مهدی استعدادی­شاد:

وسوسه­ی شهرت و ماجرای شاشیدن در چاه

 

یکی از داستانهای آموزشی در دوران کودکی ما، آموزشی که در بستر فرهنگ "اسلام عزیز" انجام میگرفت، ماجرای شاشیدن زیدی به چاهی در عربستان بود. این داستان، خویشتن داری یاد میداد و برای وسوسه زدگان شهرت طلب، تمرینی بشمار میر­فت که جلوی هوس خود را بگیرند.

الان، دقایق آن داستان دیگر درست در خاطرم نیست. در این دوران فاصله­گرفتن از دین و تربیت موروثی، دیگر بخشی از سخت افزار ذهنی پاک شده است. با اینحال گمان میکنم که نام آن چاه، زمزم بود و فرد خاطی را برادر حاتم طایی میخواندند. آن بیچاره به نمادی برای آدم جا نشناس مبدل میشد که شهرت، جزتُف و لعنت، سوغات دیگری برایش نداشت.

در حالیکه مربی سنتی، خیلی ساده میتوانست برای ما توضیح دهد که در سرزمین آفتاب سوخته، آب چه ارزش حیاتی دارد. پس احتیاجی هم نبود تا آن چاه را به مجموعه مقدسات بیافزاید و آن فرد را با چوب تکفیر بنوازد. چاه مقدسی که، بهر حالت، نگاه چپ به آن گناه محسوب میشد تا چه رسد به عمل شاشیدن.

بواقع در آن بیابانهای فراخ حجاز مسئله­ی نیاز اساسی انسان به آب و فایده­اش براحتی فهمیدنی است. بیابانی که، از فرط خشکی، ملخ خود بخود کباب میشود تا چه رسد به آدمی. آنهم آدمی که در میان جانوران در زمره نرمتنان و به عبارتی از تبار سوسولها شمرده میشود.

***

این پیشدرآمد را آوردم تا راحتتر به روایت اتفاقی بپردازم. در یکی از این تماسهای تلفنی چند روز پیش بود که یکی از دوستان اشاره داد به خواندن مطلبی*.

در اینترنت را که باز کردم، پس از گذر از چند خوان مختلف، به سر منزل مقصود رسیدم. آنجا، در سایت اخبار روز خانمی مطلبی نگاشته و عکسی از خودش را پیوست کرده بود با عینک سیاه. مطلب را خواندم. مطلبی که هدف خود را "تلاش برشمردن خطاهای فکری آقای آرامش دوستدار" خوانده و عنوانش "هنر نقل قول" بود.

اولین برآوردی را که از خواندن مطلب یادشده داشتم و آن را در تماس تلفونی با دوستم در میان گذاشتم، این تز مشعشانه و البته مهم فلسفی بود که نکند اصلی ترین پرسش اندیشه­ورزی ما ایرانیان، بحران عکس وعکاسی باشد. چرایی و چگونگی­اش را پرسیده بود.

***

گفتم، مگر آن نوشته­ی جناب دوستدار را در مورد گنجی نخوانده­ای که این مطلب خانم شرف در پاسخ به آن است؟

گفت، چرا!

گفتم، پس قضیه بحران عکاسی بایستی برایت روشن شده باشد زیرا سبب شک و تردید دوستدار وجود عکسی بوده که، به گمان نویسنده آثار مهمی چون "امتناع فکر در فرهنگ دینی" و "درخششهای تیره"، می­توانسته به هم نظری او و گنجی تفسیر شود.

گفت، یعنی یک عکس خشک و خالی باعث نگارش و آنهمه توضیح نا لازم شده؟

گفتم، اینطور بنظر میرسد. گرچه خواننده و مخاطب آشنا با شیوه­ی نگرش و سطح اندیشه دوستدار، هرگز هم نظری از آن عکس دستجمعی استخراج نخواهد کرد. فوقش فکر میکرد" پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گُم شد"...

گفت، بدین ترتیب اگر متفکر ما به مهمانی ناجوری نمیرفت که میزبانانش در زمره نادمان علنی و پنهانی همکاری و هواداری از بیداد بوده­اند و اشتباه برآوردی از تاثیر عکس نداشت، ما ناچار نبودیم آموزش خانم شرف مبنی بر درست نقل قول کردن را بخوانیم و به حرف زدن در موردش گرفتار شویم.

گفتم، اما بخشی از گرفتاری کنونی ما به گردن عکس آن معظم له است. خانمی که، در قلمرو جدل پرستی، با عینک آفتابی خویش به مخاطب هشدار تابش سخن روشنگرانه را داده است.

گفت، راستی از شوخباشی گذشته، آیا نباید از پدافند گنجی توسط  یادشده پرس و جو کرد و درستی یورش وی به دوستدار را سنجید؟

گفتم، این سوال دو بخش دارد. یک بخش به دفاع ایشان از گنجی بر میگردد. دفاعی که با یکسری آمارهای نیست در جهان در مورد رشد حضور زنان در جامعه پسا انقلابی و عاقبت بخیری روستائیان کشور انجام گرفته است. آنجا جالبی قضیه اینست  که مُنجی هموطنان شریف روستایی، جهاد سازندگی بوده که زمین به آنان داده و آب را عادلانه میانشان پخش کرده است. یاد شعر کسی می­آید فروغ فرخزاد نمی­افتی که قرار بود پپسی تقسیم کند.

گفت، نه! اما این سبک استدلال طرف هم که خیلی پرت است.

گفتم، کمی آنطرفتر پرت...

گفت، ولی بخش دوم چی میشود...

گفتم، بخش دوم به بازخوانی اندیشه دوستدار بر میگردد. این بازخوانی بنظرم چنان مهم است که حتا مورد تفقد ملوکانه­ قرار دادنی از لون خانم شرف هم نباید بی پاسخ بماند. در آغاز بازخوانی سخن دوستدار هستیم و طبیعی است که با راه افتادن هر جریان بادی بر آن کویر اندیشه­ورزی مقداری خار و خاشاک نیز همراه باشد. منتها نباید از یاد برد که همین چند صباح پیش مطلبی خواندیم از ناصر اعتمادی که خوانشی ارائه کرده بود از افکار و آرای دوستدار. این خوانش لزوم تصحیحاتی را در روند تفرد گرایی دوستدار دیده بود و آنرا به سپهر دیالوگ در افکار عمومی و پذیرش عنصر اجتماعی در اندیشه­ورزی دعوت میکرد. البته دوست عزیزم، ناصر اعتمادی، در جاهایی برای اثبات بحث خود به فضای هستی شناسانه هیدگری گریز میزد. گریزی که لازم نبود. بویژه که بنظرم هماهنگی با سبک و سیاق اندیشه دوستدار ندارد که به حوزه معرفت شناسی متعلق است.

گفت، پس چرا دوستدار بجای سبک و سنگین کردن برنهادهای اعتمادی که بنظرت مهم بوده به یک عکس دستجمعی پرداخته؟

گفتم، نمیدانم. شاید استاد تصور دیگری از اهمیت داشتن موضوعها دارد. شاید هم نمیدانسته گنجی دارد آلبوم عکسهای خود را گسترش میدهد تا جهیزیه چرب تری برای وصلت با دمکراسی فراهم کرده باشد. در این رابطه نمیدانم به آن جانبداری خانم شرف توجه داشته­ای که در مورد گنجی ادعا کرده است. ایشان نوشته­اند که "گنجی جزو معدود افراد ایرانی است که به ایده­ی دمکراسی و آزادی بشر اعتقاد قلبی دارد". نمی­دانم این خانمی که میخواهد به استاد مسلم فلسفه درس نقل قول آوردن بدهد با کدام دستگاه به شناخت "اعتقاد قلبی" آقای گنجی نائل شده است.

گفت، اتفاقا باید همین حرفها را زد و به گوش دیگران رساند.

گفتم، آقاجان مثل اینکه بیکاری یا اینکه مردم را دست کم گرفته­ای؟ در ضمن دوستدار در آغازمصاحبه­ای با سایت اینترنتی نیلگون موضع خود در رابطه با این بدفهمی­های همه­چیز دانایان هیچ چی ندان را روشن کرده است. نیازی به مداخله دیگری نیست.

گفت، اما دوستدار در آن مصاحبه یکی دوتا سوتی بقول فوتبالیستها داده است. مثل آنجایی که درباره عباس میلانی و نظراتش در مورد تجدد به ناروا قضاوت میکند.

گفتم، اما راجع به آن بررسی موشکافانه رفتار و نظریه سازی سروش چه میگویی که حق مطلب را ادا کرده است.

گفت، نمیدانم شاید حق با تو باشد اما...

گفتم، حق با تو است . بقول مشهدیها، این سوا و اون سوا...

گفت، اما جواب اتهام خطاهای فکری به دوستدار که از سوی آن خانم شرف اعلام شده...

گفتم، جوابی ندارد. بگذار یک سابقه از نکته­بینی درخشان ایشان را برایت بگویم. قضیه جواب حل میشود. یکی از دوستان حکایت میکرد که قدیمها ایشان مطلبی نوشته­اند که سر  و صدا راه انداخت و به اصلاحیه­ای از جانب او رسید. مطلب را خودم نخوانده­ام. اما به قرار شهادت آن دوست، ایشان، کنایه گویی و هزل کسی را همچون نقل قول مستقیم و اعتراف به گناه شخص مذکور گرفته و بر اساس آن حکم به افشاگری و رسوا سازی طرف داده است. بواقع این اشتباه که از عدم حس زبانی یا کُند ذهنی بر می­خیزد، نویسنده یا مربی درست نقل قول آوری ما را به دردسر قانونی می­انداخت.اگر که مورد اتهام واقع شده از شکایت به دادگاه صرفنظر نمی­کرد. بهرحال پادرمیانی بزرگترها است و دل رئوف دوستان که چنین خطاهایی بیخ پیدا نمی­کند. البته خطاکار هم از ثروتی بهره نبرده بود که شکایت به زحمت وکیل گیری بیارزد و حکم دادگاه پولی نصیب شاکی سازد.

از این گذشته چه جوابی باید داد به شخصی که خود را تحت الفظی مشرف بر تاریخ گذار اندیشه میداند ولی ابتدائیات و پس و پیش پدیده­ها را عوضی میگیرد. کافی است به دو جمله از فراز رجزخوانیهایش، که چیزی جز بلوف رسوا نیست، نگاهی کنی. یک جمله­اش اینست که "مذهب به خودی خود ناقض فلسفه نیست." یکی نیست به سرکار خانم بگوید که خود را سر کار گذاشته­اید؟ چون سؤال را نادرست طرح میکنید به حتم پاسخ نادرست تولید خواهید کرد. مذهب براساس روند تاریخ متقدم بر فلسفه است و اگر قرار بر اعلام تناقض باشد نکته­ی نقض کننده از سوی پدیده متاخر بیان میشود. پس آنچه از صغرا و کبرا بر پایه این جمله اساسی ساخته میشود در زبان فلسفی نامی جز مهمل بافی بخود نمیگیرد. جمله دومش، که برای خودش یک پا محشر کبرا است، اینست: "کانت اولین فیلسوفی بود که در اخلاقیات دست به انقلاب زد". کافی است یک تاریخ فلسفه مختصر و برای مبتدیان نگاشته شده را مد نظر بگیرید و به جفنگ بودن چنین اظهاراتی پی ببرید. در همان منبع یادشده خواهید یافت که به روز کردن تعاریف اخلاق، یعنی آنچه کانت نیز بدان مبادرت ورزیده، از دیر باز یعنی از زمان اخلاق کبیر ارسطو و بعد اتیک اسپینوزا (برای آنکه فقط دو نام از دو دوره مختلف و قدیمیتر را بمیان کشیده باشیم) صورت گرفته است. بواقع انسان دوستی جلو دار آدمی است تا سیاهه این تکبر از سر نادانی را دراز دامن ترنسازیم...

به اینجا که رسیدیم سخن بسوی ورطه­های دیگری پر کشید و پرونده­ی این وسوسه­ی شهرت و ماجرای شاشیدن در چاه برای مدتی بسته شد...

 

*  http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=4533