شنبه ۱۱ تير ۱۳۸۴ - ۲ ژوئيه ۲۰۰۵

کاوشي در روان  جمعي ايرانيان از خاستگاه اسيب شناسي مدرنيت

(بخش پايانی)

 

 

 د.ساتير روانشناس/روانکاو(گشتالت)

 

رنسانس ايران

 

تقابل و درگيري ميان سنت و مدرنيت و نياز به يک تحول بنيادين در ايران امروز ما به نقطه عطف مهم خويش رسيده است. از صدو پنجاه سال پيش تا کنون که درگيري سنت و مدرنيت اغاز شده است  و  ادامه يافته است، ما شاهد اشکال و حالتهاي مختلف اين درگيري و تقابل در همه عرصه هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و فردي بوده و هستيم. از يکطرف سنت توانسته است در مجموع هر بار اين نبرد را به نفع خويش بپايان برساند و مانع تحول بنيادين گردد و از طرف ديگر ما شاهد رشد و نفوذ  مداوم عناصر مدرنيت و گيتي گرايي در فرهنگ و جامعه خويش بوده و هستيم . اينگونه فرهنگ و جامعه ما به يک فرهنگ و جامعه بنيابيني  تبديل گشته است که در ان هر دو نيرو داراي قدرت  و نيروي خاص خويشند و هر مرحله از رشد و تحول در اين جامعه با خويش بناچار اين دوگانگي و ترکيب نامتجانس را به همراه دارد و انرا شدت  مي بخشد. ايراني و جامعه ايراني مانند زن ابستني مي ماند که نطفه حاصل از زناشويي دو فرهنگ متفاوت را در خويش دارد و از انرو که ناتوان از تلفيق کامل و پوست اندازي کامل خويش است، قادر به زايش نو و تولدي نو نمي باشد و از يکطرف مرتب سقط جنين ميکند و  از طرف ديگر مرتب فرزندان ناموزون و تلفيقهاي شکننده و بحران زايي مثل تقليد گرايي تقي زاده و يا  غرب زدگي و بازگشت به خويشتن جلال ال احمد و شريعتي مي زايد. يا در عرصه سياسي حاکميتهاي دوگانه و متناقض چون حکومت سلسله پهلوي و يا انقلاب اسلامي مي افريند. همزمان هر مرحله از مرحله قبلي شدت و ترکيب اين عناصر نامتجانس را گسترش ميدهد و اينگونه لزوم تحول و دگرگوني کامل را بيش از پيش اشکار مي سازد و بحران را افزايش ميدهد. از اينرو  نيز مي بينيم که بر اساس طنز زندگي بيشترين خدمت و  تلاش براي رشد عناصر مدرن و گيتي گرايي را دقيقا حاکميت  اسلامي جديد دو دهه اخير ايران انجام داده است، که عليرغم  دشمني اش با مدرنيت  باعث  رشد دانشگاهها، شهرنشيني، جامعه مدني و غيره  گشته است.جامعه و فرهنگ ما دو قرن است در پي اين رنسانس خويش ميجويد و ناتوان از پوست اندازي و چيرگي بر گذشته خويش و ناتوان از يافتن نگاه خاص خويش از مدرنيت، زيرا مدرنيت قابل کپي کردن نيست، مرتب درجات جديدي از اين ترکيب نامتجانس و بحران زا را مي افريند که بهترين مثال ان در عرصه سياسي انتخابات اخير است که رييس جمهور منتخب ان همزمان هم ميخواهد به اصول پايه اي انقلاب اسلامي برگردد و انقلاب را صادر کند  و همزمان هم اقاي احمدي نژاد  و يا مشاور فرهنگيش از ضرورت توجه به مدرنيت، ازاديهاي فردي و لزوم رفرمهاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي براي قوي و مدرن کردن ايران  سخن ميگويد.(بعد هم ميگويند رئيس جمهور مشاور فرهنگي ندارد و او را اخراج ميکنند). همين تحولات سياسي از طرف ديگر نشان ميدهد که چگونه تحول و تغيير جامعه بازگشت ناپذير است و هر تلاش براي بازگشت کامل به گذشته با شکست روبرو خواهد شد، بلکه بناچار به  ضرورتهاي زمانه هر تلاشي اينگونه نيز مجبور است، همزمان به تحولات نو و مدرن در خويش و فرهنگ خويش دست زند و اينگونه درگيري سنت و مدرنيت و لزوم يافتن تلفيق درست انها را به مرحله جديدي از اين چالش   وارد مي سازد  و ميل دست يابي به اين مدرنيت و رنسانس ايراني را در جامعه و افراد شدت مي بخشد.  همين تحولات نامتجانس و زيگزاگي  نشان ميدهد که جامعه بحران زاي ايران در پي تحول و مدرنيت جستجو و تلاش ميکند و همزمان از ان هراس دارد و اينگونه اشکال بينابيني جديدي از اين تلفيق نامتجانس را مي افريند، تا انزمان که کم کم به تلفيق درست  مدرنيت و سنت بر اساس سيستم مدرن دست يابد و بر ترسهاي خويش چيره گردد و سرانجام اينگونه در همه عرصه ها، با سرعتهاي متفاوت و يا شدت و حدتهاي متفاوت دست به تحول بزند  و  سرانجام به رنسانس خويش دست يابد.

تاريخ دو سده اخير ايران و بويژه سه دهه اخير ما را بايد بر اساس اين بحران و درگيري ميان سنت و مدرنيت و بحران هويت ناشي از ان  بررسي کرد، تا بتوان بدرک درست اين تاريخ معاصر نايل امد و همزمان با درک ضرورت زمان و لحظه خويش، سرانجام کار را بپايان برد و با ايجاد رنسانس و مدرنيت ايراني به اين ابستني و زايشهاي کج و معوج، نوزادان بيمار و اين بحران دو سده پايان بخشيد و سرانجام  ديگربار پاي بر زمين گذاشت و به يگانگي نو و تلفيق نو  وهويت نو دست يافت و با اين قدرت و شور جديد به بازسازي کشور و فرهنگ خويش بازپرداخت، زيرا همه ميدانيم که بهاي اين بحران همگاني و زندگي برزخي ايراني  بسيار سنگين بوده است و مي باشد.بدون درک و فهم اين  چالش عميق سنت و مدرنيت در همه حوزههاي جامعه ما ، بحران هويت ناشي از ان و  بدون درک ناتواني از دست يابي به مدرنيت ايراني يا يک تلفيق مناسب نه مي توان  به شناخت  علل واقعي شکست مشروطيت  و کودتاي رضا شاه نايل امد و نه مي توان تلاش نامتجانس محمدرضا شاه را براي دويدن بسوي تمدن غرب و تقليد فرهنگ غرب همزمان با تقدس گرايي سلطنتي درک کرد و نه ميتوان بازگشت به خويشتن مردم را در زمان انقلاب اسلامي و ترکيب نامتجانس  عناصر مدرن و فرهنگ کهن اسلامي در قالب کلمه متناقض <جمهوري اسلامي> را  درک کرد که هم ميخواهد مدرن و جمهوري باشد و هم به عدالت اسلامي پيامبران صدر اسلام برگردد و نمايندگان روشنفکرش مانند دکتر شريعتي نيز اينگونه نامتجانس ميخواهند با کلمات مدرن و استفاده از نقد مدرن اين بازگشت به خويشتن را تئوريزه و مدرنيزه کنند. حاصل اين ترکيب نامتجانس  و بحران زاي نيز بناچار بحران دو دهه  واندي جامعه اخير ماست که دست به يک ازمايش بزرگ ميزند. از يکطرف با تجربه حکومت اسلامي که زايشش مديون   بحران هويتي ايرانيان و ترسهايشان از مدرنيت در عين اشتياقشان به ازادي مي باشد ، مزه تلخ و خشن  تلاش خويش را براي ايجاد يک ترکيب و تلفيق نامتجانس سنت و مدرنيت در قالب يک سيستم سنتي و با عناصر مدرن ميچشند و بهاي دردناک اين بازگشت به خويشتن را مي پردازند و عدم امکان چنين تلفيقي  را و ضرورت تحول ساختاري و بنيادي را، ضرورت چيرگي بر هراسهاي خويش از مدرنيت و پوست اندازي هويتي را هرروز بيشتر حس و لمس ميکنند  و از طرف ديگر با يک مهاجرت چند ميليوني ايرانيان به خارج و اشنايي ناگزيرشان با جهان مدرن هم به زيباييها و قدرت مدرنيت بيشتر اشنا ميشوند و هم  به درک بهتر معضلات خويش با مدرنيت نايل ميايند و  به ضرورت ايجاد يک مدرنيت ايراني بخاطر کپي ناپذير بودن مدرنيت، بيشتر پي مي برند و  داناترين  و جسورترين انان نيز از اينرو  اکنون  در پي انند که با شناسايي و درک معيارهاي اساسي مدرنيت چون فرديت، عقل گرايي، گيتي گرايي و انسان محوري، به ايجاد نگاه خاص خويش از مدرنيت و ساختن مدرنيت و هويت خاص مدرن ايراني دست بزنند. درک  اين تحول دو جانبه بسيار مهم مي باشد، تا بتوان بهتر نيز روندهاي اينده را درک کرد. از انجا که در مقالات قبلي همه اين موضوعات را به تفصيل توضيح داده ام، اکنون تنها به  بيان خطوط عمده تحولات اينده ايران و  امکانات نهفته در اين تحولات براي ما مي پردازم و نيز به موانع بر سر که براي پوست اندازي نهايي و رنسانس نهايي ايران بايد  بر انها چيره شد.

 

خطوط عمده رنسانس ايران

 

1/  حوزه سياسي:  در اين عرصه، مسير اصلي رنسانس ايران دست يابي به دمکراسي، عدم تمرکز قدرت  و جدايي دين از دولت است. جدل براي دست يابي به دمکراسي و رشد  نهادينه شدن مفاهيم دمکراسي در جامعه ما چنان گسترده و همه گير شده است که امروزه همه از دمکراسي سخن ميگويند، چه مذهبي، چپ يا سلطنت خواه.همه اشکال ديگر حکومتي ، چه حکومت اسلامي،  سلطنتي مطلقه يا  سوسياليستي در برابر اين رشد ميل و اشتياق به دمکراسي و تحول دمکراتيک در جامعه رنگ  باخته است و مرتبا بيشتر مي بازد. اين رشد انقدر شديد است که مي بينيم، امروزه سردمداران حکومت اسلامي نيز از مردم سالاري ديني سخن ميگويند و  اينگونه ميکوشند با کلماتي مانند دمکراسي ديني،اين رشد را در خدمت خويش بگيرند و  از بحران حکومتي با دادن امتيازاتي براي حفظ خويش استفاده کنند. اما تفکر دمکراسي ديني با شکست حکومت خاتمي به شکست خويش نيز اعتراف کرده است و به ناممکني اين پيوند. دمکراسي پيشوند  وپسوند ديني يا سوسياليستي ندارد. اينگونه نيز ديديم که اصلاح طلبان در اين انتخابات يکبار هم از دمکراسي ديني سخن نگفتند و اکنون از جبهه دمکراسي خواهي بر اساس حقوق بشر سخن ميگويند، اما از انجا که حرکتشان و تحولشان کامل نيست، همزمان خواهان التزام به قانون اساسي مي باشند که خود در ضديت با دمکراسي بر اساس مباني حقوق بشر است. اين نظريات تلفيقي جديد فقط وسايلي براي گول زدن راي دهندگان نيستند، بلکه نماد تلاش بخشي از جامعه ديني ما مي باشد که ميخواهد و مي بيند که بايد به دمکراسي تن دهد، اما هنوز از ان هراس دارد و اينگونه نيز از سازش ميان ميل به تحولش و هراسش انگاه تفکرات نامتجانسي مثل دمکراسي ديني و اين جبهه بوجود ميايد. همين تلفيقات شکننده و بحران زا نشان ميدهند که چگونه جامعه و تحول از يک حالت ايده ال ايدئولوژيک به حالت ايده ال دمکراسي تبديل نميشود، بلکه هر تحول اجتماعي و يا سياسي داراي مراحل بينابيني و تلفيقهاي شکننده از دو قدرت يا بينش مي باشد که در طي زمان مرتب از غلظت تفکر قديم و سنت کاسته ميشود و عنصر نو جاي خويش را در ان محکم و محکمتر ميکند، تا انزمان که بتواند کامل به خواست نو تن دهد و سيستم نو کامل سيستم کهن را جايگزين کند و يا تلفيقي از هر دو سيستم بر اساس مباني سيستم نو بوجود اورد. از طرف ديگر اين تحولات ناشي از ان نيز مي باشد که با رشد دمکراسي خواهي و سکولاريسم در ايران نيز قشري و بخشي بلوغ يافته بوجود امده است که زودتر از ديگر اقشار جامعه به اين سيستم نو دست يافته است و بدون انکه بخواهد مانند ديگران از ان شيري بي يال و دم بسازد، در پي دمکراسي  و سکولاريسم تلاش و مبارزه ميکند. اين بخش از جامعه که مرتب در حال گسترش است و توانسته است از ترسهاي خويش بگذرد و پوست اندازي کند، به عنوان بخش بلوغ يافته جامعه يکي از ستونهاي مهم رنسانس و تحول ايران محسوب ميشود. اين بخش هم داراي  روشنفکران مذهبي مي باشد که  از خطاهاي ايدئولوژيک و سياسي خويش درس گرفته اند و هم به دمکراسي و هم به جدايي دين از دولت و جامعه باز  ايمان و اعتماد اورده اند، هم داراي بخش چپي مي باشد که خويش را از تفکر چپ سنتي جدا کرده است و در واقع  به انديشه هاي سوسيال دمکراسي و يا جمهوري خواهي دست يافته است. در اين بخش اما نيز نيروهاي مشروطه خواهي وجود دارد که بر تفکر سلطنت مطلقه چيره شده اند و نيز در اين بخش خيل عظيمي از جوانان، زنان و اقوامهاي ايراني متشکل يا غيرمتشکل وجود دارند که در دمکراسي و جدايي دين از دولت و عدم تمرکز حکومتي بهترين وسيله را براي دست يابي به خواستهاي برحق خويش مي بينند. تمامي تحولات حال و اينده ايران را بايد بر اساس اين ميل گذار به دمکراسي و ايجاد حالات بينابيني و تحول اين حالات با توجه به تناسب قدرتها و ميزان رشد دمکراسي و سکولاريسم در جامعه بررسي کرد. سياسمتداران مدرن ما بايد با شناخت اين تحولات و مراحل بينابيني چو سوارکاري ماهر بر اسبان زندگي متحول ، يا چون موج سواراني ماهر بر امواج تحولات سياسي برانند و با تاکتيکهاي مناسب کمک به گذار جامعه از اين شکلهاي موقتي وبينابيني به شکل  نهايي خويش و دمکراسي رسانند. انها بايد مانند اين انتخابات معاصر علل گرايش به راست مردم را درک کنند و همزمان با شناخت از تلفيق شکننده و بينابيني خواستهاي هواداران احمدي نژاد و نيز ديگران، با طرح شعارهاي درست و رشد نافرماني مدني از يکسو و از طرف ديگر رشد مفاهيم دمکراسي و سکولاريسم در جامعه، به تحول جامعه خويش از اين نگاههاي بينابيني به تحول نهايي دمکراتيک کمک رسانند و انرا رهبري نمايند. اصليترين موانع بر سر راه اين تحول نهايي که بايد نيروهاي سياسي و جريانات سياسي ما براي پيروزيشان بر انها غلبه کنند به شرح ذيل هستند.

 

1/1. بخاطر انکه  اين جريانات و سياستمداران جديد در طي زمان بايد خود ابتدا دمکرات ميشدند  و دگرديسي ميکردند و از انرو که اين دگرديسي کاري ساده و يکروزه نبود و نبست، بدانخاطر نيز خود اين نيروها هنوز هم در حال پوست اندازي و تحول هستند، با انکه از بخشهاي ديگر اصلاح طلب و يا اصولگراي جامعه از بسياري جهات در اين مسير جلوتر هستند. انها خود نيز بايد اين پروسه را به پايان برسانند و يا بهتر بگويم، تا ان حد به پايان برسانند که دقيقا يک هويت و ساختار جديد مدرن را در درون خويش و تشکيلات خويش و شعارهاي خويش احساس و لمس کنند و ديگران نيز اين حالات و هويت نو را در انها ببينند. اين ناتواني از دست يابي به شکل نهايي( البته شکل نهايي، بدان معنا نيست که تکاملي ديگر صورت نميگيرد، بلکه انگاه تکامل در وحله اول درچهارچوب هويت جديد مدرن و تحکيم ان صورت ميگيرد ويا تکامل دروني ان)  بهترين نماد خويش را در ان مي يابد که اين نيروها قادر به هدايت و بدست گرفتن رهبري جنبش هاي دمکراتيک درون جامعه و پيوند با انها نيستند. جامعه ما امروزه مملو از خواستهاي دمکراتيک جوانان، زنان، اقوامهاي مختلف و غيره مي باشد. اين خواستها چنان ملموس است و بحران چنان گسترده و عميق که در صورت  يک رهبري خوب و سازمان يافته که قادر به حس اين امواج و جذب انها با بيان دقيق خواستهايشان باشد، ميتواند انگاه براحتي به رشد نافرماني مدني و گسترش فرهنگ دمکراتيک و تحول ساختاري جامعه کمک بسيار رساند. ياد گرفتن اين حس و لمس جنبشها و تحولات دمکراتيک در اعماق جامعه و تلاش براي سازماندهي و رهبري انها، مهمترين وظيفه نيروهاي دمکرات بايد باشد. از طرف ديگر بخاطر همين جايگزين نشدن هويت نو ما شاهد ان هستيم که چگونه هنوز تفکر کهن و زخمهاي کهنه باعث تداوم بدبيني و کين جويي ميان نيروهاي مختلف دمکرات، باعث عدم پيوند عملي و يا ائتلاف سازماني اين بخشهاي مختلف با يکديگر ميشود و نميگذارد با شناخت درست سياست مدرن  يک ديالوگ مثبت و انتقادي ميان اين نيروها ايجاد شود. خوشبختانه با جنبش رفراندوم و نزديکي ميان نيروهاي ملي و مذهبي، جمهوري خواه و مشروطه خواه دراين زمينه، ما شاهد اولين گامهاي خوب و مثبت در اين راه براي ايجاد يک جبهه دمکراسي خواهي گسترده بر اساس حقوق بشر و براي تدوين قانون اساسي جديد بر اين مباني حقوق بشر  هستيم.

1/2 . دمکراسي در واقع حکومت اقشار مياني جامعه است، اما اين اقشار بدون همکاري اقشار پاييني و ميل انها به دمکراسي  و از طرف ديگر وجود يک بورژوازي فعال و توليد کننده قادر به تحول دمکراتيک نخواهند بود. يعني از يکطرف بايد هرچه بيشتر اقشار مياني جامعه در خواست خويش براي دمکراسي و ازادي قويتر و مصممتر شوند و از طرف ديگر اقشار پاييني جامعه نيز در مفاهيم ديگر مدرنيت چون عدالت و برابري وسايلي براي دست يابي به خواستهاي خويش بيابند و از دمکراسي پارلماني و دمکراسي اجتماعي دفاع کنند. همزمان بايد به رشد سرمايه داري توليدي و خلاق که  يکي ديگر از پايه هاي اساسي مدرنيت و دمکراسي  است، کمک رساند. مشکل امروز ما مانند نتايج  انتخابات اخير در اين است که اقشار مياني جامعه با انکه بيشترين طرفداران دمکراسي را تشکيل ميدهند، اما بخاطر عدم تحولات فرهنگي و هويتي کامل در انها  و تناقضات عميق ميان فرهنگ سنتي و مدرن و نتايج ناشي از درگيري ميان انها  در اين روان جمعي مانند بحران هويت، هر چه بيشتر اين اقشار مياني به سمت نوعي مصلحت گرايي و پراگماتيسم مصرفي کشيده شده اند که خود يک مانع  در برابر دست يابي به دمکراسي مي باشد. هرچند که بهرحال اين مصلحت گرايي خود نشان ميدهد که در انها فرهنگ سنتي و  اصولگرا شکسته شده است و بسادگي برنميگردد و نيروي مترقي وظيفه اش در ان است که با شناخت حالات و دلايل اين مصلحت گرايي، کمک به رشد  وتحول اين اقشار مياني و عبورشان از اين مصلحت گرايي مصرفي به سوي پراگماتيسم مدرن و عقلانيت مدرن کند. اما موضوع ان است که اين مصلحت گرايي و حالات شترمرغي اقشار مياني ميتواند در لحظات بحراني  تحت تاثير يک اقليت اصولگراي متحد و کانديدايشان  قرار گيرد و در نهايت انگاه انها  به او راي بدهند، چون در  او نمادي از سادگي و ايمان از دست رفته اي را مي بيند که خود ديگر ندارند و يا انکه در اين مصلحت گرايي به احزاب و گرايشهاي متناسب با ان مانند رفسنجاني يا کروبي و معين راي دهد که در هر سه حالت، تلفيقي از سنت و مدرنيت هستند و نه دمکراسي خالص و حقيقي. اين اقشار مياني جاي واقعي انها در کنار ما نيروهاي دمکرات است و انها حاملين اصلي دمکراسي و رنسانس سياسي ايران هستند. با شناخت معضلات انها، بايد به تحولشان کمک رساند. از طرف ديگر اقشار پاييني  و زحمتکش ايراني  که کمتر با مفاهيم دمکراسي پيوند دروني احساس ميکنند،  ميتوانند به موانع اصلي رشد تفکر دمکراسي و خواستهاي دمکراتيک در جامعه تبديل گردند و  حاملان فرهنگ <مستضعفين بر عليه مستکبرين> و کين توزي غير دمکراتيک گردند. بايد با مطرح کردن مفاهيم ديگر مدرنيت مانند عدالت  وبرابري، سوسيال دمکراسي و دمکراسي اجتماعي به اين زحمتکشان نشان داد که جاي واقعي انها کجاست و چه چيزي ميتواند خواستهاي برحق انها را براورده سازد. همزمان بايد با شناخت امکان اين بازگشت به خويشتنها در روح و روان ايراني، با انکه بخاطر تحول در جامعه هيچ گذشته اي کامل قابل تکرار نيست، با روشنگري و سياستهاي درست به مقابله با اين نکات منفي روان سياسي ايرانيان و بويژه زحمتکشان ايراني پرداخت.

1/3.  موضوع مهم ديگر ناتواني ايرانيان از جايگزيني نسلها در حوزه سياسي و در رهبري احزاب و جريانات سياسي و يا دمکراتيک و ادامه سنت پيش کسوتي مي باشد، با انکه اين سنت ضربات فراوان نيز خورده است. امروز بيش از هرچيز زمان ان فرارسيده است که نسل دوم با بيان حق خويش و خواست خويش بر رهبري جامعه و رنسانس در حال تحول ايران، اين جايگزيني نسلها را بوجود اورد و اينگونه نيزبه رشد و تحول جامعه کمک رساند. نسل دوم ايرانيان، يعني نسل ما که دوران نوجواني و جوانيش را در روزهاي انقلاب، ميدانهاي جنگ، در اين بيست ساله تحولات مداوم و مهاجرتها گذرانده است و بخاطر انکه شخصيتش هنوز کامل مانند نسل اول شکل نگرفته بود، تمامي اين مسير و بحرانهاي هويتي، سياسي، عشقي، جنسي،جنسيتي را با تمام وجودش درک و لمس کرده است و اکنون نيز در همه حوزهها از سياست، تا علم و هنر  مشغول بازتاب دادن اين تجارب و دوران دشوار گذار خويش است و خواهان دمکراسي و سکولاريسم مي باشد، بخاطر سنت پيش کسوتي در ايران، بخاطر ترس اختگي نهفته در روح و روان ايراني که در ان هميشه رستم بايد بر سهراب پيروز گردد و بهاي جسارت بر عليه پدران همان احساس گناه  و شرم سنگين و عميق است، ناتوان از کنار زدن نسل اول و بدست گيري رهبري سياسي و اجتماعي جامعه خويش است. اما دقيقا اين نسل دوم مي باشد که بايد اکنون رنسانس ايران را در همه زمينه ها رهبري و هدايت کند، زيرا او دو در اين  دهه بيش از هر دو نسل ديگر در اين زمينه پخته و صيقل داده شده است و بيشترين قرباني را نيز در اين ميان داده است. هويت اين نسل دوم در اين دو دهه ، هويت بحران بوده است، هويت گذار و تلاش براي کندن و جستجوي چيزي نو بوده است و اکنون بايد با اين شناخت و تواناييهايش رهبري جامعه سياسي و اجتماعي خويش را بدست گيرد و بر تخت حکومت نشيند. تواضع خود شکنانه  را بايد کنار گذاشت. وظيفه اصلي رنسانس بدوش نسل دوم است. پس بايد کار خويش را به انجام رسانيم و براي اين کار با قبول رسالت خويش ، رهبري احزاب و جريانات و تحولات را بايد بخواهيم و  بدست بگيريم و مهر خويش را بر زمان زنيم. در اين مسير نسل اول و استادان ما نيز ياران ما و همراهان پرتجربه ما خواهند بود و سهم خويش را در رهبري خواهند داشت. ديالوگ و انتقال تجربه ميان نسلها يک موضوع بسيار مهم و اساسي مي باشد، اما رهبري بايد بدست نسل دوم قرار گيرد  و جايگزيني نسلها صورت گيرد. از طرف ديگر  براي نسل سوم که ياران اصلي نسل دوم در ايجاد رنسانس ايران و موتور محرکه تحولات ايران مي باشند، بايد  جاي کافي و قدرت کافي در اين رهبري  و تحول وجود داشته باشند، تا انها هم خواستهايشان را بيان کنند، هم با تجاربشان و نگاهشان به رشد جامعه و رنسانس ايران کمک رسانند و هم از طريق چالش ميان ديدگاههاي سه نسل، امکان يک گفتمان نقادانه و متحولانه  بوجود ايد. باري نسل دوم زنان و مردان بايد با استفاده از تجربه غني نسل اول و با استفاده از قدرت، شور و خرد جوانان زن و مرد، دختر و پسر نسل اول رنسانس ايران و تحول سياسي ايران را بسوي دمکراسي و سکولاريسم رهبري و هدايت کند. اين ضرورت زمانه و وظيفه نسل دوم مي باشد.

1/4. يک مشکل ديگر در برابر رشد دمکراسي و تحول دمکراتيک در ايران کنوني موضوع خطر حمله امريکا به کشور از يکسو و از طرف ديگر خطر تجزيه کشور به خاطر اعمال بعضي گروههاي افراطي ناسيوناليستي مي باشد. نمونه تاثير اين خطرات و هراسهاي ناشي از انرا در شرکت بيش از انتظار مردم در اين انتخابات اخير(جدا از وجود تقلبات فراوان) ديديم. در جامعه ايران و ميان مردم و اقوامهاي مختلف ايراني يک حس عميق برادري و خويشاوندي کهن وجود دارد که اين حس مهمترين عامل عدم تجزيه کامل ايران در طي اين چند قرن اخير باوجود حکومتهاي نالايق بوده است که مرتب بخشي از ايران را از دست داده اند. مردم ايران بخاطر انکه مخالف اشغال کشورشان و يا تجزيه کشورشان هستند، انگاه که اين خطرات زياد ميشود، بخاطر مقابله با ان، بويژه وقتي دولت قدرتمند دمکرات وجود نداشته باشد،   گرايش به راست ميکنند و خواهان يک دست قوي مي گردند و يا از چنين تفکرات ديکتاتورمنشانه پشتيباني ميکنند. نمونه ديگر اين گونه تحولات را در کودتاي رضا شاه ميتوان باز يافت. تنها راه مقابله با اين حالت ان است که نه تنها بايد به عنوان نيروي دمکرات با اشغال کشور ويا تجزيه کشورمان مخالفت کنيم، بلکه چنين تلاشهايي را مخالف رشد دمکراسي در کشور و توسعه دهنده بنيادگرايي  نشان دهيم. از طرف ديگر دمکراسي بدون عدم تمرکز قدرت و برابري شهروندي همه افراد و اقوام در اين ممکن نيست. از اينرو بايد به هرگونه ستم مضاعف پايان داد و با قبول و طرح فدراليسم و تلاش براي رشد و اماده سازي جامعه براي اين سيستم فدرال و چندزباني در عين داشتن زبان مشترک فارسي هم دموکراسي را تعميق و تحکم بخشيد و هم اينکار بهترين راه  براي  مقابله با رشد  نيروهاي افراطي ميباشد. موضوع ان است که همانطور که در مقاله بحران هويت مطرح کرده ام و يا در ديگر بخشهاي اين مقالات بيان کردم ، تحول دمکراسي و يا فدراليسم در ايران بيش از همه چيز نياز به يک هويت نو دارد که براي مردم ملموس و قابل همگون خواندن خويش با ان باشد. مشکل دمکراسي و دمکرات شدن در اين اينگونه نيز اين هست که دمکراسي هنوز يک پديده ابستراکت در ذهن انسان ايراني است، اما انسان احتياج به تصوير زنده  و گرم از چيزي دارد، تا بتواند به ان دل ببندد و يا در انتخابات انرا انتخاب کند. مشکل مهم دمکراسي در ايران که در پايين بدان بيشتر اشاره ميکنم ، ان است که هويت مدرن براي انسان ايراني ملموس نيست و تصويري از ان ندارد، تا انرا در برابر تصويرهاي کهن هويت اخلاقي يا اسطوره اي خويش بگذارد و به برتري و زيبايي هويت نو بر ان هويتهاي گذشته اگاهي يابد و انرا حس ولمس کند. همينگونه نيز براي گذار جامعه به فدراليسم بايد جامعه به يک تحول هويتي تن دهد، که در ان ايرانيان  خويش را به عنوان اعضاي يک خانواده بزرگ و مشترک و در عين متفاوت قبول کنند.  اين قبول اشتراک در عين تفاوت و برابري همه، بايد اساس اين هويت ايراني جديد باشد که من انرا بسان  مقاله بحران هويت < هويت ملي ايراني و رنگارنگ> مي نامم. بدون جاافتادن اين هويت ملي ايراني و رنگارنگ، جايگزيني  هويت کهن و غيرمدرن با هويت مدرن امکان پذير نيست و شعار درست فدراليسم نخواهد توانست، جاي کافي در قلب ايرانيان براي خويش باز کند، زيرا فدراليسم يک هويت جديد نيست،بلکه يک شيوه حکومتي ميباشد. باري با ايجاد اين هويت ملي ايراني رنگارنگ ميتوان بر اين مشکل پيروز شد و به فدراليسم دست يافت. اينکه شکل نهايي فدراليسم در ايران  به شکل اتنيک،  ايالتي و يا مختلط باشد، موضوعيست که اگر مفاهيم دمکراسي و نيز هويت ملي ايراني رنگارنگ در ميان ايران جاافتاده باشد، بخوبي توسط متخصصان ايراني و بدون تشنج فراوان قابل حل مي باشد

 

2/. حوزه  اجتماعي: در اين عرصه موضوع اصلي رنسانس ايران دست يابي به جامعه مدني، هويت شهروندي، تقدس زدايي و گيتي گرايي اجتماعي مي باشد. امروزه جامعه ما در حال دگرديسي از يک جامعه امت گرا و تقدس گراي پدرسالارانه/مادرمحوري به سوي يک جامعه مدني و تقدس زدا و مرد/زن سالارانه مدرن ميباشد. فرهنگ کهن در حال فروپاشي است  و عناصر جامعه مدني و فرهنگ مدرن مرتب در حال پيشروي هستند و تناقض اين جامعه مدني و عناصر سکولار در حال رشد با قوانين و ساختارهاي سنتي هر روز بيشتر افزايش مي يابد. ايران بالاترين ميزان دانشجويان و تحصيل کردگان زن و مرد را در کل اسيا دارد و بويژه ميزان دانشجويان  و متخصصين زن و دختر نه تنها در کل اسيا بالاترين مقام است، بلکه مرتب درحال افزايش است. زنان و دختران ايراني چه بطور متشکل در جنبش هاي فمينيستي يا غيرمتشکل و منفردانه در حال بيان خواستهاي خويش و اعتراض به نابرابري حقوقي/سياسي  و اجتماعي خويش هستند و با درک درستشان از مسائل سعي در روشنگري و تلاش براي اشکار کردن و برطرف کردن اين نابرابريها در همه حوزههاي سياسي و فرهنگي/ زباني و غيره ميکنند. ميل دست يابي به اين برابري زن و مرد يکي از خطوط مهم روند رنسانس ايران است. در عين حال اين به معناي رشد زنانگي و خرد زنانه در فرهنگ ايراني و  پايان دهي به سرکوب اين حواي ايراني نيز مي باشد که بدون او ساختن جامعه مدرن ايراني غيرممکن است. مردم جامعه ما چنان به سيستم شهرنشيني و دادگاههاي حقوقي عادت کرده اند که ديگر فکر بازگشت به سادگي قبيله اي و عشيرتي برايشان غيرقابل  تصور است. از اينرو نيز هر روز بيشتر خواهان رهايي اين عناصر جامعه مدرن از ساختارها و قوانين ضد مدرن و کهنه مي باشند. گويي پاي ايراني براي اين کفش سنتي بزرگ شده است و خواهان ساختارو قالب  جديدي متناسب با خويش است. اين تحول تاثيرش را بر ميل به علم و هنر در جامعه و اشکال تبلور و موضوعات اين حوزهها نيز گذاشته است. در جامعه ما ميل به علم و هنر در حال افزايش فراوان است و با رشد سيستم اينترنتي و وبلاگ نويسي ما شاهد يک چالش و گفتمان مستقيم نسلها و ايرانيان درون و برون در همه زمينه هاي فرهنگي، هنري و علمي هستيم. چالشي گسترده و متنوع که خود  يکي از عناصر پشتيبان  رنسانس در حال وقوع ايران است. جالبي در همين است که حاکميت اسلامي با ايجاد اين امکانات و رشد سيستم شهرنشيني و رشد دانشگاهها ، بيرون اوردن جوانان از محيط خانواده، با ايجاد اين تناقض ميان اين اشکال مدرن و قوانين و محتواهاي ضدمدرن خويش و بحران و چالش ناشي از ان و غيره خود بزرگترين زمينه ساز رشد اين جامعه مدني و عناصر مدرن در اين دو دهه بوده است. اينگونه نيز با تبديل مذهب مقدس به يک حکومت دنيوي و تبديل نامهاي مذهبي به نامهاي ميادين خود به رشد تقدس زدايي از مذهب کمک کرده است و زمينه ساز گيتي گرايي در عرصه مذهب بوده است، زيرا انگاه که مذهب را از جهان روحي و متافيزيکش به جهان دنيوي و نسبي وارد کردي، خودبخود نيز ان هاله مقدس را از او ميزدايي و او را تغييرپذير و نسبي گرا مي سازي، چرا که اکنون بنا به مقتضيات زمانه و سياست و نيازهاي اجتماع مجبور به پوست اندازي و  نو اوري مي باشد،حتي اگر در نهايت اين نواوري تنها براي حفظ ذات خويش باشد. اينگونه نيز ملت ما با تجربه حکومت ديني و قبل از ان حکومت سلطنتي،اکنون بيش از هر زمان ديگري اماده رفرمهاي مذهبي، فرهنگي و تقدس زدايي مي باشند. از اينرو نيز ما هم در هويت ايراني و هم در هويت مذهبي شاهد تلاشهاي مختلف براي مدرن کردن انها هستيم. طبيعي نيز مي باشد که اين تلاشها بنا به توان و خواست اقشار و روشنفکران حامل ان  داراي حالتهاي بنيابيني و تلفيقهاي مختلف از تلفيق روبنايي براي حفظ سنت تا تلفيق و نواوري عميق ديني مانند تفکر بعضي روشنفکران ديني مي باشد. در اين عرصه نيز درجه توانايي خود اين سيستمها در جذب عناصر نو و ميزان توانايي انها براي تحول نيز در  درجه رشد و تحول انها و رفرم نهايي انها تاثير ميگذارد. از طرف ديگر بايد گفت که با رشد جامعه مدني و تقدس زدايي ما شاهد رشد فردگرايي و  شکست تفکر جمع گرايي و قبيله اي نيز مي باشيم. اين رشدها و تحولات  به دو دليل عمده اما قادر به تحول بنيادي و نهايي نبوده است و هنوز در دوران گذار بسر مي برد. شناخت اين دو عامل براي بپايان رساندن کار و پيروزي نهايي جامعه مدني بر جامعه سنتي بسيار مهم مي باشد.

1 /  اولا مشکل اصلي  اين است، همانطور که قبلا گفتم، جامعه مدني و هويت مدرن يک تفکر ابستراکت و انتزاعي نيست. بلکه در اين جامعه  و سيستم نو درواقع ارزش گذاريها و تصاوير کهن  شکانده ميشوند و تصاوير و ارزشهايي نو جاي انها را در ذهن و احساس انسان مدرن پر ميکند، تصاوير  و ارزشهايي نو که همزمان بخش سالم ارزشها و تصاوير همگون با خويش در فرهنگ کهن را در خود  جذب ميکند و اينگونه باعث نوزايي ان بخش سالم در اين رنسانس نوي خويش مي باشد.همانطور که در مقالات توضيح دادم، مشکل در اين است که اين تصاوير کهن و عميق جاافتاده در ذهن و روح ما با نگاه مدرن داراي  تضادهاي شديد مي باشد  و از اينرو جايگزيني ان بخاطر کهن بودن تصاوير سنتي  و ضديت اين دو سيستم مشکل مي شود و از طرف ديگر مدرنيت قابل کپي شدن نيست و ما نميتوانيم حتي تصوير زن و مرد مدرن، انسان مدرن يا اخلاق مدرن را به همين سادگي از جامعه مدرن در اختيار خويش بگيريم. اين تصاوير بايد در پيوند با عناصر سالم فرهنگ خويش بوجود ايد، تا مانوس و محلي و قابل فهم و حس کردن براي روح و احساس انسان ايراني باشد. از انجا که اين تصاوير و ارزشگذاريها بوجود نيامده است، از انرو نيز ما در برابر تصاوير و نقشهاي کهن از زن و مرد، بالا و پايين، خوب و بد، زشت  وزيبا   قادر به ارائه  يک سيستم تصويري و ارزشي منسجم،قوي و جذاب و هنجار نيستيم و اينگونه امکان مقايسه و درگيري کامل بين اين تصاوير و ارزش گذاريها در ذهن فرد و اجتماع بوجود نمي ايد، تا سرانجام با پيروزي تصاوير و ارزش گذاريهاي نو اين گذار کامل شود. يعني بزبان ساده هر ايراني ميداند که نجابت، خوبي، موفق بودن، زن  يا مرد خوب بودن، انسان نيک يا پست بودن در قالب فرهنگ کهن اخلاقي/ اسطوره اي خويش چگونه و به چه معنايست. وجود يکايک ما مالامال از اين تصاوير احساسي/ارزشي و رفتارهاي متناسب با ان است. اما تصاوير انسان نو و مدرن، ارزش گذاري نو و مدرن تازه در حال بوجود امدن هستند و اينگونه نيز يا خيلي بيگانه و انتزاعيند و يا بناچار ترکيبي و تلفيقي شکننده و کج و معوج از  تصاوير مدرن غربي و تصاوير خانگي ايراني بوجود مي اورند. اينگونه براي مثال دخترها يا پسرها به عنوان تصوير مدرن از خويش يواشکي دوست ميگيرند و به روابط عشقي و جنسي مدرن نيز تن ميدهند و همزمان در کيفشان دعاي توسل،ايه الکرسي و طلسم ضد چشم حسود را نيز به همراه دارند. فال قهوه ميگيرند و همزمان صدقه ميدهند و در خفا ارزوي يک ازدواج و رابطه قديمي نيز ميکند. اين بدان معنا نيست که صدقه دادن يا دعاي توسل ضد مدرنيت است. برعکس به باور من انسان ايراني بخاطر بافت مذهبي و اخلاقيش بايد به چنان ترکيبي دست يابد که هم براي ديدار پيامبرانش و خدايش به کربلا و مکه رود و همزمان خود را شهروند يک جامعه دمکرات و سکولار احساس کند. حتي من بنا به رشد جامعه ايران اعتماد راسخ بدان دارم که اين تحول و ترکيب هر روز بيشتر ممکن مي شود. موضوع اما ان است که بخاطر نبود اين تصاوير مشخص و ارزش گذاريهاي مشخص  و قابل حس و درک،امکان جايگزيني  و گذار احساسي و فکري کامل صورت نميگيرد  و ايراني در اين برزخ دوگانگي باقي ميماند. براي مثال اين داوود ميکل انجلو و لبخند ژوکوند داوينچي مي باشد که تصوير انسان مدرن در برابر ان انسانها شرمزده و بنده وار دوران قرون وسطي است. حال تاثير اين دو تصوير قوي، پرشور و جذاب را بر ان انسان را تصور کنيد،تا علت پيروزي مدرنيت را بکمک رنسانس فرهنگي  و فکري انزمان بهتر درک کنيد. ايرانيها امروزه وقتي ميخواهند مدرن بشوند، از تصاوير فيلمهاي غربي استفاده ميکنند و با تقليد انها در نهايت مانند کبکي ميشوند که ميخواست راه رفتن طاووس را ياد بگيرد  و اخر راه رفتن خودش را نيز از ياد مي برد و يا انکه به حالت رفتار متناقض مصحلت گراي رشد يافته امروزي در جامعه ما مبتلا ميشود که يکدفعه از انسان اخلاقي و معنوي، بجاي دست يابي به دنيويت و ميان مايگي انسان مدرن به انسان دورو و مادي  تبديل ميشود. امروزه اين تصاوير نو در حال بوجود امدن هستند. ميتوان اين تصاوير اوليه را هم در نوزايي فرهنگ ايراني با تفاسير مدرن بازيافت و هم در برخورد روشنفکران مذهبي، هم در ميان هنرمندان  زن و مرد معاصر. بايد با شناخت اين تصاوير و ارزشگذاريها و کمک به رشد نهايي انها به ايجاد اين سيستم نوي تصاوير دروني و ارزش گذاريها کمک رساند.

2/ . درست است که حاکميت اسلامي با دنيوي کردن اسلام به رشد تقدس زدايي و رشد عناصر مدرن ناخواسته کمک رسانده است، اما از طرف ديگر نيز همزمان با اين اموزش و پرورش اسلامي همه جانبه در مدارس، اموزشگاهها و راديو تلويزيون تاثيرات خويش را بر روان خوداگاه و ناخوداگاه فردي و جمعي جامعه گذاشته است. حاصل از انرو نيز ان است که از يکطرف بيش از پيش پير و جوان   از اين جهان مذهبي که اجازه اندکي به شاديهاي زميني و دنيوي ميدهند، انتقاد ميکنند و خواهان تغيير ان هستند و از طرف ديگر چون با همين ايده ها بزرگ شده اند  و هر روز انرا چشيده اند، به ان نيز عادت کرده اند  و در روانشان نقش بسته است. حاصل نيز همين قدرت دروني اين تصاوير سنتي و کهن ميباشد و يا همانطور که گفتم حالات بينابيني انسانهايي که يکدفعه مصلحت گرا و يا مادي ميشوند و بار ديگر از کارشان پشيمان شده، اب توبه بر سر خويش مي ريزند و کاسه داغتر از اش ميگردند. چنين جامعه و مردمي گرايش فراوان به حالات افراط و تفريط دارند. براي تحول نهايي مدرنيت و رنسانس ايراني بايد بويژه با ايجاد اين پيش شرطهاي زير و تصاوير و ارزشگذاريهاي متناسب با ان به رشد  و تحول نهايي جامعه کمک رساند. يا حدااقل با ايجاد اين نگاههاي نو بتوان ميزان رقابت  و چالش ميان نگاهها و ارزشگذاريهاي مختلف را به درجه والاتري کشاند. اما از ياد نبايد ببريم که ما همزمان مجبور به درک پسامدرنيت و تصاوير اين جهان و  تاثيرش بر جامعه و فرهنگ خويش نيز بايد باشيم، حتي اگر به ظاهر فقط فعلا در بخش روشنفکري يا هنري تاثير گذار بوده است. پسامدرنيسم نيز با خود در همه اين زمينه ها تصاوير و ارزشگذاريهاي جديدي وارد ميکند، که باعث پيچيدگي اين تحول بويژه ميان روشنفکران و هنرمندان که خود بايد خالقان اين تصاوير نو باشند، ميگردد. اما از طرف ديگر اين پيچيدگي و تاثيرات سيستم نوي پست مدرن، باعث تنوع تصاوير و چالشهاي مختلف و تلفيقهاي مختلف نو نيز ميگردد (البته در کنار روان پريشي و هرج و مرج بحران زاي ناشي از اين همه سيستمهاي مختلف در کنار هم). انچه براي ما در اين مسير به عنوان راهنما مهم مي باشد، اين است که بدون شناخت مدرنيسم، درک و فهم پست مدرنيسم غيرممکن است. بزبان ديگر ابتدا بايد مدرن گشت،تا انگاه بتوان نقادي و تفاوت مدرن را به اوج خويش رساند و اکنون همه متا- روايتهاي مدرن را نيز به نقد کشاند و به تفاوط دست يافت و پايه گذار درکهاي جديد از خرد، منطق، اخلاق، هنر، جنسيت و  خالق يک تنوع و چندگانگي نگاهي و انديشه اي گرديد.پيش شرطهاي مهم در اين مسير بشرح ذيلند:

 

1/. زن و مرد ايراني بايد به ديدن  نقش اصلي خويش به عنوان مادر و پدر و سرکوب زنانگي و مردانگي خويش پايان دهند و اساس نگاه مدرن خويش را بر حفظ و تقدم اين زنانگي و مردانگي بر نقشهاي کهن پدر و مادر بدهند. طبيعتا  نيز بايد اين زنانگي و مردانگي را با کمک عناصر فرهنگ خويش و با چيرگي بر نقاط منفي فرهنگ خويش بوجود اورند، تا اين تصاوير توسط دختران و پسران ، زنان و مردان پذيرفته شود و جايگزين نقش هاي قديمي حاصل سيستم پدرسالاري/مادرمحوري ايراني شود.( براي اطلاع بيشترمقاله 6) . براي مثال بايد بر هراس از حواي درون و زن فتنه جو يا مرد قدرتمند چيره شوند و همزمان جايي براي زن و مرد اثيري در اين تصوير نوي خويش بگذارند. بايد به نوعي درحد توانشان قادر به تلفيق نگاه تاريخي مدرن و اسطوره اي  ايراني باشند. هنرمندان ميتوانند در ايجاد اين تصاوير نقش موثري ايفا کنند. موضوع ايجاد يک تيپ و ارمانهاي اخلاقي از زن و مرد نيک نيست، بلکه موضوع ايجاد و تقابل  تصاوير عمومي  زنده، چندگانه از زن و مرد مدرن ايراني در برابر تصاوير و ارزشگذاريهاي کهن و در قلوب ما ايرانيان جاافتاده و حک شده است، تا  اين تصاوير نو با قدرت و زيبايشان جايگزيني  و تحول را امکان پذير سازند و جنگ و بازي قدرت را ببرند.

2/. فردگرايي: بخاطر سرکوب قدرت و <من يا فرديت> انسان در فرهنگ اخلاقي و عرفاني ايراني، يادگيري و جايگزيني اين فرديت که اساس سيستم مردن است، بجاي ان <ماي> نيک کهن و گرايشات ضد فردي عرفاني و سنتي بسيار مهم مي باشد.مشکل در اينجاست که بخاطر همين فرهنگ اخلاقي و عرفاني  نقش بسته در زبان و فرهنگ ايراني، خودبخود فردگرايي مدرن در ترجمانش به فرديت ايراني دچار يک مسخ و تغيير معنايي ميگردد. اساس فرديت مدرن بر پايه رابطه سوژه/ابژه اي با خويش و جهان است. بدون توان چنين رابطه اي سخن گفتن از فرديت مدرن دروغي بيش نيست. اما همين توان چيزي است که براي ايراني بخاطر ان فرهنگ کهنش دستيابي بدان برايش بسيار سخت است. از اينرو از طرفي بايد براي جلوگيري از مسخ اين فردگرايي، به درک  و فهم عميق  و درست  اين رابطه سوژه/ابژه اي دست يابد  و  از طرف ديگر  بايد به درک و لمس قدرت و زيبايي خردگرايي مدرن که سلاح اصلي اين فرديت نو براي انديشيدن، تصرف جهان و سازندگي ان مي باشد،  با روشنگري ياري رساند  و تصاويري متناسب با ان در ذهن و روح ايراني ايجاد کرد، تا ايراني بتواند قدرت و شور مدرن و زيبايي اين رابطه را و  اين نوع خرد را ابتدا درک و لمس کند و  از طرف ديگر بايد با استفاده از ان بخش مفاهيم خردي و فردي در فرهنگ کهن فارسي مانند فردوسي و غيره به جاافتادن اين نگاه مدرن درجامعه کمک رساند. اما از ياد نبريم  که اين نگاه مدرن سوژه/ابژه اي و خرد مدرن در فرهنگ ما اصلا وجود نداشته است. از اينرو نيز انسان ايراني در تقابل  با خرد و فرديت مدرن دچار حس پوچي و ياسي، خودخواهي هراس انگيز و بي احترامي هراسناک  براي او  به زندگي و  مقدسات ميگردد. با درک درست اين فرديت  و خرد و  پيوند ان با خرد شاد در فرهنگ ايراني و خرد سازنده در تفکر فردوسي يا ميترايسم ميتوان انگاه به تصويري زيبا و مدرن از فرديت و خرد مدرن ايرامي دست يافت.(براي اطلاع بيشتر مقاله 2 و 7)

3/. معضل گيتي گرايي: همانطور که در مقالات 3و 4 نشان دادم، جهان اخلاق/اسطوره اي ما با درک متفاوتش از زمان و مکان، نقش انسان و درک متفاوتش از هستي با زمان تاريخي و مکان دنيوي مدرن، با انساني که درپي دستيابي به سعادت دنيوي خويش است، در تناقض بنيادين قرار دارد. براي گذار جامعه ما از جامعه اخلاقي و اسطوره اي، ساختن تصاويري و معناهايي نو از زمان، مکان، انسان و غيره بسيار مهم است که هم ريشه در مدرنيت و تاريخي شدن، دنيوي شدن داشته باشد، هم به انسان اخلاقي/اسطوره اي ايراني توانايي  حفظ و نوزايي بخشي از لذت جهان معنادار اخلاقي يا سرمدي  و  توانايي  حفظ  لذت بازي ازلي  و ابدي عاشقانه/معشوقانه خدا و  انسان را برايش  ممکن سازد، وگرنه حتي اگر نيز در جهان دنيوي  و سحرزداي مدرن زندگي کند، درخفا هميشه ميل پرش به ديگرسو را دارد و مدرنيتش هميشه در خطر اين بازگشت به خويشتن ها خواهد بود. مهم ساختن تصويري دنيوي و تاريخي است که بنا به فرهنگ ايراني هم سحرزدايي کند، هم اما جايي را براي سحر و واقعيت جادويي مورد نياز روح ايراني باز بگذارد. هر چه اين تلفيق کاملتر باشد، امکان جذب ان بيشتر و رنسانس گيتي گرايي در فرهنگ ما عميق تر خواهد بود. از اينرو زيباترين و عميقترين تلفيق براي انسان ايراني، پيوند ميان زمان ازلي و لحظه، ميان واقعيت تاريخي و بازي ازلي، ميان ديدن هستي به عنوان تبلور شور عشق يا خدا و توانايي حس خدا و عشق بزرگ از طريق جسم و زمين خواهد بود. به باور من اين تلفيق نهايي که عناصرش را امروزه در برداشتهاي مختلف نو از عرفان و فرهنگ ايراني نيز چه در ميان مذهبيون، روشنفکران يا نوزايان هويت ايراني مي بينيم،ميتواند زمينه ساز بهترين پاسخ به بحران گيتي گرايي انسان ايراني خواهد بود. البته بشرطي که در اين مسير مدرنيت مسخ و باژگونه نگردد. توجه به اين نکته امري بسيار ضروري مي باشد

4/ تقدس زدايي: امر مهم تقدس زدايي نيز که يک پيش شرط مهم مدرنيت است، بنا به چهارچوب ذهني انسان ايراني و از انرو که هيچ معيار مدرن بسادگي قابل کپي کردن نيست، انگاه بخوبي در جامعه ايران پيش ميرود که همراه با تقدس زدايي مذهبي و سلطنتي و همراه با اموزش و پرورش دنيوي و خارج از قدرت مذهب يا سنت، بايد جايي نيز براي احساسات عميق انسان ايراني نسبت به زندگي و تقدس هستي  باز بگذارد. يعني در بهترين حالت خدا را نيز بتواند زير سوال ببرد، اگر که بخواهد و جامعه او را به بدان خاطر به سلاخه نکشد و همزمان بتواند به احساس تقدس زندگي و هستي در خويش نيز تن دهد و اين بار به جاي تقدس روح و انجهان ، به پرستش زمين، تن و غرايزش، احساساتش، روابطش، عواطف مذهبي، عشقي و غيرمذهبيش بپردازد و اين  شور تقدس طلبانه  را اينگونه زميني و جسمي و در خدمت حس و لمس بهتر شور عشق و قدرت زندگي قرار دهد .  تقدس و پرستشي نو که اما سبکبال است و از خرد  و انتقاد نمي ترسد. بلکه انچنان هستي و زندگي را مقدس و جادويي ميداند که بخاطر حفظ اش از هيچ شک و انتقادي ابا ندارد.

در همه اين چهاربخش نيز طبيعتا انديشه ها و تصاوير پسامدرن رشد خواهند کرد و تلاش براي سروري و جاانداختن سليقه  و خواست خويش خواهند نمود. براي انديشه ها و تصاوير مهم پسامدرني چون گسست، تفاوط، ايهام؛ پلوراليسم و تنوع چند نگاهي، چند هويتي، چند جنسيتي و ديدن چند فرديت در يک فرد واحد و توانايي به حس و لمس چند چشم انداز مختلف خرد، منطق و انديشه و سيستم، بايد اين تصاوير نو نيز با استفاده از عناصر فرهنگ کهن سعي در خانگي کردن و قابل فهم کردن خويش براي انسان ايراني کنند، بدون انکه در اين مسير مسخ و باژگونه گردند. هرچه اين تلفيقهاي مدرنيت و  پسامدرنيت با عناصر فرهنگ گذشته زيباتر و هنجارتر باشد، چالش رنسانس ايران  و اشکال بيان ان  گسترده تر، عميقتر و زيباتر خواهد شد و ما شايد شاهد جهاني از رنگها و نگاههاي مشترک و متفاوت شويم.  

 

 

 

 

3/. حوزه فرهنگي و مذهبي: بحران هويت ايراني چه  در بخش روان جمعي ايراني، چه در بخشهاي مختلفش  مانند هويت ايراني، اسلامي و اقوامهاي مختلف و نيز رشد بحران  در ميان روشنفکران مدرن، هنرمندان مدرن  پسامدرن و در زبان ايراني ، همهء اين بخشها و اقشار را  وادار به يک چالش گسترده و دگرديسي بنيادين براي رهايي از اين حالت بحراني و برزخي ، روان پريشانه  کرده است.(مقاله 9). امروزه روشنفکران ديني نه تنها از جدايي دين از دولت سخن ميگويند، بلکه متخصصان انها در رشته هاي مختلف در پي تلاش به يک رفرم مذهبي و يا پيوند زمان ابدي با لحظه، در پي ايجاد يک  پيوند نوين  سيستم مدرن با بخشي از فرهنگ اسلامي خويش هستند، بگونه اي که هم بتوانند به عنوان مسلمان تن به زندگي دنيوي دهند و هم خويش را  همزمان در چهارچوب ايمان خويش سبکبال و بدون احساس گناه يا عذاب وجدان احساس کنند. اينگونه نيز مي بيينم که چگونه بخشي از اين روشنفکران با استفاده  از عرفان تلاش براي اين پيوند نوي اسلام با مدرنيت ميکنند  و اينگونه ميخواهند زمان ابدي را با لحظه پيوند دهند و اخلاق تسامح عرفاني را جايگزين اخلاق مطلق گراي ديني خويش سازند و با نگرش عرفاني پيوند شخصي ميان انسان و خدا و قبول انکه هر انساني خود بنوعي داراي پيوندي با خدا مي باشد و احتياج به عرف و شرع و واسطه روحاني ندارد و بقول فيلم مارمولک، به اندازه انسانها راه براي رسيدن به خدا وجود دارد، به يک پلوراليسم ديني و  رنسانس ديني و نفي قشر روحانيت به عنوان واسطه انسان و خدا دست يابند. انگاه کار روحانيت در واقع کمک به يافتن راه ارتباط شخصي خويش با خدا و خصوصي شدن دين مي باشد و نه انکه قاضي و حاکم بر مومنان  يا  واسطه ميان انسان و خدا باشد. اينکه اين رفرم مذهبي تا چه حد موفق باشد، بستگي به علل فراوان و توان دروني روشنفکران از يکسو ونيز امکان تحول پذيري سيستم ديني از طرف ديگر دارد. اما همين عرفان ايراني و نيز مذهب شيعه که خود اسلام ايراني مي باشد، نمونه هايي از تحولات ديني هستند و بنابراين امکان رفرم مذهبي وجود دارد، حتي اگر پروتستانيسم مذهبي کامل صورت نگيرد.  اين رفرم اگر درست و بدون مسخ مدرنيت صورت گيرد، مانند قبول جدايي دين از دولت از طرفي بعضي از اين روشنفکران خوب مذهبي، انگاه اين رفرم کمک فراوان به رشد جامعه ما و قبول مدرنيت در جامعه و فرهنگ ما خواهد کرد. بايد بافت مذهبي جامعه خويش را در اين تحول مهم در نظر گرفت و لزوم قبول و درک مدرنيت توسط اين بافت مذهبي و ايجاد يک پيوند نو براساس معيارهاي مدرن ميان انسان و مذهب را بخوبي دريافت. همينگونه نيز  رفرم در هويت ايراني و تلاش براي نوزايي فرهنگ ميترايسم، عرفان، زردتشتي و تعابير مدرن از انها و هويت کهن ايراني،  در خانگي کردن و  بالابردن درجه پذيرش مدرنيت بسيار مهم مي باشد. هرچه پيوند ميان عناصر و تصاوير، ارزشگذاريها و معيارهاي مدرنيت چون انسان محوري، گيتي گرايي، ازادي، عدالت و غيره با اين تصاوير مذهبي ويا ايراني بيشتر باشد، امکان پذيرش اين مفاهيم توسط روح و جان ايراني بالاتر ميرود.  طبيعي است که در اين ميان تلفيقهاي غلط و مسخ کننده مدرنيت نيز بوجود مي ايد که بايد انهارا به چالش کشاند و  بر انها پيروز گشت. از طرف ديگر روشنفکران و هنرمندان مدرن  با  وارد کردن مفاهيم مدرن، علم و هنر مدرن  و مقابله با کج فهميها و باژگونيهاي اين مفاهيم  و گرايشات توسط  ذهن و زبان ايراني کمک فراواني در رشد مدرنيت ميکنند، يا روشنفکران و هنرمندان پسامدرن با نگاه ساختار شکنانه خويش و تفاوت جويانه خويش  کمک به رشد چندگانگي و تنوع نگرشي در جامعه ما ميکنند، مشکل بنيادين انها اما ان است که بايد با درک  فرهنگ ايراني نيز به يک تلفيق درست با عناصر سالم فرهنگ گذشته دست يابند وگرنه زحمت بزرگ انها نتيجه نهايي خويش را بدست نخواهد اورد و هنر و علم مدرن و معاصر ( نه در رشته هاي تکنيکي، بلکه در رشته ها علوم انساني و اجتماعي بويژه، با انکه در نهايت حتي نوع نگاه تکنيکي و رياضي نيز برخواسته از متن و برداشت يک سيستم و متن فرهنگي بقول پسامدرنها مي باشد)يا نگاه و هنر پسامدرن در جامعه امکان جايگزيني و پيروزي بر فرهنگ سنتي و يا ريشه يافتن در فرهنگ و نگاه ايراني را نمي يابد. از طرف ديگر روشنفکران ايراني خود بايد مواظب باشند که بخاطر ذهنيت ايراني خويش و ضعفهاي زبان فارسي، خود بناچار فرهنگ مدرن را در حين ترجمه و بازنويسي مسخ نکنند و با پندارهاي گذشته خويش انها را اغشته نسازند(مقاله 9).  براي مثال ساختار شکني پسامدرنيست که در واقع قصدش دست يابي به قانون دروني خود نوشته يا نگرش خويش و تبعيت از ان است و نه انکه هر قانوني را بشکند و بي قانون باشد و ميخواهد که نويسنده و يا عالم به درک منطق و خرد دروني نوشته و کار خويش نايل ايد و بدان تن دهد و چون موج سواري ماهر بر امواج اين منطق و قانون دروني کار خويش و تفاوت خويش موج سواري کند و خلاقيت خويش، جهان متفاوط خويش را بيافريند، انگاه در نگاه اين روشنفکر پيراموني تبديل به وسيله اي براي نهيليسم روحي و انارشيسم ايراني و يا گفتن هرچيز که بقول معروف دلش بخواهد ميشود. انگاه نيز هرچه حرفش روان پريشتر، عجيب غريب تر و مصنوعي تر باشد، خيال ميکند که پسامدرنيسم اثرش بالاتر رفته است. زيرا انديشه پسامدرنيسم انگاه در ذهن اخلاقي/عارفانه ايراني و در زبان اينگونه ايراني بجاي انکه بوسيله اي براي انديشيدني چندگانه و چند سيستمي تبديل شود، به اين اش شله قلمکار انارشيستي تبديل ميگردد. يا انديشه مدرن ناگهان در ذهن روشنفکر ايراني به يک ارمان اخلاقي جديد تبديل ميشود و چنان در شکاکي فرو مي رود و عاشق بحران و تهوع سارتري ميگردد که  گويي به ايماني نو دست يافته است و اينگونه مدرنيت را تبديل به يک ايسم و ايمان جديد مي سازد. خوشبختانه تعداد  و ميزان روشنفکران  و هنرمندان اگاه و دقيق مدرن و پسامدرن ايراني در حال افزايش است، کافيست انها قادر به پيوند دروني اين مفاهيم با بخشهاي سالم ديگر  ايراني درون خويش و درون جامعه خويش باشند، تا بتوانند به نبوغ خاص خويش و تلفيق خاص خويش دست يابند و پيشروان رنسانس در حال وقوع ايران باشند. نمونه اين روشنفکران و هنرمندان پيشرو زن و مرد را در هر بخشي و حوزه اي ميتوان يافت و بايد قدر انها را دانست.

 

 

 

 

 

4/. حوزه روان فردي و روان جمعي: در اين حوزه موضوع  اصلي گذار از ترکيب کاهنانه/ قهرمانه و عارفانه  چهارچوب روحي انسان ايراني و نيز عبور از هراسهاي جنسي،جنسيتي و تحولات در مفاهيم عشق و <خود>  روان جمعي ايراني و هر فرد ايراني مي باشد. (مقالات 1.2.5.6.7.8). پيروزي بر فرهنگ قهرمان گرايي و کاهنانه و نيز پيروزي بر فرهنگ عارفانه ضد جسم و شورجنسي و نافي خرد و دستيابي به عشق و اعتماد به جسم و نيازهاي خويش، خرد خويش و توانايي ايجاد يک چهارچوب روحي جديد که در ان انسان ايراني بتواند  به عنوان جوان بر پير و کودک درون خويش سروري کند و انها را درخدمت زيبايي و شکوه خويش و زندگي خويش قرار دهد، امري مهم  و پايه اي مي باشد. همينگونه نيز چيرگي بر هراسهاي جنسي و اخلاقي، چيرگي بر تحقير تن و سکس و لذايذ زندگي يکي ديگر ازعلائم مهم روند رنسانس ايران است که ما امروزه شاهد رشد مداوم اين نگاه  اري گوي به زندگي، به لذايذ زميني و دنيوي، اري گوي به اروتيسم و شور جنسي، اري گوي به خرد و  تواناييهاي خويش، اري گويي به جنسيت و تفاوتهاي خويش با ديگري مي باشيم. در کارهاي بخش اعظم هنرمندان  و روشنفکران هر سه نسل ، چه مدرن يا پسامدرن  ما شاهد رشد اين اري گويي به زندگي و جسم  و لذايذ زندگي هستيم. اين نگاه اري گوي و لذت خواه، کنجکاو و عاشق يا علاقه مند به دنيا و لحظه،  ان قدرت و شور بنيادين  رنسانس ايرانيست که وجودش را در يکايک ايرانيان و هنرمندان و عالمان زن و مرد ايراني ميتوان حس و لمس کرد. گويي که غولي، تيتاني که قرون متوالي در زنجير اسير بوده است، اکنون در حال پاره کردن زنجيرهاي خويش است و حق و لذت خويش ميطلبد. وبلاگهاي ايرانيان مالامال از اين خواستها و فرياد اعتراض يا شور لذت اين غول  زميني در حال بيدار شدن است.  طبيعي نيز اين بيداري همراه با بحرانهاي دروني، درگير ميان اخلاق و وسوسه و اشکال متفاوت اين جنگ و درگيري با درجات متفاوت بلوغ فکري و احساسي مي باشد. اينگونه نيز ما با فضايي رنگارنگ از روان پريشي و افسردگي، تا طغيان و اعتراض از يکسو و  از طرف ديگر لمس و چشيدن لذايذ مختلف زندگي و جسم و لحظه، فرياد پرشور عاشقان دنيوي و زميني تا دست يابي به والاترين تلفيقهاي اين لذتها و سراپا جسم و لحظه شدن نيز مي باشيم.هر ايراني همه اين حالات را با شدت و يا حدت کم يا بيشتري در خويش احساس کرده و ميکند، زيرا همگي در اين مسير تحول و رنسانس ، در بطن اين چالش مدرنيت و سنت قرار دارند و اين بحران و چالش را و ميل به دستيابي به يگانگي و قدرت نو را با تمامي وجود خويش يکايک و نيز به عنوان اقوام، اقشار،طبقات و ملت احساس و لمس کرده و ميکنند.  اينگونه نيز براي مثال از طرفي نيز مردمي را در درون کشور مي بينيم که از ترکيب اين غول بيدار شده و اخلاق کهن امروزه  يک لذت پرستي مصرفي و زندگي دوگانه بخاطر شرايط بسته درو ن کشور و نيز هراسهاي دروني خويش بوجود اورده اند و  از طرف ديگر هنرمندان و روشنفکران را مي بينييم  که همزمان هم بايد ازمدرنيت دفاع کنند و هم خود در بطن مدرنيت زندگي مي کنند و شاهد يک بحران نوي مدرنيت،فرارسيدن يک دگرديسي ديگر مدرنيت و همه مفاهيم مدرنيت در سيستم نوي پسامدرن يا حتي  شاهد  بحران و دگرديسي پسامدرن بسوي  تفکر جسم گرايي جديد هستند  و اينگونه اغشته به شورزندگي و اين پيچيدگي زندگي و احساسات خويش، در دريايي متلاطم از احساسات متفاوت لذت، خوشي تا افسردگي و پريشاني بسر مي برند. از طرف ديگر نيز اناني هستند که  از اين مراحل گذشته اند،  هم به خوشي خويش و لذت ليبرتي خويش اري ميگويند، هم به پرستش  تن خويش و عشق برابر خويش با ديگري مي پردازند و همچنين به شادي و پريشاني خويش اري ميگويند و اينگونه به رقص زيباي  احساسات و عواطف زميني خويش دست مي يابند. باري انچه مهم است، ان است که در اين مسير پر پيچ و خم،  خط اصلي رنسانس ايران  حرکت  و اشتياق بسوي پيوند عشق، خرد و قدرت مي باشد و بسوي تلفيق درست فرهنگ مدرن و عناصر سالم فرهنگ ايراني خويش مي باشد. اين مهم است که انسان ايراني، روشنفکر و هنرمند ايراني،  روشنفکر ديني  و  هوادار هويت ايراني ،  همه و همه در مسيرهاي مختلف و با شدت  و حدت مختلف وبا کيفيتها و کميتهاي مختلف بسوي اين اري گويي به زندگي، به جسم و لذت زندگي، به اين اري گويي به خرد و خنده ، اري گويي به احساسات متفاوت خويش در راهند و اين ميل و اشتياق اري گويي به جسم و زندگي و به عواطف و غرايز خويش مهمترين خط دروني مدرنيت ايراني را تشکيل ميدهد.  خط و مسير مهم ديگر،  تلاش براي ايجاد يک تلفيق مناسب ميان اين اري گويي به زندگي با استفاده از عناصر زيباي فرهنگ گذشته خويش بعد از پاکسازي انها از عناصر ضد مدرن، تلاش براي بهترين تلفيق مدرنيت  و عناصر سالم فرهنگ ايراني  ميباشد. ميتوان اين اشتياقات عمده روان جمعي ايراني در جستجوي رنسانس و مدرنيت  را نيز اينگونه بيان کرد:

 

«1 / رشد ميل به فردگرايي، خويشتن دوستي و سعادت دنيوي در ميان ايرانيان.2/ رشد ميل ديگر باره  به سروري و قدرت و خلاقيت در همه زمينه ها پس از قرنها سرکوبي اميال سروري طلبانه و خلاقانه در خويش. چيرگي بر هراس و تحقير ميل قدرت در درون خويش و فرهنگ خويش.3/ رشد اشتياق به عشق زميني  و جنسي و والا دانستن انها  از يکسو  واز سوي ديگر اشتياق ديدن هستي چون تبلور عشق خدايي و  شور عشق از طرف ديگر.4/ جسم و تن هرچه بيشتر به مرکز توجه انسان ايراني تبديل ميگردد، هرچند که هنوز هم هراس از او و قدرتهايش دارد، اما کنجکاويش درباره تن و نيازهاي فردي، جنسي، جنسيتي، احساسي و عشق خويش و ديگري مرتب در حال بالارفتن است. وبلاگهاي ايراني مالامال از اين کنجکاويها، جستجوي شور و لذت زندگي و تن و جستجوي جواب براي سوالهاي خويش و شک به همه اخلاقهاي مقدس و ضد زندگي مي باشد.5/ از اينرو نيز بحران و درگيري ميان وسوسه و اخلاق هم در فرد و هم در روان جمعي در حال گسترش  بسيار است  و حاصلش نيز بحرانهاي فردي و اجتماعي فراوان، چون اعتياد، تن فروشي، فرار از خانه و غيره مي باشد. حاصلش از يکسو بالا رفتن روان پريشي و داغاني دروني ناشي از اين جنگ مي باشد و از طرف ديگر رشد هرچه بيشتر راه حلهاي نوين و مدرن براي پايان دادن به اين جنگ خانمانسوز اخلاق و وسوسه و دست يابي به وحدت دوباره جسم و روح، لحظه و ابديت در قالب عشق زميني و جسم خدايي و عارف زميني مي باشد.»

 

 

 براي پيروزي نهايي اين گرايش اري گوي به زندگي  و رهايي از اين برزخ زندگي و بحران و جنگ اخلاق و وسوسه نياز به سيستم و نگاهي وجود دارد که يا مانند نگاه مدرن در ان يک <من> قوي بر اخلاق و احساسات خويش سروري کند و انها را در خدمت خويش بگيرد، يا انکه با تلفيق درست فرديت مدرن و قدرت مدرن با نگاه عاشقانه  و زميني شده فرهنگ خويش به يک <خود> جديد و مدرنيت ايراني خويش دست يابد که اکنون ميتواند به عنوان فرزند خدا و جسم عاشق و قدرتمند، هم از خرد خويش وهم از احساسات خويش براي لذت خويش و سروري خويش، تصرف جهانش و سازندگي ان استفاده کند. او اينگونه ميتواند نه تنها <من> دکارتي  يا <خود> مدرن را که درجه والاتر فرهنگ مدرنيت و همان جسم گرايي  ديونيزوسي  براساس خواست  قدرت نيچه يا جسم گرايي بر اساس انرژي عشق ويلهلم رايش مي باشد، مورد استفاده قرار دهد، بلکه با ترکيب درست و ارگانيک ان با رند قلندر حافظ که  حماسه انسان است و يا  با ترکيب عميق و هنجارگونه ان با انديشه مهر که در ان « خداي عشق و خورشيد  ميترا داراي  هر سه نيروي عشق، خرد و قدرت مي باشد.1» و اين پيوند سه نيرو در  قالب ميترا چون مثلث کمال و زيبايي مهر در فرهنگ ايراني محسوب مي شود، به زيباترين ترکيب فرهنگ مدرن با فرهنگ خويش دست يابد، تا  انگاه بتواند ديگر بار چون داريوش بر اريکه سلطنتي خويش بنشينيد و با نيلوفر عشق در دستي و عصاي خرد و پادشاهي در دست ديگرش به پيوند نوين عشق و خرد دست يابد و اينگونه ، ديگربار سرور و خالق جهان خويش گردد. براي تحقق اين تلفيق رند حافظ با ديونيزوس نيچه اي، خرد دکارتي با خرد شاد ايراني و ايجاد يک فرهنگ جسم گرايانه و پرستنده عشق وقدرت ، ايرانيان بايد  بر سه معضل پايه اي  و سه مانع اصلي  در اين مسير  چيره گردند. بدون حل اين سه معضل،  ايراني مرتب در دستيابي به مدرنيت شکست خورده و ميخورد. او بخاطر عدم حل اين سه معضل مرتب خانه خدايان را به لرزه مي اورد يا فرو مي پاشد، اما در نهايت خدايي جديد  و بتي نو مي افريند، بجاي انکه خود خدا گردد و خالق و سرور جهان خويش گردد و زمين را به بهشت عاشقان زميني رقصان و خندان تبديل کند.

 

1. ايرانيان خود زماني سروران جهان بوده اند، اينگونه نيز  پيروزي و سروري  يک فرهنگ ديگر بر انها،  حتي اگر اين فرهنگ را بهتر بدانند،  برايشان سخت است. اين خصلت بد همه فرهنگهاي کهن است که به فرهنگهاي نو با بدبيني يا کينه توزي بيشتري نگاه ميکنند. راه مقابله با اين خصلت منفي، استفاده مثبت و خلاقانه از اين ميل سروري نهفته در اين روان فردي و جمعي هر ايراني  و چيرگي بر دل ازردگي و کين توزي ايراني نسبت به فرهنگهاي دگر مي باشد، تا انگاه  با اين قدرت و دوستي جديد  به ايجاد خلاقيتهاي نو دست بزنيم و از اين توان سروري خويش در خدمت  خداي   جهان خويش بودن  و در خدمت ايجاد يک فرهنگ نو  و سيستم نو  استفاده کنيم  که ميتواند ديگر بار به ايراني اجازه دهد بر جهان و ديگران تاثير بگذارد  و نقش خلاقانه جديدي در جهان معاصر بازي کند   و  اينگونه  نيز بر ستروني درونيش چيره گردد.

2. ذات اخلاقي انسان ايراني باعث شده و ميشود که  انسان ايراني نتواند بر اخلاق مقدس خويش کامل چيره شود و تن به اخلاق قراردادي مدرن دهد، همانگونه که نميتواند بر عشق مطلق خويش چيره گردد و تن به عشق نسبي مدرن دهد. نمونه اش در بحرانهاي اخلاقي يا عشق ايرانيان داخل و يا خارج از کشور است. اينگونه نيز براي دست يابي به اخلاق مدرن لازم است که براي ايرانيان در کنار اخلاق قراردادي و دنيوي همزمان به اشنايي انها با اخلاق چشم اندازي جسم ياري رساند. اخلاق چشم اندازي جسم که هم در لحظه مطلق است و هم سبکبال و گذراست و اساسش بر تفکر خوب و بد براي لحظه مي باشد و نه خير و يا شر، ميتواند هم ان حس سنگيني مطلقيت را به انسان اخلاقي ايراني دهد و هم او را سبکبال کند و خالق اخلاق خويش سازد، زيرا جسمش و خواستش مرتب تغيير ميکند. يعني براي مثال با اخلاق جسم ميتواند بدون نيازي به <تو بايدهاي> مقدس حس و لمس کند، که چرا نميتواند با هر کسي همخوابگي کند و يا با هر کسي دوستي کند و ميتواند بدون هراس از سرزنش احساس گناه و وجدان حس و لمس کند، که چگونه هر ضربه ناعادلانه به عشق يا ديگري، مانند ضربه اي به خودش مي باشد و او را به درد مي اورد، همانطور که قهرمان فيلم <غريبه و مه > بيضايي با کشتن هر حريفي، از همان نقطه تنش نيز زخم ميخورد ، چرا که حريفان نيز بخشي از خود او هستند. از طرف ديگر با اين اخلاق جسم گرايي، انگاه او نيز ميتواند به تحول و تغيير اخلاق تن دهد، زيرا با تغيير خواست و ميل جسم و زندگي ، اخلاق مناسب باان نيز تغيير ميکند، اينگونه نيز اخلاق در لحظه عشق ويا دشمني با يکديگر متفاوتند، در عين انکه شايد ضرورتهاي کلي و عمومي را نيز داشته باشند، اما داراي قوانين مقدس و غيرقابل تغييرنيستند.

3. ايراني  روان در جستجوي عشق و وحدت وجود، در جستجوي يگانگي با معشوق است. اين نياز را نه ميتوان با تفکر مدرن براورده ساخت و نه ميتوان بخاطر تفکر مدرن ايراني را وادار کرد، از اين نياز پايه اي خويش و عشق چشم بپوشد، زيرا همين نياز پايه اي و عدم ارضاي ان يکي از دلايل مهم مشکلات روابط ميان انسانهاي فردگراي مدرن نيز هست که ميتوانند به استقلال فردي در رابطه دست يابند، ولي ناتوان از دست يابي به يگانگي عشقي در روابطشان  هستند(مقاله 7-8). ايرانيان برعکس ميتوانند تن به يگانگي دهند، اما ناتوان از دست يابي به استقلال فردي در عشق و دوستي هستند. اين ميل به وحدت وجود و يگانگي چنان در روح و روان ايراني اساسي و بنيادين است که بدون ارضاي خواست ان هر مدرنيت، خردگرايي و فردگرايي محکوم بدان است که با نوعي مقاومت دروني اين اشتياق فردي و جمعي روان ايراني روبرو شود و قادر به فتح روان ايراني نگردد. تنها راه براي ما در اين مسير از يکطرف  قبول  ضرورت چيرگي بر هراس عشق ايراني  از تن و جسم، خرد و فرديت خويش ميباشد و از طرف ديگر  قبول ضرورت پيوند ميان اين اشتياق عشق ايراني زميني شده با فرهنگ خرد و قدرت مدرن و ايجاد يک تلفيق درست ميان اين عناصر مي باشد. با اين تلفيق نيز انسان ايراني ميتواند نه تنها دو هويتي باشد و هم تاريخي و هم اسطوره اي گردد، بلکه ميتواند با پيوند عشق و تن، عشق و زمين، عشق و خرد، يگانگي و فرديت  به والاترين پيوند مدرنيت با خويش دست يابد و همزمان به بهشت زميني خويش بازگردد و خداي فاني گردد، زيرا اکنون جهان تبلور اين عشق است و او به عنوان فرزند خدا در اين بازي زميني عشق وقدرت بر اين زمين به بازي و خنده و عشق ورزي مشغول است. با اينکار نيز ايراني به خواست نهايي خود که همان تبديل زندگي به يک بازي عاشقانه مي باشد، نيز دست مي يابد. بدون اين تلفيقها امکان جايگزيني فرهنگ مدرن بسيار سخت مي باشد و يا پيروزيش شکننده و هميشه بحران زا خواهد بود. با چنين کاري همزمان بر خطاهاي نگاه مدرن در اين زمينه نيز چيره ميشويم و ميتوانيم حرفي نو و  وسوسه انگيز، تلفيقي جديد از يگانگي و فرديت به هم عصران مدرن خويش نيز ارائه دهيم.

 

 

حاصل همه اين خطوط عمده و ضرورت چيرگي بر موانع بر سر راههاي انها در طي زمان، همانطور که شرح دادم، نگرشهاي روشنفکرانه، هنرمندانه، مذهبي يا ايراني گرايانه مدرن مختلفي را بوجود اورده است که هر کدام به سهم خويش و در حد خويش در پي دست يابي به يک تلفيق درست ميان سنت و مدرنيت، به يک پيوند درست عشق و خرد، ايمان و شک، ابديت و لحظه، قدرت و عشق، فرديت و جمع گرايي، ازادي و وابستگي  و غيره مي باشند و ميخواهند با تلفيقهاي نو  پاسخي به بحران خويش، جامعه و فرهنگ خويش دهند. رنسانس ايراني بر بستر  چالش ميان اين نگرشها و تلفيقهاي مختلف و   در مسير رشد هرچه بيشتر  ميل اري گويي به جسم، زمين، زندگي، رشد هرچه بيشتر اري گويي و اعتماد به خرد، لذت زندگي و عشق زميني شکفته و متحقق ميشود. در اين راه در طي زمان، همانطور که علائمش را امروزه نيز مي بينيم، هرچه بيشتر سره از ناسره جدا ميشود و با کمک روشنفکران و هنرمندان مدرن زن و مرد  مفاهيم  و معيارهاي مدرنيت  و پسامدرنيت بدون  مسخ يا باژگوني به ايراني ترجمان مي گردند و در جامعه نهادينه ميشوند. با کمک فوج وسيع تحول طلبان اجتماعي زن ومرد، فمينيست و عدالت خواه، ازادي طلب و  فرهيخته گان فرهنگ پرور،  جامعه ما در اين مسير هرچه بيشتر به تحولات اجتماعي، و فرهنگي تن ميدهد.  بر بستر رشد هرچه بيشتر سياست مدرن و جريانات سياسي مدرن،  تحولات سياسي دمکراسي خواه و سکولار گسترش مي يابند؛ به کمک روشنفکران مذهبي و روشنفکران فرهنگ ايراني در هر دو مکتب و مسلک تحولات مدرن و سکولار صورت ميگيرد و زمينه براي جذب بهتر مدرنيت توسط اين بافت مذهبي/اسطوره اي جامعه اماده ميگردد، و در اين مسير هرچه بيشتر وبهتر تلفيقهاي خوب و کاملتر بوجود خواهند امد، تا انگاه که زيباترين تلفيقي مدرنيت و سنت، عشق وخرد، جسم و روح ، ابديت و لحظه باعث تحول نهايي و پوست اندازي روح و روان ايراني و دست يابي به اوج شور و خلاقيت ايران گردد و مدرنيت ايراني را بوجود اورد   و  اينگونه رنسانس ايران را به انجام رساند و جامعه ما سرانجام از اين برزخ و بحران به يگانگي نوي خويش دست يابد.  به باور من بهترين تفکر و سيستم و بالغترين تلفيق  در اين مسير و راستا  در لحظه کنوني ، تفکر <جسم گرايي> نسل ما مي باشد، که من خود از نخستزادگان ان و از اولين بيانگران اين سيستم نوي فکري و احساسي در ميان ايرانيان هستم. سيستم <جسم گرايي> که خود حاصل عبور از بحرانهاي احساسي و انديشه اي فراوان و خطاهاي ضروري فراوان  و  حاصل تلفيق دقيق و ارگانيک بهترين تفکرات جسم گرايي  مدرن  بر اساس ميل قدرت  يعني تفکر نيچه  و پسامدرن از يکسو و تفکر ويلهلم رايش و جسم گرايي بر اساس عشق او از طرف ديگر و همزمان در پيوند با جسم گرايي نوي رشد يافته در علم خوداگاهي و نويروبيولوژيک جهان معاصر  ميباشد  و از طرف ديگر ريشه در تعبيري مدرن از فرهنگ ميترايسم، عرفان زميني شده ايراني  و تلفيق هخامنشي دارد، اينگونه  بهترين هاي هر دو سيستم را، رند قلند حافظ وار را با فرهنگ ديونيزوسي نيچه پيوند ميزند، و به والاترين تلفيق مدرنيت و سنت دست مي يابد. اين تفکر رشد يافته در طي گذاري طولاني و بلوغ يافته در  نتيجه کار تحقيقي مداوم ، عبور شخصي و انديشه اي از هزار دالان اخلاقيات و هيچستان و در کارهاي فردي افراد مستقل ، خموشانه و دور از هياهوي عموم  افريده شده است ، به بهترين پيوند عشق، خرد، قدرت دست مي يابد و زندگي را به بازي رقصان و سبکبال وحدت اضداد تبديل ميکند و زمين را به  محل بازي جاودانه غولان زيباي زميني و عارفان زميني تبديل ميکند. اين <غول و عارف زميني>   هويت نوين ماست، هويت مدرن ماست. باري با ايجاد اين < نگرش جسم گرايي  و هويت غولان زميني يا عارفان زميني> من به عنوان نخستزادي از نسل خويش ، کار خويشرا بپايان بردم و يا بزبان ديگر اغاز کردم، همزمان راه را براي ديگر فيلسوفان، روانکاوان و روشنفکرا و هنرمندان  همفکر اشنا يا غريبه اي  که در راهند و در رشته علمي يا هنري  خويش در حال تئوريزه کردن و تبلور اين انديشه جسم گرايي هستند، باز نمودم ، تا سرانجام خيل اين عاشقان رقصان و خندان زميني فرارسد و با خنده و رقص وسوسه انگيز خويش نواي پيروزي زندگي و زمين را، عشق و خرد را بر پژمردگي، تحقير يا هراس از زندگي  سر دهند و جشن عشق و قدرت زندگي را اغاز نمايند و  انگاه همگي با هم  شروع به ساختن جهاني نو، ايراني نو کنيم.

 

 

 

شناخت سيستماتيک  سيستمهاي اخلاقي/ اسطوره اي، مدرن،پسامدرن و جسم گرايي

 

درباره جسم گرايي و راه حلهاي ناشي از  ان براي  بحرانهاي سکولاريسم، بحرانهاي جنسي، عشقي و هويتي جامعه ايران درهر بخش توضيحات جداگانه داده ام و يا در مقالاتي چون <اسرارمگو>  اصول انرا مطرح کرده ام، از اينرو نيازي به تکرار انها نيست، بلکه اينجا براي انکه روشنفکران و هنرمندان خواهان رنسانس که خود هر کدام از مسيري به سوي اين اري گويي به جسم و زندگي در راهند و يا تلفيقهاي خاص خويش را بوجود اورده اند، بتوانند با اشنايي شماتيک و سيستماتيک به تفاوت و اشتراکات جسم گرايي با همه سيستمهاي قبل از خويش پي ببرند و در صورت علاقه  بتوانند از ان در راه خويش استفاده نمايند،  اين نگاه سيستماتيک را کوتاه بيان ميکنم. همانطورکه من نيز از همه کس نکاتي اموخته ام و معلمان خويش را نه تنها در استادان غربيم، بلکه در اموزگاران ايرانيم در هر سه نسل نيز داشته و  دارم و با کنجکاوي جهانشمولم از هر کس چيزي  اموخته ام و اينگونه سيستم  و نگاه جسم گرايي خويش را گام بگام با اين داده ها تکميل کرده ام،  باشد که اکنون نيز اين سيستم  نو ياور ديگران در راه خلاقيت و رنسانس  فکري و احساسي انها گردد و ياور رنسانس در حال وقوع ما ايرانيان باشد.

جسم گرايي  از دو گام عمده تشکيل ميشود که با درک درست ان ميتوان، هر کس به توان و نوع سليقه و خواست خويش، اشکال مختلفي از اري گويي به زندگي و هستي را  افريد.

 

1. گام اول در جسم گرايي اري گويي به جسم و زندگي، به غرايز خويش و احساسات خويش است. اعتماد به خرد زندگي و جسم ، اري گويي به منطق احساسات و غرايز خويش و گذار از هراس خويش از جسم و خرد زندگي اينجا اساس و پايه مي باشد. اينگونه انسان با اين اري گويي به وحدت اضداد دست مي يابد و  احساسات متضادش ، عواطف و غرايزش، افکار متضادش به ياران يکديگر و گذرگاهي بسوي يکديگر تبديل ميشوند و هرکدام ديگري را تکميل و در عين حال مشروط ميکند. عشق را قدرت تکميل و مشروط ميکند، تا عشق به خودازاري تبديل نگردد و قدرت را عشق مشروط ميکند و مرز او مي باشد، تا قدرت خواهي به دگرازاري تبديل نگردد. شادي به سوي غم روي مي اورد، تا تحول و نواوري ضروري گردد و غم انسان را بر بالهاي خويش بسوي شادي نو ميکشاند، تا انسان به لذت نو دست يابد. با جسم گرايي انسان ديگر بار از موجود اخلاقي و يا ناظر خوداگاه به فرزند زمين و زندگي و در پيوند با همه هستي، در گفتمان با همه هستي دگرديسي مي يابد و اينگونه نيز به عنوان عنصر و المنت پنجم زندگي در مرکز  چليپاي چهارگانه زندگي و هستي قرار ميگيرد و  به سان فرزند خدا و هستي  در پي دست يابي به لذت زندگي ، شکوه و سلامت والاتر زندگي تلاش و عمل ميکند. در پي دست يابي به اوج لذت عشق و قدرت عمل ميکند. اينگونه نيز با استفاده از نگاه و کلام کيرکه گارد اگزيستانسياليست مي گوييم ، انسان ترس ندارد، بلکه ترس هست. ادمي خشم،  غم، خرد و عشق ندارد، بلکه خود همه اين حالات مي باشد. او خشم، ترس، عشق و خرد است، پس با اري گويي به خويش و نيروهاي خويش و قبول انها اولين گام مهم را براي دست يابي به وحدت در تنوع خويش و يگانگي در چندگانگي خويش برميدارد و با اين گام نيز هم انسان اخلاقي و هم انسان مدرن را پشت سر ميگذارد که هر دو در نهايت از اين اري گويي به خويش هراس دارند. اين غول زميني  قادر به ديدن رنگهاي متفاوت خويش و زندگي و رقص جاودانه گسست و پيوست رنگها، حالات و احساسات خويش مي شود و نيز توانا  به دگرديسي جاودانه مي باشد.

2. اما اين اري گويي و  ترس شدن، خشم و عشق خويش شدن قدم نهايي نيست. زيرا بقول ليوتار:

« درست است که وقتي متوحشم، ترس هستم، مع هذا نمي دانم ترس چيست، فقط <مي دانم> که مي ترسم: مي توان اختلاف ميان اين دو معرفت را مشخص کرد. در واقع، < شناخت از خود غيرمستقيم است، نوعي ساختن است، بايد رفتار خودم را کشف رمز کنم، همانگونه که رفتار ديگري را کشف رمز ميکنم.(مرلوپونتي)>.2»

 

اينگونه نيز ما جسم گرايان در گام دوم به خلاقيت جهان و حالات خويش دست مي زنيم و مرتب ترس و خشم خويش، خرد و جهان خويش را بنا به ضرورت زندگي  و وجودمان به گونه اي دگر مي افرينيم. ترس را در رنگهاي مختلف مي افرينيم.  در اين دو گام ما نه تنها به قدرتهاي خويش اري ميگوييم ، بلکه همزمان نيزبه خالق خويش و جهان خويش تبديل ميگرديم و  مرتب خويش را ، جهانمان را بازافريني ميکنيم، تا با ايجاد زيباترين و قويترين خلاقيت به اوج لذت زندگي، به اوج عشق و قدرت دست يابيم. با اين دو جهش،  انسان به خداي فاني و خلاق تبديل ميگردد، جسم خندان ميشود، به غول زميني و عارف زميني دگرديسي مي يابد و جهان به شدن  و خلاقيت جاودانه و بازي جاودانه و تکرارناپذير عشق و قدرت  تبديل ميگردد.

 

شناخت سيستمها، تفاوتها و اشترکهايشان براي ايجاد يک تفکر سيستماتيک و خلاق، براي ايجاد تحول و رنسانس واقعي امري ضروري و  اساسي مي باشد. با اين شناخت سيستماتيک نيز ميتوان بهتر هم از تواناييهاي جسم گرايي استفاده کرد و هم مي توان اينگونه به توانايي نگاه سيستماتيک اين نگرش  پي برد. هر سيستمي براي خويش داراي نوعي نگاه به هستي، اخلاق خويش، هويت خويش و درک خويش از زمان و مکان و انسان و  جايگاه او در هستي است. با ديدن انها در کنار يکديگر  بهتر مي توان به تفاوت و شباهت انها و به توان تفکر جسم گرايي  اگاهي يافت و تصويري کاملتر از ان در ذهن و  جان خويش ايجاد کرد.

 

1.نگاه اخلاقي/ اسطوره اي ايراني تداوم گراست. نگاه مدرن   تفاوت گراست. پست مدرن  تفاوط  گرا و گسست گراست. نگاه جسم گرايي   پيوست در گسست گرايي مي باشد،  وحدت در تنوع، يگانگي در چندگانگي، تداوم در شدن جاودانه. نگاه  ايراني مطلق گرا و مثال گراست. نگاه مدرن نسبي گراست. نگاه پست مدرن به نسبيت در نسبيت دست مي يابد و اخرين متا-روايتها را چون نسبيت و علم ، واقعيت و انسانيت ميشکند. نگاه جسم گرا حس و لمس مطلقيت سبکبال و فاني، حس و لمس تداوم در شدن جاودانه است. او هر سه بخش ديگر را به گونه اي در اختيار خويش ميگيرد، زيرا همه انها نيز حالاتي از جسم هستند. اينگونه جسم گرا بر پايه تداوم جسم  و زندگي در عين حال مرتب تن به نسبيت مدرن و چندگانگي پست مدرن و تحول جاودانه مي دهد و بدينوسيله وحدت در تنوع،يگانگي در چندگانگي را بوجود مي اورد.  اينگونه نيز  در نگاه اخلاقي./ اسطوره ايراني  گذشته اخلاقي يا بازي ازلي بر حال و اينده انسان حاکم است و انسان اسير اين گذشته و بازي ازليست. در سيستم مدرن انگاه زمان حال و نگاه به اينده بر گذشته برتري مي يابد، اما پيوندي نيز با اين گذشته نقد شونده وجود دارد . نگاه پست مدرن با گسست از گذشته به معناي حکومت کامل زمان حال است و جسم گرايي با ديدن ابديت در لحظه، با سراپا لحظه شدن، به ابديت در لحظه و پيوند پيوست و گسست، پيوند گذشته و اينده  بر بستر زمان حال  دست مي يابد، زيرا ابديت به معناي بيزمانيست و بيزماني تنها در تن دادن به زمان حال و لحظه ممکن است. در جسم گرايي اينگونه نيز انسان و لحظه چون گذشته کهن، چو حال جوان و چون اينده زاده نشده است. اينجا انسان از انرو هم تکرار ادم و حواست، هم چيزي تکرار ناپذير و ميرا مانند تفکر مدرن و هم داراي فرديتها  وحالات مختلف در خويش چون پسامدرن. تنها در اين تفکر همه اين هرج و مرج انديشه ها به اجزاي ارگانيک يک سيستم تبديل ميشوند، همانطور که به عنوان نيروها و شورهاي جسم، همه انها خود بخشي از انسان هستند و در قالب نگاه جسم گرايانه به وحدت واقعي خويش ميان سنت،مدرنيت و پسامدرنيت دست مي يابند.

2. مفهوم زمان در سيستم اخلاقي و اسطوره اي ما يک غايت فينال گونه  اخلاقي و زمان دايره وار  اسطوره ايست. در سيستم مدرن زمان خطي و تاريخي ميشود. در پست مدرن دواري  و چرخشي ميگردد. در جسم گرايي زمان مارپيچي ميشود، که در عين تکرار جاودانه حوادث و حالات مرتب به درجات والاتري از تحول جسم و وجود، از تحول بازي عشق و قدرت دست مي يابد. اينگونه جسم گرايي در خويش زمان خطي و دواري، دايره وار را متحد ميکند.

3.مفهوم  مکان در نگاه اخلاقي/ اسطوره اي برتري ان جهان اخلاقي بر اين زمان نسبي و واقعي  و يا ديدن هستي به مثابه صحنه تکرار بازي ازلي و ابدي ميباشد. مکان در نگاه مدرن انگاه چيرگي بر اين دواليسم  و دنيوي شدن، گيتيانه شدن و محل دست يابي به سعادت فردي و انساني  مي باشد. در پست مدرن مفهوم مکان چندمعنايي و چند حالتي ميگردد. دنيويت مدرن اينجا خود به يک متافيزيک نو تبديل ميشود که انسان ميخواهد از ان عبور کند، تا قادر به ديدن حالتهاي مختلف مکان چه اخلاقي/اسطوره اي يا دنيوي باشد،اما پست مدرن قادر به ايجاد وحدتي در ميان اين مفاهيم مکاني مختلف يا قادر به ايجاد پيوندي ميان انها نيست. او در اين فضاي چند مکاني و فضايي در حالت ايهام باقي مي ماند. در جسم گرايي انگاه مکان زميني ميشود و همزمان چندگانه و چند حالتي، واقعي/جادويي/اسطوره اي ، همراه با توانايي افرينش واقعيتهاي نو. در جسم گرايي انسان با زميني شدن  و توانايي خلق اشکال مختلف اين زميني شدن به  واقعيت جادويي، قابل دگرديسي  و چندگانه خويش دست مي يابد  و همزمان ميان همه اين واقعيتها پيوندي نو ايجاد ميکند، انها همه خلاقيتهاي جسم و انسان براي زيبا وشکوهمند کردن خويش و زمينند و در اين عرصه نيز با يکديگر رقابت ميکنند، با هم ترکيب ميشوند و يا از نو بازافريني ميگردند، بدور انداخته ميشوند و چيزي نو ، واقعيتي نو افريده ميشود که بتواند پاسخ گوي نيازها و خواستهاي غولان زميني و جسم هاي خندان و شکوهمند کننده زمين باشد. اين معيار خوبي و يا بدي انهاست و وحدت در چندگانگي انها.

4. انسان در نگاه اخلاقي/ اسطوره اي ما به بازيگر اين جنگ اخلاقي و يا بازيگر اين بازي ازلي تبديل ميگردد. با مدرنيسم انسان بر اين ميسيونها و ارمانها چيره ميشود و هدفش دست يابي به سعادت فردي خويش است و  به محور هستي تبديل ميگردد. با پست مدرنيسم، انسان به عنوان اخرين متاروايت ميشکند و انسانها و تفاوتهاي انها، تعابير متفاوت انها از سعادت و خوشبختي و چندگانگي انها به محور هستي تبديل ميگردد. اينجا ديگر هيچ معياري وجود ندارد که به انسان معنا يا مسئوليتي دهد، بلکه او خود بنا به تفاوت و نيازش معنا و مسئوليت خويش را مي افريند.  در جسم گرايي انسان به عنوان فرزند خدا و زمين  به محور هستي و خداي فاني دگرديسي مييابد و همزمان مرتب تغيير شکل و حالت ميدهد، زيرا چندگانه و چند نام است و در خود انسانهاي فراوان را دارد. او بسان خداي فاني هم در خويش تکامل کل هستي و جسم را در بر دارد و بنابراين جزيي از يک روند ميليون ساله است،تکرار ادم و حواست، اما همزمان در پي سعادت فردي خويش است، زيرا تکرارناپذير و فاني است و از طرف ديگر ميداند که تعابيرش از سعادت و مسئوليت بنا به نيازهاي جسمش و روحش تغيير ميکند. اينگونه او در هر لحظه کل هستي و تاريخ  بشريت مي باشد، همزمان فردي نادر و بي مثال است که با مرگش ديگر برنميگردد و تکرار نميشود و اين فرد خود داراي افراد فراوان در خويش است و قادر به دگرديسيهاي فراوان است. اينگونه نيز او به عنوان خداي فاني به ضرورت هستي خويش و سرنوشت خويش تن ميدهد و هرزمان بنا به خواست خويش تعابير نوي خويش از سعادت  و زيبايي را مي افريند.

5. در نگاه اخلاقي/ اسطوره اي جمع گرايي شاخص  شخص و انسان است. چنين انساني در پي نيک بودن، سنتي بودن يا تکرار بازي ازلي بودن مي باشد و از فرديت اش هراس دارد، انرا مزاحم خويش احساس ميکند. در مدرنيسم فرد و فرديت اساس ميگردد. در پست مدرنيسم فرد در خود دوپاره و چند پاره ميشود، به خرده گروه تبديل ميگردد. در جسم گرايي او به فرد چندگانه و جادويي، به جسم خندان و چند حالتي، به غول زيباي زميني و قادر به دگرديسي مداوم تحول مي يابد. اينگونه نيز در نگاه اخلاقي/اسطوره اي اساس <ما> جمعي و سنت مي باشد. درمدرنيسم <من> اساس ميگردد. در پست مدرنيسم <من> چند پاره و چندگانه ميگردد و در جسم گرايي ديگربار وحدت در تنوع انسان در قالب <خود> چندگانه انسان بوجود مي ايد. اين <خود> يا جسم خندان،  متحول و چندگانه است و ريشه در خرد و منطق جسم دارد و قادر به خدمت گرفتن هم <ما> و هم <من> خويش در خدمت خواستهاي <خود> خويش و نيازهاي وجودي خويش و زندگي  مي باشد.

6. هويت انسان اخلاقي/ اسطوره اي ايراني در مشارکتش در اين جنگ  اخلاقي يا بازي سرمدي عاشقانه و عارفانه  نهفته است. در مدرنيسم هويت  انسان در اين هماني با خويش و تفاوت با ديگران و بدست اوردن سعادت فردي خويش است. در پست مدرن انگاه هويت انسان ايهام  و گسست ميشود و تفاوط اساس ميگردد. در جسم گرايي هويت انسان اشتي دوباره او با زندگي و خويش، سراپا جسم شدن مي باشد و در عين خداي جهان خويش بودن و خالق چندگانگي و دگرديسي خويش و جهان خويش بودن. هويت انسان جسم گرا  <غول زميني و عارف زميني>  ميباشد.

7. انسان اخلاقي/اسطوره اي ازهيچستان و هيچي بشدت هراس دارد،حتي اگر گاه در تفکر عرفاني خواهان هيچي نيز مي باشد، اما ان هيچي به معناي رهايي از خويش براي دست يابي به يگانگي با ديگري و پر شدن دوباره است. اين انسان به هيچستان شک و رهايي از هر ارمان و حقيقتي، حتي حقيقت اخلاقي و عارفانه خويش وارد نميشود و از ان بشدت هراس دارد. انسان مدرن در کنار اين هيچستان زندگي ميکند و  حضورش را مرتب در زندگيش حس و لمس ميکند، اينگونه نيز تاريخي و نسبي مي باشد و همزمان با عمل و خردش براي خويش جايگاهي امن در کنار اين هيچستان درست ميکند،تا کامل گرفتار اين هيچستان نگردد. انسان پست مدرن بر اين اخرين جايگاه امن و اخرين متاروايتهاي چيره ميشود و سراپا به هيچستان وارد ميشود و شکست و عدم مطلقيت همه ارمانها، حقايق، واقعيتها و متا روايتها را قبول ميکند و بهاي اين جسارت خويش را گاه با پريشاني، گاه با سرزندگي و لذت پوچي  و هيچي مي پردازد. او قادر است در اين فضاي ايهام و هيچي نفس بکشد  و زندگي کند و از ان هراس ندارد. انسان جسم گرا در جهان پشت هيچستان است. او از هيچستان گذر کرده است. با کمک ابشار هيچي و پوچي خويش را از هر مطلقيتي  پاک کرده است و به سبکبالي دست يافته است و انگاه نيز از پست مدرنيسم و هراس نهايي او عبور کرده است و به جهان جادويي بعد از هيچستان و ايهام، به جهان جسم و شدن جاودانه و بازي جاودانه دست يافته است. ديگر بار پاي به بهشت عشق و زندگي انسان و زندگي گذاشته است و  همزمان ميداند که اين برداشت او از جسم و زندگي خود نيز تفسيري و  تعبيري بيش نيست، تا انزمان که نسلي جسور و نو به ميان ايد و تفسيري نو، نظامي نو از خواستها و اميال جسم به ميان اورد و نظام و هيرارشي کهنه شده او را بدور اندازد و ديگر بار با عبور از هيچستان و پاکي از متاروايتها به خلاقيتي نو و بهشتي نو در پشت هيچستان دست يابد.

8. اخلاق سيستم اخلاق/ اسطوره اي  مقدس و ازليست. در مدرنيسم اخلاق قراردادي ميشود. در پست مدرنيست اخلاق قراردادي  تک محور جاي خويش را به چند اخلاقي و پلوراليسم اخلاقي ميدهد، اما ناتوان از دادن معياري براي مقايسه و ارزش گذاري اين اخلاقهاي مختلف است،زيرا براي چنين معياري بايد از فضاي ايهام و گسست بيرون ايد و به وحدتي در اين چندگانگي دست يابد. اما از انجا که اين کار براي او به معناي ايجاد متا-روايتي نو مي باشد، از ان سر باز ميزند و  نيز بدان خاطر که هنوز قادر به عبور از <من> چندپاره خويش به سوي <خود> جسم خويش و اخلاق چشم اندازي جسم نمي باشد. راهي که استادشان  نيچه خود يکي از پايه گذاران مهم ان بوده است. جسم گرايي بر خطاي پست مدرن چيره مي شود و با ايجاد اخلاق چشم اندازي جسم ، معياري و ميزاني براي اين اخلاقهاي مختلف و چندگانه مي افريند. اينگونه او در هرلحظه با جسم خود حس و لمس ميکند که چه اخلاقي، ارزش گذاري اخلاقي  براي دست يابيش به خواست زندگي و جسم خويش مهمتر و  اساسيتر مي باشد و بر چه  ديدگاههاي اخلاقي ديگر بايد براي دست يابي به اوج سلامت و لذت عشق و قدرت چيره شود.  او به اخلاق طبيعي دست مي يابد که همزمان خود يک خلاقيت مداوم است. اينگونه انسان از خير و شر مطلق به خيرو شر نسبي مدرن و پلوراليسم پست مدرن ميرسد و در جسم گرايي به خوب و بد سبکبال و فاني دست مي يابد، که براي اين لحظه و حالت، مطلق و بهترين حالت است، اما با گذشت لحظه و حالت جاي خويش را ميتواند به حالتي نو و اخلاقي نو مناسب با چشم انداز جسم و زندگي دهد.

 

9. همينگونه نيز عشق در نگاه اول اخلاقي و اسطوره اي  ما مطلق گرا و عارفانه است. در نگاه مدرن عشق نسبي  ميشود و به جسم نزديک ميگردد، اما مکانيکي به عشق و جسم نگاه ميکند. در نگاه پست مدرن  عشق چندگانه و چند محوري  ميشود. در نگاه جسم گرايي عشق به وحدت مطلقيت و نسبيت دست مي يابد و در واقع به عشق زميني مطلق و فاني تبديل ميگردد. عشق عميق و همزمان سبکبال ميگردد و قادر به دگرديسي. در عشق سنتي ايراني عشق بدنبال ميل يگانگي با معشوق است و از اينرو نفي فرديت ميکند. عشق مدرن به فرديت تن ميدهد و ناتوان از حس و لمس يگانگيست. عشق پسامدرن هم به ميل فرديت و هم به ميل يگانگي و ديگر اميال عشق به مثابه اشکال عشق تن ميدهد، اما ناتوان از تلفيق انها در يک عشق واحد است و ناتوان از ايجاد پارادکس زيباي عشق و يگانگي در فرديت. جسم گرايي به اين تلفيق و پارادکس زيبا  و به وحدت ميل به يگانگي  وفرديت درقالب تلفيقي زميني دست مي يابد و همزمان جا و امکان تحول و نگاههاي تازه را نيز درخويش حفظ ميکند. همينگونه نيز در نگاه اخلاقي/ اسطوره اي ما بنا به نگاه مطلق گرا و سرنماديمان، جسم و تن منفور و تحقير ميگردد. در نگاه مدرن جسم و تن بهاي بيشتري مي يابد ولي باز هم اسير و ابژه ناظر خوداگاه مي باشد. در پست مدرن جسم ارزشي نو مييابد و اساسش بر پايه حس قدرت ميباشد.  جسم گرايي بر اين تک فاکتوري بودن جسم پسامدرن چيره ميگردد، و از شور قدرت، عشق و خرد جسم سخن ميگويد و ميداند ترکيبها و نظامهاي ديگرنيز ممکن است. در جسم گرايي ،  جسم و تن به اساس انسان و زندگي تبديل ميگردد و هرزمان مفهوم جسم  از نو ساخته و افريده ميشود. انسان جسم خندان ميگردد و به يگانگي دوباره خويش دست مي يابد و زمين جايگاه اصلي او و کوه المپ واقعي او ميگردد.

10/ در تفکر اخلاقي/ اسطوره اي خرد جايي اندک دارد و تنها خرد شهودي قدرت خويش را در اين سيستم فکري دارد. با مدرنيسم رنسانس خرد استدلالي و ابزاري اغاز ميگردد و به بزرگترين قدرت انسان  و حاکم بر احساس و اخلاق او تبديل ميگردد. با پست مدرنيسم اين خرد استدلالي و شک منطقي به خويش شک ميکند و خويشرا زيرا سوال ميبرد و  بر خويش به عنوان اخرين متاروايت و تک محوري بودن يک برداشت از خرد چيره ميشود و زمينه براي برداشتهاي مختلف از خرد و علم، براي ايجاد منطق و علوم جديد و خرد جديد فراهم ميگردد. جسم گرايي هم از خرد شهودي، هم خرد استدلالي و ابزاري و هم شيوه چند منطقي و چند  خردي پست مدرن در خدمت خرد جسم خويش  وبه عنوان ابزارهاي اين جسم استفاده ميکند. او هم از خرد احساسي  و هم  از خرد هوشي براي شناخت، تصرف و سازندگي جهان خويش استفاده ميکند. اينگونه نيز به والاترين نوع خرد دست مي يابد. سراپا جسم و احساس ميانديشد، ارزيابي ميکند، حقايق را ميچشد و مزه ميکند و  با جسم خويش داوري و قضاوت ميکند و مرتب با اين قدرتهاي خردي متفاوت خويش به تصرف و خلاقيت جهان خويش دست ميزند.

 

 

 

باري دوستان،  رنسانس ايران در حوزه هاي مختلف و توسط جمع کثيري از روشنفکران، هنرمندان و عالمان زن و مرد در حال پيش روي و رشد و نمو مي باشد. جامعه و ملت ايران در مقطع يک پوست اندازي و تحول بزرگ بنيادين قرار دارد. او اکنون ميخواهد سرانجام به دمکراسي و سکولاريسم دست يابد و با چيرگي بر هراسهاي اخلاقي، جنسي، وجودي خويش به اري گويي به زندگي، عشق و لذت، خرد و قدرت، به اري گويي و اعتماد به جسم و تن خويش و زمين دست يابد و اينگونه سرانجام به وحد ت و تلفيق انديشه نو و مدرن با سالمترين بخشهاي فرهنگ و وجود خويش نايل ايد و مدرنيت ايراني را، تلفيق عشق ايراني با خرد مدرن را، تلفيق شور کودکانه  و پيري با تجربه ولي سبکبال ايراني  با جواني مدرن را بدست اورد. همزمان مي خواهد  اخلاق و وجودش را سبکبال کند و تعبير نو و سبکبال خويش را از اخلاق و ايمان، زندگي  و  هستي بدست اورد. اري ايران و ايراني ابستن اين تحول و زايش بزرگ است که دو سده طول کشيده است، تا اماده شود، تا شراب رنسانس ايراني برسد، تا سرانجام مدرنيت بر سنت چيره گردد و خنده و تحول بر ايستايي و پژمردگي پيروز گردد و همزمان با ايجاد مدرنيت ايراني يک تلفيق درست مدرنيت و سنت و نوزايي فرهنگ زيباي گذشته ايراني امکان پذير گردد.  از طرف ديگر با اين مدرنيت و نگاه خاص ايراني ، ما مي توانيم بار ديگر به جهانيان تلفيقي نو و نگاهي نو به هستي را ،تلفيق رند قلندر حافظ با  فرهنگ ديونيزوسي نيچه، تلفيق شور و عشق ايراني را با خرد و گيتي گرايي مدرن  را ارائه  دهيم و  اينگونه ديگر بار مهر خويش را بر جهان  زنيم و خالق هزاره جديدي شويم.  خالق هزاره زردتشت خندان و عاشق، خالق جهان عاشقانه، قدرتمند و خندان انسان ايراني که چون فرزند خدا در اين جهان سبکبال به بازي جاودانه عشق و قدرت خويش و افرينش جهان زيباي خويش مشغول است. در اين مسيرو تحول رنسانسي ،  تفکر <جسم گرايي> در لحظه کنوني   بهترين امکان  تلفيق و ترکيب اين دو سيستم  و دو فرهنگ را بوجود مي اورد.  با تفکر جسم گرايي رنسانس ايران مهمترين زيربناي فکري و احساسي  خويش را مي يابد و  اينک زمينه براي پيوند همه اين گرايشهاي مختلف که هرکدام بخشي از تفکر و نگرش خويش را در اين نگرش جسم گرايي باز مي يابند و نيز زمينه براي ايجاد تلفيقهاي نو و  نگرشهاي نو با استفاده از امکانات اين نگاه جسم گرايانه  اماده  و فراهم ميگردد  و اينگونه رنسانس در حال وقوع ايران گامهاي مهمي در مسير تحقق خويش برميدارد.  مسير اينده اين تحول بنيادين را اين چالشهاي نگرشي و رشد و تحول نگاه جسم گرايي و يا نگاههاي مشابه  تعيين و مشروط ميکنند. باري دوستان، رنسانس ايران در راهست و نسل ما مسئوليت عظيم اين رنسانس را همراه با نسل سوم و اول به عهده دارد و  ما ميتوانيم با نگاه اري گوي به زندگي و با کمک سيستم زنده و قوي <جسم گرايي> نه تنها به رنسانس خويش دست يابيم ، بلکه همراه با بهترين فرزندان جهان مدرن  و جسم گرا در يک دگرديسي جهان مدرن و پسامدرن نيز شرکت کنيم و مهر خويش را بر ان زنيم. همزمان با بيان نگاه خاص خويش از جسم گرايي که همانا جسم گرايي بر اساس شور عشق و قدرت است، خود ديگر بار سازنده نگاهي نو  و خلاقيتي نو باشيم. باري دوستان ديگر بار زمان ان فرارسيده است که ما ايرانيان مهر خويش را بر زمان و لحظه زنيم و  جهان را  دگربار ارزش گذاري  و نامگذاري کنيم و همه چيز را از نو بيافرينم. جهان را چون بازي جاودانه عشق وقدرت  خندان و خويش را به عنوان عاشقان خندان و سبکبال زميني  و  خدايان فاني بيافرينيم که در اين بازي جاودانه در پي ساختن جهان خويش و سروري بر جهان خويش مي باشند و در اين راه  همزمان با ديگر فرزندان خدا بر سر بهترين سليقه و خلاقيت نرد عشق وقدرت ميبازند. باري زمان، زمان اري گويي به جسم و زندگي، به عشق، قدرت و خرد است و ما بسان غولان زميني به انها، به خويش اري مي گوييم و اينگونه رقصان، سبکبال و خندان  رنسانس ايراني و مدرنيت ايراني را مي افرينيم. اري ما عاشقان زميني مرد و زن ايراني ديگر بار سرود لذت، عشق و خرد را سر ميدهيم و چون ماران وسوسه انگيز ميرقصيم، با مهره هاي مارمان ديگران را به شوق و لذت عارفان زميني وسوسه ميکنيم، با دانايي مارگونه مان بقول نيچه از نزديکي بهشت سخن ميگويم  و انسان را بدان سو وسوسه ميکنيم  و هر لحظه سراپا جسم و ميل و لذت، با شور خرد خويش و قدرت خويش  و در پي دست يابي به معشوق خويش ،جهان خويش را از نو مي افرينيم و دگرديسي مي يابيم. باري رنسانس ايراني با ما اين نسل عاشقان خندان وسبکبال زميني اغاز شده است . باري دوستان بازي نهايي و جشن نهايي اغاز گشته است.متبرک باد اين روزهاي سبکبال، مقدس، تکرارناپذير و سرمدي. متبرک باد نسل ما که تاخوردگان زمان و ضرورت جهان خويشند و به عنوان نختسزادگان،  پيروزي  عشق و قدرت خندان و لذايذ زميني را  بر همه جان سنگينها، اخلاق مقدس و مطلق  و ارواح پژمرده گذشتگان اعلام ميکنند و رقص رنسانس عشق، قدرت و خرد مدرنيت ايراني را اغاز ميکنند.متبرک باد اين دوران مقدس و يکايک ما. 

 

 

 

پايان

 

http://sateer.persianblog.com/

 

ادبيات:

1/.شورتهايمر. گسترش يک ايين ايراني در اروپا. ميترايسم. . ترجمه درخشاني.ص9

2/.ليوتار. پديده شناسي. ترجمه رشيديان.ص63