سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۴ - ۱۴ ژوئن ۲۰۰۵

کاوشي در روان جمعي ايرانيان از خاستگاه اسيب شناسي مدرنيت(9)

د.ساتير  روانشناس/روانکاو (گشتالت)

 

بحران هويت ايرانيان

 

مضمون هويت و بحران هويت

هويت چه در معناي فردي يا جمعيش حکايت از ان مجموعه برداشتها و انگاشت هايي  شخصي يا جمعي ميکنند که يک فرد يا جامعه درباره خويش مي پندارد و بدان وسيله خويش را متفاوت از ديگري احساس ميکند. اينگونه مجموعه برداشتهاي فکري و ارزش گذاريهاي احساسي که باعث ميشود،<من> بدانم کيستم و تفاوتم با <ديگري> در چيست، يا بدانم به عنوان جمع ايراني <ما> کيستيم و تفاوتمان با ديگران در چيست، محتواي هويت فردي يا جمعي را تشکيل ميدهند.

« هويت، به عنوان يک انگاشت علمي اينجا به مثابه  پروسه هاي مداوم تکرارشونده <هويت شناسي خود> شناخته و مرزبندي ميشود.جوابهاي گوناگون فرد به سوال < من کيستم> و يا <چه کسي هستم>، هويت او را خلق و چهارچوب بندي ميکنند. برداشت فردي شخص از خويش <ساختار خود> او را مشخص ميکند و <هويت> او را نشان ميدهد.1»

هويت به معناي يک احساس از <تداوم شخصي> و براي خويش يکسان و اشنا ماندن باوجود تحولات و تغييرات در طي زمان، براي سلامت رواني فردي يا جمعي نقشي بس مهم دارد. هويت داراي دو عنصر اساسي به نامهاي < برداشت يا مفهوم خود> و <ارزش يابي يا ارزشگذاري خود> مي باشد.

« واژه <مفهوم خود> حکايت از <تصاوير> مختلفي ميکند، که هر فردي در بخشهاي مختلف <خود> از شخص خويش خلق و ثبت کرده است. واژه <مفهوم خود> دربرگيرنده تصورات فردي هر شخص در زمينه همه شاخصها و  خصايل مهم خاص خويش مي  باشد، تصوراتي که براي نمونه در نشانه هاي ويژه خود در حوزه تواناييها، علائق، ارزوها، احساسات، مزاجها، ارزش گذاريها و اعمال شخصي، خويش را نشان ميدهند. اين تصور فردي از شخص خويش   که با واژه <مفهوم  خود> تشريح ميشود، اغلب در عرصه  ذهني و  انديشه خويش را بيان ميکند. اما ما از اين نگرش حرکت ميکنيم، که نشانه هاي ويژه خود، هميشه با احساسات پيوسته اند. عرصه نمايشگري فکري هر شخص  و <خود> هميشه  همراه با يک عرصه نمايشگري عاطفي- ارزشگذارانه  پي ايند يا پيوسته مي باشد . پيوسته با جنبه هاي ارزيابي خود، پيوسته با حس  احترام به خود، تاييد  و قبول خود، در نهايت با يک < ارزشيابي خود>.2»

تکامل اين <مفهوم  خود> و نيز < ارزشيابي خود> در پيوند با تمامي ساختار شخصي در طي پروسه سوسياليزاسيون فردي صورت ميگيرد. در اين پروسه هر فردي توسط قبول نقشها و رلهاي اجتماعي،توسط کنش و واکنش اجتماعي با محيط اطرافش، توسط مقايسه اجتماعي،  اين مفهوم خود  و ارزشيابي  خود را خلق ميکند. اينگونه هويت در پيوند تنگاتنگ با  نوع سوسياليزاسيون و فرهنگ يک  جامعه و نيز در پيوند با رخدادهاي فردي بويژه در دوران کودکي،نوع  تربيت خانوادگي و اجتماعي و در کنش و واکنش متقابل ميان پروسه هاي دروني فرد و محيط اطراف تحقق مي يابد. در اين معنا نيز هر دوي انها اکتسابي مي باشند و ناشي از شرايط زيست فردي، خانوادگي و اجتماعي.

« مفهومهاي خود، يعني نوع نگرش به شخص خويش اکتسابي هستند. اين بدان معناست که مضمون خود در مسير سوسياليزاسيون فردي شخص و بيش از هر چيز در کنش و واکنش اجتماعي  شکل ميگيرند. در مقايسه اجتماعي با < ديگران مهم>، مانند  مقايسه با اولياء خويش، مقايسه با هم سننان، معلمان، مربيان، رئيسان و همکاران و غيره.3»

   وقتي ما هويت را در اين معناي ان بکار ببريم، انگاه ميتوان نيز براحتي دريافت که بحران هويت انگاه اغاز ميشود، که در نتيجه تقابل  حدااقل دو فرهنگ يا نگاه متفاوت در شخص يا اجتماع، با مفاهيم متفاوت از خود و ارزشيابي خود، با مفاهيم متفاوت از اخلاق، معناي زندگي، زيبايي و زشتي، ايده الهاي زندگي ، يک جنگ و چالش  دروني ميان اين نگرشها و مفاهيم بر سر  حاکميت  بر حوزه هويت صورت ميگيرد. در اين جدل انگاه هويت قديمي  در برابر هويت نو خويش را در خطر احساس ميکند و ميخواهد به مقابله با او برخيزد، از طرف ديگر هويت نو  در اين هويت قديمي مانعي بر سر راه خويش و ارضاي نيازهاي خويش مي يابد و ميخواهد او را کنار بزند. هر کدام از اين هويتها در درون شخص يا اجتماع داراي پشيبانان احساسي و فکري خويش هستند و در نيازها و شورهايي از شخص يا اجتماع هوادران خويش را مي يابند. براي مثال جنگ ميان هويت سنتي و هويت مدرن در درون هر شخص ايراني و نيز جمع ايرانيان در قالب جنگ ميان اخلاق و وسوسه، ميان نگرشهاي مختلف به  زندگي ، ميان شورهاي وابستگي به سنت و تداوم از يکسو و شورهاي ازادي و تحول از سوي ديگر صورت ميگيرد. اينگونه نيز ميتوان درک کرد که هرچه تفاوت ميان اين هويتهاي مختلف شديدتر باشد، انگاه خطر بحران هويت  و درگيري هويتي بالاتر است. براي مثال يک فرانسوي که به المان مهاجرت ميکند، ان چنان دچار بحران هويت نميشود که يک ايراني و يا عربي از ملل عرب منطقه در هنگام مهاجرت به اروپا يا المان بدان دچار ميشود. دليل اين تفاوت در همان تناقض شديد مفاهيم خود  وارزشيابي خود در اين فرهنگهاي مختلف است. يک زن فرانسوي در المان دچار بحران زن ايراني نميشود، زيرا نگاه هردو هويت فرانسوي و يا الماني به نقش زن و رلهاي زن و ارزشگذاري زن يا اخلاق در بنياد شبيه به يکديگر هستند، با وجود تفاوتهاي ميان اين نگاههاي مدرن. اما زن يا مرد ايراني و يا  شرقي در جهان غرب محکوم به گذار از نوعي بحران هويت است، زيرا تمامي اين مفاهيم در ذهن سنتي او با نوع نگاه مدرن در تضاد است. اينگونه وقتي در هويت سنتي اش زن بودن به معناي ان است که با لباس سفيد به خانه داماد رود و با کفن بيرون ايد، مادر مهربان و همسر نيکوصفت باشد، و  در  هويت مدرن اما مفهوم زن با تن دادن به هويت فردي خويش، هويت جنسيتي خويش و قبول خواستهاي جنسي و  عشقي خويش ، داشتن ارتباط هاي عشقي و جنسي قبل از ازدواج و عدم وابستگي به مردان و عادي بودن طلاق و به تنهايي فرزندان را بزرگ کردن باشد، انگاه يک درگيري دروني ميان اين مفاهيم و ارزش گذاريها بوجود ميايد. حال  اين زن شرقي را در يک درگيري عشقي تصور کنيد ، انگاه که اين هويتهاي متفاوتش از او نقشها و عملکردهاي متفاوتي مي طلبند. حال  تصور کنيد مرد ايراني يا شرقي را در يک درگيري دروني يا عشقي با وجود اين هويتهاي مختلف در او که هر کدام راهي متفاوت براي برخورد به او نشان ميدهند. بنابراين يکي از فاکتورهاي اصلي در بحران هويت  و شدت يا حدت  ان است، که تا چه اندازه اين هويت ها در تناقض يا دشمني با يکديگر قرار دارند. هر چه ميان اين هويتها شباهتها بيشتر باشد، امکان تلفيق اسانتر، هرچه اختلاف و تناقض بزرگتر، تلفيق يا گذار از بحران هويت سختتر. فاکتور مهم دوم در اين راه ان است،که ايا هويت نو خود در مسير تکامل يک جامعه از درون سيستم زاييده شده است و به عنوان سيستم نو اکنون خواهان جايگزيني و جانشيني هويت کهن است، يا انکه هويت نو در نتيجه يک  عنصر خارجي مانند ارتباط با يک فرهنگ ديگر، نگاه ديگر، يا از طريق اشغال کشور،  از طريق مهاجرت و يا تبعيد بوجود امده است. هويتي که از درون زاييده شده است، طبيعتا  داراي امکان بهتري در کسب  و جذب هويت کهن در خويش و تلفيق مي باشد. انجا که از خارج مي ايد، چه به عنوان يک نگاه نو يا قدرت سياسي و نظامي نو، انجا خطر اين نيز وجود دارد که بحران هويت و جنگ هويتها به درازا کشد و شدت يابد. همينگونه نيز اينکه ايا ادمي بخواسته به مهاجرت دست زده است و يا انکه تبعيد شده است، در قبول و يا رد هويت نو و يا در ميزان توانايي تن دادن به هويت نو  و ايجاد يک تلفيق نو موثر مي باشد.

در روانکاوي مهمترين پايه گذار تئوري هويت، روانکاو معروف اريک اريکسون است، که با طرح مفهموم هويت و نشان دادن چگونگي شکل گيري ان از طريق کنش و واکنش متقابل ميان فرد و اجتماع   و نيز اهميت هويت در تعادل رواني نه تنها به درک اين موضوع مهم کمک فراوان کرده است، بلکه با طرح <بحران هويت> به عنوان يک ضرورت رشد و بلوغ انسان و راههاي مثبت  و منفي اين گذار به درک بهتر ان کمک فراوان کرده است. نگاه اريکسون ميتواند  به  جامعه ما که در ان کلماتي مانند بحران  و بيماري چيزي خطرناک و منفي  ميباشد،کمک کند، تا مردم ما  بر هراس خويش از بحران پيروز شوند و بدانند که بحران پيش شرط هر تحول نو مي باشد و در بحران هميشه يک شانس و امکان براي رشد نهفته است. از طرف ديگر اريکسون با پرداختن به چگونگي شکل گيري هويت شخصيتهايي مانند هيتلر، گاندي و ماکسيم گورکي  نشان ميدهد که بحران هويت ميتواند به علل مختلف يا منفي و يا مثبت  ، يا به يک تحول مثبت و يا يک تحول و تلفيق منفي منتهي شود. بويژه توجه او به اين موضوع که :« وقتي مرحله تکامل يک فرد با مرحله تکامل يک جامعه همزمان و در پيوند باشد، انگاه  شخصيتهاي بزرگ تاريخي زاييده ميشوند.4» به درک بهتر پيوند بحران هويت فردي و  اجتماعي و پيوند رنسانس و تحول فردي و جمعي کمک ميرساند.

هويت داراي دو حالت تداوم و تحول نيز مي باشد. در هر هويت بخشي وجود دارد که به ادمي اين احساس را ميدهد که با وجود تحولات و تغييرات در طي زمان، <خود> باقي مانده است و يا در عرصه اجتماعي به فرهنگ خويش و هويت جمعي خويش وفادار مانده است و هم داراي بخش پويايي است که بايد بنا به شرايط زماني و مکاني  تحول يابد، تا با تغييرات سني و دوره اي نقشها و رلهاي اجتماعي جديدي اموخته شود و يا بنا به ضرورت واقعيت و  زمان بخشي جديد به هويت اضافه گردد،تا <خود> شخص يا حافظه جمعي  بتواند خويش را مطابق با شرايط کند و نيز بتواند با دست يابي به تاييد اجتماعي، يا توانايي رقابت با هويتهاي جمعي ديگر  به يک ارزشگذاري مثبت جديد از خويش دست يابد .براي درک بهتر بحران هويت و خصايل و حالات ان بايد به سراغ روانکاوي مهاجرت و پژوهشهاي درباره مهاجرت  و معضلات ان برويم. در مهاجرت هم بخوبي ميتوان تقابل دو فرهنگ را،هم شوک فرهنگي و بحران هويتي ناشي از انرا و نيز حالات  و مراحل مختلف چالش هويتهاي مختلف را در يک فرد مهاجر بررسيي کرد. نتايج چنين بررسيهايي ميتواند نه تنها ما را به درک بهتر بحران هويت واقف سازد، بلکه نيز نشان ميدهد که  چگونه هر مهاجرتي و تقابل هويتها و بحران ناشي از ان در نهايت به دو حالت ميتواند منتهي شود. يا بحران هويت ناشي از مهاجرت، يا ناشي از تقابل دو فرهنگ سنت و مدرن مانند در جامعه ما  به يک تلفيق نو و دستيابي به يک <مفهوم نوي  از خود  و ارزشيابي نوي خود> تبديل ميشود و ادمي و يا فرهنگي پوست اندازي ميکند و  هويتي  نو ، انگاشتي نو از خويش مي افريند و يا ناتوان از اين تلفيق و گذار محکوم به داغاني در برزخ بحران،محکوم به روان پريشي، حالت شترمرغي و چندشخصيتي ميگردد. بحران هويت  و مهاجرت ميتواند يا به دستيابي به ارزوي خويش و يا به يک کابوس تبديل گردد. مهاجر ميتواند چون ابراهيم با مهاجرت به يک ايمان نو و نگاه نو و تمدني نو دست يابد و  يا چون مهاجرت اديپ در نهايت چشمهاي خويش را کور کند. مهمترين علل اين نتايج مثبت يا منفي ، جدا از عوامل فردي، همانطور که گفتم دو چيز است. يکي شدت و حدت تناقض و درگيري ميان دو فرهنگ و ديگري چگونگي ارتباط گيري و چالش اين دو فرهنگ با يکديگر، يا در مهاجرت  موضوع مهاجرت ازادانه يا اجباري و تبعيد. با درک بحرانهاي مهاجرت و بحران هويت مهاجران مانند مهاجران ايراني به خارج ميتوان بهتر پروسه هاي درازمدتتر بحران هويتي جامعه خويش را که ناشي از درگيري و تناقضات نگاه و هويت مدرن با هويت سنتي مي باشد، درک کرد و راه حلهاي مناسب براي عبور از ان و دستيابي به يک هويت نو  و تلفيق نو يافت. در اين راستا  نيز من ازکتاب مرجع  <پسيکو اناليز يا روانکاوي مهاجرت و تبعيد> نوشته گرين برگ و گرين برگ ، به عنوان يکي از منابع اصلي اين نوشته استفاده ميکنم.

 

همانطور که در بحثهاي بحران جنسي و عشقي ايرانيان و بويژه ايرانيان خارج از کشور مطرح کردم، بحران هويت يک پروسه طبيعي در روند مهاجرت ايرانيان به خارج از کشور است. جهان مدرن نگاهي کاملا متفاوت در بسياري از امور مربوط به <مفهوم خود> و < ارزشيابي از خود>  نسبت به هويت و جهان ايراني دارد. اگر جهان مدرن بر فرديت، خردگرايي، گيتي گرايي و انسان محوري حکمفرماست، هويت ما بر جمع گرايي، ايمان محوري، تحقير جسم و زمين و برتري دادن ان جهان ابدي  و ازلي اسطوره اي و يا اخلاقي مذهبي و خدامحوري استوار است.  اينگونه نيز همه  مضامين اخلاقي، جنسي و جنسيتي، خانوادگي و غيره در جهان و هويت مدرن داراي   ارزشگذاريهاي متفاوت و در تناقض وافر با ارزش گذاريها و مضامين هويت ايراني ميباشد. اگر ايراني نيک خويش را بخاطر وفاداري به اخلاق و سنت جامعه اش بزرگ و مثبت مي پندارد، در اين هويت نو مي بيند که اين وفاداري به عنوان نوعي عقب ماندگي محسوب ميشود و اساس بر دستيابي به فرديت و لذت و خواستهاي فردي مي باشد. اينگونه <مفهوم خود انسان ايراني به عنوان انسان نيک و جمعي> در اين فرهنگ مدرن ديگر به او ارزش مثبت نميدهد، بلکه باعث ايزوله شدن او و ارزش گذاري منفي او توسط ديگران ميگردد. همينگونه نيز نقشهاي زن و مرد در اين فرهنگ متفاوت از فرهنگ ماست. مفهوم و ارزش خانواده در هويت ايراني داراي مقامي بس بالاست، اما در تفکر مدرن اين خانواده به پس زده ميشود و ديگر نقش مهم سابق را بازي نميکند. ديگر پدر و مادر بودن نقشهاي مهم و اصلي زنان و مردان نيستند، بلکه زنانگي و مردانگي و دستيابي به خواستهاي فردي و گيتيانه اساس محسوب ميشود. همينگونه نيز اخلاق مدرن که اخلاق قرارداديست با ان اخلاق در هويت ايراني که مقدس و کهن و مطلق است در تناقض کامل قرار دارد. درباره تناقضات و تفاوتها در عرصه مسائل جنسي، اخلاقي و عشقي به اندازه کافي در بحثهاي قبل توضيح داده ام. حاصل اين تناقضات در ميان اين دو هويت ان است که  انسان مهاجر ايراني دچار يک شوک فرهنگي  ميشود و ديگر نميداند، بالا و پايين چيست، خوب  وبد کدام است و نقش واقعي او به عنوان زن يا مرد و يا انسان چيست و مفاهيم مختلف مدرن و سنتي از خود  و ارزشگذاريهاي متفاوت در وجود او به جدل و جنگ با يکديگر مي پردازند و هر حرکت او را متناقض و پيچيده ميکنند. ديگر در هر لحظه براي هر عمل خويش از لباس پوشيدن، تا غذا خوردن، لذت بردن يا نبردن و تن دادن به خواستها و اميال خويش داراي دو وجدان، دو محکمه دروني و دو سيستم نگرشي مي باشد که هرکدام حق خود را ميطلبد و اينگونه او را به يک ترکيب نامتجانس و بغرنج و برزخي تبديل ميکند. همين حالات نيز وقتي صورت ميگيرد که فرهنگ مدرن با فرهنگ سنتي ايراني روبرو ميشود. ميتوان  از زمان مشروطه که اولين عناصر و انديشه هاي مدرن وارد جامعه ما ميشوند، تا به امروز که هنوز ما در اين بحران هويت و جدل ميان سنت و مدرنيت قرار داريم،  شروع و ادامه اين دوگانگي و نتايج انرا مشاهده کرد. بخش دوم بوف کور هدايت(همانطور که در نقدم از ان توضيح داده ام) بخوبي اين تناقضات انسان ايراني گيرکرده در ميان سنت و مدرنيت را و ترکيبات نامتجانس ناشي از ان را در قالب فيگورهايي مانند رجاله ها، راوي و لکاته و  ديگران  نشان ميدهد.همينطور دراثار هنرمندان فراواني يا در حوادث سياسي  واجتماعي فراواني ميتوان تداوم و اوج گيري اين دوگانگي و بحران را مشاهده و بيان کرد. در حالت اوليه اين بحران، انسان مهاجر و همينطور جامعه بحران زده پي ميبرد که بايد بر بعضي از سنتها و نگرشهاي کهن خويش چيره شود، تا بتواند در اين جهان نو زندگي کند و خويش را با ان تطبيق دهد. اين ميل به تطبيق و يادگيري از فرهنگ نو و چيرگي بر بخشهايي از فرهنگ گذشته اما با مقاومت دروني اين تصاوير و ارزشها روبرو ميشود، بويژه که اکثر اين تصاوير و ارزشها در ارتباط با مسائل و ارزشگذاريهاي اخلاقي و دروني يا جنسي هستند. انسان مهاجر از اينرو دچار يک حس  غم و عزاداري ميگردد، چون مي بيند که بايد از تصاوير مقدس و يا تصاوير و ارزشگذاريهاي نياکان و پدرو مادران خويش بگذرد. اين حس غم و  درد جدايي همراه با نوعي احساس گناه نيز مي باشد، زيرا احساس ميکند که ميخواهد به گذشته يا نياکان خويش يا خانواده خويش خيانت کند  و از انها دل بکند. بسته به شدت تناقض ميان هويتها و نيز بسته به درجه اخلاقي بودن و قوي بودن احساس گناه و وجدان در فرهنگ اوليه ، اين احساس گناه ميتواند ثمرات مختلفي داشته باشد.

 

« دردها و احساسات گناه  بخاطر از دست دادن بخشهاي در پيوند با موضوعات  احساسي  <خود> (مانند تصاوير دروني اولياء. تاکيد از من) ميتوانند هضم و جذب دروني غمهاي دروني را مختل يا مانع شوند. اينکه مسير چشيدن غم جدايي  معمولي يا بيمارگونه طي شود، بنظر ما توسط دو حالت مختلف احساس گناه مشروط ميگردد:يک احساس گناه افسرده گونه يا يک احساس گناه مجازات کننده. احساس گناه مجازات کننده به رشد نوع بيمارگونه غم جدايي کمک ميکند و  بطور معمول  تبديل به بيماريهاي جسمي/ رواني ميشود و يا به تصاوير  دمدمي مزاجانه و افسرده گونه، يا در مواردي به روان پريشي منتهي ميگردد. در مخالفت با ان  احساس گناه افسرده وار خويش را در شکل درد و غم  و ميل به يک جبران سازي خودبخودي اشکار ميسازد که به يک هضم و جذب درست غم جدايي کمک ميکند.5»

 

در فرهنگي مانند فرهنگ ما که در ان  جدايي از سنت و فرهنگ و ميل به تحول يا تغيير با سرکوب عنصر نو، کشتن سهراب بدست رستم و احساس گناه مجازات کننده  و خودازاري روحي يا جسمي همراه است  ميتواند اين حالت مجازات کننده احساس گناه به يک گسستي شخصيتي يا روحي  تبديل شود. در اين حالت گسستي انگاه  مهاجر يا  روان جمعي جامعه ناگهان فرهنگ و هويت خويش را بزرگ و زيبا ميخواهد جلوه دهد و هنر را نزد ايرانيان ميداند و بس و فرهنگ ديگري يا مدرن زشت و غيرمتمدن قلمداد ميشود و يا برعکس ناگهان سراپا غربي ميشود، حتي زبان خويش را از ياد ميبرد،  يا بقول شاملو فارگليسي حرف ميزند و فرهنگ و هويت سنتي خويش را پست و دون قلمداد ميکند. اين افراط و تفريط در جدل ميان دو هويت مدرن و سنتي در جامعه ايران نيز صورت گرفته و  ميگيرد. بهترين مثال اين حالت گسستي و افرط و تفريط، همان بازگشت به خويشتن  امسال ال احمدها و يا بازگشت به خويشتن کل جامعه و رشد هويت مذهبي از يکسو و از طرف ديگر تقليد مطلق شده از غرب مانند راه تقي زادهها و يا حرکت چهارنعل بسوي تمدن شاه مي باشد. در هر دو حالت اين گسستي جدا از احساس گناه، گره حقارت نيز نقشي بس مهم بازي ميکند. تنها وقتي که يک فرد يا يک جامعه به اين درد جدايي و چيرگي بر بخشي از گذشته و سنت خويش تن دهد و از انها بگذرد و عناصري از هويت مدرن را در خويش بپذيرد، ميتواند اين درد جدايي را به شيوه سالم حس و لمس کند و از ان بگذرد و به شادي تلفيق جديد خويش دست يابد.

مهاجر در لحظه تقابل با فرهنگ نو خويش را  مانند کودکي احساس ميکند که از فضاي خانوادگي مونس خويش دور شده است و اکنون بايد به اين جهان و هويت غريبه تن دهد. يکي از موضوعات مهم در اين تن دادن به فرهنگ نو ان است که ايا فرهنگ نو بشيوه محبت اميز يا خشمگينانه با مهاجر و يا هويت گذشته استقبال ميکند. هرچه اين ارتباط از مسير دوستي و  احترام متقابل صورت گيرد، احتمال دست يابي به تلفيق بيشتر است. در حالتي که فرهنگ نو بخواهد با خشم به ورود مهاجر برخورد کند، يا بزور بخواهد فرهنگ  و مردمي را به شکل خويش در اورد، انگاه حاصل چنين کاري در اکثر موارد يک رجعت فرد و يا جامعه به رفتارها و هويت گذشته و پايبندي بيشتر به ان است. براي مثال ميبينم که گاه فرد مهاجر ايراني يا ترک در المان گاه از ان زمان که در کشور خود ميزيسته است، بيشتر به هويت مذهبي و يا ملي خود اهميت ميدهد و بقولي از پاپ کاتوليک تر ميشود. با اين رجعت به گذشته و افراط گري در حقيقت مهاجر يا جامعه با تهاجم فرهنگي مقابل برخورد ميکند. طبيعتن هرچه جنگ فرهنگها بيشترباشد، امکان اين رجعت بيشتر است. اينگونه نيز مي بينم، که چگونه حاصل بي حجابي اجباري رضاشاه بازگشت به خويشتن مذهبي و حجاب اجباري در اينده مي باشد.  مهاجر و يا جامعه در اين حالت ديگر بار با رجعت به گذشته دست به يک گسستگي شخصيتي ميزند، زيرا نه قادربه هضم کامل نگاه مدرن يا قادر به چيرگي بر گذشته سنتي خويش و فشار وجداني سنت گذشته خويش است. در زير همه اين فشارها به اين گسستگي دست ميزند و ناگهان مذهبي تر، ايرانيتر از گذشته ميشود، تا اينگونه به باور خودش به يک تعادل روحي و يگانگي هويتي دست يابد و بتواند ديگر بار از اين حالت شترمرغي و هراسهاي دروني بدر ايد.

« اين گسستگي بدان منظور است که بدان وسيله هم از ترسهاي افسرده وار يا ترسهاي تحت مجازات کننده و يا ازاردهنده (توسط وجدان و يا اخلاق دروني يا بروني.تاکيد از من) حذر کند، ترسهايي که ناشي از ان است که فرد ديگر ميان هويت گذشته و يا حال نميتواند کامل فاصله گذاري کند.6»

 

ار انجا که هويت مدرن و هويت سنتي در بنيان با هم اختلاف دارند، اينگونه نيز مهاجر يا انسان ايراني در کل در جدل ميان اين دو هويت خويش مانند ان است که در يک گره اديپ گونه   ميان دو ميل و  دو عشق خويش قرار دارد و از انجا که همانطور که قبلن نيز توضيح داده ام که گره اديپ وار در جامعه ما بشکل منفي، به معناي ناتواني  گذار از گره اديپ ، ناتواني  دستيابي به حقيقت  و عشق فردي در دوران بلوغ  و به شکل ماندن در عشق کودکي و تلاش براي همگوني با پدر و هراس از اختگي صورت ميگيرد، اينگونه نيز ايراني مهاجر در اين حالت اديپ وار  بيشتر در پي ان است که بگونه اي به فرهنگ کهن خويش پايدار بماند و حدا اکثر رفرمي در ان بوجود اورد، زيرا هراس دارد با تن دادن به جهان غرب و فرهنگ غرب و مبتلا شدن به حس بيريشگي ، همزمان از جامعه خويش طرد شود و بهاي اين خيانت به گذشته را با ترسها و هراسهاي جديد بايد بپردازد، جدا از ترسهاي اختگي و احساسات گناه ناشي از گذار منفي اديپ در فرهنگ ما.  دو شکل عمده ترسهاي مهاجر ايراني و يا انسان ايراني در بحران ، بويژه در اوايل بحران، ترسهاي  ازار دهنده و ترسهاي افسرده وار مي باشد. ترسهاي ازار دهنده در نتيجه حس تنهايي، بيکسي، بي ريشگي بوجود ميايد و ترسهاي افسرده وار  ناشي از دست دادن ان چيزهاي مونس و اشنايي هستند که تا کنون  به او ارامش و اعتماد به زندگي را مي بخشيدند. همينطور ترسهاي مبهمي نيز بوجود مي ايند که ناشي از ان است که مهاجر يا  انسان در بحران چنان در احساسات و حالات دوسويه خويش گرفتار شده است، که نميتواند کامل احساسات اش را از هم متمايز کند. مثلن هم ميخواهد بطور مدرن از سکس ازاد و لذت ليبرتي استفاده کند و هم زمان در درونش اين تمايلات جنسي با پيوندهاي عميق احساسي و عاطفي  و ارزش گذاريهاش در تناقض است. اينگونه هم اين لذت ليبرتي را ميخواهد و هم انرا مبتذل ميداند، و احساساتش در هر لحظه دوگانه است. ميخواهد به عنوان انسان مدرن بيشتر به زنانگي، مردانگي يا فرديت خويش بپردازد، اما همزمان اشتياقش به خانواده، فرزند و زندگي عشقي شرقي باعث ميشود که تصميم گيريهايش درباره تن دادن به احساسي و عشقي،  پيچيده  و مبهم، نه تنها براي ديگران، بلکه براي خود او نيز شود. اين ترسها و هراسها در حالت بيمارگونه ميتوانند به پارانويياي فردي و يا جمعي نسبت به فرهنگ نو يا ديگران، به روان پريشي و يا در مواردي نيز به حالت تهي بودن و خالي بودن، پوچ بودن عميق منتهي شود(7). حاصل چنين تحولاتي در جامعه يا فرد ميتواند به شکل بدبيني شديد به فرهنگ نو و تلاش براي از بين بردن مظاهر ان در خويش يا جامعه باشد و يا براي چيرگي بر اين احساس تهي بودن و خالي بودن و پادرهوايي بسمت  اعتياد کشيده شود.

 

حاصل بحران هويت، انگاه که به هويتي نو  و تلفيقي نو از دو فرهنگ تبديل نشود، ان خواهد بود، که فرد مهاجر يا جامعه بحران زده در اين حالت شترمرغي و روان پريشي محکوم به ان است که اسير هراسها و ترسهاي خويش باشد و بر اساس انها عمل کند. اينگونه از يکطرف احساس ميکند که هويت نو ميخواهد او را < قورت دهد و بخورد> و تحت تاثير اين پارانوييا و بدبيني ، فرهنگ نو را دشمن خويش و شيطان بزرگ اعلام ميکند، در نمونه هاي بيمارگونه اش احساس ميکند که همه جا توطئه اي بر عليه او جاريست و همه به او نگاه ميکنند و زير نظرش دارند. يا در زير فشار اين دوگانگي  احساسي و ارزشي حس ميکند که <تيکه تيکه> ميشود و ميخواهد ديگربار با رجعت به گذشته خويش که اکنون انرا ارماني کرده است، به يک احساس يگانگي دوباره دست يابد و يا ميخواهد سراپا مدرن يا پست مدرن شود، تا شايد اينگونه بر اين چندپارگي خويش چيره گردد، چون دشمن اصلي و مانع اصليش را مذهب و فرهنگ گذشته اش مي بيند. اما حاصل همه اين تلاشهاي افراط گونه ان است، که در بحران باقي ميماند و امروز مدرن و پست مدرن ميشود، فردا بازگشت به خويشتن ميکند و پس فردا اين چرخه به شکل جديدي ادامه مي يابد. هويت  نو هم احتياج به عنصر ماندگاري خويش، يعني سنت و فرهنگ اول و هم احتياج به عنصر متحول خويش، يعني فرهنگ نو دارد، تا بتواند  اينگونه با تلفيقي نو ، به هردو بخش نيازهاي هويت دروني خويش پاسخ دهد. براي درک اهميت هويت کافيست که در اينه به خويش نظري افکنيد و تصور کنيد، که فردا نخواهيد دانست که کي هستيد و چگونه هستيد، تا به اهميت نقش هويت در سلامت روحي فردي و اجتماعي پي ببريد. چنين تجربه اي براي هر کسي  دردناک است. اينگونه نيز هويت نو تنها موقعي ميتواند توسط روح و روان پذيرفته شود، که به اين تلفيق سالم و خوب از هويت کهن و نو دست يافته باشد.. در غير اين صورت مهاجر و يا  جامعه بحران زده محکوم بدان است که دچار روان پريشي، هراس زدگي، افراط گرايي گردد.

يکي از نتايج بيمارگونه  اين بحران و ماندن در اين بحران هويت، بالا رفتن ميزان اعتياد در درون جامعه  يا نزد مهاجرين است. امروزه اعتياد تنها در درون ايران نيست که ميان جوانان بيداد ميکند، بلکه در خارج از کشور نيز ميان مهاجرين امار بالايي دارد. اعتياد به مواد مخدر و افزابش ان نشان ميدهد که فرهنگ سنتي در حال فروپاشيست، اما فرهنگ نو هنوز بوجود نيامده است و انسان اين جامعه بحران زده براي رهايي از اين حالات متضاد و دوسودايي احساسي، براي رهايي از اين پادرهوايي و و  دستيابي به نوعي سبکبالي و رهايي از سنگيني اين بحران به سراغ مواد مخدر ميرود.  در ميل به مواد مخدر فرد بحران زده هم بدنبال تسکيني براي اين جنگ دروني مي طلبد و هم اشتياق خويش رابه سبکبالي و ميل رهايي از چنگ بحران نشان ميدهد. طبيعي است که تنها با دست يابي به يک هويت نو اين انسان بحران زده قادر خواهد بود به  احساس<بيريشگي و تهي بودن> خويش و احساس <پرتاب شدن به دنيا> پايان دهد و ديگر بار پاهايش بر زمين قرار گيرد، معنا و يگانگي نويي در خويش احساس کند و يک مفهوم نو از خود و ارزشيابي نوي خويش را خلق کند، تا انگاه با اين قدرت و توان جديد دست به تحقق ارزوهايش و خواستهايش بزند. بدون اين هويت و نگاه جديد و تلفيق نو او محکوم است در اين پادرهوايي و حالت دوگانگي بزيد و براي دمي ارامش يا بسراغ مواد مخدر رود، يا دچار افسردگي و بيماريهاي مختلف جسمي/رواني ديگر گردد، يا دست به خودکشي زند و يا همينگونه متضاد و نامتجانس بگونه ا ي به زندگي ادامه دهد. راه ديگر نيز روان پريشي فردي و جمعي مي باشد. چه درشکل کمرنگ يا پررنگ ان( براي درک بهتر  اين معضلات مهاجرت  و بحران هويت به داستان من به نام روان پريشي سرخ،زرد، ابي مراجعه کنيد.)

 

تنها راه براي عبور از بحران مهاجرت و نيز بحران هويت همان است که شخص با ترکيبي نو از دو فرهنگ در خدمت واقعيت اکنون و با قبول درد جدايي  از بعضي انگاشتهاي نياکان و چيرگي بر جوانب منفي هويت گذشته  و نيز هويت نو، به يک پيوند نوين ميان خويش و هستي و يا ميان خويش و فرهنگ و جامعه نو دست يابد و به بحران خويش پايان بخشد.

 

« تنها با ايجاد يک رابطه خوب با ابژه هاي دروني(مانند تصاوير پدرومادر يا نياکان. تاکيد از من)، با قبول چيزهاي از دست رفته و هضم و تحليل درد جدايي ميتوان به يک انطباق و همپيوستگي منسجم ميان دو کشور و  دو فرهنگ، ميان  گذشته و حال دست يافت. تنها اينگونه احساس هويت ميتواند ديگربار خويش را سازماندهي بخشد و سيستم و يگانگي يابد و تنها اينگونه فرد مهاجر ميتواند با وجود تغييرات و دگرگونيها باز هم <خود و خويش> باقي بماند.8»

 

 

 

اشکال و پيامدهاي بحران هويت در جامعه ما

 

1/ بحران حافظه جمعي و فروپاشي فرهنگ سنتي ، ناتواني هويت و فرهنگ مدرن از جايگزيني کامل

 

هويت جمعي ما ايرانيان؛ همانطور که در اين هشت مقاله قبلي بخش به بخش چون قطعه هاي يک پازل و تصوير روان ايراني؛ انرا بازنمايي کردم، يک هويت اخلاقي/ اسطوره اي است که اساس نگاهش بر ديدن هستي به عنوان وسيله دستيابي به يک غايت اخلاقي از طريق جنگ خير و شر ، اهورامزد/اهريمن، خدا وشيطان و يا در حالت اسطوره اي ديدن هستي به معناي صحنه تکرار يک حادثه ازلي  و سرنمادي ميباشد. اينگونه ما ايرانيان اولين قومي بوديم  که جهان را اخلاقي نمود و  هستي را به صحنه اين جنگ و همه اجزاي انرا صاحب نقش  و رلي در اين مبارزه اخلاقي و جهانشمول خير وشر  نمود. از طرف ديگر ايرانيان با نگاه اسطوره ايشان که در اسطورههاي حماسي شاهنامه و در نگاه عاشقانه عرفان ايراني نهفته است، جهاني زيبايي شناسانه بوجود مياورد که در ان همه چيز و همه کار تکرار يک بازي ابدي و ازليست.اينگونه نيز ما با تبديل عشق به سرمنشاء اين هستي اسطوره اي، به عنوان اولين قوم بشري  عشق و دستيابي به اين جهان عاشقانه  و زيبايي شناسانه را به غايت خويش تبديل نموده ايم. حاصل اين هويت اخلاقي/اسطوره اي ان است که انسان ايراني ترکيبي از يک کاهن/عارف ميباشد. عارف داراي دو شکل عارف نظري چون مولانا و حافظ و عارف عملي چون عياران، سيستم پهلوان گرايي و قهرمان گراني است.  انسان ايراني يک کاهن/عارف وقهرمان است. در چنين سيستمي  نيز از انرو برداشت از زمان؛ زمان فينال گونه و غايتي مذهبي بشکل دوران دوازده هزارساله زردشتي و يا بشکل زمان غايت گونه اسلامي تا ظهور مهدي مي باشد و يا مفهوم   زمان در نگاه اسطوره اي به شکل زمان دايره وار و تکرار ايينهاي سرنمادي مي باشد. هر دوي  اين مفاهيم زمان با يکديگر در عين تفاوتها، اميختگيهايي نيز دارند.مفهوم  مکان نيز اينگونه در هويت ايراني به محل مبارزه نيک و بد و يا تکرار حادثه ازلي تبديل ميشود و کار انسان شرکت مستقيم در اين مبارزه و همراهي با خير در جنگ بر عليه شر و يا تن دادن به بازي ازلي عشق عرفاني، پهلوان گرايي رستم وار  و تن دادن به ايين فتوت و دوستي مي باشد. با چنين برداشت اخلاقي/ اسطوره اي ازخود و با چنين معنادهي اخلاقي/ اسطوره اي به انسان و زندگي، انگاه طبيعي است که اخلاق و ارزشهاي اخلاقي جامعه و ارزشيابي هر فرد  و روان جمعي در اين جامعه بر اساس همين غايت گرايي و بازي سرنمادي صورت ميگيرد، بويژه که اين گرايشات  با گذارمنفي اديپ  و نارسيسم منفي در روان جمعي ايرانيان همراه است و از ان تاثير ميگيرد(مقاله 1-2). اينگونه نيز روان جمعي ايراني در پي دستيابي به غايتهاي اخلاقي و اسطوره اي خويش، در پي چيرگي بر شر در درون و برون خويش، در پي دست يابي به وحدت وجود عاشقانه با هستي و خدا و يا مبارزه پهلوانانه در راه اين و ان  غايت اخلاقي و  ارمانهاي ديگر دست به سرکوب هوي و هوس خويش، جسم خويش و وسوسه هاي خويش ميزند و خرد را، جسم را در پاي ايمان و شور وحدت وجودي قرباني ميکند. در اين مسير همراه  با سرکوب شورهاي جنسي و لذايذ اروتيسم  خويش به سرکوب جنسيتي خويش نيز مي پردازد و نه تنها زنانگي و مردانگي را در پاي نقشهاي مادر و پدر نيک قرباني ميکند،بلکه  زن را به نيمه دوم و محروم در اين سيستم پدرسالارانه/ مادرمحوري تبديل ميکند. در چنين سيستمي نيز انگاه طبيعي است که مفهوم عشق  دوپاره ميشود ، و عشق افلاطوني، مطلق  و مادرانه پرستش ميشود و عشق زميني، جنسي، فانتزيها و خواهشهاي اروتيسمي   فاني،  بد و خطرناک قلمداد ميگردند.   در مجموع  شاخصهاي ويژه هويت ايراني در کنار نگاه عاشقانه و اخلاقي به هستي و خويش،  اين دوپارگيها و حالات ذيل ميباشند:« دوپارگي  جسم و روح و برتري روح بر جسم، اين جهان و ان جهاني و برتري جهان مينوي بر جهان دنيوي، عشق افلاطوني و عشق جنسي/ اروتيسمي و سرکوب شورهاي جنسي/ اروتيسمي و عشق زميني،  سرکوب شورهاي مردانه  و زنانه در پاي خواستهاي جامعه پدرسالارانه و مادرمحوري،  قرباني کردن خرد در برابر ايمان، سرکوب فرديت و قدرت  انساني در پاي وفاداري به کلکتيو، سنت و قدرت گذشتگان، خدايان و يا اسطورهها.». انسان ايراني با اين دوپارگي و سرکوب جسم، خرد، عشق فاني ، شورجنسي  و جنسيت خويش  همزمان  خويش را به عذاب جاودانه جنگ ميان وسوسه و اخلاق و خودازاري  و ديگرازاري ، به  احساس گناه مداوم از يکسو و ميل مداوم  به طغيان و ازادي از سوي ديگر مبتلا مي سازد. حاصل اين سيستم  و جنگ دروني ان همان ايستايي و اختگي خلاقيت و سرکوب شور تحول ميباشد که باعث ميشود عناصر مدرن از درون سيستم توان رشد يابي نداشته باشند و  از طرف ديگر تن دادن به خواستها و نگاه مدرن به معناي افزايش و گسترش اين جنگ وسوسه و اخلاق و جنگ ميان احساس گناه و  ميل طغيان ميباشد و بناچار بحران هويت را به امري شديدا دردناک و عميق تبديل ميکند. همينطور اين ناتواني  رشد فرديت و خلاقيت، ناتواني انديشيدن و به تسخير دراوردن  سبب ميشود که انسان ايراني نتواند با يک رنسانسن خويش و نوزايي دوباره نکات زيباي فرهنگ خويش در قالب اين فرهنگ مدرن به مدرنيت ايراني خويش دست يابد و سرانجام از اين بحران دويست ساله اخير عبور کرده، به يک وحدت نوو هويت نو و گيتيانه دست يابد و اينگونه سرانجام هم به بحران معاصر خويش و هم به جنگ هزاران ساله اخلاق و وسوسه، اهورامزدا و اهريمن در درون خويش پايان دهد و از اين چرخه جهنمي خودزني زير شلاق احساس گناه و شورش موقت و کشتن گناهکاري بدون رهايي از اين سيستم، نجات يايد.

 حاصل اين بحران هويت در جامعه و فرهنگ ما ان است که هرچه ميگذرد، فروپاشي فرهنگ سنتي افزايش مي يابد، اما بدليل نبود  يک نگاه جديد و مدرن و بدليل انکه مدرنيت را نميتوان کپي يا تقليد کرد،جايگزيني و تلفيق صورت نميگيرد  و جامعه و انسان ايراني در اين برزخ روحي و احساسي محکوم به زجر و در نهايت کين توزي به خويش و ديگران يا روان پريشي مي باشد. راه درست براي ما ان است که  با شناخت دقيق فکري و احساسي  مدرنيت و يادگيري انديشيدن و سيستم سازي از يکسو و از طرف ديگر چيرگي و عبور بر هراسهاي جنسي، اخلاقي و فردي، با تلفيقي درست از هر دو هويت بر روي    بسترنگاه مدرن به اين مدرنيت خاص خويش دست يابيم. در غير اينصورت نگرش نو مانند يک جسمک بيگانه در جسم و روان جمعي ايران ميباشد، که سيستم هاي دفاعي بدن شروع به دفع ان ميکنند و يا همانطور که در تاريخ معاصر خويش شاهد ان بوده و هستيم، محکوم به افراط و تفريط و گسستگي شخصيتي مي باشيم. 

با چنين سيستم و نگرشي،با چنين مفاهيمي از خود و ارزشيابي خود، با چنين نگرشي اخلاقي/ اسطوره اي به هستي، زمين و جسم خويش، بناچار ما در تناقض و ضديت با فرهنگ مدرن قرار ميگيريم، که اساسش بر نکات متضاد فرهنگ ما، يعني بر شکستن نگاه اخلاقي/ اسطوره اي و پيروزي  فردگرايي، انسان محوري، لذت پرستي، خردگرايي و گيتي گرايي استوار است و  از اينرو نيز براي دست يابي به سعادت فردي و شهروندي خويش ، به تنهايي و ياهمراه با ديگر شهروندان در قالب يک سيستم دمکراتيک تلاش ميکند و با روشنگرايي، اسطوره زدايي، تقدس زدايي  همه موانع دروني و بروني اين سعادت فردي و شهروندي خويش را ميشکند و  ميخواهد در اين زمان تاريخي خويش که غيرقابل برگشت است، به سعادت دنيوي و تکرارناپذير خويش دست يابد. اينگونه زمان او نيز خطي و تاريخي مي شود، هويتش در تفاوت با ديگران و  اين هماني فردي اش خويش را نشان ميدهد و نه در جزيي از جمع بودن و يا در خدمت يک غايت اخلاقي يا بازي ازلي اسطوره اي بودن . مکانش نيز ديگر محل اين جدل اخلاقي يا بازي اسطوره اي نيست، بلکه دنياي واقعيت  است که رابطه اش با او بر اساس رابطه سوژه/ابژه ايست وميخواهد با شناسايي ان، تسخير ان و استفاده از ان در همين دنيا و مکان به سعادت خويش دست يابد. با چنين نگرشها و دنياهاي متفاوتي ميتوان بخوبي درک کرد، که چرا ما تاکنون به تلفيق دست نيافته ايم، زيرا هم فرهنگمان به ما توانايي انديشيدن و خلق کردن به شکل نوين را ياد نداده است و هم همه مفاهيم اخلاقي و معنايي و ارزشي هويت جمعي ما با اين نگاه مدرن تضاد و يا تفاوتهاي بنيادين دارد و هر تن دادن به اين جهان نو و فرهنگ نو، توسط وجدان واخلاق دروني و بروني بشدت تنبيه ميشود، با احساس گناه بمباران ميشود و يا با چسباندن اتيکتهايي مانند، هرزه، بي غيرت و بي اراده يا بي اخلاق سعي در ايزوله کردن هر مرد و زن، هر روشنفکري ميکند،که ميخواهد به اين نگاه مدرن تن دهد و انرا بيازمايد. از طرف ديگر نگاه مدرن درمسير طبيعي گذار جامعه ما از جامعه ماقبل سرمايه داري به سرمايه داري و زبان ما در مسير عبور از زبان قومي و طبيعي به زبان علمي و باز و  از درون بوجود نمي ايد،بلکه از طريق استعمار از يکسو و اشنايي بالاجبار جامعه ما با فرهنگ و نگاه مدرن اغاز ميشود. يعني فرهنگ مدرن به عنوان يک قدرت سياسي/ نظامي و فکري وارد صحنه ميشود و ما را مجبور ميکند ،که قدرتش را و شکست خويش را بپذيريم  و نيز اغاز کنيم، با چشمان او به خويش  و نيز به هستي دروني و بروني خويش بنگريم. اين عدم رشد کافي نگاه مدرن از درون ، باوجود بودن عناصري از ان، و ورود ان از خارج  و نبود ن زمان کافي با ارامش و امنيت براي چالش و اشنايي با اين فرهنگ مدرن باعث ميشود، که هم از يکطرف هراسهاي درون جامعه سنتي ما که احساس ميکند، دارد<  خورده ميشود و تيکه تيکه ميشود> بالا رود و زمينه را براي رشد گسستگي روحي و ميل به بزرگ نشان دادن خويش و بد خواندن ديگري و يا بالعکس، بيشتر فراهم سازد و از طرف ديگر بخاطر اماده نبودن و نداشتن وقت کافي براي اماده شدن روح و روان ايراني، زبان ايراني براي هضم و جذب نگاه مدرن، بناچار  ان را در  چهارچوب ذهنيت ايمان گرا و غير علمي خويش جذب و مسخ ميکند، از ان شيري بي يال و دم ميسازد،  و يا از ان نوعي مذهب و ايمان جديد ،ايسم جديد مي افريند و ميخواهد مونتاژگر خوب ان، مترجم يا سرباز خوب ان باشد، اما قادر به اينگونه انديشيدن و حس کردن نيست  و نمي تواند  قدرت  و تواناييهاي  اين نگاه نو را  درک و لمس کند و بکار گيرد، نميتواند با سلاح خرد و انديشيدن، با توانايي رابطه سوژه/ ابژه اي با هستي  و با حس و لمس هويت فردي و ملي خويش ، دست به شناسايي و تسخير همه حوزههاي هستي زند.

اينگونه نيز مي بينيم که دراين صدو پنجاه سال هنوز خرد مدرن و اين رابطه مدرن با هستي و قدرت اين خرد در ما جا نيافتاده است و ما نه فيلسوفان بزرگ يا هنرمندان و عالمان جهاني شده  داريم، نه قادر به تحول زبانمان بوده ايم که در اصل يک زبان شاعرانه و غيرعلمي، يک زبان قومي و طبيعيست، و نه قادر به ايجاد تحولات لازم سياسي، اجتماعي  وفرهنگي دمکراتيک. خرد مدرن در ذهن انسان ايراني بيشتر او را فلج و ناتوان ميکند، بجاي انکه به او توانايي بخشد، همانطور که واقعيت مدرن براي بخش اعظم  هنرمندان و شاعران ما نيز هميشه واقعيتي سنگي و مبتذل باقي مانده است. از اينرو نيز روان ايراني  از اين خرد و ياس و پوچي ان ميترسد و در برابر ان احساس فلجي و خالي شدن ميکند و قادر به درک قدرت اين خرد، بکارگيري ان و نيز قدرت کوير هيچي نمي باشد، تا بکمک ان خويش را از همه بارهاي سنگين بر دوشش رها سازد . هراس او در واقع همين است که با از دست دادن اين بارهاي اخلاقي و اسطوره اي اخرين ارزش خويش را نيز از دست بدهد و هم خودش و هم کل هستي بي معنا و پوچ و سبک گردد. از اينرو نيز نميتواند قدرت ازادي قانونمند يک سيستم دمکراتيک را جذب و هضم کند و انرا بکار گيرد و يا با روشنگري به يک تحول هويت ايراني و همه بخشهاي ان دست زند.

براي مثال ميتوان بخوبي مشاهده کرد، که چگونه بخاطر همه اين مشکلات وناتوانيها، بخاطر نبود بورژوازي فعال و روشنگر خردمند و جامعه دوستدارتحول و تکامل، انقلاب مشروطيت با همه کارهاي خوبي که انجام ميدهد، شکست ميخورد. بخاطر همين موضوعات انقدر در اين دوره چهارده ساله مشروطه دولتها ضعيف بودند که تقريبا هر سه ماه يکبار دولت عوض ميشود(9) و در نتيجه اين ناتواني و رشد خطر تجزيه کشور، انگاه مي بينيم که در درون جامعه ميل به يک دست قوي و يک ديکتاتوري مدرن اوج ميگيرد و حاصلش رضا شاه ميباشد، که با کمک روشنفکران مدرن بر سر کار ميايد و چون جامعه ما هنوز ناتوان از مدرنيت و تحول درونيست، در سيستم او و پسرش مدرنيت به مدرنيزاسيون مسخ ميشود، به ورود عناصر مدرن و سکولار مانند دانشگاه و دادگاه، ماشينها و مدهاي مدرن، اما بجاي روشنگري و تقدس زدايي، يک رجعت به گذشته صورت ميگيرد و انسان ايراني ميخواهد به بحران دروني خودش با اين ترکيب نامتجانس ماشين غربي و تفکر پادشاهي و امت وار شرقي پايان دهد. از انجا که اين ترکيب و تلفيق در ذاتش بحران زا مي باشد،باوجود کارهاي مثبت و پايه اي که رضا شاه و پسرش انجام ميدهند،  حاصلش اوج گيري بحران و بالا رفتن ترسهاي ازاردهنده توسط وجدان و اخلاق دروني و بروني از يکسو و  از سوي  ديگر بالا رفتن روان پريشي  و گسستگي دروني هويت ايراني ميشود. اکنون هويت ايراني ميخواهد بجاي تقليد از مدرنيت همراه با چاشني اريايي گرايي و سنت گرايي ايراني، به هويت مذهبي و معنوي خويش تن دهد و با بازگشت به خويشتن از اين بحران بيرون ايد، يا در قالب نگاه چپ همين بازگشت به خويشتن را با کلمات انقلابي ميخواهد انجام دهد. طنز زندگي در همين است که نمايندگان ان مانند شريعتي که در سوربن پاريس درس خوانده است، همه خود اين مفاهيم را از مدرنيت به قرض گرفته اند و ميخواهند، اکنون به کمک مفاهيم مدرن فرهنگ سنتي و هويت گذشتگان خويش را نوسازي کنند و  به تقابل با مدرنيت بکشانند. از انجا که علت و انگيزه اين کار انها جدا از ديدن بحران هويت در جامعه وتلاش براي پاسخ گويي به انها، علتهاي ناخوداگاه رواني چون گره منفي حقارت و نفرت از قدرت اين نگاه مدرن، هراسهاي اخلاقي و جنسي  مي باشد که در پيشرفت نگاه مدرن خطري براي همه ان شرم وحياي اخلاقي و خانوادگي خويش احساس ميکند، از انرو نيز انها بجاي تلفيق و دستيابي به يک هويت نو ، به يک گسستگي دروني ديگر تن ميزنند و ميخواهند با نفي مدرنيت و با استفاده از عناصر مدرن در خدمت نگاه کهن اخلاقي خويش بر بحران دروني و ترسهاي دروني خويش پايان دهند و بناچار در انتها به عذابي بزرگتر دچار ميشوند، زيرا پيروزي موقت بر بحران خويش از طريق نفي مدرنيت و رجعت به گذشته و استفاده از کلمات مدرن براي اين رجعت، چنان در خويش بحران زا و شکننده است، که مي بينيم ، مدتي  کوتاه بعد از انقلاب اسلامي بحران سياسي، فرهنگي و رواني جامعه ما شدت نويني مي يابد و حاصلش ان ميشود که از يکطرف بخش وسيعي از روشنفکران و  فرزندان ان فرهنگ به مهاجرت اجباري تن ميدهند و مجبور ميشوند، اکنون اين مدرنيت را با گوشت  و پوست و استخوان خويش حس و لمس کنند و از طرف ديگر ان بخش از روشنفکران و مردم ايران که در وطن مانده اند، مجبور ميشوند با لمس بهشت رجعتي خويش و ديدن شکست اجتناب ناپذير چنين رجعت و بازگشت به خويشتني، گام بگام براي دست يابي به سعادت فردي و ازاديهاي فردي و اجتماعي خويش به چالش با نگاه مدرن و يادگيري ان بپردازند، گام بگام به درک بهتر جامعه مدني و سکولار نائل ايند و گام بگام با فروپاشي فرهنگ سنتي و جهان اخلاقي/ اسطوره اي کهن که با تحقق خويش در حکومت مذهبي و تبديل خويش به نام اين يا ان خيابان کم کم نه تنها هاله تقدس کهن را از دست ميدهد، بلکه به يک موضوع دنيوي تبديل ميگردد که اکنون با ترسهاي  اخلاقي کمتر  و  با احساس گناه کمتري ميتوان انرا زير سوال برد ويا  خواهان جايگزيني انها با نگاهي مدرن گشت. اينگونه نيز اين طنز زيباي زندگيست که در اين صدو پنجاه ساله گام بگام  ابتدا توسط سيستم ديکتاتوري شاهان پهلوي و بعد با شدتي بس بيشتر توسط رژيم مذهبي شرايط رشد عناصر مدرن و سکولار در جامعه ما فراهم گشته  و  گسترده  شده است. باري موش نقب زن و خندان زندگي از هر بيراهه اي براي دست يابي به خواست خويش استفاده ميکند. حکومت ديني معاصر ما با جدايي هرچه بيشتر جوانان از خانواده و تلاش براي سرکوب هويت ايراني در پاي هويت مذهبي، با ايجاد دانشگاههاي ازاد و دورکردن دختران  و پسران از محيط بسته خانوادگي و با رشد شهرنشيني  بيش از هر دو رژيم گذشته به رشد عناصر مدرن و چالش فرهنگ مدرن با سنت ناخواسته کمک رسانده است. امروزه در جامعه کلماتي چون جامعه مدني، دمکراسي، سکولاريسم و ديگر مفاهيم مدرن که قبلا  تنها در حوزههاي روشنفکري مطرح بود، چنان عمومي و گسترده شده است و اين بحثها و چالشها انچنان به موضوعات وبلاگها، سايتها و روزنامه هاي داخل و خارج از کشور تبديل شده است که ميتوان از يک چالش گسترده و ملي و  گفتمان پنهان و  اشکار ملي در اين زمينه ها سخن گفت. امروزه هم حوزه علميه قم خويش را با ميشل فوکو و دريداي پسامدرن مشغول ميسازد، هم شاعر و روشنفکر ما و  هم وبلاگ نويس جوان ما.يا براي مثال ميتوان ديد که چگونه هر سه رژيم با ايجاد فرهنگستان زبان در تلاش براي تحول زبان فارسي، ساده کردن ان، تحول دستور زباني و يافتن کلمات مترادف ايراني براي کلمات علمي کوشا بوده اند، همراه با افراط گريهاي پارسي مابانه  در دوران دو شاه  يا افراط گريهاي مذهبي در دوران اين رژيم اسلامي و در نهايت باز اين طنز تاريخ است که بقول اقاي اشوري بيشترين کار را چه در زمينه بحراني کردن ارزشها  در جامعه و يا شکاندن اقتدار مرجعيت ديني يا سنتي و يا در قلمرو زبان،شکاندن اقتدار سنتي ادبا و کمک به رشد و تحول زبان فارسي، بويژه در مقايسه با فرهنگستان دوم محمدرضا شاه،  حکومت ديني و فرهنگستان اسلامي انجام داده است.(10).

 

«باري، ازريشخند تاريخ، بايد گفت، کار بازسازي و مدرنگري زبان که روزگاري با چنان ايستادگي هاي سخت رو به رو بود، مانند ديگر جنبه هاي مدرنگري زندگاني ايراني، از مسيري و يا بردارهايي انجام ميشود که هيچ کس انتطار-اش را نداشت. اين را به زبان هگل، بايد، به گمان ام،«مکر عقل کل» گفت.11»

 

طبيعيست که حاکميت اين حکومت ديني و تربيت دو دهه انسانها در اين محيط باعث ايجاد تناقضات نويني نيز گشته است که براي چيرگي بر بحران مدرنيت بايد بدان توجه نمود، اما انچه ميتوان امروزه بوضوح شاهد ان بود، فروپاشي فرهنگ سنتي و نظام سنتي در همه حوزهها و در ميان همه اقشار اجتماعيست، ولي از انرو که هنوز نگاه  و هويت مدرن، هم بخاطر شرايط جامعه ما و هم بخاطر ناتواني عمومي جامعه و روشنفکران از ايجاد يک هويت  و تلفيقي نو، عاجز  از جايگزيني ان فرهنگ سنتي مي باشد، در جامعه يک حالت خلاء و شدت گرفتن بحران و حالتهاي بينابيني حاصل اين دوگانگي بوجود امده است که بيش از هر زمان نياز دست يابي به يک هويت نو و پاسخ نو را ضروري ميسازد، تا مردم ما و جامعه ما با تن دادن به اين نگاه نو قادر باشند، ديگر بار به يک حس يگانگي و وحدت هويتي نو دست  يابند و با اين قدرت و شور نو دست به خلاقيتهاي سياسي  واجتماعي خويش زنند. اين حالت بينابيني که  در ان ديگر نه فرهنگ سنتي قدرت سابق را دارد و نه هنوز نگاه نو توانايي حکومت و سروري دارد، بويژه به خاطر ان چهارچوب ذهني اخلاقي سابق و در شرايط اين نهيليسيم اخلاقي و روحي در حال رشد، زمينه را براي رشد يک مادي گرايي  مصرفي، دورويي اخلاقي   و تلفيق  متزلزل  نگاههاي مختلف در خدمت اين نگاه مصرفي و پوچ گرايانه سطحي را فراهم ميسازد که امروزه شاهد رشد ان در جامعه خويش هستيم. انسان اخلاقي ايراني در شرايط شکست اخلاقي عمومي بجاي تن دادن به حالت دنيوي و ميانمايگي مدرن به حالت مصرفي، مادي  و دون مايه، دروغگويانه يا دورويانه تن ميدهد و اينگونه از ترکيب فرهنگ ليبرتي مدرن و ان نگاه اخلاقي ضد جسمي و جنسي اين نگاه روبه رشد بوجود ميايد، که فقط ميخواهد به قولي به هر شکلي حال بکند و لذت ببرد،بي انکه مسئوليت اين ازادي  و لذت را نيز قبول کند. تفکر ايدئولوژيک به يک پراگماتيسم و مصلحت گرايي مصرف گرايانه تبديل شده است، که از سياست تا اعماق اجتماع را فرا گرفته است. طبيعي است که اين پراگماتيسم گرايي و مصرف گرايي يک واکنش در برابر بستگي ايدئولويک و اخلاقي جامعه نيز هست و کامل منفي نيز نيست، بلکه موضوع ان است که عقلانيت مدرن، پراگماتيسم  و واقع گرايي مدرن اينجا به اين پراگماتيسم دورويانه، سطحي و حسابگري  بازاري  تبديل ميشود که ميتواند به ادامه حيات اين حالت برزخي در کوتاه مدت کمک کند، با انکه در درازمدت باعث تعميق چالش  و بحران  ميشود. اينگونه يک جامعه اخلاقي و در پي غايت معنوي در نتيجه اين تناقضات  به  جامعه مادي و دورويانه اي تبديل ميشود که    فيلم <سگ کشي> بهرام بيضايي بخوبي انرا ترسيم کرده است. طبيعي است که اين حالت نمي تواند دوام زيادي داشته باشد و مردم يا سرانجام در اين مسير بايد هرچه بيشتر به خواستها ي اين نگاه مدرن تن بدهند  ويا در زير بار اين دوگانگي روزي ديگر بار بخواهند اب توبه بر سر خويش بريزند و  عابد شوند. طبيعي است که اين حالت نيز به ادامه سيستم  حکومتي کمک ميکند، اما در نهايت تنها بحران را شدت ميدهد و ضرورت تحول را افزايش ميدهد. امروزه ميتوان اين بحران فرهنگ سنتي را بويژه در حوزههاي زير بخوبي مشاهده کرد.

 

1/ شکست خانواده سنتي با نقش پدر به عنوان رييس خانواده و مادر به عنوان محور اصلي واحساسي خانواداه همراه با سرکوب زنانگي و مردانگي، نابرابري زن و مرد و نيز سرکوب استقلال طلبي کودکان خانواده. اين شکل از خانواده در ايران بشدت در حال صدمه خوردن است و بالارفتن طلاقها و معضلات خانوادگي، فرار دختران و پسران از خانواده و اعتراض بر حق زنان به روابط نابرابر در  خانه و اجتماع  ضرورت انرا ايجاب کرده است، که خانواده ايراني هرچه بيشتر به فرديت و زنانگي و مردانگي و برابري اقتداري زن و مرد و استقلال فرزندان  تن دهد و همينگونه قانون خانواده و قوانين مربوط به نابرابري ميان زنان و مردان در قانون اساسي به شدت زير سوال رفته است.

2/نابرابري ميان زنان و مردان و اقتدار اجتماعي، قانوني و فرهنگي مردان بر زنان که ناشي از اين فرهنگ و نگاه سنتي است، با رشد شهرنشيني و فرهنگ مدرن و رشد اعتراضات بحق زنان و دفاع مردان از خواستهاي انان در حال رشد است. رشد جنبش فمينيستي در ايران و جنبشهاي زنان که اکنون با زير سوال بردن قانون اساسي به عنوان يک محورمهم نابرابري  به خواستهاي بر حق خويش اشاره ميکنند، حکايت از ضرورت تحول بنيادي در اين حوزهها و دستيابي به برابري زن و مرد در همه عرصه ها ميکند. همينگونه نيز بايد اين برابري با  روشنگري و نفي نابرابريها در سنن و زبان و غيره تعميق و گسترش يابد. اساس جامعه مدرن بر يک سيستم زن و مرد سالاري و برابري هر دو جنس مي باشد. اينگونه نيز ضرورت اين تحول هر روز در جامعه ما بيشتر ميشود. همزمان نقش مادر و پدر به عنوان نقشهاي اصلي زن و مرد زير سوال ميرود و ميل تحصيل،ميل  دستيابي به خواستهاي فردي و لذايذ اروتيسمي و جنسي و فردي در روابط زناشويي  افزايش مي يابد. هم شکل و هم مضمون زناشويي  و خانواده در حال تحول و تغيير است.

3/ ضرورت تن دادن به هويت فردي و فرديت به عنوان پيش شرط يک جامعه مدرن و شهروندي و قبول برابري يکسان همه شهروندان در برابر قانون، با سيستم پيش کسوتي و جمع گرايي و اقتدارمنشانه سنتي در تناقض است. با فروپاشي اين سيستم پيش کسوتانه و جمع گرايانه و رشد فرديت و ميل دست يابي به خواستهاي فردي خويش به عنوان مرد يا زن، ما شاهد فروپاشي همه ان اخلاق سنتي و رسمي و جمع گرايانه در فرهنگ خويش هستيم. حتي رشد رشوه خواري و اينکه امروزه بقول ايرانيان، هر کسي تنها به فکر خودش مي باشد و ميخواهد گليم خويش را ار اب بيرون بکشد، خود نشانه هايي از اين رشد فرد گرايي و شکست اخلاق پيش کسوتي و جمعي ميباشد، حتي اگر داراي بار و نکات منفي نيز مي باشد.

4/ در راستاي همين رشد هويت فردي ما شاهد رشد هويت اقوامهاي مختلف ايراني و لزوم برابري همه انها و چيرگي بر سيستم متمرکز و تک محوري گذشته و دست يابي به يک سيستم عدم متمرکز و چندگانه مدرن مي باشيم که به همه اقوام ايراني امکان رشد  وتحول برابر و قدرت برابر، و شرکت برابر در قدرت سياسي و اجتماعي را بدهد و به زبان و هويت انها اجازه شکوفايي و تکامل بخشد.. از انرو که جامعه ما در عين تنوع داراي اميختگي فرهنگي فراوان ميان اين هويتهاي مختلف است، تنها راه درست براي حل اين معضل،  دست يابي به يک هويت ملي مدرن و رنگارنگ مي باشد که در ان هويت ايراني مدرن و شهروندي به عنوان تلفيق مشترک همه اين هويتها و وحدت در تنوع، و هويتهاي مختلف  به عنوان رودهاي مختلف اين درياي مشترک، هردو در کنش و واکنش متقابل به رشد و تکامل يکديگر کمک ميکنند. اينگونه ما شاهد يک جامعه باز، فدرال و چندگانه خواهيم شد که در ان در عين وحدت به يک چندگانگي دست مي بابيم. اين امکان امروزه هم بخاطر  سابقه طولاني ديکتاتورمنشي، هم بخاطر بحران هويت دروني ميان اين دو بخش هويت ايراني و هويت اقوام هاي ايراني و ناتواني ايرانيان از يک تلفيق مناسب هر دو هويت و نيز بخاطر همان معضلات و ترسهاي رواني و رشد تفکرات افراطي شووينيستي اريايي و پان ترکيستي يا پان کردي، ما مبتلا به يک بحران عميق شده ايم که حوادث اهواز نمونه اي از ان است. گفتن فدراليسم يا راه حل سياسي کافي نيست. مهم ان است که يک تلفيق درست ميان اين هويتها ايجاد کرد، که هم به ايراني اجازه دهد در کرد و عرب و ديگري يار برابر و متفاوت خويش را ببيند و هم هر عرب و فارس يا کرد در هويت مشترک ايراني، نيمه ديگر خويش رابيابد. اين راه تنها با دستيابي به هويت ملي ايراني و رنگارنگ ممکن است که در پايين جداگانه بدان خواهم پرداخت.

5/ با رشد شهرنشيني  و  رشد اخلاق و خصايل شهروندي در جامعه نياز به چيرگي بر ان اخلاقيات قومي، خانوادگي و سنتي در همه زمينه ها رشد کرده است. امروزه مردم  ايران چنان به دانشگاه و دادگاه زميني و زندگي شهري عادت کرده اند ، که هر روز تناقض ميان اين سيستم شهروندي و شهرنشيني با  نگاه بسته و اخلاقي فرهنگ حاکم خويشرا بيشتر  نشان ميدهد و نافرماني مدني اوج مي يابد. اين ساختار مدرن در حال رشد با همه تناقضاتش،  با ان محتواي شرعي  و سنتي در جدل و تناقض است و اينگونه است که ميبينيم، هرچه بيشتر ميل به تحول سکولار و تغييرات مدرن در جامعه و هنجارسازي ساختار مدرن با محتواي گيتي گرايانه و مدرن بالاتر ميرود. دو نمونه زيبا  و جالب ان در حوادث اخير، کانديد شدن تعدادي زنان براي رياست جمهوري و نيز رفتن زناني به استاديوم ازادي براي ديدن مسابقه فوتبال و  تلاش براي چيرگي بر رد ممنوعيت رييس جمهور شدن زنان و حضور زنان در استاديومهاي ورزشي مي باشد.

6/ رشد تن فروشي، صدمات جنسي به دختران و پسران، رشد بيماريهاي جنسي چون ايدز در ايران، رشد انواع و اقسام بيماريهاي رواني از افسردگي، خودکشي تا روان پريشي فردي يا به شکل کمرنگ ان در حوزه جمعي ميان جوانان و ديگر اقشار جامعه، همه و همه حکايت از فروپاشي اخلاقيات ضدجسمي و مقدس و ضرورت دست يابي به يک فرهنگ اري گوي به جسم و جنس و لذتهاي تن و عشق زميني مي باشد. در جامعه ايران اين دوگانگي و دورويي اخلاقي چنان اوج گرفته است که هرکس ميداند، ديگري در خفا براي خويش ياري دارد و يا حتي ارتباطات جنسي و عشقي دارد، اما بخاطر قوانين ضدجنسي و  هراس جامعه ميخواهند هرکسي بنوعي ظاهر را حفظ کنند. حاصل همان است که اين عشق و سکس مسخ شده و زيرزميني شده ميتواند بدترين صدمات را نيز به جوانان جامعه ما بزند. ضرورت روشنگري جنسي و دستيابي به اين تحول فرهنگي و اخلاقي هر روز بيشتر و بيشتر اهميت خويش را نشان ميدهد.

7/ ميتوان به جرات گفت که نزديک به پانزده تا بيست ميليون ايراني درون کشور به مصرف مداوم يا گاه بگاه مواد مخدر بويژه ترياک، هرويين  مي پردازند. اين رشد مصرف در ميان ايرانيان مقيم خارج از کشور نيز خود را نشان ميدهد. اعتياد بيش از هر چيزي ناشي از اين رشد بحران هويت جامعه و سردرگمي جوانان و مردان و زنان در اين دوگانگي و گسستگي روحي و شخصيتي ميباشد. انها مي بينند و لمس ميکنند، در حالي که فرهنگ کهن فرو ميپاشد، هنوز هيچ چيز جديدي کامل جاي انرا نگرفته است. احساس ناشي از اين حالت همان حس <تهي شدن و خالي بودن>، حس از دست دادن زمين سفت زير پا و امنيت خانواده و سنت سابق و رها شدن در يک <هيچ بزرگ  و خطرناک> است. اين احساس افتادن در خلاء بويژه  براي انسان وحدت گراي ايراني،  امري بس دردناک است. از طرف ديگر هنوز مکانيسمهاي ازاردهنده احساس گناه اخلاقي عمل ميکند و انها براي نجات خويش از اين خلاء و نيز رهايي از درد احساس گناه به ماده مخدر پناه مي برند و همزمان با اينکار نوعي شورش پنهان بر عليه همه چيز و ميل دستيابي  خويش به يک سبکبالي نو را بيان ميکنند. از انرو که نه روشنگري لازم در اين زمينه ها وجود دارد و نه  هنوز هويتي نو و عمومي بوجود امده است، ما شاهد داغاني نسلي از جوانان ما و مردان و زنان ما توسط اين شرايط هستييم. مشکل اعتياد نيست، مشکل ناتواني روح ايراني به عبور از اين بحران، ناتواني او از نترسيدن از هيچي و پوچي، نبود روشنگري در اين عرصه ها مي باشد.  باري همه اين فجايع اجتماعي چون تن فروشي، فروش دختران و پسران، رشد اعتياد و غيره لروم گذار از اين بحران و تحول فرهنگي را  هرروز  ضروريترمي سازد

8/ بحران ايرانيان در خارج از کشور که همانطور که در مقالات قبلي توضيح دادم، داراي دو مرحله بوده است. مرحله اول ان شبيه ان بحرانيست که اکنون بشدت در ايران اوج گرفته است و ان فروپاشي فرهنگ سنتي  و هويت سنتي در نتيجه اشنايي با غرب و فشار اميال دروني سرکوب شده بدنبال فرديت و لذتهاي فردي ، سعادت دنيوي بوده است. اين بحران را ايرانيان با توجه به انکه در متن يک سيستم مدرن قرار داشتند، و نيازي به ساختن وخلق خيلي چيزها نداشتند، بلکه موضوع برايشان ان بود که بتوانند با عبور از هراسهاي دروني به اين امکانات تن دهند، توانستند با تلفات کمتري طي کنند و تحول يابند، هرچند که اين تحول بنيادين نبود، چرا که يادگيري نگاه مدرن نياز به فرورفتن در احساس و انديشه مدرن و انگونه ديدن و زيستن دارد و همانطور که توضيح دادم، نميتوان هيچ فرهنگي را کپي کرد و بايد مدرنيت خاص خويش را، تلفيق خاص خويش را از هر دو فرهنگ بار اورد. اما در مرحله اول بحران ايرانيان توانستند با تن دادن به دنياي مدرن و يادگيري از انها در اين جهان جاي خويش را بيابند و نسلي جديد از متخصصان و تحصيل کردگان يا  تکنسينها را بوجود اورند. بحران دوم انها وقتي شروع شد که با جاافتادن در جامعه مدرن کم کم  به اين حس نائل شدند که جهان و نگاه مدرن نيز قادر به پاسخگويي به همه خواستهاي انها نيست و متوجه شدند که اکنون بايد براي سعادت خويش به يک تلفيق از نگاه مدرن و فرهنگ خويش دست يابند. اين بحران بويژه در بحرانهاي عشقي وجنسي معاصر ايرانيان  و حس غريبگي انها در جهان مدرن خويش را نشان ميدهد.اکنون انها مي بايستي براي دست يابي به اين تلفيق  هم به درک بنيادين و سيستماتيک نگاه مدرن نائل ايند، هم با چيرگي بر هراسهاي خويش به اين بحران نوي خويش بپردازند و اينگونه با اين صداقت و صراحت علمي هم به درک بحران خويش و هم به درک بحران مدرنيت و يا پسامدرنيت دست يابند، زيرا انچه که باعث بحران نوي انها شده بود، درگيري دروني انها با نگاه مدرن به هستي نيز مي باشد. نگاه مدرن به هستي و زندگي خود امروز در يک بحران عميق قرار دارد که پسامدرنيسم حاصلي از اين بحران و تلاشي براي پاسخگويي  تازه اي بدان بحران است، اما زيبايي مدرنيت در ان است که بحران يک بخش لاينفک و ضروري ان است و پيش شرطي براي تحول و دگرديسي مداوم ان. ايرانيان مقيم خارج از کشور ميتوانستند با پرداختن به بحران دوم هويتي خويش  و تلاش براي درک دقيق نگاه مدرن و معضلات نگاه مدرن، نه تنها به درک بهتر و عميقتر بحران هويت ايراني و هراس هويت ايراني از مدرنيت دست يابند، زيرا اين بحران خود ناشي از درگيري احساسات عميق شرقي خود او مانند نگاهش به عشق يا ديگري با نگاه مدرن مي باشد و بخشي از هراس ناخوداگاه جامعه ما را تشکيل ميدهد، بلکه ميتوانستند با اين تن دادن به بحران خويش و درگيريهاي عشقي، فردي، معنايي و وجودي خويش با هم کشوريان خارجي خويش زمينه ساز ايجاد يک ادبيات و هنر جهاني نيز شوند و هم ميتوانستند با نقد و شناسايي معضلات هر دو سيستم و هر دو هويتها و با تلاش براي ساختن سيستمي وراي هر دو  سيستم و يادگيري از هردوي انها بهترين پاسخها را براي بحران جامعه خويش يا جامعه دوم خويش بدست اورند. يا با چنين شناخت علمي و احساسي از هويتها و نگاههاي مختلف به  عنوان انسان بينابيني همراه با بهترين انديشمندان هر دو سيستم در پي ايجاد اين جهان و نگاه نو در رشته ها مختلف کاري ، علمي يا هنري خود تلاش کنند. طبيعي است که چنين خواستي با توجه به وقت اندکي که ايرانيان در غرب گذرانده اند، توقعي بالا مي باشد، اما واقعيترين و بنياديترين راه ما براي دست يابي به سعادت فردي و اجتماعي به عنوان انسان بينابيني ، دقيقن همين سيستم نو و تلفيق نو مي باشد، چه در قالب تلفيق دو هويت، چه در قالب تلفيق اين دو هويت و يا چند سيستم سنتي،مدرن و پسامدرن در يک سيستم والاتر ، يا  بنا به رشته تحصيلي و کاري هر شخص به عنوان سيستم و نگاهي نو در ان حوزه. بحران دوم ايرانيان خارج از کشور و بالارفتن ميزان افسردگي، بيماريهاي جسمي/ رواني ميان مهاجران، بالا رفتن  طلاقها و جستجوي بدنبال يک يار ايده ال چه از طريق رفتن به ايران يا از طريق ارتباطات اينترنتي با هموطنان، بالارفتن اعتياد و مصرف مواد مخدر در ميان مهاجران ايراني، همه و همه حکايت از شکست تلفيق هاي متزلزل گذشته و لزوم يک تلفيق جديد ميان دو فرهنگ و سيستمهاي دو جامعه در پي دستيابي به سعادت فردي و اجتماعي ميکند.طنز زندگي در ان است که بخش مهمي از اين افراد همزمان در پي دستيابي مردم خويش به ازادي مدرن و دمکراسي مدرن تلاش ميکنند و به عنوان روشنفکران جامعه ما، حاملان اين نگاهها به درون جامعه خويشند. اما ازانرو که انها با صداقت به بيان اين بحران دوم خويش در کار و حوزه فعاليت خويش نمي پردازند، و با  شکاکي علمي در پي جستجوي علل ان و يافتن راه حلهاي مناسب نمي جويند، ازانرو نيز شعارهاي ازاديخواهانه انها و نيز نگاههاي علمي و مدرن که انها نمايندگيشان را ميکنند، در نهايت به يک ايمان نو تبديل ميشود و بازهم ناتوان از دستيابي به توانايي انديشيدن و يا تلفيق، اين نسل از روشنفکران بناچار به بحران عميقتري دچار ميشوند . تنها راه درست براي حل معضلات جامعه خويش، تن دادن به معضل فردي خود و رفع موانع بر سر راه سعادت فردي خويش مي باشد. تنها انکه اينگونه صادقانه با خويش و ديگران هم از بحران خويش سخن ميگويد و هم بدنبال راه حل ميگردد، هم شعارهاي ازاديخواهانه و مدرنش پذيرفته ميشوند و هم خود او به يک مسخ کننده جديد مدرنيت تبديل نميگردد.

 

2/ بحران هويت ايراني و سه بخش ان، هويت ايراني، مذهبي و هويت اقوام هاي ايراني

 

هويت بدون تحول دروني و تلفيق خويش با نگاههاي نو محکوم به ايستايي و بحران زدگيست. در واقع هويت ايستا و خالص  اصلا وجود ندارد. هر هويتي در طي تاريخ خويش، چه بخواهد يا نخواهد، از ديگر هويتها تاثير ميگيرد و بر انها تاثير ميگذارد، تلفيق مي يابد. هرچه اين تلفيق خوداگاهانه تر باشد، تلفيق درونيتر، هنجارتر و بهتر خواهد بود. نمادي از اين تحول هويت را ميتوان بخوبي در خانوادههاي مهاجر ايراني ديد. اگر نسل اول ايرانيان مهاجر بيشتر دچار دوپارگي دروني و بحران هستند، نسل دوم مهاجر بيشتر به فرهنگ نو تن ميدهد و همزمان در فرهنگ پدرومادران خويش نيز بدنبال پيوندي ميگردد. نسل سوم انگاه اگر هنوز اين تلفيق صورت نگرفته باشد، هرچه بيشتر از هويت اولي دور ميشود و در واقع ديگر الماني يا امريکاييست، زيرا در انجا متولد و بزرگ شده است و هويت ايراني تنها چون خاطره اي در ذهن او باقي ميماند. حال تصور کنيد دهها و صدها نسل ايراني را که از اقوامهاي مختلف ايراني و غير ايراني  بوده اند و در يک کشور واحد  در طي چند هزارسال با يکديگر اميخته شده اند، با زناشوييهاي مشترک همخون گشته اند و با يکديگر ،يا يکي بعد از ديگري در قالب حکومتهاي پارسي، مادي، ترکي، کردي، ترکمني، عربي  و غيره بر ايران حکمراني کرده اند. اينگونه در طي تاريخ هم مضمون جمعي اين هويت تحول و تلفيق يافته است و هم اجزاي مختلف ان در هم تنيده و  با يکديگر اميخته شده اند. اينگونه نيز نه هويت ايراني هويت قوم خاصيست، بلکه تلفيقي است، نه اسلام ايراني اسلام قبل از حمله است و نه هويتهاي مختلف ،خالص باقي مانده اند. امروزه  نميتوان در واقع يک فارس و يا ترک اصيل و بدون اميختگي خوني و فرهنگي يافت. هويت  ايراني در طي تاريخ داراي تحولات فراوان نيز بوده است و در واقع بايد هويت ايراني و هر سه اجزايش را که همان هويت ايراني با ايينهاي ايراني چون نوروز و جشن مهرگان و يا زبان فارسي و ديگر زبانها  و گويشها در ان، چه هويت اسلامي و مذهبي  وچه هويتهاي اقوام مختلف ترک، کرد، عرب و فارس و ديگر هويتهاي اقوام ايراني،  هويتهاي تلفيقي ناميد. هر سه اين بخشها اغشته به ان مضامين اخلاقي/ اسطوره اي حافظه جمعي مي باشند که در بخش قبلي انرا توضيح دادم، تنها شدت  وحدت اين نگاه اخلاقي/ عارفانه در ميان اين بخشها فرق ميکند، و در کنار ان طبيعتن هر کدام داراي هويتهاي خاص خويش نيز مي باشند، که بايد بدانها توجه کرد.  قبول هويتهاي مختلف در عين اين وحدت يک ضرورت مهم مدرنيت و زمان ماست.براي دستيبابي به اين تلفيق و وحدت در تنوع اما ابتدا بهتر بايد به درک اين تحولات نايل اييم.  بحران امروزه هويت ايراني و درگيري اين سه بخش دروني ان بر سر حق حاکميت بر هويت ايراني و نيز بر سر حقوق خاص خود که بويژه با شروع دوران مدرن و پيدايش اولين خطوط هويت مدرن و ملي ايراني بوجود امده است، حکايت از ضرورت يک بازبيني درست همه اين بخشها و نيز يافتن يک تلفيق درست و زيباي همه ي اين قستمها در چهارچوب هويت ملي ايراني و رنگارنگ  و مدرن ميکند، تلفيقي که بتواند براساس مدرنيت نوعي پيوند نو ميان اين اجزا ايجاد کند و همزمان با پالايش و تحول دروني هر کدام ازاين بخشها و مدرن کردن انها به رشد مدرنيت و تحول دروني هويت ايراني کمک رساند. براي درک بهتر اين مطلب به هر کدام و تحولاتش جداگانه نگاهي مي اندازيم.

 

1/هويت ايراني: هويت ايراني که متشکل از ايينهاي ايراني و زبانهاي ايراني و تحول انها در طي تاريخ است، خود يک هويت تلفيقي مي باشد که اين تلفيق را  بقول مهرداد بهار(12)  مديون دراميختگي زباني، اييني و نگرشي  تمدن بين النهريني با تمدن ارياييهاي مهاجر به اين منطقه، يعني پارسها، مادها و پارتها مي باشند. اين دراميختگي و تلفيق باعث ان ميشود که ايينهاي بازافريني  و نوروزي تمدن اشوري و بابلي با نگاه و تفکرات پارسيان و مادها اميخته شود و  خدايان مهم ايراني چون ميترا و اناهيتا در طي زمان در تفکر تک خدايي و دواليستي  زرتشتي جذب شوند و به امشاسبندان تنزل يابند و يا ديگران خدايان به عنوان ديوان يا همان ديبان به ياران اهريمن تبديل گردند. در تمدن هخامنشي که سمبل اين تلفيق است، اما  هنوز اين دواليسم رخ نداده است و اينگونه است که مي بينيم، اولين بخش از هويت بزرگ ايراني همين تلفيق دوران هخامنشي مي باشد ، که   صدو بيست سال طول ابستني  و سکوت را با خود به همراه دارد، تا انگاه که سرانجام اين تلفيق چون شرابي برسد و ما شاهد زايش پرسپوليس و هنر و سياست  تلفيقي  هخامنشيان باشيم.( براي درک بهتر اين تحولات سه گانه در هويت ايراني و بحران ان و درک بهتر علل رواني  شوويسنيسم اريايي و پان گراييها به مقاله من بنام نوروز؛ ايين بازافريني هستي در کنکاش مدرنيت و سنت در وبلاگم يا سايتهاي گفتگو و عصرنو مراجعه کنيد). در همين مسير نيز در طي زمان ايينهاي مختلفي  ميميرند و ايينهايي مانند نوروز، چهارشنبه سوري، جشن مهرگان و غيره ميتوانند توسط مردم و  بخاطر اهميتشان در برابر ضربات تحولات تاريخي دوام يابند و نيز با تحولات ديگر در هويت ايراني هم اميخته شوند و  براي ادامه حيات تلفيقي نو يابند.  اينگونه نيز با حاکميت اسلام بر سفره نوروز جاي کتاب اوستا را کم کم قران پر ميکند و شراب بر سر سفره هفت سين به سرکه تبديل ميگردد و سوگ خداي نباتي سياوش به مصيبت نامه حسين مبدل ميگردد و

 

« مراسم سينه زني، زنجيرزني، زخم زدن به خويشتن و زاريها که از وجوه عادي اين (سياوش خوانيها) بود.13»

 

به  مراسم عاشورا و تاسوا تبديل ميگردد. اينگونه نيز اگر در تلفيق اول هويت کهن ايراني به درون اساطير قهرماني ايراني وارد ميشود و ميترا به سيمرغ و رستم به تبلور اين فرهنگ کهن ايراني مبدل ميگردند، در تلفيق دوم با هويت مذهبي انگاه حضرت علي با شيري در کنارش، نشانه هايي از اين هويت کهن را در خود جذب ميکند. در زبانهاي ايراني نيز همين اتفاق مي افتد. بقول کريم کشاورز در کتاب پنج جلديش به نام هزارسال نثر فارسي (14) ميتوان گفت که زبانهاي ايراني مانند زبان فارسي، زبان کردي و بلوچي، لهجه هاي لري و زبان يا گويش گيلگي و طالشي و ديگر لهجه ها و گويشها ميتوانند در طي تاريخ خويش را با تحولات مداوم حفظ کنند و از يکديگر نيز تاثير بگيرند و در اين مسير نيز ديگر زبانهاي ايراني چون زبان اوستايي، پارتي، پارسي ميانه، سغدي و غيره در طي زمان ميميرند. در کنارش نيز ديگر با امدن ديگر اقوام زبانهاي مانند ترکي اذري، عربي و ترکمني نيز در جامعه ما نقش خويش را مي يابند و  در کنش و واکنش متقابل با ديگر زبانها و گويشها تحول مي يابند. در اين مسير تحول مشترک در طي زمان از زبان ايراني باستان و پارسي ميانه ،زبان نوي فارسي  زاييده ميشود که  با تحولات زمانه و خواست مردم که باوجود نزديک به سه قرن قدغن بودن اين زبان در دوران خلفاي اسلامي و عباسي، اين زبان را زنده نگه ميدارند و سينه به سينه نقل ميکنند، به زبان عمومي و مشترک ايرانيان تبديل ميگردد و به بخشي از هويت مشترک تبديل ميشود. اينگونه نيز مي بينيم که همه هنرمندان بزرگ ما از هر قومي مانند نظامي گنجوي، مولوي و ديگران به اين زبان ميسرايند و هزار سال نثر و ادبيات زيباي فارسي را بوجود مي اورند.  جالب اينجاست که نه تنها يعقوب ليث و حکومت صفاريان و سامانيان به ايجاد اين نثر و رنسانس زبان فارسي خدمت ميکنند، بلکه در اين هزار ساله اخير که بخش اعظم ان در دست حکومتها و سلسله هاي ترک و ترکمن و اقوقويونلو مي باشد، همه براي رشد و شکوفايي اين زبان مشترک کمک ميکنند. اين تلاش جدا از دلايل سياسي به خاطر مبارزه با قدرتهاي اسلامي در کشورهاي ديگر ،  بخاطر ان است که همانطور که گفتم در ميان ايرانيان نوعي پيوند و دوستي  و برادري دروني وجود دارد که باعث شده است ، باوجود نداشتن حکومتهاي لايق بويژه در چند سده اخير باز هم دچار تجزيه و جنگهاي داخلي ميان اقوامهاي مختلف نشود، زيرا همه بگونه اي خويش را جزو يک خانواده بزرگ احساس ميکنند. در مسير اين تحول نيز مي بينيم که خط فارسي از شيوه نوشتاري عيلامي در کتيبه هاي هخامنشي به خط ارامي در دوران ساسانيان تغيير مييابد، اما از انرو که خط ارامي تنها براي کاتبان قابل خواندن بود و  ميان طريق نوشتن و خواندن تفاوت وجود داشت و براي مثال، لحما مينوشت و گوشت مي خواند، مانعي براي تحول زبان و هنر فارسي بود. اينگونه نيز به حکم زمانه، خط عربي جايگزينش ميشود و  با اين جايگزيني، امکان تحول مهم دوم ايرانيان و رنسانس هنر ايراني بوجود مي ايد. اين ساسانيان هستند که در واقع هويت ايراني را سيستم بندي ميکنند و با تعيين خصايل عمده هويت ايراني و تفاوت عمده ان با هويت رومي و توراني بقول احمد اشرف در مقاله< بحران هويت ملي و قومي در ايران>، سمبل خويش را با پادشاهش ايرج  ميانه روي ميشمارند، در مقابله با سلم پادشاه غرب که مظهر خرد و تور پادشاه توران که مظهر دلاوري ميباشد و همينجا نيز يکي از نکات منفي هويت ما کاشته ميشود، که امروزه هم در ميان اريا يي گراهاي افراطي، هم در ميان پان گراهاي افراطي اقوام مختلف و هم در ميان مذهبيون افراطي وجود دارد  و ان حس پارانوييا و بدبيني به ديگراني ميباشد که ميخواهند بر عليه شان <توطئه کنند>. همزمان اين طنز زيباي زندگيست که هرچه اين بخشها بيشتر ميخواهند از يکديگر بکنند و خودشان را مجزا کنند، بيشتر نکات منفي و سايه هاي ناخوداگاه هويت مشترکشان را نشان ميدهند. باري راه در تلفيق ميان اين هويتها و نيز ميان هويت ايراني  و مدرن است و نه جستجوي توطئه چين.

 

« دشمنان ايراني با انکه گروهي دلير و جنگاورند (توران) و گروهي خردورز و انديشمند (غرب)، هر دو با نيروهاي اهريمني پيوند دارند و در کار توطئه  بزرگ و ابدي بر عليه سرزمين اهورايي ايرانند. <ايران> همزمان با <انيران> زاده ميشود و  از همان روز هدف توطئه بيگانگان قرار ميگيرد.توهم  توطئه بيگانگان بر عليه ايران از همان اغاز پيدايش ايران زمين در ژرفاي تفکر  ايراني جا ميگيرد.15»

 

با شروع مشروطيت و اشنايي ايرانيان با جهان مدرن ، انگاه نه تنها تحولي زيبا و نو در نثر و هنر فارسي بوجود ميايد و ان زبان متکلف قاجاريه و قبل بدور انداخته ميشود، بلکه در جامعه ما با روشنفکراني چون اخوندزاده و ديگران ميل دست يابي به يک هويت مدرن و تبديل هويت ايراني به يک هويت ملي ايراني و شهروندي رشد مي يابد. اگر مشروطيت شکست نميخورد، ميتوانست هم با ايجاد قانون يکسان و همگاني براي همه ايرانيان و هم پايان دادن به سيستم ملوک الطوايفي ممالک محروسه که يک مانع بزرگ بر سر راه تحول جامعه ايران به يک ملت و دولت مدرن بود، همراه با اموزش سراسري به زبان فارسي،  پايه گذار اين سيستم شهروندي و نيز تحول هويت ايراني به هويت مدرن ملي ايراني شود، همزمان سيستم عدم تمرکز قدرت ايالتي و ولايتي حکومت مشروطه ميتوانست، به اقوامهاي ايراني امکان مشارکت بهتر در حکومت و بيان خواستهاي خويش را بدهد و در مسير زمان به يک سيستم فدرال و چند زباني  تبديل شود که در ان هويت ايراني و هويت اقوامهاي مختلف ترک، فارس و غيره ان در يک کنش و واکنش متقابل ميتوانستند به رشد يکديگر کمک کنند. در اين چهارچوب نيز هويت اسلامي مذهبي ميتوانست با تحول دروني خويش ،حتي اگر کامل قادر به يک پروتستانيسم مذهبي نباشد،  به يک تحول مدرن  تن دهد و حاضر به تحول جامعه ايران و قبول نقش تازه خويش در اين تحول باشد. عناصر اين تحولات و نيز عناصر ضد اين تحولات در دوران مشروطه وجود داشت. اما همانطور که قبلا توضيح دادم به دلايل مختلف، امکان پيروزي کامل مشروطيت ممکن نبود. بايد اين هويت ايراني ونيز هويت اقوامهاي مختلف و هويت مذهبي که همه اغشته به اين روان جمعي و حافظه جمعي ضد مدرن هستند، اسطوره زدايي  و تقدس زدايي کنند و بر ترسهاي خويش از مدرنيت چيره شوند، تا کم کم بتوان به اين هويت نوي ايراني ،يعني هويت ملي ايراني و رنگارنگ، چه در عرصه مذهبي ، ايراني  يا قومي دست يافت. اينگونه نيز مي بينيم ، که بجاي دست يابي به تلفيق و اين تحول عناصر  هويت ايراني، ما با امدن رضا شاه   و  فرزندش شاهد يک اريايي گرايي نژادي و افراطي هستيم که بجاي تحول هويت ايراني سعي در زنده کردن دوباره هويت کهن ميکند و ميخواهد به کوروش بگويد، اسوده بخواب که ما بيداريم، تا بدينوسيله بر گسست دروني و ترسهاي درونيش و ناتوانيش از تلفيق چيره شود. حاصل اين رجعت به خويش ايراني و افراطي گري همان رشد بحران و اين بار رجعت به هويت مذهبي قديمي براي سرکوب بحران مي باشد که با حکومت اسلامي شاهد ان بوديم. امروزه نيز مي بينيم که گروههايي افراطي از اقوامهاي مختلف نواي تجزيه و يا بازگشت به حکومتهاي ممالک محروسه را سر ميدهند و تنها گاهي  انرا زير لعابي از فدراليسم يا مدرنيسم پنهان ميکنند. گويي ما بايد ابتدا همه اشکال يک جانبه گري و  افراطي گري را تجربه کنيم، تا اخر بدان نتيجه دست يابيم که تنها راه درست پالايش و نقد اين حافظه و روان جمعي و  پاکسازي انها از همه عناصر و سنتهاي ضد مدرن و ضد تحول، هم در هويت مشترک، هم در هويت مذهبي و هم در هويتهاي اقوامهاي مختلف ايراني مي باشد، تا انگاه  بتوانيم، بر اساس نگاه مدرن هم به پيوند و تلفيق مشترک  اين سه بخش دست يابيم و هم به تلفيق انها با هويت و نگاه مدرن. باري خوشبختانه امروز بخش اعظمي از هواداران هويتهاي ايراني، مذهبي و هويتهاي اقوامهاي ايراني  به درستي ضرورت اين تلفيق پي برده اند و خويش را از اين گرايشات افراطي متمايز ميکنند. اين بخش سکولار و مدرن زيربناي تحول بنيادي جامعه ما و گذار هويت ايراني به هويت ملي ايراني و رنگارنگ خواهد بود. اينگونه نيز امروزه شاهد تعبيرات مدرن و گيتي گرايانه از اين فرهنگ گذشته ايراني، چون تفسيرهاي نو از ميتراييسم يا زرتشتيسم هستيم و يا  شاهد نوزايي ايينها و مسالک ايراني با محتوايي جديد و زميني. تعابير دنيوي و مدرن  از عرفان ايراني نيز يکي از نشانه هاي همين تحول مثبت مي باشد.

 

2/ هويت مذهبي و اسلامي: با  مذهب  زرتشت در واقع نگاه اخلاقي ايراني به جهان و دواليسم خشن ايراني شکل ميگيرد. اينکه چرا انسان ايراني بعد از انکه در دوران هخامنشي به چنان تلفيقي دست مي يابد و بر بخش عمده اي از جهان حکومت ميکند، به اين دواليسم خشک و خشن خويش و هستي تن ميدهد و بجاي استفاده از قدرت  و رفاه خويش در پي دستيابي به هنر و زندگي بهتر، دست به ايجاد يک جنگ دروني و خانمانسوز ميزند، خود سوال بسيار مهمي است. انچه که ميتوان کوتاه در ان باره گفت اين است که جدا از علل بالا ناميده شده مانند هراس از جسم و تن در فرهنگ ايراني در نتيجه گذارمنفي اديپ و نارسيسم منفي ، ميتوان به اين نکته مهم اشاره کرد که ايرانيان قومي جنگجو و راستگو بودند و  گويي اين جنگجو، انگاه که بر جهان خارج پيروز ميشود، براي ادامه جنگ و دستيابي به ميل قدرت و سروري به جنگ دروني خويش فرو ميرود و بقول نيچه« انسان جنگي ( ايراني. تاکيد از من) در دوران صلح به جان خويش مي افتد» و اينجا ناتوان از ان تلفيقي ميشود که در سياست و دولتمداري و در برخورد با فرهنگهاي بابلي و اشوري نشان ميدهد. اين ميل سروري و  تسلط بر خويش که در اين جنگ اخلاقي بدنبال ارضاي خويش است، در اين شکل منفي اش که با سرکوب بخشي از خويش در خدمت بخشي ديگر از احساسات خويش و با دو نيمه کردن خويش صورت ميگيرد، با انکه ابتدا در دوران ساساني حتي به رشد قدرت و امپراطوري کمک ميکند، در طي زمان بناچار به ضد خويش بدل ميگردد  و ايراني را به موجودي شرمزده و هراسان از خويش و غرايز خويش تبديل ميکند که در برابر هر نيروي خارجي يا ميخواهد ناگهان مثل او شود، عرب و ترک گرد، به ملت چاکرتم و مخلصتم تبديل ميشودد و يا انکه در خفا به خويش و ديگران  کينه ميجويد و کين توزي و دل ازردگي رسانتيمو گونه  اش به شکل شورش و گسستگي رواني و نفي ديگران نشان ميدهد. باري يک وظيفه مهم مدرنيت جديد ايراني اين است که به اين ميل عميق سروري و تسلط بر خويش  و جهان خويش در درون انسان ايراني، شکل مناسب و مثبتي از ارضاي خويش را نشان دهد. اين شکل نو به باور من همان کاريست که نيچه ميکند و ان عبور از اين دواليسم خشک و خير وشر  و دستيابي به جهان در فراسوي خير و  شر و خالق جهان خويش و اخلاق خويش شدن است. يعني دستيابي به قدرت خدايي خويش و سيستم انسان/خدايي مدرن.بي دليل نيست که نيچه زرتشت را براي اين کار انتخاب ميکند، زيرا بقول او در انک انسان:

 

« زرتشت مرگبارترين اشتباه، يعني اخلاق را افريد.در نتيجه او بايد همچنين اولين فردي باشد که اين خطا را بازشناخته است......گفتن حقيقت و پرتاب خوب تيرو کمان! اين است فضيلت پارسي.- ايا فهميده شده ام؟ از راه راستگويي، اخلاق به فراسوي خويش ميرود، اخلاق گرا به فراسوي خود پا ميگذارد، به ضد خود- به من- تبديل ميشود، اين است معناي نام زرتشت در دهان من.16»

 

اينگونه نيز  اين وظيفه ما ايرانيان است که  بقول نيچه چون هميشه  هزارهها را تعيين کرده ايم، اکنون نيز بر اين خطاي بزرگ خويش چيره شويم و به زرتشت خندان،رقصان و جسم خندان تبديل شويم و اخلاق دواليسمي خويش را به اخلاق چشم اندازي و سبکبال جسم تبديل کنيم. با اين توانايي ما نه تنها به خطاي خويش پايان ميدهيم و به زندگي ديگربار اري ميگوييم، بلکه با استفاده درست از قدرت خويش و ميل سروري خويش ديگربار خالق هزاره نويي براي انسان ميشويم، هزاره زميني شدن و دوران عاشقان زميني که قدرت ديونيزوسي  نيچه را ميتوانند با شور عاشقانه و رندي حافظانه خويش تلفيق کنند و به اوج لذت زندگ دست يابند و به بازيگران زيبا و خدايي بازي جاودانه عشق و قدرت زندگي تبديل گردند. اين موضوع نيز بدان خاطر مهم است که همين دواليسم و سرکوب خشن جسم و احساسات خويش نشان ميدهد که چگونه روح و روان ايراني مالامال ازاين شورها  واميال قوي مي باشد. انسان خواجه و يا کم توان نيازي به اخلاق خشن و سرکوب گر جنسي خويش ندارد. اين اخلاق خود نشان ميدهد که انسان ايراني انچنان قدرت اين اميال را در خويش احساس ميکرده است که ناتوان از به دست گرفتن انها و اري گويي به انها ميخواهد، با سرکوبشان بر انها حکومت کند.  با اري گويي به زندگي و جسم خويش ما نه تنها ميتوانيم جهان فراسوي خير و شر را بيافرينيم، بلکه مي توانيم اين شورهاي زيبا را به قدرت خلاق خويش و لذت زندگي خويش تبديل کنيم و چندگانه شويم،رقصان و وسوسه انگيز شويم، خرد شاد را بيافرينيم.

با امدن اسلام و پيروزي انها بر ساسانيان زمان قدرت گيري  بخش ديگر هويت مذهبي ما يعني هويت  اسلامي اغاز ميشود که جاي خويش را در فرهنگ و هويت ما باز ميکند وبه مذهب حاکم تبديل ميشود و اينگونه نيز هم در ادامه سنت زرتشتي،  بافت مذهبي را به يک جزو لاينفک هويت ايراني تبديل ميکند و هم  مذهب اسلام  شيعه را به سمبل اصلي اين بافت مذهبي  مبدل ميسازد. اين قدرت جديد ابتدا با منع زبان فارسي و سوزاندن کتابخانه ها و معابد ميخواهد با سرکوب هويت ايراني مردم را به هويت نوي خويش وادار کند، اما با مقاومت مردم اين قصد شکست ميخورد و انگاه در اين مسير از طريق دراميزي فرهنگ اسلامي با هويت ايراني يک   تحول جديد در فرهنگ ايراني بوجود مي ايد که  باعث زايش نسل جديدي از دانشمندان و هنرمندان ميشود و با جايگزيني خط عربي بجاي خط ارامي باعث رنسانس نثر ايراني ميگردد. در اين مسير خود اسلام نيز تغيير ميکند. شيعه، اسلام ايراني شده است. هم حالت پيوند خوني ميان پيامبران و هم  نقش انتخاب، ازادي و اعتراض در فرهنگ شيعه، هر دو گرفته شده از فرهنگ ايرانيست که در ان ميان شاهان و رهبران بايد پيوند خوني و فرهي باشد و از اينرو نميتواند امام عمر سنيان  را به عنوان رهبر مذهبي قبول کند و هم انسان ايراني در جنگ ميان اهورامزدا و اهريمن داراي حق انتخاب و ضرورت بازي نقش مهم خويش در اين نبرد مي باشد. اين ضرورت و وظيفه به درون تفکر شيعه وارد ميشود، که در دوران مدرن در تفکر شيعه علوي شريعتي و ديگران نقش مهمي  نيز بازي ميکند، همانطور که در تفکر نيروهاي چپ در ان دوران نگرش اوستايي  جنگ ميان اهورامزدا و اهريمن و نقش انسان به عنوان قهرمان در اين جنگ مقدس و انقلابي نقش مهمي بازي ميکند. باري ميتوان اينگونه نيز ديد که چرا تفکر و ساختار نيروهاي مذهبي و چپ اينقدر در بنيان بخاطر اين سرنمادهاي  ناخوداگاه و هويت مشترک جمعي ، شبيه يکديگر بودند و  گاهي هنوز هستند.

 

رنسانس واقعي در اسلام ايراني اما با عرفان ايراني و يک تفسير نو و عاشقانه از اسطوره افرينش قران اغاز ميشود که هم بدينوسيله اسلام را از تفکر توحيدي به تفکر وحدت وجودي انتقال ميدهد و هم با ايجاد يک رابطه عاشق/ معشوقانه ميان انسان و خدا،  بر رابطه قديمي  خوف  و ترس  از خدا و نگاه شرمگيناه و رابطه بنده/اقايي با خدا در اسلام  چيره ميشود و رابطه اي نو و ديالوگي زيبا ميان انسان و خدا مي افريند. اين تحول چنان راديکال و عميق است که خشم شرعيون فراواني و نيز قتل عارفان فراواني را نيز به همراه دارد. تفکر عرفاني   و  اين برداشت نو از اسلام خود ناشي از تلفيق اسلام با هويت ايراني مي باشد. عرفان ريشه در تفکرهاي قديمي ايراني بويژه مهرگرايي دارد، همانطور که بخاطر باز شدن ارتباطات با غرب و يونان و پيشرفت علوم، پزشکي و بالارفتن ترجمه کتب از تفکرات يوناني و افلاطوني نيز تاثير ميگيرد. بزرگترين فرزند اين تلفيق هويت ايراني و اسلام حافظ مي باشد که با تلفيق خويش به وحدت زمين و اسمان و ديدن عشق در همه چيز و  به شکوه انسان بودن از همه عرفاي ديگر نزديکتر ميشود. اين رنسانس و تلفيق دوم بزرگ هويت ايراني بعد از تلفيق اول هخامنشي بخاطر پيروزي شرعيون و عدم رشد علم  در نهايت به شکست مي انجامد، اما تاثيرش بر فرهنگ ايراني در همه اشکالش عميق و بنيادي بوده است. تفکر عاشقانه و عارفانه را ميتوان هم در هويت ايراني، هم در هويت مذهبي و هم در هويت اقوامهاي مختلف به شکلهاي مختلف بازيافت.  با دوران مدرن لزوم تحول اين هويت مذهبي و رهايي ان نيز از عناصر ضد مدرن و لزوم تحول نگرش مذهبي اغاز ميشود و ما در دوران مشروطه ميتوانيم شاهد نگرشهاي  مختلف مذهبي ، از نگاه خواهان تحولات   مدرن در مذهب، تا  اشکال منفي و متزلزل  اين تحول   مانند  نطفه هاي بازگشت به خويشتن و  يا دموکراسي ديني  باشيم. در مسير تحولات جامعه، از انرو که تحولات مدرن به دلايل در بالا بيان شده، مسخ ميگردند و بحران افزايش مي يابد، ما نيز شاهد  بحران هويت مذهبي و هراس او از مدرنيت و ميل او به بازگشت به خويشتن هستيم که به انقلاب اسلامي منتهي ميگردد.  در مسير اين چالش ميان مدرنيت و مذهب بعد از انقلاب ما ابتدا هم شاهد تلاش براي مقاومت در برابر مدرنيت و  سرکوب هويت ايراني، هم شاهد تلاش براي ساختن يک مدرنيت مذهبي و تلفيق  با حفظ مباني اصيل هويت خويش و مسخ هويت مدرن مي باشيم که نمونه اش در  تفکر دموکراسي ديني ديده ميشود که با شکست روبرو ميشود. از طرف ديگر شاهد گرايشات راديکال و مثبت در زمينه درک مدرنيت ، درک پيوند درست ميان دين و بقيه بخشهاي هويت ايراني  و قبول جدايي دين از دولت در عرصه سياست و اجتماع در ميان هم مردم و هم روشنفکران مذهبي هستيم. امروزه هرچه بيشتر شاهد ان هستيم که روشنفکران ديني چامعه ما  همه کما بيش در حال  گذار  از اين قلب و مسخ مدرنيت بسوي درک درست مدرنيت و تن دادن به ان و قبول يک پروتستانيسم ديني مي باشند، حتي اگر اين رفرم مذهبي کامل و همه جانبه نباشد. اما همين رشدها مانند رشد انديشه جدايي دين از دولت و رشد سکولاريسم با وجود تمامي کم و کاستيها، حکايت از شروع يک تحول مهم در درون هويت مذهبي ما ميکند و نويد تلفيقي نو  و تحولي نو در اين هويت و بافت مذهبي جامعه ما را ميدهدي، تحولي که بدون ان امکان ايجاد يک سيستم سکولار سياسي و اجتماعي غيرممکن است.

 

3/ هويتهاي  اقوامهاي مختلف ايراني: اقوامهاي کرد، ترک، فارس، عرب و غيره ايراني با زبانها و فرهنگ قومي خويش يکي از زيباييهاي مهم هويت ايراني و نيز از قدرتهاي بزرگ فرهنگ ايرانيست. اين اقوام مختلف با ايينها و اهنگها و زبانها يا گويش هاي خاص خويش باعث ان تنوع و رنگارنگي زيباي فرهنگ و هويت ايراني شده اند و نيز با برادري و پيوند عميق درونيشان با يکديگر، هم سازنده هويت مشترک ايراني بوده اند و هم با هم به دفاع از اين مرز و بوم پرداخته اند  و يا بر ان به عنوان سلسله هاي ترک و کرد و عرب و پارس حکومت کرده اند. در اين مسير طبيعي است که ميان انها در طي قرون هم يک کنش و واکنش متقابل صورت گرفته است که تاثير انرا در فرهنگ ايراني، موسيقي ايراني  و ايينهاي ايراني ميتوان ديد که تاثير گرفته از همه اين فرهنگهاي فولکولوريک مي باشد و زيبايش نيز در اين است، و هم ميتوان نيز برعکس شاهد تحول اين هويتهاي مختلف تحت تاثير يکديگر و تحت تاثير هويت مشترک باشيم. اينگونه نيز نميتوان امروزه  بخاطر هم اميختگي خوني و فرهنگي اين اقوام در حقيقت يک فارس و يا کرد با خون دست نخورده فارسي يا کردي يافت و هم ميتوان بخوبي ديد که چگونه اينها بر هم تاثير گذاشته اند و چرا بحق انها را بايد کرد يا فارس ايراني ناميد، زيرا در هويت قومي انها نيز ميتوان رد پاي اين هويت جمعي در بالا شرح داده شده را يافت.ميتوان بخوبي در رفتار و عمل و سنن انها اين نگاه اخلاقي/ عارفانه و قهرمانه خاص هويت ايراني همراه با مشکلات و خوبيهاي انرا بازيافت، تنها بنا به خصايص خاص قومي و  نيز موقعيت منطقه اي مانند نزديک بودن به مرزها و ارتباط با ديگر اقوام غير ايراني داشتن،   شدت و حدت تبلور اين هويت مشترک  در اين هويتها فرق ميکند. همينطور در کنار اين هويت مشترک هر کدام نيز داراي خصلتهاي خاص خويش است. اينگونه ما در موسيقي مشترکمان ملوديهاي کردي، ترکي، ترکمني و غيره داريم و در رقص دراويش کرد، اشعار عاشيقلرهاي ترک و ترانه هاي ترکمني، بلوچي و غيره ميتوان رد پاي اين نگاه عاشقانه  و عارفانه ايراني را باز يافت. يا تاثير زبانها و گويشهاي  مختلف ايراني بر زبان مشترک فارسي و بالعکس. در اين معنا نيز طبيعي است که حتي بخشهاي جدا شده از ايران مانند اذربايجان شوروي و غيره، با وجود خويشاوندي با هم قوم و هم زبانان ايرانيشان، داراي تکامل ديگري بوده اند  و هويت انها با هويت اذريهاي  ما، کردهاي ما و غيره داراي تفاوتهاي فراوان نيز در کنار تشابهات قديمي مي باشند. حاصل همين تشابه و نيز تفاوت  ميان اين هويتهاي مختلف ايراني  اين است  که  معضل مدرنيت و مشکل درگيري ما با مدرنيت خاص اين قوم يا ان قوم نيست، بلکه معضل مشترک همه اين اقوام است و  در روند مدرنيت ، همه اين اقوام و نيز روشنفکران انها در کنار پالايش هويت جمعي ايراني، بايد به پالايش و تحول هويتهاي قومي خويش دست بزنند، تا بتوانند هم به دستيابي جمعي به مدرنيت کمک کنند و هم به تحول زبان و هويت قومي خويش به يک هويت مدرن کمک رسانند. بدون همزماني و تلاش هردوسويه براي اين تحولات ما نميتوانيم به مدرنيسم و تحول دمکراتيک خاص خويش دست يابيم، بويژه که امروزه اين اقوام بحق خواست خويش بدنبال برابري حقوقي و فرهنگي را مرتب بيشتر مطرح ميکنند و پيوند ميان تحول دمکراسي و تحول اين سيستم غيرمتمرکز و برابر براي  همه اقوام هر روز بيشتر اشکار ميگردد. رشد نگاههاي ناسيوناليستي همراه با رشد مدرنيت در يک جامعه امري طبيعيست. از انرو  که در جامعه ما يک برادري عميق دروني ميان اين اقوام وجود داشته است، اين تحول ميتواند اسان صورت گيرد. اما هم بخاطر طولاني شدن بحران، هم بخاطر افراط گيريها و نابرابريهاي قومي در دوران شاهان پهلوي و هم بخاطر تاثيرات منفي هويت جمعي و تاثيرات منفي رواني  طولاني شدن بحران، مانند سياه و سفيد ديدن همه چيز، جستجوي مقصر و يا ميل يکدفعه به همه چيز دست يافتن،   روند دست يابي به اين تحول دمکراتيک را مشکل ساخته است. جامعه مدرن بر اساس هويت فردي و شهروندي قرار دارد، از اينرو نيز تن دادن به هويت قومي که نمودي از اين فرديت ميباشد و تن دادن به يک سيستم عدم متمرکز و چند زباني ، نه تنها يک ضرورت، بلکه يک وسيله رشد و عميق شدن هويت مدرن و رنگارنگ از سويي و از سوي ديگر رشد و تکامل هويت ملي ايراني و هويت اقوامهاي مدرن ايراني مي باشد که در کنش و واکنش اجتماعي بر يکديگر تاثير ميگذارند، به رقابت بر ميخيزند و به رشد هم کمک ميکنند. در اين معنا هويتهاي قومي چون رودهايي هستند که هرچه پرخروشتر باشند، هويت مشترک، موسيقي و هنر مشترک زيباتر و غني تر خواهد بود و برعکس هرچه هويت مشترک و زبان مشترک فارسي غني تر باشد، تاثيرش بر رشد انها بيشتر . همينگونه نيز رقابت برادرانه ميان اين هويتهاي مختلف که در حکومتهاي فدرال يا ايالتي خويش نيز تبلور سياسي خويش را مي يابند، به رشد همه انها و جدايي کم کم انها از سيستم تک محصولي جامعه ما و وابستگي همه به نفت مي کاهد، زيرا در اين مسير تحول مدرن نيز بايد کم کم خود مسئوليت منطقه خويش و تکامل انرا به عهده گيرند و با سيستم ماليات گذاري درست نشان دهند که به درک درست ازادي همراه با مسئوليت دست يافته اند. انچه مشکل کنوني جامعه ما در اين عرصه است، همان ديدگاههاي افراطي و بحران زده است که يا در قوم فارس و يا قوم ترک و ديگري دشمن خوني خويش يا دشمن کشور واحد خويشرا مي بيند و ميخواهد بجاي تلفيق درست ميان اين هويتها و ميان هويت مشترک ايراني و هويت اقوامهاي مختلف، به نفي بخشي از خود و سرکوب هويت قومي يا هويت مشترک بزند. اينگونه ما شاهد تفکرات مختلف شووينستي و نيز ناسيوليسم محلي افراطي هستيم، که هردو ناتوان از يافتن راه حل درست  و مدرن معضل و تلفيق درست، ميخواهند دن کيشوت وار به جنگ دشمن خيالي روند که قصد توطئه بر عليه قوم او و و يا کشور او را دارند و متوجه نيستند، در اين حالاتشان دقيقا نکات منفي اين هويت مشترک مانند جستجوي گناهکار يا پارانويياي توطئه را تکرار ميکنند و يا در زير فشار بحران خويش ديگر بار به يک گسستگي شخصيتي تن ميزنند و ميخواهند با کشتن بخشي از هويت خويش و سرکوب دردهاي بحران از طريق کوچک کردن يا بد شمردن نيمه ديگر خويش، اين خطاي  ضورت گرفته در بحران مذهبي و ايراني جامعه را تکرار کنند. در نگاههاي افراطي همانطور که در نقدم بر ايين نوروزي اشاره کرده ام، ميتوان ردپاي گره منفي حقارت و کين توزي و دل ازردگي را بازيافت.(براي درک بهتر اين موضوع به ان مقاله مراجعه کنيد). موضوع اينجاست که اين افراطيون حتي از تجارب گذشته ناشي از اين برخوردهاي افراطي نميخواهند ياد بگيرند. اگر در دوران مشروطه، دولتهاي مشروطه و اين جنبشهاي محلي مانند جنبش ميرزاکوچک خان و محمدتقي خان پسيان که خود نيز خواستهاي دمکراتيک بيان ميکردند(به باور من البته بخشي مانند  حرکت شيخ خزئل عاري از اين خواستهاي دمکراتيک بود و يک بازگشت به عقب بود) با يکديگر به ديالوگ و جستجوي راههاي عملي و مشترک مي پرداختند، انگاه يکي از زمينه هاي مهم کودتاي رضاشاه  بوجود نمي امد. هميشه همينطور است که انگاه که دو نيرو از طريق درست راه حلي نيابند، انگاه به حکم زندگي نيروي سوم يا دست قاطعي از راه ميرسد و هر دو را بکنار ميزند. همين حالت نيز در بعد از انقلاب صورت ميگيرد،  انگاه که هيئت بازرگان و نمايندگان مردم کردستان به توافق نميرسند، اخر کار به انجا ميکشد که خلخالي و افراطيون پيروز ميشوند و با خون کردهاي ايراني و قوي کردن ديکتاتوري دولتي و عمومي  به قول خودشان غائله را پايان ميدهند. تنها راه درست در اين راه براي ما يافتن يک پيوند و تلفيق درست ميان هويت مشترک ايراني و هويتهاي اقوامهاي مختلف است. اين تلفيق درست همان هويت مدرن ملي ايراني و رنگارنگ است، که هم به هر کرد،ترک و فارسي اجازه ميدهد، چند هويتي باشد و هم امکان ميدهد، هردوي اين هويتها بر اساس نگاه مدرن پالايش و تحول يابند و از عناصر ضدمدرن در سنتها و ايينهايشان پاک شوند و هم در ميان اين هويتهاي مختلف با هويت مدرن مشترک ايراني و براساس  ان پيوند هزارههاي ميان ايرانيان يک رابطه دوستانه و برادرانه شهروندي ايجاد کند، که همه  اقوام خويش را هم  با تفاوتهايشان و هم با شباهتهايشان، جزيي ازاين خانواده بزرگ ببينند. خوشبختانه امروزه بخش اعظم نيروهاي روشنفکر و نمايندگان اقوامهاي مختلف به ضرورت دست يابي به اين سيستم مدرن و فدرال پي برده اند  و خويشرا کرد و ترک و بلوچ ايراني ميخوانند. اما براي امادگي هرچه بيشتر جامعه و مردم و نيز مقابله با ان نيروهاي افراطي شووينيستي اريايي يا پان گرا که منتظر يک خلاء قدرت هستند، تابه کشتار يکديگر دست بزنند، بايد اين هويت مدرن ملي و ورنگارنگ را با تبليغ و توضيح ان براي مردم ملموس کرد. مردم احتياج بدان دارند که حس و لمس کنند که اين رابطه نو  و مدرن چگونه مي باشد. گفتن فدراليسم کافي نيست. از طرف ديگر بايد از افراطي گراييها دست برداشت. براي مثال اينکه امروزه خيليها از ملتها سخن ميگويند، هم از نظر علمي غلط است و هم براي جامعه اي که تازه ميخواهد از ديکتاتوري بدر ايد وبه هويت فردي، قومي  و سيستم چندگانه و غيرمتمرکز تن دهد، غيرقابل هضم و گاه ترس اميز است، زيرا از خود ميپرسد، انگاه ملت ايراني  چه ميشود. من نيز خود گاهي بخاطر احترام به خواست اين دوستان روشنفکر و نيز به خاطر احترام به برداشتهاي ديگر از ملت از کلمه مشترک اقوام و ملل استفاده کرده ام، اما بباور من هم از نظر علمي و هم از نظر روانشناسي توده اي اين کلمه غلط يا افراطي مي باشد. اقوامهاي ايراني در مسير اين فدراليسم کم کم به ملت تبديل ميشوند و فرهنگ و زبانشان مدرن ميگردد. ابتدا با اين تحول مدرن و تقدس زدايي، روشنگري، عقلانيت و استقلال گام بگام در عرصه حکومتي و قدرتي ميتوانند به مفهوم ملت نزديک شوند  و در نهايت ملت گردند. واژه ملت با دولت و سرزمين در تفکر مدرن پيوند تنگاتنگ و ارگانيک دارد. اينگونه نيز قوم يهود ابتدا انگاه که دولت اسراييل را تشکيل ميدهد، ملت يهود ميشود. اينگونه نيز يکايک ما فارس ايراني، لر ايراني، ترک ايراني، عرب ايراني، ترکمن ايراني، گيلکي ايراني هستيم، زيرا کشورمان  و ملتمان ايران است و هويت ديگرمان هويتهاي قومي مان. در کنار ان نيز داراي هويتهاي مذهبي اسلامي شيعه، يا سني، زردشتي يا غير مذهبي هستيم و همزمان هويتهاي فردي خويش را نيز داراييم. در اين مسير مدرن شدن و تحول نيز زبانهاي اقوام مختلف در کنار زبان مشترک  در اين سيستم فدرال اموزش و تدريس ميشوند  و  از زبان قومي به زبان مدرن و ملي تبديل ميگردند و جامعه شهروندي و فدرال انگاه ميتواند توانايي ورود به عرصه جديدي از دوستي  و برادري مشترک را به عنوان ملل در کنار هم و يگانه با هويتي فرامليتي مشترک داشته باشد. افراط جويي ديگر ان است که گاه اين نابرابرييها طوري عرضه ميشود، که گويي در ايران ما شاهد يک فرهنگ و قوم حاکم و ديگر اقوام و فرهنگهاي محکوم بوده ايم. بررسي دقيق اما نشان ميدهد که نابرابري قومي در شکل عمده اش ستم فرهنگي بوده است و نه ستم اقتصادي، نژادي و يا سياسي. و اين ستم و نابرابري فرهنگي  بخاطر عدم رشد مدرنيت و دمکراسي، بخاطر ناتواني جامعه ما در گذار خويش به مدرنيت، و در همين پيوند  نيز ناتواني از گذار به سيستم فدرال و چند زبان بوده است و بدين خاطر نيز به اين اقوام و فرهنگهاي انها  ستم کرده است. اما اين ستم ناشي از ناتواني کل جامعه ما متشکل از همه اين اقوام در گذار به مدرنيت بوده است، با اينکه طبيعتا اين اقوام اين رنج مضاعف را کشيده اند و بايد به ان پايان داد،  چنانکه در جمهوري اسلامي بسياري از رهبران از اقوام غيرفارس بوده اند.  بخاطر پنجاه سال حکومت پهلوي ، قوم فارس را مسئول همه بدبختيهاي چند هزارساله خواندن، خود نشاني ديگر از بحران مدرنيت است و نمادي از تاثيرات اين هويت ناخوداگاه جمعي. د ر ايران اين ستم در عرصه اقتصادي يا سياسي نبوده است.  همه ميدانند، براي مثال بازار ايران در دست ترکها بوده و است و  انها و ديگر اقوام در قدرت سياسي نقش خويش را بازي کرده اند  و حتي در دوران شاه و رضاشاه با دست داشت قدرتهاي سياسي در نقش وزرا و ژنرالهاي ارتش،خود حاميان سيستم پهلوي بوده اند. اينکه اين ستم بايد برطرف شود و هم اينکه تنها با اينکار ميتوان به اين بحران پايان داد و  هم به رشد و شکوفايي همه بخشهاي هويت کمک کرد، بدون چيرگي بر اين نکات افراطي و بدون ديدن پيوند تنگاتنگ ميان دمکراسي و فدراليسم،ميان مدرنيت، عقلانيت، تقدس زدايي  و قبول مسئوليت فردي،قومي و ملي خويش در برابر تاريخ و حال خويش غيرممکن است. همينگونه نيز ديدن ممالک محروسه به مثابه يک نوع فدراليسم اوليه و نکوهش مشروطيت براي از بين بردن ان، خود نشاني از باقيمانده هاي تفکرات غيرمدرن و سايه هاي بحران و ميل رجعت به گذشته مي باشد، زيرا از ميان برداشتن ان سيستم ملوک الطوايفي و دست يابي به قانون و ملت واحد با زبان واحد مشترک، اولين قدم هر دولت مدرن و سکولار مي باشد. اين گام در صورت شکست نخوردن مشروطه ميتوانست به گذار از سيستم ايالتي و ولايتي به سيستم فدرال و چند زباني منتهي شود، اما اين گذار بخاطر ناتواني همه جامعه ما، همه اقوام ما صورت نگرفت و هنوز صورت نگرفته است. بايد در عين ديدن اين نابرايها به اقوام يا به زنان و قبول درد مضاعف انها، مسئوليت  مشترک خويش را دربرابر ادامه اين حالت تاکنون پذيرفت و انگاه با سلاح عقلانيت  به تحول مدرن اين هويتها تن داد و اينگونه به هويت ملي ايراني و رنگارنگ دست يافت. مشکل اينجاست که جدا از نيروهاي افراطي که ضدمدرنيسم هستند، گاه نيروهاي مدرن  و دمکرات جامعه ما نيز به اين خطاها دامن ميزنند. يک نمونه ان مقاله <ستم ملي> اقاي رضا براهني است. اقاي براهني که هم به عنوان منقد بزرگ ادبيات و هنر ايران، هم به عنوان شاعر، هم به عنوان يکي از روشنفکران خوب ما که جامعه هنري و ادبي ما را با تفکر مدرن و پسامدرن اشنا کرده است ( و خودم نيز در نقدم بر بوف کور از نگرش ايشان به بوف کور هدايت که در سخنراني  ايشان شنيده  بودم، استفاده کرده ام) بر همه اشناست، در اين مقاله جدا از سخنان درستشان درباره موضوع فدراليسم و نياز به چند زباني در جامعه ما و تاثيرات نامطلوب نفي اين چند زباني و چند فرهنگي بر رشد جامعه ما ، به فرهنگ مشترک ايراني و زبان فارسي به عنوان بخشي از اين فرهنگ، همان برخوردي را ميکند که نيروهاي افراطي ميکنند و اين فرهنگ مشترک و زبان مشترک را تنها  متعلق به قوم فارس مي خواند. اينجاست که مي بينيم حتي اين روشنفکر پسامدرن ما نيز در عمل دچار همان افراط گرايي ميشود که مخالفانش را بدان بحق متهم ميکند، زيرا اگر مخالفانش با نفي چند فرهنگي و چند زباني به هويتهاي ديگر خودشان و رشد مدرنيت ضربه زدند، ايشان نيز با نفي هويت مشترک ايراني و قبول زبان فارسي به عنوان بخشي از اين هويت مشترک و نديدن تحولات عميق دروني و با تاثيرات متقابل ميان اين هويتهاي مشترک و مختلف بر هم در طي تاريخ، دچار همان حالت تک ساحتي و نفي گرايانه مخالفان خويش ميشود. اين کار ايشان با توجه به انکه خودشان به رشد فرهنگ ايراني و زبان فارسي کمک کرده اند، عجيب و غريب است. جدا از انکه تاکيد ايشان بر هويت ترکي و يا هويتهاي ديگر و نديدن انکه،اولا اين هويتها مالامال از عناصر هويت جمعي مشترک مي باشند و دوما مالامال از عناصر ضد مدرن نيز مي باشند و بايد مانند هويت جمعي پالايش و نقد شوند و سوما انکه به عنوان پسامدرن يا علاقه مند به پسامدرن از ياد مي برد، که هم اين هويت هميشه در خويش مالامال از چند هويتي بوده است و اينگونه براي مثال هويت فرهنگي ترک اذري با ترک قشقايي، کرد کرمانشاهي و  کرد سنندجي هم از لحاظ فرهنگ و هم زباني داراي فرقهاي فراوان نيز در کنار تشابهات مي باشد، همانطور که هويت ايراني مشترک ميان همه به يک شدت و حدت يکسان نيست. اينگونه نيز بايد ما بدون ارمان گرايي و افراط گرايي هم در مدرن کردن هويت مشترک و هم در مدرن کردن هويتهاي مختلف حرکت کنيم و با تلفيق درست انها در هويت ملي ايراني رنگارنگ به وحدت مدرن انها دست يابيم. وگرنه باز تکرار تاريخ ميکنيم و شروع به سرکوب بخشي از خويش ، خواه اين بخش هويت قومي يا هويت مشترک باشد. حاصل اين افراط گرايي و تک ساحتي ديدن اخر نيز ان مي شود که اقاي براهني اين جمله را  به فارسها  ميگويد:

 

« اخر با چه وجداني شما ميپذيريد که در طول صد سال گذشته بخش اعظم سرمايه کشور را از دولت سر سرزمين خوزستان بدست اورده باشيد، ولي مردمان اصلي ان سرزمين، يعني اعراب بومي ايراني را در بدترين فلاکت ها نگهداشته باشيد؟.21»

 

اينگونه اقاي براهني بقيه ما جنوبيها را، لرها، فارسهاي جنوبي، شوشتريها، دزفوليها، بهبهانيها و ديگران را ادم حساب نميکند و انها را صاحبان اين سرزمين نميداند، يا نکند خيال ميکند، انها از پول نفت سهميه جداگانه گرفته اند و تنها عربها بي سهميه مانده اند. يا از ياد ميبرد که بسياري از صاحبان اصلي خوزستان با جنگ محکوم به ترک ان شدند و ديگر برنگشتند. در کنارش نيز دست به يک تحريف تاريخي ميزند و از ياد مي برد که خوزستان از دوران تمدن بين النهريني و اشوريان وجود داشت و < خوز>  حکايت از قومهاي قبلي ساکن خوزستان ميکنند. شايد بايد اين دوست سري به چغازنبيل ما بزند، يا به شهر شوش تا متوجه اشتباهش شود، ويا انکه ببيند و لمس کند که چگونه همان خطاي مخالفان خويش را ميکند که سياه و سفيد ديدن و نفي و سرکوب بخشي از خويش بجاي تلفيق هويتها  است. بدبختانه اينگونه نيز باز حکايت از نکات منفي هويت مشترک ميکند و اين طنز زندگيست. در اخر نيز از ياد مي برد که پول نفت جنوبيان و همچنين کهکيلويه و بويراحمد که اقاي براهني انرا فراموش ميکند، در کشوري تک محصولي مثل ايران که بيش از هفتاد درصد بودجه مملکت از محل فروش نفت تامين ميشود، نه تنها خرج شهرهاي ديگر فارس بلکه خرج تبريز، اروميه، ترکمن صحرا، بلوچستان و غيره نيز شده است. يعني به زبان ساده از هر کاشي مدرسه و پارکي که در اين مناطق با بودجه عمومي ساخته شده است، بيش از هفتاد درصد با پول نفت جنوبيان و کهکيلويه بويراحمد ساخته شده  است(همينطور پول نفت شهرهاي نفت شهر در استان باختران و ديگر محلهاي نفت خيز). مشکل جامعه ما ان بوده است که به شهرهاي بزرگ بيشتر پرداخته شده است، اينگونه تهران با چند ميليون فارس و ترک ، اصفهان و تبريز و غيره بيشتر از اين امکانات استفاده کرده اند، تا مناطق ديگر و يا خود جنوبيان. اينگونه نيز در شهر بم بيش از پنجاه هزار ازاين باصطلاح قوم ستمگر و چپاول گر فارس بخاطر سيستم معماري ضعيف  و قديمي از بين ميروند. گاهي از خويش سوال ميکنم، اگر انها ترک و يا کرد و غيره بودند، با اين تک ساحتي گراييها، چه مظلوم نماييها و جنگهاي حيدري/نعمتي ميان اقوام ميتوانست راه بيافتد.

 

  خوشبختانه هم خطوط اساسي درتفکر روشنفکران اقوام مختلف مانند  اقاي براهني و ديگران درست و دمکرات مي باشد و   به باور من اين تفکرات باقيمانده افراطي درطي زمان بکنار ميروند و هم طرفداران تلفيق و پيوند ميان دو هويت و دستيابي به يک سيستم مدرن و چند فرهنگي هرروز در ميان ما  بيشتر و بيشتر مي شوند. با رشد و  جاافتادن هرچه بيشتر اين هويت نوي ملي و رنگارنگ در کنار ان تحول دمکراتيک و فدرال، امکان پيروزي جامعه ما ،تلفيقي نو  و شکست افراطيون بيشتر ميشود.

 

 

 

3/معضل زبان فارسي و روشنفکر ايراني

 

زبان برخلاف انچه که بيشتر ايرانيان ميپندارد، تنها حامل و بيانگر انديشه نيست، بلکه زبان،  انديشه را نيز ميسازد، مشروط ميکند و تغيير ميدهد.  انديشمنداني چون ويتگنشتاين، هايدگر و نيز فيلسوفان پسامدرن  به ما نشان ميدهند، که چگونه انسان در قالب زبان در اين جهان قرار دارد، حس و لمس ميکند و مي انديشد و چگونه بسته به نوع اين زبان و قدرتها و تواناييهاي زبان،  شکل و تواناييهاي  انديشه فرق ميکند. در ترجمه تنها اهنگ کلام نيست که انتقال ان از زباني به زبان ديگر سخت مشکل است، بلکه هر کلمه اي دربطن زبان خويش در پيوند با ديگر کلمات و در پيوند با دستورزبان و ساختار ان زبان قرار دارد و معناي دقيق ان تنها در اين پيوندها و در متن ان زبان  و فرهنگ قابل فهم است، مگر انکه زبان ديگر نيز داراي ساختارهاي مشترکي باشد، تا بتوان اين ترجمه را دقبقتر فهميد. انچه مسلم است، ان است که بقول اشوري در مقاله < مشکل زباني ما>:

 

« مايه ي واژگاني هر زبان و امکانات معنايي و بياني ان ها، در عين حال، وابسته به بستر فرهنگي اي است که زبان در ان قرار دارد. در نتيجه، بر خلاف سخن رايج، هر چيزي را به هر زباني نميتوان گفت.17»

 

همين بستر فرهنگي مشترک است که باعث ميشود فرهنگها و زبانهاي مدرن مانند انگليسي و الماني يا فرانسوي، راحتتر قابل انتقال و ترجمه به يکديگر باشند، تا انتقال انديشه و هنر مدرن به درون زبان طبيعي و قومي ما که هنوز هم بخاطراين بستر فرهنگي و هم بخاطر ناتواني از تحول مدرنيت در جامعه ، ناتوان از عبور از زبان طبيعي به زبان تکنولوژيک و مدرن بوده است.( براي درک بهتر اين مطلب به مقاله بالا از اقاي اشوري مراجعه کنيد) و از طرف ديگر همين زبان نارس در واکنش متقابل، مانع از رشد انديشه و انتقال درست نگاه مدرن به درون خويش و مانع از تحول فرهنگي جامعه بوده است. زبان ايينه  روح يک ملت است  و نمايانگر معضلات و ناتوانيهاي يک ملت نيز و ملتي بحران زده از انرو زبانش نيز دچار بحران مي باشد و همزمان بخاطر تاثيرش بر فرهنگ و روشنفکر، خود علتي براي اين بحران و نيز علتي براي ناتواني از عبور از اين بحران مي باشد.

 

« من روي زبان انگشت مي گذارم و ميگويم که يک بخش اساسي خرابي در خانه ي فرهنگ ما اين جاست. چه گونه ميشود با اين زبان نوشتاري تنک مايه و لنگ و بيمار علم و فلسفه و فرهنگ مدرن را در کل فهميد و فهماند؟.....ما در روزگاري هستيم که همه ي روزنامه هاي ما نيز، از هر رنگ و هر بي رنگي و نيرنگي استثاها به کنار- اغلب با همين زبان هر روز صحفه هاي انديشه و هنر و ادبيات و نقد دارند که خواندن بسياري از مقاله هايشان، به دليل همين مشکل زباني، سرگيجه اور و گاه، از شدت پريشاني و بي معنايي، تهوع اور است. زبان گنگ و بي سر-و- سامان گيجي و گولي و حماقت هم با خود مي اورد.18»

 

اين مشکل دو بخش مهم دارد. از يکسو بخاطر اين تفاوتها و تضادهاي فرهنگي نه تنها انتقال انديشه و فرهنگ بسيار سخت است و بناچار انديشه نو در اين لباس فرهنگي ما مسخ و يا  شير بي يال و دم ميشود و از طرف ديگر روشنفکر ما که از اين فرهنگ نو تغذيه ميکند، هم بخاطر ناتواني خود در انديشيدن و يادگرفتن انديشيدن و هم بخاطر همين معضلات زباني، بجاي انتقال انديشه ابتدا انديشه را با پندارهاي ناخوداگاه جمعي خويش مسخ ميکند و  از طرف ديگر بخاطر همان حالت روح سيال ناشي از نارسيسم منفي، به قالب هر انديشه اي نو در ميايد، بجاي انکه مانند روشنفکر غربي انديشه را در خدمت خويش بگيرد. انگاه به عنوان سرباز اين انديشه، به عنوان شکاک، مدرن يا پست مدرن دلباخته از انديشه نو معبدي و اخلاقي نو و وسيله اي براي ارضاي خواستهاي دروني خويش بدنبال پافتن يک هويت نو و وصال نو با معبودي نو استفاده ميکند  و ما انگاه شاهد شکاکان مومن، پست مدرنهاي مطلق گرا و يا مدرنهاي برافروخته هستيم. براي درک بهتر مشکل اول مثال ساده اي از روانشناسي ميزنم. همين کلمه ساده <من> يا <خود> در روانشناسي يا فلسفه مدرن در ترجمه اش به فارسي دچار چنان لاغري معنايي و احساسي ميشود و با  باورهاي عرفاني و غيره ما پر ميشود، که در اخر از <من>  و <خود> مدرن چيزي باقي نمي ماند. هر کلامي تنها داراي  يک بار معنايي نيست، بلکه داراي بار احساسي و ارزشي نيز مي باشد، از اينرو کلام را در واقع هم بايد بنا به بستر فرهنگي هم فهميد و هم چشيد و احساس کرد و بسته به فرهنگهاي متفاوت انگاه اين احساس و فهميدن متفاوت است.همين کار نيز طبيعتا با واژه هاي از بستر فرهنگي ما در فرهنگ مدرن صورت ميگيرد. براي مثال به ترجمه کلمات عرفاني < مي و مستانه> به زبان الماني توجه کنيد که به شراب و مستي تبديل ميشود. تفاوت  در اين است که يک کلام پايه اي با بار احساسي عرفاني و ارزشي فراوان در فرهنگ ما، انگاه در فرهنگ الماني بناچار به يک  لاغري احساسي و ارزشي محکوم ميشود. حال اين در زبان المانيست که در ان فلسفه و شعر داراي قدمت تاريخي زيادي است. تصور کنيد در زبان انگليسي امريکايي بر سر اين کلام چه مي ايد، که فرهنگي جوان مي باشد. معضل اما ان است که فرهنگ غرب در ذات خويش  شناسنده،  تصرف گرايانه و سازنده  است  ولي زبان ما که اساسش بر شعر و عرفان نهفته است و از انديشيدن خوشش نمي امده است و اکنون مجبور به درک و فهم فرهنگ غرب و استفاده از ان است، با نداشتن اين تواناييهاي بنيادي  به جاي درک فرهنگ غرب و يادگيري از ان، يادگيري انديشيدن، تصرف کردن و سازکاري از ان به قورت دادن فرهنگ غرب در چهارچوب ذهني خود و مسخ ان مشغول است. حال با همين مثالهاي ساده به مشکلات ما در ترجمه ها ي علمي اجتماعي، فلسفي، طبيعي و غيره توجه کنيد.  از طرف ديگر روشنفکر ما، چه ما که در خارج زندگي ميکنيم و چه انها که در داخل هستند، چه انها که  به ترجمه و انتقال فرهنگ غرب به فرهنگ خويش مشغول هستند و  ارامش دوستدار انهارا <روشنفکران پيراموني> مي نامد و چه انها که از طريق اين ترجمه ها با فرهنگ غرب اشنا ميشوند و بقول ارامش دوستدار < روشنفکران کانوني> هستند، بنا به ان ساختار روحي مونتاژگر و ناتوان از خلاقيت، بنا به معضل زبان، بنا به نااشناييشان با معضلات ساخت زبان ما و زبان در کل، خيال ميکنند، با ترجمه و تاليف فرهنگ غرب به انتقال و يادگيري فرهنگ غرب مشغولند، در حاليکه ناخوداگاه در حال  تبديل انديشه نو به همان ساختار فرهنگي اخلاقي/اسطوره اي خويش ميباشند. طبيعي است که خوشبختانه روشنفکران خوبي نيز وجود دارند که با درک درست اين معضلات تلاش در يادگيري انديشيدن و انتقال درست ميکنند، اما موضوع همين است که انها به اين معضلات واقفند و از ان فرار نميکنند. معضلاتي که بدون حل ان ما دوباره محکوم به مسخ مدرنيت و پسامدرنيت هستيم.  بقول اقاي ارامش دوستدار در مقاله < روشنفکري پيراموني و مسئله زبان>  روشنفکر پيراموني و کانوني  ما ميخواهد:

 

« فرهنگي بيگانه و چندزبانه و از جمله به اين دليل پيچيده را با ذهني ساده بين و از طريق زباني ساده گير به فرهنگش برساند و براي ان قابل استفاده سازد.  و طبيعتا نه هرگز از خودش پرسيده و نه مي پرسد که چگونه و در چه شرايطي ممکن است انچه فرهنگي چون فرهنگ غربي به زبانهاي گوناگون خود انديشيده و مي انديشيد، به زباني قابل انتقال باشد که فرهنگش با فرهنگ غربي خويشاوند نيست و از اين گذشته نسبت به ان چنان بسيط است که روستا نسبت به شهر. در چنين شرايطي هيچ چيز تضمين نميکند که ان جامهء زباني که براي انديشهء غربي دوخته ايم و مي دوزيم، از جمله و لااقل به سبب استقلال و خودکامگيهاي زبان، جز ان نگويد که حتا ما در اسانگيري فرهنگي مان مي خواهيم و مي پنداريم، و در بهترين صورتش تهي از انديشهء غربي و پر از پندارهاي فرهنگي خودمان نباشد.19».

 

تنها راه براي ما اين است که به عنوان انتقال دهندگان و مصرف کنندگان فرهنگ غرب، هم با شناخت معضلات زباني مان و با کمک مهندسان زبان  و متخصصانمان در اين رشته، در ادامه حرکات مثبت فرهنگستانها و  متخصصان زبانمان،  به گذار زبان فارسي از زبان طبيعي به زبان مدرن کمک کنيم و هم با يادگيري انديشيدن، تصرف و سازندگي از تفکر غرب بر اساس اين داده هاي مدرن و بر بستر فرهنگي پالايش يافته خودمان، شروع به انديشيدن و يافتن نگاه و نگرش خاص خويش از هستي کنيم، تا مانند اروپاييان راه خويش را بيابيم و بقول نيچه هميشه شاگرد استادانمان نمانيم. وگرنه باز محکوم بدانيم که کلمات مدرن را با محتواي فرهنگي خويش پر سازيم و مسخ کنيم. بدون اين تحول:

 

«  ايا مي شود از ذهني دستپروردهء اين زيست فرهنگي انتظار داشت که وقتي لفظ ازادي را به ازاي مفهوم غربي ان بکار مي برد با ازادي و ازادگي عرفاني نياميزد و در نتيجه مفهوم اروپايي ازادي و تصور ازادي عرفاني هر دو را نادرست نفهمد؟.20»

 

 

اشکال بينابيني هويت مدرن ايراني و پيش بيني  علمي اينده هويت ايراني

 

 

چالش با مدرنيسم که نزديک به دو قرن است، اغاز شده است، در اين دو دهه اخيرو بويژه سالهاي اخير شدت و حدت خاصي يافته است. با توجه با شکست همه ان راههاي بينابيني و شکست شيوه هاي حل بحران خويش با بازگشت به خويشتن اريايي يا مذهبي، اکنون تلاش براي درک درست مدرنيت ،با تمامي ضعفها، و تلاش براي نوزايي و رنسانس فرهنگ گذشته و هويت مشترک، چه فرهنگ ايراني، مذهبي يا اقوامهاي مختلف، در حال  افزايش است. ما شاهد دگرديسي در همه عرصه هاي هنري، علمي، اجتماعي ،سياسي و فرهنگي ميباشيم. در اين مسير کم کم نيز باژگونيها  و کج فهمي ها از مدرنيت و معيارهاي ان در حال بازبيني و  کم شدن است. خيلي عظيم از روشنفکران زن و مرد در عرصه هاي مختلف به عنوان متخصصان يا علاقه مندان به معضلات فرهنگي و سياسي جامعه ما در حال نهادينه کردن مفاهيم مدرن و پالايش انها از بدفهميها مي باشند. همزمان در بطن جامعه حرکتي مداوم بسوي دستيابي به اين جهان مدرن و مفاهيم مدرن در حال صعودگيري و بلوغ است که ميتوان، نمادهاي انرا در جنبشهاي زنان، تحولات سياسي، اجتماعي، فرهنگي رشد وبلاگ نويسي و اينترنيت و چالش گسترده و عميق همه اين مفاهيم در روزنامه ها و مقالات و اينترنت  ميتوان بازيافت.اينگونه نيز مي بينيم که در همين چند سال گذشته براي مثال چگونه بحثهاي مهمي درباره مفهوم سکولاريسم در جامعه از طرف همه نيروهاي مذهبي، غيرمذهبي مطرح شد و در طي زمان نيز کژفهميمها در اين زمينه کاسته  و کاسته تر شد.( در اين زمينه بويژه مايلم به مقالات مرجع  شيدان وثيق در زمينه سکولاريسم و لاييسيته و نشان دادن کژفهميها در تفکرات روشنفکران مذهبي و غيرمذهبي و نيز به مقالات خانم شکوه محمودزاده به نام <گيتي گرايي فلسفي و فلسفه گيتي گرايي> براي نشان دادن تحولات مفهومي سکولاريزاسيون در غرب، اشاره کنم). همين تحولات در زمينه مفاهيم ديگر مدرن مانند خردگرايي، فردگرايي،ازادي، فمينيسم، دمکراسي و غيره صورت گرفته است و ما شاهد کارهاي خوب توسط متخصصانمان براي درک درست مفاهيم مدرن و نيز معضلات فرهنگي خود ما شده  و هستيم.  از طرف ديگر بخشي از روشنفکران ما با تلاش براي نوزايي فرهنگ گذشته و ايجاد تفسيرهاي مدرن از فرهنگ ايراني مانند ميتراييسم، عرفان و زردشت، تلاش براي ايجاد يک فرهنگ مدرن ايراني کرده اند. از بهترين نمايندگان اين خط اقاي منوچهر جمالي مي باشد که با بحثهايشان درباره سکولاريسم، خردگرايي  و مطرح کردن   نقاط قوت و فراموش شده فرهنگ ايراني به درک و ارتباط ميان اين دو فرهنگ ايراني ومدرن کمک کرده اند. از طرف ديگر روشنفکران مذهبي در گذاري سخت توانسته اند هرچه بيشتر به جدايي دين از دولت تن دهند و با رفرمي مذهبي که در بطن جامعه مذهبي ما  در حال جريان است، همراهي کنند و انرا نيز هدايت کنند و مانند کساني مثل گنجي و ديگران به ياوران صادق دمکراسي و جامعه باز تبديل گردند. اين تلاش روشنفکري ديني کمک موثر براي انتقال جامعه ما به مدرنيت ميکند. بخشي ديگر نيز مانند سروش، شريعتي و ديگران در پي انند که درکي جديد از اسلام را بيافرينند و يک پروتستانيسم مذهبي را ايجاد کنند. اينکه ايا اين کار با توجه به نقش اسلام در مسائل روزانه زندگي مسلمانان بر خلاف مذهب مسيح ، امکان پذير است يا نه، جوابي است که در اينده معلوم ميشود. اما ناممکن نيست. دين يهود حتي بيشتر از اسلام داراي اين مقررات است و يهوديان نيز قادر به ايجاد اين مدرنيت بودند و امروزه يکي از مراکز مهم مدرنيت هستند. در همين حد اندک براي قبول جدايي دين از دولت و حکومت کار موثري انجام داده اند. تلاش بعضي از اين روشنفکران ديني براي استفاده از عرفان در جهت رفرم مذهبي و پيوند زمان ابدي با لحظه، قبول چند نگاهي و تسامح با نگرشهاي مختلف و دگرانديش قابل تعمق است و ميتواند موفق شود. بقول فيلم مارمولک که در ان اخوند ميگويد، براي هر کس راهي بسوي خدا وجود دارد، اگر اين خط بتواند بخاطر سنت عميق عرفاني در جامعه ما در ميان مذهبيون غالب شود، انگاه امکان قبول دمکراسي و چند نگاهي و عدم نياز به قوانين سخت اخلاقي و شرعي  در ميان انها بالا ميرود.بافت مذهبي و نيز ايراني جامعه ما را در اين تحولات نميتوان ناديده گرفت. بدون اين تحولات در فرهنگ ايراني و مذهبي انجام رنسانس ايراني سخت و يا غيرممکن است.

با توجه به اين تحولات ميتوان حدس زد که هرچه بگذرد، امکان تلفيقي نو ميان اين دو فرهنگ و عبور از بحران بيشتر ميشود.هرچه اين چالشها عميقتر شود و تحولات سياسي و اجتماعي بدان کمک کنند، امکان دستيابي به يک تلفيق نو و هويت نو بيشتر خواهد شد. بايد اين راه را  در همه مسيرهايش ادامه داد و هرچه بيشتر با شناخت درست و دقيق مفاهيم مدرن از يکسو و با پالايش فرهنگي و عبور از ترسهاي خويش از سوي ديگر، و در انتها با ترکيب اين نگاه مدرن با بخشهاي سالم و زيباي فرهنگ ما، يا با تلفيق با اين تفسيرهاي نو و مدرن از فرهنگ ما، به يک تلفيق نو دست يافت  و گذار جامعه و هويت ايراني را به يک جامعه و هويت باز و در عين حال ايراني امکان پذير ساخت. هويتي نو که در ان هم هويت ايراني، هم هويت مذهبي و هم هويت اقوامهاي مختلف پوست اندازي کرده است و خويش را از جوانب منفي فرهنگي خويش رها ساخته و گيتيانه شده است، اري گوي به جسم و زمين و خرد گشته است و اينگونه ميتواند با ترکيب دو فرهنگ عشق و خرد، دو فرهنگ شک و ايمان به عشق خردمند، به ايمان سبکبال  دست يابد و يا حدااقل به هويتي نو  که در ان اين هويتها قادر به قبول عناصر دنيوي باشند و انها را دشمن خويش نپندارند و به جنگ انها نروند، بلکه انها را تکميل کننده خويش بدانند. انگاه فرد مذهبي ما ميتواند هم به حج رود و هم از دانشگاه دنيوي و لذايذ دنيوي به خواست خويش استفاده کند. هم ايراني ميتواند به عشق و وحدت وجود خويش تن دهد و هم از عشق زميني لذت ببرد.طبيعتا در اينده ما شاهد اين تلفيقهاي کامل يا ناکامل نو و چالش ميان انها خواهيم بود، اما انچه که ميتوان به دقت دراين پروسه انرا ديد، ان است که ان شيوه سرکوب و گسستگي و ميل به نفي ديگري، به پس رفته است و جاي خويش را به کنجکاوي و ميل تلفيق داده است. باري اينده کشور ما را اين تلفيقهاي نو و چالش مسالمت اميز انها بر سر بهترين تلفيق و نگاه و هويت تشکيل خواهد داد. انچه که ميتوان گفت، ان تلفيقي که بتواند با پالايش فرهنگي خويش کاري کند، که راه دستيابي به وحدت وجود و عشق الهي از طريق زمين و جسم و عشق زميني باشد و راه دستيابي به ايمان والا از طريق خرد و تن دادن به خرد باشد، اين تلفيق بهترين شکل و کاملترين شکل تلفيق دو فرهنگ ايراني و مدرن خواهد بود که در ان بهترينهاي هر دو فرهنگ در خدمت زندگي و فرد ايراني قرار ميگيرند و يار و ياور يکديگر ميشوند. به باور من اين تلفيق نهايي همان هويت <عارفان زميني و غولان زميني> مي باشد که با جسم گرايي و پيوند عشق/خرد و قدرت به اوج همبستگي هر دو فرهنگ و به اوج قدرت و خلاقيت خويش دست مي يابند. اين هويت نو را نسل ما به ميان اورده است که در واقع دو مليتي و دو فرهنگي ميباشد.البته ميتوان خطوط اصلي اين نگاه را نيز در نگاه هنرمندان و متخصصان ديگر نيز جداگانه، اينجا و يا انجا،  باز يافت. بيش از انکه کوتاه اين هويت را که در نوشته هاي ديگرم  تشريح کرده ام، مطرح کنم ، ميخواهم به يک موضوع نهايي اشاره کنم و ان اين است که  با توجه به مشکلات فرهنگي و زباني  ما  چه انتظاري بايد از  اين هويت و نگاه نوي ايراني داشت. ايا بزبان ساده تر ما قادر خواهيم بود، به يک تعريف نو از مدرنيت ايراني و خاص خويش دست يابيم و از اينرو به يک هويت نو و يا انکه در بهترين حالت، ميتوانيم تنها جذب کننده يک هويت نو با چاشني از فرهنگ خويش، بدون تحولي بنيادين و خلاقيتي نو باشيم. در اين باره  اشوري چنين ميگويد:

 

« همانطور که گفتم، مسئله ما مدرنيته و دستاوردهاي ان نيست، ما بدنبال مدرنيزاسيون هستيم. مدرنيته به معناي مجموع دگرگشتهاي اجتماعي و انقلابهاي بزرگ فکري و دستاوردهاي عظيم علمي که در غرب اتفاق افتاد، در جامعه هاي ديگر تکرارپذير نيست و  تکرار ان هم بي معناست. ما تکنولوژي و صنتعت ميخواهيم، شکل زندگي شهري مدرن ميخواهيم، سطح زندگي با استانداردهاي جهاني مي خواهيم، نهادهاي اقتصادي و سياسي و اجتماعي مدرن ميخواهيم که با اين شکل از زندگي متناسب اند. اين ها را جامعه هاي ديگر مثل ژاپن و کره و سنگاپور و تايوان به سرعت، در عرض سي چهل سال گرفته اند. چرا ما نتوانيم؟ به شرطي که رهبري درستش باشد، برنامه ريزي درستش باشد، و به بسيج اجتماعي درستش باشد.21»

 

به باور من اين نگرش درست است، اما کافي نيست. اري ما بايد و ميتوانيم بحق در عرض مدتي کوتاه به اين دستاوردهاي مدرنيت  دست يابيم( البته من در اين مقاله مدرنيزاسيون را جاي ديگري به معنايي متفاوت بکار برده ام، به معناي اوردن عناصر سکولار و ماشين مدرن بدون تفکر عقلاني و تقدس زدايي در دوران پهلوي).  ما نيازي نيست ديگر بار شک منطقي  و جامعه باز را اختراع کنيم، بلکه بايد اينها را از استادان غربي خويش ياد بگيريم، بايد اما همزمان طريق انديشيدن و خلاق بودن را نيز از انها ياد بگيريم، سيستم سازي را نيز از انها ياد بگيريم، تا بتوانيم خود نوع خاص خويش از مدرنيت را بوجود اوريم. مشکل اينجاست که بنا به خصايل هويت جمعي و حافظه جمعي ما که در تناقض فراوان و دروني با بسياري از موازين مدرنيت دارد و هم بنا به انکه فرهنگهاي کهن چون ايراني يا چيني  بسادگي قادر به قبول سروري ديگري نيستند و اميال سرورجويانه شان بار ديگر خويش را نشان خواهد داد، راهي براي ما نمي ماند، جز انکه حتي براي تحکيم همين مدرنيزاسيون پيشنهادي اقاي اشوري، دست به تحول هويتي و تکامل دروني بزنيم. يعني بايد پوست بياندازيم. حال اگر بايد اين کار را انجام دهيم، چرا تا به اخر نرويم و مدرنيت خاص خويش را بوجود نياوريم، چرا ديگر بار به توان خلاقيت و سازندگي خويش و ميل سروري مثبت خويش دست نيابيم و با ايجاد نگاهي نو و تلفيقي از دو سيستم، يا حتي با توانايي فرا رفتن از هر دو سيستم، به ايجادي سيستمي نو که پاسخگوي معضلات هردو نگاه باشد، دست نزنيم؟. به باور من همين بحران دروني ايرانيان خارج از کشور نشان ميدهد که چرا ما نميتوانيم به راه کره و سنگاپور و ديگران برويم.  يا بهتر بگويم، چرا ما نميتوانيم در ان راه بمانيم و دچار بحران مجدد نشويم.(البته راه ژاپن باز هم اگر بتوانيم انراه را برويم، امکان پذيذ تر است). همانطور که در دوران شاه که بهتر از کره جنوبي و ديگران توانسته بود، به  يک قدرت در منطقه  تبديل شود و ميتوانست اگر ادامه دهد، بر همه کشورهاي ديگر مانند کره جنوبي و سنگاپور برتري داشته باشد، مجبور به شکست شديم و به بحران عميق دروني افتاديم. به خاطر همين خصايل دروني مي باشد ، که مي بينيم کره جنوبي  با ان نرم خويي خاص خويش و تسامح ناشي از فرهنگ بوديستي راحتتر از اين بحران عبورميکند و ان نقش را قبول ميکند، اما ما دچار چنان بحراني ميشويم، که يکدفعه ميخواهيم  هزارسال به عقب برگرديم، البته با ماشين مدرن. همين موضوع نيز باعث شده است که هنوز قادر  به عبور از بحران نبوده ايم. همانطور که پسامدرنيسم بقول ليوتار روح مدرنيت است و ريشه در مدرنيت دارد و بدون درک بستر فرهنگ مدرنيت و ديدن هويت مدرن به عنوان هويت تمايز و فرديت، نميتوان به پسامدرنيسم و هويت گسست و تفاوط دست يافت؛ نمي توان بدون درک درست مدرنيت فهميد، که چرا پسامدرنيسم حرکت منطقي و گذار طبيعي نگاه مدرن مي باشد، که اکنون پس از دست يابي به فرديت خويش و شکاندن همه مطلقيات، بقول نيچه( اين منبع مهم پسامدرنيسم)  در کتاب غروب بتان:

« اکنون  ما جهان حقيقي را برچيده ايم. چه چيز باقي مي ماند. جهان ظاهري؟ .....اما نه! با از ميان برداشتن جهان حقيقي ما همچنين چهان ظاهري (واقعي. تاکيد از من) را نيز برچيده ايم.22».

 

 يا مثل پسامدرنها با شکستن همه  متا-روايتها چون علم، انسانيت، جنسيت و هويت به جهان فردي و متفاوط خويش با ديگري دست يابد و بخواهد بقول ليوتار « شاهد انه شيئي غيرقابل بيان باشد و تفاوت ها را تقويت کند و ابروي نام را حفظ کند.23». همانطور نيز نميتوان اين مدرنيت را کپي کرد،تکرار کرد و يا مسخ کرد. تنها يا ميتوان ابشخور خوب  مدرنيت بود  و بقول اشوري يک مدرنيزاسيون بوجود اورد، يا سعي کرد ، هم اين را بدست اورد و هم با يادگيري مفاهيم بنيادي ان و پالايش خويش، بر بستر فرهنگي خويش به يک تحول و رنسانس دروني دست زد. با توجه به بحرانهاي ما، به باور من هم براي دست يابي به مدرنيزاسيون پيشنهادي اشوري و هم براي دست يابي به مدرنيت خاص ايراني، ما محکوم به پوست اندازي و نو شدن هستيم. اينگونه به باور من تنها راه درست براي مستحکم کردن مدرنيت در ايران، اين پوست اندازي و  تحول دروني، اين يادگيري سيستم سازي و انديشيدن مي باشد،(که خود اقاي اشوري  عزيز نيز در مقالات  يا مصاحبه هاي ديگرشان چون < مدرنيت را در بشقاب به کسي تعارف نمي کنند> بيان کرده اند)، تا بتوانيم با تلفيقي نو هم هويتي نو، مدرنيت خاص خويش را بيافرينيم و هم با ايجاد نگاهي نو، ديگر بار جهاني شويم و اين بار پاسخي نو، هنري نو يا علمي نو براي عرضه کردن به جهانيان داشته باشيم.

 

 

 

 

 

 

 

هويت عارفان زميني و يا غولان زيباي زميني به مثابه  بالغترين  شکل هويت نوين و مدرن ايراني

 

جسم گرايي و هويت <عارفان زميني> يا < غولان زميني و جسم هاي خندان> که در بازي عشق و قدرت زندگي براي دستيابي به اوج لذت عشق و قدرت خويش تلاش ميکنند و هم سراپا جسمند و هم خالق و سرور جهان خويش و قادر به دگرديسي جاودانه، به اختصار داراي خصايل ذيل است. (علاقه مندان ميتوانند براي اشنايي بهتر به جسم گرايي به مقاله < اسرار مگو> من و نيز ديگر بخشهاي همين مقاله بويژه بخش 4 و وبلاگم مراجعه کنند.)

 

1/ پيوند جسم و روح و ديدن يگانگي انها: با اين نگاه به جسم و روح و ديدن اين يگانگي در پيچيدگي ان، هم بر تفکر ايراني نفي جسم  و برتري روح غلبه ميکند و هم بر خطاي دکارتي سيادت خرد بر احساس. با جسم شدن، همزمان ايراني به اشتياق دروني جاودانه خويش بدنبال وحدت وجود با هستي يا خدا به اين شکل و از راه جسم و زمين، و نه از طريق شکست خورده نفي جسم، فرديت و خرد عرفان ايراني، دست مي يابد و ميتواند در پيوند با هستي، ديگربار پاي خويشرا بر زمين احساس کند و قدرت يابد. همزمان با ديدن هستي و زمين به عنوان تبلور شور عشق و توانايي دست يابي به عشق الهي از طريق جسم و عشق زميني، نه تنها به خطاهاي بزرگ هويتي خويش پايان ميدهد، بلکه ميتواند با ترکيب اين شور عشق زميني با تفکر و قدرت نگاه مدرن، با ترکيب شور عاشقانه و زميني شده حافظ قلندر با شور قدرتمندانه و ديونيزوسي نيچه به والاترين نوع ترکيب و پيوند دو سيستم دست يابد. با اينکار او نيز همزمان خويش را چندگانه ميکند و به وحدت در چندگانگي دست مي يابد و واقعيتش هم عقلاني و هم اسطوره اي/ جادويي ميتواند باشد. اينگونه مي بينيم که چگونه امروزه کتب نيچه بفارسي مرتب ترجمه ميشود و تلاش نگاه ايراني براي فهم و درک او و نيز درک بهتر حافظ و عرفان، پيوند ميان انها و پالايش عرفان، پيوند ميان عشق وقدرت بالا رفته است. من باور دارم ، که در اينده با رشد روانشناسي و بويژه با  اشنايي بيشتر جامعه ما با تفکرات ويلهلم رايش، که در ان  هستي به عنوان تبلور عشق يا ارگون انرژي ديده ميشود و با تفکر عرفاني زميني شده و رها از ترسهاي ضدجنسي و ضد جسمي عرفان ما، بسيار نزديک مي باشد، امکان درک اين  جسم گرايي  و تلفيق بالاتر خواهد رفت.

 

2/ گذار از تضاد اجزاء به وحدت اضداد: تفکر ما بر اساس جنگ جاودانه اضداد قرار دارد. تفکر مدرن  بر اين جنگ تا اندازه اي پيروز ميشود، اما به وحدت اضداد دست نمي يابد. تفکر جسم گرايانه که ريشه اش در تفکر نيچه، ويلهلم رايش و رشد نگاه جسم گرايي در تفکر فيلسوفان معاصر، بيونويرولوگها و دانشمندان خوداگاهي معاصر مانند داماسيو و ديگران مي باشد و در پيوند با پست مدرنيسم نيز قرار دارد و  با شناخت رشد منطقي پست مدرنيسم، ميتوان ديد که پست مدرنيسم در تکامل نهاييش مجبور به رفتن به همان راهيست که اموزگارشان نيچه رفته است و ان دست يابي به جسم و تفکر و اخلاق چشم اندازي جسم مي باشد، در اضداد زندگي ياران و ياوران يکديگر و گذرگاهي بسوي يکديگر مي بيند. اينگونه نيز خواهان وحدت اضداد و رقص گسست و پيوست جاودانه اضداد، خوب و بد، شادي و غم، عشق و خرد، مهر و نفرت مي باشد. با اين رقص و وحدت اضداد انسان پاي به جهان سبکبال و لذت لحظه به لحظه زندگي ميگذارد که در ان هر لذتي با همزاد خويش همراه است و بدون ان مسخ  و کور ميشود. اينگونه زندگي به رقص سبکبال گذار از شک به ايمان، از شادي به غم، از ترس به جرات، از يگانگي به بحران و بالعکس مي باشد. اينگونه انسان و زندگي به <شدن> خندان و سبکبال جاودانه و دگرديسي جاودانه تبديل ميگردد. با چنين کاري نيز اشتياق دروني انسان ايراني که هميشه ميخواسته است، زندگي را به يک بازي زيبا تبديل کند ، براورده ميشود.

 

3/ انسان/خدايي و تبديل جهان به يک خلاقيت: با سراپا جسم شدن و پيوند خرد و عشق، ايمان و شک، انسان تبديل به فرزند خداي اسمان و مادرش زمين ميشود و به بازيگر بازي جاودانه عشق و قدرت بر روي زمين. به خداي فاني تبديل ميشود که از يکطرف سراپا جسم است و سراپا غرايز، خرد و احساسات خويش و از طرف ديگر هر لحظه دست به خلاقيت و بازافريني خويش و هستي مي زند، تا به اوج خرد، عشق، سلامت و زندگي دست يابد. اينگونه او با جسمش همه چيز را، حقيقت و واقعيت را، عشق و علمش را ميچشد و انگاه که انرا بيمارگونه احساس کند و يا ببيند که اين تفسيرش از حقيقت يا واقعيت، از عشق يا علم، او را،زمين را بيمار ميکند، انرا بدور مي اندازد و با خرد و قدرت خداييش، حقيقتي نو، واقعيتي نو، علم و عشقي نو، ايمان و اخلاقي نو مي افريند. اينگونه او به غول زميني، عارف زميني خندان، سبکبال و رقصان تبديل ميشود و زندگي به بازي جاودانه عشق و قدرت و شدن جاودانه.

باري اين هويت نوي ماست و پاسخ نسل ما به بحران خويش، پاسخ ما به بحران نسل بينابيني ما. حال و اينده بحران هويت را چالش ميان اين هويت نوي خندان و زميني و ديگر هويتها و خلاقيتها تعيين ميکند. باشد که بهترين راه و خلاقيت، بهترين تلفيق و شرارت خدايي ببرد و پيروز شود. ما اينگونه  مي انديشيم و خندان وارد اين پوست اندازي نهايي و چالش قدرت و زيبايي ميان نگاههاي مختلف ميشويم. اينک ماييم که هويت خويشرا به عنوان بهترين جواب به ميان مي اوريم، ما اين عاشقان خندان زميني زن و مرد، اين عارفان زميني، اين غولان زيباي زميني.

 

 

اکنون تنها کاري که مانده است، يک فرشناسي و پيش اگاهي  علمي اينده ايران بر اساس اين دياگنوستيک  و بيماري شناسي همه جانبه روان ايرانيست. اين کار را مقاله بعدي و نهايي انجام ميدهد که براساس اين بيماري شناسي، به بيان خطوط عمومي تحول بزرگ ايران مي پردازد. بزبان ديگر ، رنسانس   در حال وقوع  ايران  و خطوط عمده اش را تشريح  و بيان ميکند و  نويد پيروزيش را با لبخند و سرود عاشقان رقصان زميني  سر ميدهد.

.

پايان

 

http://sateer.persianblog.com/

 

 

ادبيات:

1/ 2/3/ دويزينگر: هويت.ص 259.261

4/ پتر کوتر: روانکاوي مدرن.ص 32

5/6/7/8/ گرين برگ- ل. گرين برگ: روانکاوي مهاجرت و تبعيد.ص 76.87.99.100

9/ محمدسالار کسرايي: چالش سنت و مدرنيته در  ايران. ص  388

10/11. داريوش  اشوري: سياست، ايدئولوژي، و زبان در ايران مدرن.ص 7.8

13/ مهرداد کشاورز: پرسپوليس.ص 20

14/ کريم کشاورز: هزارسال نثر فارسي.جلد اول.ص 11

15/ احمد اشرف:بحران هويت ملي و قومي در ايرانيان. ايران نامه.ص 534

16/نيچه: انک انسان.ترجمه رويا منجم با کمي تغيير توسط من.ص202

18/17.داريوش اشوري.مشکل زباني ما.ص 4.2.

20/19. ارامش دوستدار.روشنفکري پيراموني و مسئله زبان.ص 20.24

21/ رضا براهني. ستم ملي. سايت گفتگو. بخش مقالات.

22/ داريوش اشوري. گفتگو با اشوري. سيروس علي نژاد. سايت جمهوري. بخش سايتها..

23.نيچه. غروب بتان. دوره چهارجلدي.جلد چهار.ص 386

24.ليوتار: پست مدرنيسم چيست.کتاب سرگشتگي نشانه ها. ص 50