پنجشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۴ - ۲۸ آوريل ۲۰۰۵

کاوشي در روان جمعي ايرانيان از خاستگاه اسيب شناسي مدرنيت

(۵)

د.ساتير روانشناس/روانکاو (گشتالت)

 

بحران جنسي ايرانيان (1)  

 اگر به  سکسواليته، چه در معناي محدود ان به عنوان روابط جنسي   و نوع نگاه به مساثل جنسي،  و يا   در معناي درست و گسترده ان به معناي  نگاه يک فرد يا جامعه به شور جنسي خويش، روابط جنسي و نيز نوع رابطه با غرايز خويش و تن خويش، شورها و احساسات جنسي و جسمي خويش  و معشوق و همچنين نوع  اخلاق و فرهنگ جنسي  بنگريم، انگاه ديدن انکه جامعه ما و فرهنگ ما  درگير يک بحران عميق جنسي  مي باشد، کار سختي نيست. مساثل جوانان در داخل کشور، رشد تن فروشي(در کنار علل اقتصادي)  و تجاوزات جنسي،فرار جوانان بويژه دختران از خانه، قتلهاي ناموسي و  پديده شوهرکشي، بيماريهاي جنسي، رشد افسردگيها، اعتياد و بيماريهاي رواني، بحران مسائل خانوادگي و زناشويي ، بحران روابط زن و مرد در همه عرصه ها چه در داخل و يا خارج از کشور و علاثم فراوان ديگري(جدا از علل و فاکتورهاي تاثيرگذار ديگر) حکايت از اين  بحران عميق جنسي و ضرورت پاسخگويي به اين بحران عميق جامعه ما ميکند. حتي بيشتر از ان ميتوان با نگاهي به تاريخ کشور و فرهنگ خويش و با ديدن سرکوب جنسي به عنوان خط سرخي که از درون اين فرهنگ مي گذرد، به اين نگرش نايل امد که هراسهاي جنسي و بحران جنسي جامعه ما و فرهنگ ما، يکايک ما ايرانيان يکي از مهمترين علل عقب ماندگي جامعه ما و نيز در واقع  دليل  محوري   پنهان و اشکار هراس جامعه ما از تحول و تغيير بسوي مدرنيت است. مدرنيت با ان ميل به ازادگي و رهايي انسان از اخلاقيات مقدس، ميل به سروري بر سرنوشت خويش  و ميل تن دادن به لذت زندگي و اينگونه نيز لذت جنسي براي جامعه و مردمي که اساس اخلاق و نگاهشان در هراسهاي اخلاقي از جسم و جنس ريشه دوانده است، بناچار بسيار خطرناک جلوه ميکند.  چنين مردم و جامعه اي در برابر اين حالات مدرنيت ديگر بار جنگ ميان وسوسه  واخلاق را که چون جنگي جاودانه در خود حمل ميکند، با شدتي هزاران بار بيشتر  در درون و بيرون خويش حس و لمس ميکند.مرد چنين چامعه اي مي بيند که اکنون دختر و زنش، پسرش اميال و خواستهاي  جنسيشان  و فانتزيهاي اروتيکشان را بيان ميکنند و  او به عنوان پدر و حامل سنت بايد از اخلاق عمومي، حيا و روابط قدرت حاکم در بين زن و مرد سنتي   در برابر اين حمله وسوسه و در باور او باصطلاح < هرج و مرج اخلاقي و داغاني خانواده و روابط > دفاع کند و همزمان نيز بر عليه فانتزيها و وسوسه هاي بيدارشده در درون خويش و نيز خواستها و فانتزيهاي مردانه خويش که مرتب توسط ايفاي <نقش پدر> سرکوب ميشود، بجنگد، اميالي که اکنون پس از قرون متوالي سرکوب حق و لذت خويش ميطلبند. زنان چنين جامعه اي که خود با سرکوب زنانگيشان در طي تاريخ  و اسير بودن در بندهاي قدرت جامعه پدرسالاري بهترين شاهدان و قربانيان اين سرکوب جنسي و جنسيتي هستند و از اينرو بايد خواستاران پروپا قرص مدرنيت  باشند، انچنان در طي قرون به  نزول دادن خويش به نقش <مادر> عادت کرده اند و در طي قرون راههايي براي استفاده از اين روابط غلط و سرکوبگرانه در قالب نقشهايي چون <قرباني جاودانه، فرشته پاک، معشوق افسانه اي و اثيري> پيدا کرده اند، که اکنون بجاي دفاع از مدرنيت به دفاع از حجاب مي پردازند و    انرا نماد مدرنيت خويش و حق انتخاب خويش بيان ميکنند و با نگاهي منفي به زنان ازاده و طغيان گر نگاه ميکنند و به تريبت ضدجنسي فرزندان خويش ادامه ميدهند. جوانان چنين جامعه اي که از جواني و با شروع بيان خواستهاي جنسي خويش و بيداري اميال زيباي جنسي خويش شاهد  اخلاق دوگانه جامعه و اولياي خويش ميشوند و مي بينند که چگونه جامعه و فرهنگ سعي در سرکوب خواستهاي طبيعي و زيباي انها مي کند، از طرفي طرفداران بزرگ مدرنيت هستند و خواهان رهايي خويش از چنين سرکوب تن و جان خويش و همزمان چون ان فرهنگ اخلاقي  وضدجنسي در روان انها نيز ريشه دوانده است، اين خواستها در ان چهارچوب روحي اخلاقي، گاه بيمارگونه، گاه مبتذل، گاه مسخ شده و گاه به نوعي نهيليسم مصرفي تبديل ميشود. حاصل چنين تناقضاتي،  جامعه اي مثل جامعه ماست که از يکطرف بخاطر اين  هراسهاي اخلاقي و جنسي اش  از مدرنيت در جستجوي دائمي  بدنبال بازگشت به خويشتن است، بازگشتي که با ان انسان ايراني توهم وار در پي پايان دادن به بحران جنسي و اخلاقي خويش و يافتن ارامش دوباره دروني مي باشد. از طرف ديگر مردم و جامعه بجان امده از سرکوب خويش و تن خويش، جامعه به تنگ امده از فرهنگ تعزيه، خودزني و نفي لذت، در پي رهايي از اين سرکوب جنسي خويش و اختگي مداوم خويش در جستجوي نگاه مدرن مي باشد و ارزوي رهايي ميکند و طغيان ميکند، اما اين اشتياق به رهايي در چهارچوب ان سيستم روحي اخلاقي و ضدجنسي روان انسان ايراني   مسخ و  بيمار ميشود. يا به ميل تقليد بي چون و چرا و بناچار مضحک و مبتذل تقي زاده وار تبديل ميشود،  و يا مانند چپ راديکال يکدفعه بدون طي کردن روند روشنگرايي جنسي خواهان ازادي جنسي  ميشود.  يا به ماليخوليا و روان پريشي رواني نسلهايي تبديل ميشود، که ناتوان از  کندن کامل از هراسهاي جنسي خويش و ناتوان از اري گويي به جسم و تن خويش و ناتوان از يافتن شکل خاص خويش از سکس، اروتيسم و مدرنيت در يک چرخه داثمي و باطل طغيان و بازگشت به سنت گرفتار ميمانند و به عذاب سيزيف دچار ميگردند.

 

نگرشي اجمالي بر بستر روانشناسي جنسي  به روند سرکوب جنسي در تاريخ و فرهنگ ما و تاثير ان بر دوران و بحران معاصر ما

 

واقعيت فرهنگ و تاريخ ما در اين است که  تن، شورجنسي، لذت ، زنانگي و مردانگي  مهمترين عناصر سرکوب شده در اين فرهنگ و تاريخند. اساس فرهنگ و تاريخ ما به صليب کشيدن تن و جسم در پاي اين يا ان ارمان اخلاقيست. تحقير تن و شور جنسي، هراس از زن و  شور زنانه ، تحقير لذت جسماني و زميني، تحقير شور مردانه و تحقير ميل به جستجو و لذت پرستي،  تحقير عشق زميني در برابر لذت روح و رهبانيت چون خطي سرخ فرهنگ و تاريخ ما را در مي نوردد. ايراني، تن خوار شده، شور جنسي سرکوب شده، زنانگي تحقير و مورد کينه واقعه شده، مردانگي اخته شده  و لذت زميني و جسمي پست  و دون پنداشته شده مي باشد. طبيعيست که در اين جامعه پدرسالارانه به زنان ستم مضاعف ميشود. مردان  به بهاي اختگي مردانگيشان و کشتن شور لذت و شور خرد و کنجکاويشان، در قالب< پدر> حامي سنت، داراي امتيازهاي والاتري نسبت به زنان هستند، زناني که  بناحق هم بايد زنانگي خويش را، زيبايي، طنازي و خرد زنانه خويش را در پاي سنت و نقش <مادري> قرباني کنند و هم محکوم به ستم مضاعف و نابرابريهاي حقوقي و اجتماعي مي باشند. در اينجا صحبت از فرهنگ حاکم، سنن حاکم و چهارچوب اصلي روان فردي و جمعي ما ايرانيان است. طبيعتا در همين فرهنگ در کنار فرهنگ حاکم ما داراي فرهنگها و عناصر زيباي طرفدار جسم و زندگي و اري گوي به زندگي، تن و شورجنسي يا عشق زميني نيز مي باشيم. ميتوان اين عناصر را هم در فرهنگهاي کهن ايراني چو ميترايسم، زردشتيسم  و يا فرهنگها و ايينهاي دوران مختلف تاريخي چون هخامنشي، ساساني، اشکاني و غيره يافت. ميتوان در عرفان ايراني رنسانس ديگربار ميل به کودکي ، لذت و  عشق به زندگي را ديگربار يافت. ميتوان در لذت پرستي خيامي، در عرفان تقريبا زميني حافظ، در اشعار بي پرواي اروتيک عبيد زاکاني و ديگران اين ستايش جسم و زندگي  را ديگربار بازيافت و ما بايد انها را بازيابيم، تا اين بخش سالم فرهنگ خويش را در رنسانس امروز خويش ديگر بار زنده سازيم و جاي واقعي انها را به ايشان واگذارکنيم، اما ان خط حاکم عمومي بر فرهنگ ما اين خط ضد جنسي، اين اشتياق به سرکوب تن و جسم خويش، هراس از زنانگي و لذت عشق زميني  و ميل به بي نياز بودن از خواستهاي جسم و شوق دستيابي به روح عاري از جسم مي باشد. شوق واشتياق انسان ايراني در اين ميل به روحمندي و رهايي از جسم، نفس  و هبوط و دستيابي به رستگاري و پاکي معنويست.در اساطير اوستايي و اسطوره افرينش اسلامي انچه گناه اوليه انسان است، در مورد مشي و مشيانه، دروغ و خوردن گوشت گاو و در اسطوره افرينش قران خوردن ميوه دانايي، سرپيچي از اخلاق و خواست خدايي  و تن دادن به خواهش جسم و جنس است. در هر دو مورد در نهايت اهريمن و شيطان پيوند نزديک با جسم و خواستها و اميال جسمي و جنسي دارند. انسان ايراني با ايجاد جهاني اخلاقي در پي ان است که بر <هوي و هوس> جسم خويش چيره شود و به معنويت  و روحمندي، رستگاري و پاکي دست يابد. اين رستگاري از طريق چيرگي و سرکوب بر جسم خويش و خواهشهاي او ، از طريق سرکوب < سگ يا گاو نفس> صورت ميگيرد. اينگونه انسان زردشتي کمربندي بنام کستي به کمر ميبندد، تا دو نيمه اهورايي بالاتنه و اهريمني پايين تنه را از هم جدا سازد، اينگونه جنه دختر اهريمن در حقيقت مادر زنان است و فتنه جوي بزرگ. در ميترايسم هم در تصوير چيرگي بر گاو توسط ميترا اين خداي خورشيد ميتوان شروع اين تفکر چيرگي بر جسم و روحمند شدن را يافتم بي دليل نيست که ميترا بعدها به مسيح تبديل ميشود که جسم خويش را در راه مردم فدا ميکند. باانکه ميترايسم داراي عناصر فراوان عشق به زندگي و لذت نيز ميباشد. کافيست اساطير  و خدايان ايراني را با رقيبش يعني فرهنگ يوناني مقايسه کنيم، تا خصلت محافظه کارانه، شديدا اخلاقي اين فرهنگ و ضديت ان با جسم و لذت و شور جنسي بيشتر هويدا شود. در فرهنگ ما نه اثري از الهه هايي چون افروديت  و ونوس مي باشد و نه خداي عشقي چون اروس وجود دارد، که با تيرهايش مردم را به عشق جسمي و زميني دچار سازد. خداي ما اورمزد خود هم مادر و هم پدر است و  از شکش به خويش اهريمن را ميزايد  واز ايمانش اهورامزدا را. زئوس خداي يوناني داراي همسريست و زندگيش مالامال از لذت پرستي و همخوابگي با معشوان زميني  و اسماني و لذتهاي زندگي ميگذرد و چون انسان داراي نيازها و احساسات انساني چون کينه، حسادت، شوق پدري ، يا ضعف در برابر وسوسه ي زني زيبا مي باشد. بقول نيچه فرهنگ يوناني تبلور پرستش حيوان درون در انسان است. در قالب خدايان و الهه ها نيازها و احساسات بشري پرستش ميگرددند و روحمند و زيبا ميشوند و هر يک معابد خويش را دارند، چه الهه وسوسه و زيبايي چون افروديت، يا دانايي چون اتنا، چه  ساتورهاي يوناني اين نيمه انسان  و حيوانها که ياران ديونيزوس  و همبازيان او در جشنهاي ديونيزوسي هستند و چه ارس که خداي جنگ انها مي باشد. اما فرهنگ اخلاقي ما اجازه چنين نگاهي به جسم را نميدهد و در ان جسم و تن و احساسات  و نيازهاي ان موانعي بر سر راه رستگار شدن و يگانه شدن انسان ايراني و سراپا روح شدن او مي باشد. اينگونه افردويت در فرهنگ ايران به جنه دختر اهريمن تبديل ميشود و لذت جسم و خواهشهايش، وسوسه هايش همه اهريمني ميگردند. تاثير اين خوارشماري تن، زن و لذت جسماني و جنسي تا بدان حد است که ما بعد از مجسمه هاي نيمه لخت زنان زيباي بياد مانده از دوران تمدن بين النهريني و سومري  که از تمدني لذت گرا و  عاري از اخلاق سنگين حکايت ميکند، حتي در دورانهاي بزرگ فرهنگ ايراني چون هخامنشي و يا ساساني تصاوير کمي از زنان و لذت زندگي و لذت جسماني مي يابيم. در کل پرسپوليس، شوش و پاسارگاد تصويري از زن وجود ندارد و همينگونه نيز تصاويري از جشنها و رقصها  و خوشيهاي زميني انسانها. تنها در نقش رستم تصويري از زن وجود دارد که گويي تصوير الهه اب اناهيتا مربوط به دوران ساسانيان مي باشد. با انکه بروايتهاي فراوان زنان ان دوران  لباسهاي زيبا و فراخ و با زيور و الات فراوان   مي پوشيدند، اما ان بيشتر در فضاي بسته خانواده و قوم ميباشد.( جالب اينجاست، اين ميل به اخلاق و پاکي تا حديست که براي مثال حتي در تاريخ شناسي  دوران اشکاني که در ان فرهنگ هلنيسم مورد توجه بوده است، بسيار کم مورد توجه ايرانيان اخلاقي  و تاريخ نگار بعدي و امروزي قرار ميگيرد). اين خوارشماري تن و ميل به پاکي و نجابت  و چيرگي بر جسم و خواهشهاي او با فرهنگ اسلامي ادامه مي يابد، باانکه اسلام مخالف زهدگرايي و ستم به جسم مي باشد، اما  در همان اسطوره افرينش گناه اوليه انسان در تن دادن به خواهشهاي جسماني خويش و زن خويش و عدم اطاعت از قواعد اخلاقي بيان ميشود. انسان اخلاقي ايراني چه در قالب اوستايي و يا اسلامي در نهايت در پي چيرگي بر جسم و دستيابي به رستگاري از طريق سرکوب جسم و خواستهاي او بويژه لذت جسماني، جنسي  ويا عشق زميني مي باشد. حاصل چنين اشتياقي ان است که در فرهنگ ما عشق جنسي و زميني دوپاره ميشود و به عشق افلاطوني زيبا و ارزشمند و هوي و هوس جنسي کثيف  تبديل ميگردد. اين دوپارگي حتي در عرفان ما ادامه مييابد. عرفان ايراني که  تبلور اشتياق مهم ديگر روح ايراني، يعني اشتياق به عشق و يگانگي مي باشد، بخاطر اين تناقص دروني انسان ايراني ، او نيز عشق را دوپاره ميکند. عرفاي ما که با تعبيري نو از اسطوره افرينش رابطه بنده و خدا را به رابطه عاشق و معشوق تبديل ميکنند وزمينه ساز يک رنسانس انسان گرايي و ستايش جسم، زمين و عشق زميني به عنوان تبلور وحدت وجود خدايي ميتوانند باشند، بخاطر اين تناقص،  در خويش از يک سو در پي چيرگي بر جسم خويش و عشق زميني هستند و انسان را با رواياتي چون <شيخ صنعا و دختر ترسا> به سرکوب  عشق زميني نسبي و فريب دهنده و دستيابي به يگانگي با عشق مطلق از طريق چيرگي بر عشق زميني و جسم خويش تشويق ميکنند و همزمان براي ابراز عشق خويش چاره اي جز ان ندارند، از کلمات عشق زميني، چو يار، معشوق، زلف يار استفاده کنند. عارف ايراني چون ان موجوديست که بر شاخه اي نشسته است و بن ميبرد. بجاي انکه با ستايش عشق زميني  و  بر بستر حس و لمس تن و عشق زميني و لذت زندگي به عشق الهي  و لذت يگانگي با خدا  وهستي دست يابد، ميخواهد با سرکوب خويش  واختگي خويش به اين يگانگي دست يابد، اينگونه او محکوم بدان ميشود ، هميشه  در انتظار وصال ناممکن بسوزد، زيرا تنها راه وصال به عشق الهي يا خدايي، يعني از طريق تن و عشق زميني خويش را بر خود مي بندد. حافط يک استثناست، زيرا او به اين پيوند تن و روح، پيوند عشق زميني و الهي بيشتر از همه نزديک ميشود. حاصل اين فرهنگ ضد جسمي و جنسي عرفان ايراني همان سقوط عرفان ايراني به نسل بعدي ان و به عارفاني چون ان عارف بزرگ مي باشد که   در سن هشتاد سالگي ميخواهد با زني نزديکي کند و چون زن به توانايي او شک ميکند، شصت بار با او ميخوابد. اخر هم به او رحم ميکند( وگرنه  بقول خودش بيشتر مي تواند) و  اين  تخيلات جنسي  روح تشنه  خويش را به عنوان معجزه هاي خويش اعلام ميکند و  هواداران تشنه جنسي او برايش هورا بکشند و از رحمت الهي سخن بگويند و در وحدت وجود با پيرمغان خويش در پي حس و لمس اين تخيلات بيمارگونه هستند. حاصل نهايي اين فرهنگ  ضد جسم و تن،  زنانگي   وسرکوب مداوم تن و شورجنسي خويش ان ستروني روحي و ناتواني خلاقيتي جامعه ايست که قرنها درجا مي زند و توانايي حرکت و خلاقيت ندارد، زيرا تنها چيزي که ميتواند او را نجات دهد و به او شادي و لذت بخشد، با نيروي خردش او را قدرتمند و قادر به چيرگي بر موانع بر سر راهش  و خلاقيت علمي  سازد، با شور و فانتزيش او را به درک و لمس زيبايهاي زندگي و افرينش هنرهاي تازه، قادر به درک نيمه گمشده خويش يعني زنانگي خويش سازد، يعني تن خويش را ، خواستها و تواناييهاي تن و جسم خداييش را سرکوب و داغان کرده است. سرکوب جسم و رانشهاي جسم  اما انها  را از بين نميبرد، بلکه تنها انها  را مسخ و بيمار و کينه جو ميکند، اينگونه اخلاق اهريمن را مي افريند و انسان ايراني واقعا جسم خويش را، شورهاي جنسي خويش را  به وسوسه اهريمني تبديل ميکند، زيرا رانشها و شورهاي جنسي سرکوب شده با کينه و دل ازردگي همراه ميشوند و ميل به انتقام مي يابند. اين انسان درگير در جنگ وسوسه و اخلاق در دوران معاصر انگاه با پديده مدرنيت روبرو ميشود و از انجا  که مدرنيت با خويش وسوسه تن و جسم را در او افزايش ميدهد، جنگ و بحران دروني او افزايش جديدي مي يابد. حاصل اين بحران همه ان افراط و تفريطها در عرصه هاي سياسي و اجتماعي تاريخ معاصر ماست. رهبران اين جامعه بجاي کار مداوم روشنگري و استفاده از امکانات اموزش و پرورش براي اماده سازي جامعه  و مردم در مسير نوي اري گويي به خويش و جسم خويش، يا مانند رضا شاه ميخواهد بزور روسري را از سر زنان وردارد، يا مانند محمد رضاشاه ميخواهد چهار نعل بسوي دروازه تمدن بشتابد و بر عقده حقارت خويش چيره شود، يا سرانجام ان مردم به تنگ امده از اين بحران جنسي و ناتوان از دست يابي به يک راه درست به بازگشت به خويشتن دست ميزنند، تا لااقل کمتر دچار وسوسه شوند، تا اخلاق مسلط حاکمي باعث عدم فروپاشي همه سنت و درون انها شود. اينگونه زن جنوب شهري که ميبيند، نه به لحاظ روحي و يا مادي توانايي رقابت با زن شمال شهري را دارد، ميخواهد با سوسياليسم خرده بورژوانه خويش و قبول روسري براي همه از وسوسه مردان خويش جلوگيري کند و کينه خويش را به انچه ندارد نشان دهد و مردش که هراس دارد، اين هوسها روزي به سراغ زنش ايد و ابرويش را ببرد، به طرفداري از ان اخلاق مقدس ميپردازد. جالب توجه ان است که حتي ان زن  و مرد شمال شهري يا از طبقه متوسط که خود نيز در بحرانيست و حالت شترمرغي را دارد، يا حالت افتاب پرستي که به هر رنگي در ميايد، اخر شيفته سادگي ان اخلاق مقدسي ميشود که به او قول ارامش ميدهد، اگر که  ديگربار مومن شود و به ان فرهنگ غرب زده پشت کند . در پشت تمامي تفکر <غرب زدگي> جلال ال احمد،  شريعتي، ديگران و ميل مردم جامعه ما به بازگشت به عقب ميتوان اين هراسهاي اخلاقي از هرج و مرج جنسي، هراس از دست رفتن نجابت و پاکي روح ايراني و زن ايراني و هراس از تسليم شدن به وسوسه جسم را مشاهده کرد و در حقيقت اين هراس  يکي از علل اساسي اين تفکرات و  ميل بازگشت به عقب ميباشد. بي دليل نيست که از همه ان شعارها در نهايت تنها مبارزه با بي حجابي و  تهاجم فرهنگي باقي ميماند و به اصل تبديل ميگرد. اين انحراف انقلاب نبود، اين خواسته دروني و هراس بنيادي جامعه مبتلا به بحران جنسي و هويتي ما در ان دوران بود. معضل بحران جنسي در ان است که سرکوب جنسي تنها به بيماريهاي رواني يا جسمي و ديگر مشکلات در بالا ذکر شده منتهي نميشود، بلکه سرکوب جنسي با خويش يک کاراکتر شخصيتي خاصي در مردم و تک تک افراد بوجود مي اورد. اين سرکوب جنسي از يکطرف در درون جامعه ميل به اطاعت از  ديکتاتوري  و اخلاقيات مقدس و ايينهاي خود ازاري و ديگر ازاري جمعي و فردي را گسترش ميدهد. ميل به شهيد پرستي و قرباني گري، ميل خشم کور بر عليه ناباوران و باصطلاح <کافران يا دگرانديشان> و سرکوب هر شور تحول و خلاقيت را گسترش ميدهد، چرا که در ايينه چنين ادمها و فرهنگهاي خلاق و سعادتمندي اين انسان تشنه و زجرکشيده بدبختي خويش را ميبيند و طاقت تحمل انرا ندارد، پس ميخواهد با خشم و کينه انرا بشکند  و او را مسئول بدبختيهاي خويش بداند و يا در خفا ارزو ميکند با قرباني کردن خويش و سرکوب خويش درپاي اخلاق روزي در جهاني دگر بهاي اين سرکوب را با لذتي دهها برابر و با حوريان فراواني بدست اورد و از طرف ديگر اين سرکوب در او ميل به رهايي  و ازادي و چشيدن وسوسه و لذت جسم و ارزوهاي پنهان خويش را در او افزايش ميدهد. اينگونه او ترکيبي از يک شورشي و يک خودازار/ديگرازار اخلاقي ميشود و بخاطر انکه  ناتوان از يافتن راهي نهايي براي عبور از بحران خويش است، در يک چرخه داثمي شورش/اطاعت، تن دادن به وسوسه/ احساس گناه و سرکوب خويش گرفتار ميماند. ويلهلم رايش اين حالت دوگانه انسان جامعه اخلاق و پيامدهاي سياسي و اجتماعي انرا در کتبي مانند روانشناسي توده اي فاشيسم و يا انقلاب جنسي و نيز کتابهاي ديگرش بخوبي تصوير کرده است.

«ساختار بندگان مخلوطي از ناتواني جنسي، بيچارگي،ميل وابستگي، ميل به کيش رهبر،کيش ديکتاتوري، هراس از زندگي و خرافه گرايي مي باشد. اين ساختار خويش را توسط ميل به طغيان و همزمان ميل به اطاعت مشخص ميکند. هراس جنسي و  تزوير جنسي  هسته مرکزي اين ساختار را، که همان  انسان باصطلاح معمولي ميباشد، تشکيل ميدهد. انسانهايي با چنين ساختارهايي  ناتوان از دمکراسي هستند. اين ساختارشان باعث شکست همه تلاشهاي دمکراتيک و تحولات ساختاري دمکراتيک و يا حفظ اين ساختارهاي دمکراتيک ميشود. اين انسانها   ان زمين از لحاظ روانشناسي توده اي اماده اي هستند که بر روي انها اميال ديکتاتورمنشانه و شوقهاي بوروکراتيک رهبرهاي دمکراتيک انتخاب شده ميتوانند رشد کند.1»

 

  چنين انساني  ابتدا شورش ميکند و  خواهان رهايي و لذت تن و زندگيست، اما اميال او در اين دوران سرکوب مسخ و کور شده اند و بقول ويلهلم رايش تبديل به رانشهاي بيمار ثانوي گشته اند، اينگونه ميل به فردگرايي در او تبديل به من گرايي افراطي و عبور از روي لاشه هاي ديگران ميشود. ميل به لذت جسمي و زندگي تبديل به تن دادن به فانتزيهاي يک تشنه جسمي  و روحي انساني ميشود که همه چيز را ميخواهد، بي قبول مسئوليت فردي در برابر ازادي و قبول حق ازادي ديگران در انتخاب و همراهي. حال ميخواهد تشنگي قرون را با همخوابگيهاي مداوم جبران کند و برايش خواست ديگري اهميت چنداني ندارد، اينگونه ميانمايگي مدرن در تفکر او به فرومايگي و گيتي گرايي مدرن به مادي گرايي و مصرف گرايي تبديل ميشود. انگاه که به اين خواستها تن ميدهد و ميبيند که نه به خوشبختي دست مي يابد و هم ارامشهاي اخلاق کهن و روابط کهن خانوادگي را از دست داده است، ناگهان ديگربار بازگشت به خويشتن ميکند، توبه ميکند و ميخواهد انسان نيک خوبي باشد. اين کاراکتر شخصيتي دوگانه انسانهاي جوامع اخلاقيا ت مقدس و سرکوب جنسي زيربناي جوامع فاشيستي مانند المان هيتلري، و جوامع بحران زده و در چرخه باطل گرفتار مانده اي چون جوامع ما  مي باشد. راه رهايي در  درک اين کاراکتر شخصيتي خويش و جوامع خويش، روشنگري جنسي گسترده و سرانجام يافتن يک حکومت دمکرات و مدرني مي باشد که با اموزش و پرورش درست زمينه اين تحول فرهنگي و پايان دهي به سرکوب جنسي و اري گويي به جسم و زندگي را ايجاد ميکند. اين راهيست که در برابر ما و جامعه ماست که بدون ان ما قادر به دستيابي به رنسانس و نيز يک جامعه مدرن نخواهيم بود. پاشنه اشيل فرهنگ ما در اين خوارشماري تن، سرکوب جنسي و سرکوب زنانگي،مردانگي   و خرد نهفته است. تنها با اري گويي به جسم و خواستهاي او و لذت زندگي ميتوانيم بر اين دوگانگي شخصيتي خويش چيره شويم و سرانجام خويش را و جامعه خويش را از اين دور باطل شورش/احساس گناه و اطاعت رها سازيم و رنسانس ايران را تحقق بخشيم. براي اين سراپا تن شدن و اري گويي به لذت زندگي اما بايد دقيق روشن کرد، که روشنگري جنسي به چه شکلي بايد صورت بگيرد و بر چه موانعي بايد چيره شود.

 

روشنگري جنسي به عنوان زمينه ساز رفع بحران جنسي ايرانيان

 بحران جنسي ايرانيان و اوضاع اسفناک جوانان در داخل کشور و سوالات فراواني که در اين زمينه وجود دارد، لزوم يک روشنگرايي جنسي همه جانبه را براي جامعه ما به امري ضروري و  موضوع روز تبديل کرده است. جوانان و ديگر اقشار مردان و زنان درون جامعه ما که سرکوب جنسي، تابوهاي جنسي و معضلات جنسي و فشار اخلاقيات ضد جنسي و جسمي  را در روابط زناشوييشان، در روابط غيرقانوني و زيرزميني دوست دختر/پسرانه شان و در بحرانهاي دروني با خودشان حس و لمس ميکنند و در پي جوابي به بحرانهاي خويش و دردهاي خويش هستند، تشنه و خواستار اين روشنگري جنسي  و نيز ايجاد يک جامعه دمکرات و  طرفدار و حامي روابط سالم و  ستايشگر جسم و زندگي مي باشند. همينگونه ايرانيان مقيم خارج از کشور که از سنت روشنگرايي جنسي مدرنيت براي عبور از بحرانها و هراسهاي جنسي و اخلاقي خويش استفاده ميکنند و  از اينرو در موقعيت بسيار بهتري نسبت به هم نسلهاي خويش در ايران قرار دارند، با اينحال انها نيز خواهان روشنگري جنسي و پاسخ گويي به مسايل خويش و بحرانهاي روابطشان هستند. طبيعي است که بحران جنسي در پيوند نزديکي با بحران عشقي قرار دارد و بايد در يک مجموعه نگاه کرده شود، اما بخاطر اهميت  وپيچيدگي موضوع لازم بود که اين دو مطلب را از يکديگر ابتدا جداگانه بررسي کرد و انگاه انها را در يک مجموعه يگانه نگريست. از اينرو نيز در ادامه مقالات  به بحران عشق ايرانيان نيز مي پردازم. بحران ايرانيان داخل و خارج از کشور در عين شباهتها داري نکات متفاوتيست که در روشنگري جنسي بايد بدقت مورد توجه قرار گيرد. در روشنگري جنسي در داخل کشورموضوع اساسي رهايي جان و تن انسان ايراني از اخلاقيات مقدس و احساس گناه ضد جنسي و ضد جسمي مي باشد. انجا اساس کمک به انسان ايراني، جوانان ايراني براي درک احساسات جنسي و شورهاي وجودي خويش، اري گويي به انها و يافتن شيوه هاي درست برخورد به خواستهاي خويش با توجه به شرايط جامعه و فرهنگي ان جامعه است. از طرف ديگر بايد اين روشنگري جنسي به تابوها و مسائل اروتيسم  بپردازد و لزوم تغيير فرهنگ، تغيير سيستم حقوقي و سياسي بسمت يک سيستم طرفدار حقوق جنسي، جنسيتي   و ضرورت   يک حاکميت دمکراتيک را براي ايجاد يک فضاي تسامح جنسي و  سلامت روحي فردي و جمعي  را مطرح کند. هدف اين روشنگري جنسي همان   زمينه سازي انقلاب جنسي مانند  اروپاي سالهاي 60 و ايجاد فرهنگ ستايشگر جسم و لذت جنسي و عشق زميني ميباشد. نقطه مهم اين تلاش ان است که هر روشنگر دانا و مسئولي ميداند که از همين امروز بايد براي حل بحران جنسي و معضلات جامعه خويش به روشنگري بپردازد  و نميتواند منتظر يک تحول سياسي و يا بنيادي بماند. مشکل ضربات جنسي در ان است که ضربات جنسي از انرو که بسيار عميق هستند و به يک جوان و يا مرد يا زن  در اعماق قلب و وجودش ضربه ميزند، نتايج چنين ضرباتي براي انسان بسيار دردناک و درازمدت است. ان انساني که شکنجه ميشود، او نيز از اين عمل ضدانساني ضربات فراوان ميخورد، و بعد از زندان نيز به بيماريهاي رواني ميتواند دچار شود،  اما مشکل ضربات جنسي در ان است که انها اکثرا از طرف کساني به انسان ميخورد که در يک پيوند احساسي با انسان قرار دارند و اينگونه چنين ضرباتي، چه سوء استفاده جنسي از کودکان يا  ضربه روحي و جنسي از يک معشوق  اثرش  عميقتر، درازمدتتر و فاجعه اميزتر است. حتي تجاوز توسط بيگانگان ميتواند تاثيرات درازمدتي در روحيه و حال قرباني داشته باشد. حال چنين تاثيرات خطرناک و درازمدت را در يک جامعه با چند ده ميليون انسان مبتلا به بحران جنسي تصور کنيد، تا به عمق خطر و فاجعه نزديک شويد. در خارج از کشور اما موضوع روشنگري جنسي  بجز سالهاي اول که هنوز انسان ايراني در پي دستيابي به اولين تجارب عشقي ، جنسي  مي باشد و از اينرو با تصاوير اخلاقي بيادمانده در خويش درگير ميشود،  و از انرو مجبور به عبور از بحران مشابه  و پروسه روشنگري مشابهي مي باشد،  در سالهاي بعدي مشکلش درگيري با نوع و نگاه اروتيسم مدرن و روشنگري جنسي  مدرن مي باشد. ايرانيان خارج از کشور به تجربه مرحله کندن از اخلاق سنتي را و تن دادن به جسم و شور جنسي خويش را راحتتر و با بحرانهاي کمتري طي ميکنند، تا مرحله بعدي که در ان با نوع و نگاه  اروتيسم جنسي و نگاه جنسي مدرن،که در عين بيان بخشي از خواستها و نيازهاي انسان، در عين حال تبلور نوع نگاه انسان مدرن به جسم و شور جنسي خويش و از اينرو حامل تناقصات انسان مدرن و نگاه او نيز مي باشند، در تناقص قرار ميگيرند و ناتوان از ايجاد يک تلفيق بين نگاه خويش و نگاه مدرن، انگاه به يک حالت افراط و تفريط مبتلا ميشوند که در بخش دوم اين بحران جنسي  بدان مي پردازم. امروزه خوشبختانه بخش عظيمي از هنرمندان، فمينيستها، انديشمندان هرکدام به گونه اي و  از راه خويش به طرح مسائل تابوهاي جنسي و معضلات جنسي مي پردازند و در پي پاسخگويي به سوالات زمان خويش و راهيابي براي رفع بحران جامعه خويش هستند. اين کار مهم بخاطر نبود امکان ارتباط قوي و مداوم  با جامعه ايران  و نبودن در بطن جامعه متاسفانه  نتوانسته و نميتواند کارسازي لازم را داشته باشد. روشنگران، روانشناسان و هنرمندان درون کشوري  نيز که با توجه با جان سختي اين تابوها و خطرات مقابله با انها  و  نبود پشتيباني دولتي  در حد خويش  به بيان ان ميپردازند، نتوانسته اند بناچار و بخاطر نبود امکانات و پشتيباني حاکميت  پاسخگوي مسائل جامعه خويش باشند. دولت حاکم نيز با انکه هرروز بيشتر با بحران جنسي روبرو ميشود، نه قادر به حل انهاست و نه حاضر به کمک به روشنگرايي درجامعه خويش.  معضل ديگراما اين است که بخاطرجوان بودن علم جنسي و سکس شناسي  در ايران  و عدم اشنايي کافي با ان نقاط ضعف فراواني نيز دراين روشنگريها وجود دارد. طبعا روشنگران خوبي نيز وجود دارند که من اثار انها را نخوانده ام.  اشاره من به ان معضلات و ضعفهايي است که شاهد ان بوده ام. به باور من، روشنگران  جنسي ايراني بايد با توجه به جامعه پيچيده و بينابيني ما و براي پيش برد کار خويش  به نکات ذيل توجه کنند:

 

1/ هدف روشنگري جنسي   در کل رهايي انسان ايراني از سرکوب جسم و تن  خويش، شورهاي جنسي و اروتيک خويش  و اري گويي به احساسات زميني، جسمي و لذتهاي جنسي مي باشد. در اين راستا هدف اوليه اين روشنگري تبديل شعار ازادي جنسي به يک شعار سياسي روز، انگونه که گروههاي افراطي چپ و يا نااشنا به روشنگرايي جنسي مطرح ميکنند، نمي باشد. شعار ازادي جنسي براي جامعه امروز ايران با توجه به سرکوب قرون و ايجاد رانشهاي منفي و  خطرناک ناشي از اين سرکوب مانند فانتزيهاي تجاوز، پدوفيلي و.... و  بخاطر عدم گذار از پروسه روشنگري جنسي جز به فاجعه جنسي نمي توانذ منتهي شود. با شعار ازادي جنسي در ايران امروزبار ديگر روان ايراني ، يا همين افراطيون، نشان ميدهد که بجاي روش منطقي و گذار درست ، در پي ارضاي سريع فانتزيهاي خويش بدون حس مسئوليت فردي و شهروندي در برابر پيامدهاي انها مي باشد. اين همان تن تشنه  و در طي قرون کينه جو شده مي باشد که حال يکدفعه ميخواهد به همه خواستهايش دست يابد، بي انکه بهاي انرا بپردازد. بدون روشنگري جنسي  و اماده سازي جامعه براي اين تحول بزرگ چنين کاري بيش از  همه به دختران و کودکان جامعه ما صدمه ميزند و انها را به قربانيان فانتزيهاي لجام گسيخته و از بند اسارت ازاد شده يک جامعه تشنه و حريص تبديل ميکند. يک لحظه تصور کنيد، که همين امروز در ايران ازادي جنسي  قانوني گردد، ايا جامعه  اي چنين تشنه و سرکوب شده اکنون به راحتي و با مسئوليت فردي  وجمعي  مي تواند از اين موهبت لذت مي برد و يا انکه  ما شاهد تجاوزات، سوء استفادههاي جنسي فراوان از زنان  و کودکان خواهيم بود؟ هر انسان اگاهي ميداند که دومين حالت محتمل است.روانشناسي جنسي به ما ياد ميدهد که انسانهاي از لحاظ جنسي سرکوب شده  در درون خويش از شورهاي جنسي و ان خشم ناشي از سرکوب و نيز احساسات گناه، حالتها و فانتزيهاي نوي جنسي بوجود مي اورند که مالامال از حس خشونت به خويش و ديگريست. اين شورهاي منفي شده وقتي که سد اخلاق ميشکند و سانسور دروني ميشکند، ناگهان با قدرت فراوان خويش را نشان ميدهند  و خواهان حق خويش ميشوند. همانطور که در شرايط هياهو و جنجال و اشوب هميشه شعبان بي مخ ها حاکم بر لحظه مي شوند  و نه انديشمندان، همانگونه نيز در  هنگام شکست چهارچوب اخلاقي و سنت حاکم بدون گذار درست از پروسه روشنگري اين غرايز و رانشهاي ثانوي بيمار و  خشن حاکم ميشوند و  حق خويش ميطلبند. از اين روست که همه روشنگران جنسي از خود ويلهلم رايش گرفته  تا ديگران بشدت از حرکات افراطي در اين زمينه حذر مي دارند و بر اهميت پروسه روشنگري جنسي تاکيد ميکنند. رايش به زيبايي و دانايي تمام در کتاب قتل مسيح اين ازاديخواهان را ، فروشندگان ازادي خطاب ميکند و به  مشکل بنيادي اين ازادي خواهان ضد ازادي اشاره ميکند.

«کسيکه ازادي را چون کالايي در بازار به حراج ميگذارد، از ازادي اين امکان  را مي ربايد، که خويش را قوي و مستحکم سازد و ابزارش را تيز و برا کند، کارکردش را سازماندهي دهد  و دشمنانش را بشناسد، بر مشکلاتش چيره شود، خطرات را از سر بگذراند. اين امکان را از او ميگيرد که ياد بگيرد، چه موقع ميتواند به دروغ  تبديل و مسخ  شود. 2»

اينگونه رايش خطاب به جويندگان راه جسم و شورجنسي و لذت زندگي ميگويد:

« از خويش در برابر اين فروشنده  ازادي مراقبت کنيد، فروشنده اي که حقيقت را چون  بند کفشي در بازار حراج ميکنند. او بدتر از دزد اسب است. دزد اسب  قول بهشت بر روي زمين را نميدهد.3»

  در شرايط امروز ايران که  جوانان ايراني داخل کشور اطلاعات جنسي خويش را از روابط زيرزميني و پنهان خويش و يا فيلمهاي هاليوودي و بدتر از ان از فيلمهاي پورنو صادراتي  بدست مي اورند، ازادي جنسي نه تنها  به رفع مشکلات انها کمکي نميکند، بلکه بحرانهاي انها را افزايش ميدهد. بويژه زنان و دختران که بيشتر قربانيان سرکوب جنسي  و ستم مضاعف هستند، در اين شرايط نو دچار مشکلات تازه اي ميشوند. انها از يک طرف فشار فانتزيهاي مردان جامعه و نيز اميال خويش را بر خويش احساس ميکنند و از طرف ديگر ميبيند که فرهنگ و خانواده و برادرشان با تغيير قانون تغيير نکرده اند. اينگونه مي بيند، چگونه برادرش براي خويش حق ازادي جنسي را مي خواهد، اما به خواستهاي خواهرش غضب ناک نگاه ميکند. جامعه اکنون از او ميخواهد يکدفعه تغيير کند و همزمان خود بنيادين تغيير نکرده است. در اين دو احساسي دروني، زن و دختر ايراني در ان فضاي لجام گسيخته تبديل به ان چيزي ميشود که بظاهر اين افراطيون خواهان نفي ان هستند و ان تبديل زن به يک ابژه جنسي مي باشد. اما جامعه اي که روند روشنگري جنسي را طي نکرده است، راهي جز اين لجام گسيختگي، روابط بيمارگونه و تبديل انقلاب جنسي به يک سکس پورنوگرافي گونه ندارد. اناني که بدون اگاهي به روانشناسي جنسي چنين شعارهايي را مطرح ميکنند، در واقع و  ناخوداگاه بيانگر اميال سرکوب شده و تشنه خويش و فانتزيهاي يک جامعه پدرسالارانه هستند، که در خفا خواب سکس راحت، حرمسراهاي بزرگ و  ارضاي خواستهاي پنهان خويش بدون قبول مسئوليت فردي در برابر خواستهاي خويش و بدون قبول حق همسر، معشوق و ديگري درانتخاب به همراهي يا رد کردن اين فانتزيها ميباشند. انسان مدرن به خواستهاي خويش تن ميدهد، اما با قدرت <من > خويش وبا سلاح روشنگري به  تلطيف احساسات و غرايز خويش  و  جداکردن شورها و اميال جنسي طبيعي  و  سالم از نوع بيمارگونه اش ميپردازد. ابتدا با روشنگري جنسي است که دخترو پسر ايراني، زن و مرد جوان يا مسن ايراني ياد ميگيرد، به جسم خويش و جسم همسرو يار خويش احترام بگذارد. با روشنگري جنسي ابتدا ياد ميگيرند، که بر احساسات گناه  و تابوهاي جامعه خويش چيره شوند، به انها اعتراض کنند و سعي در تغيير اين فرهنگ در همه حوزههاي  فردي، اجتماعي  و  حقوقي کنند. با روشنگري جنسي انها به دنياي زيباي اروتيک وارد ميشوند و ياد ميگيرند، به خويش و فانتزيهاي خويش اري گويند و در يک رابطه زناشويي يا  عاشقانه با معشوق خويش به اوج لذت مشترک دست يابند. انها ياد ميگيرند که  چگونه در برابر  انسانهاي  متفاوت با خواستهاي جنسي دگر چون همجنس خواهان يا همجنس بازان( همجنس گرايي کلمه غلطي مي باشد)، دو جنس بازان  و ديگران تسامح نشان دهند، چون با حس و درک لذت جنسي خود، و پيوند دوباره با احساسات  وشورهاي خود   لذت و سعادت زميني را چشيده اند، از انرو خواهان خوشبختي ديگران با هر خواست جنسي مي باشند. اين روشنگرايي جنسي اما همچنين به انها ياد ميدهد، که چگونه به تن و خواست خويش احترام بگذارند و نه بگويند، حتي به همسر و معشوق، انگاه که خواست انها در تقابل با ميل شخصي انها باشد. بويژه اين توانايي نه گفتن براي جوامع در حال گذار امري مهم است، تا جوانان در عين اري گويي به خويش  و جسم خويش به هر مد و تغيير زمانه سريع اري نگويند و سريع تسليم نظر ديگران نشوند و ابتدا به احساسات و اميال خويش توجه کنند. براي مثال جوان ياد بگيرد، که ابتدا انگاه به تجربه رابطه جنسي دست بزند که واقعا خود انرا ميطلبد و نه زير فشار ديگران، خواه معشوق، خواه يک مد روز. اين روشنگريست که ميتواند به جوان امروزي در کشور ما کمک کند، بحران خويش را هم بفهمد و هم ياد بگيرد با نيروي خرد خويش شرايط را بسنجد و به خواستهاي خويش با کمترين ضربه تن دهد. به دختر و پسر ايراني گفتن اينکه ازادي جنسي خوب است ، چيزي جز اب در هاون کوبيدن نيست. انها خود اينرا مي دانند، اما در شرايطي که انها زندگي ميکنند، خواست  زندگي کردن مانند يک  ايراني مقيم اروپا  جز به خطر انداختن انها و نيز ضربه زدن به انها  ونفهميدن مشکلات انها چيزي نمي باشد. بايد به دختر ايراني امروز حق داد که بگويد:« ميدانم  شورجنسي شور زيبايست، اما با توجه به شرايط فرهنگ و جامعه ام حاضر نيستم، خويش را به سادگي وارد روابطي کنم، که ميتواند زندگيم را داغان کند». بايد اين دوگانگيهاي انها را فهميد. همينطور دوگانگي پسر ايراني و ميل او به لذت و نيز هراسهاي او از ازدواج و غيره را. يک روشنگر جنسي اگاه با شناخت واقعيت زندگي اين انسانها به انها رهنمودهايي ميدهد که به انها کمک کند، هم مشکلات امروز خويش را جوابگو باشند و هم راههايي براي تغيير بنيادي و درازمدت در اختيار انها ميگذارد. اينگونه قدم اول روشنگري جنسي در ايران نفي فرهنگ ضد جسمي، ضد جنسي و نافي عشق زميني مي باشد. اين روشنگري به جامعه خويش ياد ميدهد، به جسم و خواستهاي خويش احترام بگذارد، از انها لذت ببرد و از احساسات گناه خويش را برهاند و به انها ياد ميدهد، که با توجه به شرايط جامعه خويش و با نيروي خرد خويش چگونه به اين خواستها ميتوانند دست يابند. همزمان روشنگري جنسي با طرح  لزوم تغييرات حقوقي، سياسي و فرهنگي  زمينه هاي تحول نهايي و بنيادي جامعه و فرهنگ را مطرح ميکند. روشنگري جنسي پروسه ايست که مردم در مسير ان ديگربار به خويش  و جسم خويش، شورهاي جنسي خويش اري ميگويند و با لذتهاي اروتيسم در روابط خويش و لذتهاي عشق جنسي بيش از بيش اشنا ميگردند. در اين مسير با رشد اگاهي جنسي، در شکل منطقي و درست گذار،  اخلاق ضد جنسي و تابوهاي اجتماعي ضعيف ميگردند و با تحولات حقوقي و سياسي  اين پروسه جايگزيني فرهنگ نوي جنسي مورد حمايت واقع ميشود. براي اين گذار لازم است که با رشد روشنگري  و  فروپاشي اخلاق ضد جنسي، قوانيني صادر و اجرا شود که در انها اين روشنگري مورد حمايت واقع قرارميگيرند و همزمان هرگونه تجاوز و سوءاستفاده هاي جنسي در حوزههاي مختلف مورد پيگرد قانوني واقع ميشوند. در گام بعدي با اموزش و پرورش همگاني پايه هاي اين رنسانس همگاني ريخته و مستحکم ميگردد. اينگونه ميتوان ديد، که پروسه روشنگري تنها شروع کار است که بعد با همراهي با تحولات اجتماعي و قانوني  و ايجاد يک حکومت دمکراتيک  ميتواند به خواست نهايي خويش که همان ايجاد يک جامعه سالم و  قادر به لذت  از جسم و شورهاي جنسي/جسمي  خويش، زنانگي  ومردانگي خويش مي باشد، دست يابد.

ادامه دارد

http://sateer.persianblog.com/

 

ادبيات:

ا/ ويلهلم رايش: انقلاب جنسي. ص95

2/ ويلهلم رايش:قتل مسيح. ص311

3/ ويلهلم رايش. قتل مسيح. ص. 308