبار انداختن ادعای آنان است كه منظوری جز خوشنامی و دنیا طلبی در پشت ظاهر موجه
نمای آن نیست . آنان به ظاهر از دیانت و قرآن سخن می گویند اما در باطن حتی باكی
ندارند كه كلام خدا را نیز دامی برای تزویر و پوشاندن عیبهای خود كنند :
حافظا می خور و رندی كن و خوش باش ولی دام تزویر مكن چون دگران قرآن را
در دیوان حافظ آنچه در معرض انتقاد است تصوف زاهدانه ی روی در خلق است و
آنچه در مقابل آن قرار می گیرد عرفان عاشقانه ی روی در حق است . ریاكاری و فریب
صفت ذاتی و جدایی ناپذیر اولی و خلوص و صفا صفت ذاتی دومی است . نماینده و رهبر
تصوف زاهدانه زاهد است و پیر و شیخ و نماینده و رهبر تصوف عاشقانه پیرمغان و پیر
دردی كش و امثال آن كه همه با شراب و باده به نوعی ارتباط دارد . مریدان زاهد و یا
هم مسلكان او همه دینداران متظاهرند كه به ظاهر با می و معشوق مخالف اند و آن را
منع می كنند مثل صوفی و مفتی و محتسب و قاضی و واعظ كه همگی هیأت و گفتار و كرداری
مردم پسند و ظاهر فریب دارند و مریدان پیر مغان و پیر میخانه ،رندان، قلندران
اوباشان ، می خوارگان و خراباتیان اند كه همه به ظاهر اهل فسق و فجورند و هیأت و
گفتار و كردار آنان سلامت ستیز و ملامت انگیز است . مكانهایی كه گروه اول با آن
سرو كار دارند مانند مسجد و صومعه ، خانقاه همه جای عبادت و دین ورزیدن است و
مكانهایی كه گروه دوم در آنها رفت و آمد دارند همه محل می خواری و فسق و فجور كه
در نظر مردم بدنام است . گروه اول طالب ننگ و نام در میان خلق اند و گروه دوم ترك
نام و ننگ كرده اند كسی كه عاشق حق است فرصت و مجال پرداختن به خلق ندارد و آن كه
زهد و دیانت می ورزد و عاشق نیست هم بهشت دنیا را می خواهد و هم بهشت آخرت را .
اهل سلامت بودن توجه به خلق و حفظ خوشنامی میان خلق را ایجاب می كند و حفظ خوشنامی
در میان خلق ارضای نیازهای انسانی را دور از چشم خلق و در پنهان سبب می شود و كار
به ریاكاری می انجامد . چنین زاهدانی حتی اگر واقعا" ریاكار نباشند و حقیقتا"
دوستدار عبادت باشند باز هم بنده ی نفس اند چرا كه به قول حكیم ترمذی عارف مشهور
قرن سوم هجری وقتی نفس تو از لذت و حلاوت طاعات بهره مند می شود به انجام چنین اعمالی مبادرت می كند تا تو را
فریب دهد این است وسوسه ی طاعت و آیا وسوسه جز این است كه نفس از چیزی لذت ببرد؟
بنابراین زاهدان علی رغم آنچه می نمایند اگر روی به خلق هم برای سلامت جویی نداشته
باشند بندگان نفس خویش اند .رفتن حافظ از مسجد و خانقاه و صومعه به میخانه و
خرابات و دیر مغان اتفاقی نیست كه در زندگی عملی او رخ داده باشد بلكه حركتی است
سمبلیك كه در عالم زبان شعر اتفاق می افتد و كنایه از انتقال از تصوف زاهدانه به
عاشقانه است . پیر مغان نماینده و نماد این تصوف عاشقانه است .
سولماز قشقائی
برگرفته از كتاب گمشده ی لب دریا از
دكتر تقی پورنامداریان