سالگرد تیرباران دکتر فاطمی :

بر سر سرنيزه نشايد نشست

 

سهیل آصفی

http://soheilasefi.blogfa.com/

 

 

نوزدهم آبان ماه؛ درست پنجاه و یک سال تمام از جانباختن دکتر حسین فاطمی متعاقب کودتای بیست و هشتم مردادماه سال سی و دو گذشت.دکتر حسین فاطمی! مردی وارسته و عاشق، از معدود یاران واقعی دکتر محمد مصدق که تا واپسین سکانس رزم، راه تکامل و تحول پوئید. پر بی راه نیست که دکتر مصدق در فرازی از سخنانش درباره جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران می گوید :« اگر ملی شدن صنعـت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده، بايد از آن کسی که اول اين پيشنهاد را نمود سپاسگزاری کرد و آن کس شهيد راه وطن دکتر حسين فاطمی است...» هنوز صدای دکتر فاطمی در تاریخ معاصر بی سرانجام میهن مکرر است : تکيه به سرنيزه توان کرد ليک بر سر سرنيزه نشايد نشست!...

 

 

*سکانس یک*

 

یک هزار و دویست و نود و نه خورشیدی در شهر نائین،در خانواده ای روحانی بر خشت این جهان افتاد. تحصیلات قدیم را نزد پدرش آیت الله سید علی محمد سیف العلماء و سایر افراد خانواده در شهر مشهد فرا گرفت.پس از اخذ دیپلم راهی تهران شد. حسین فاطمی پس از فارق التحصیلی از دانشسرای تهران برای ادامه تحصیل عازم فرانسه شد. او در فرانسه،در رشته های حقوق بین المللی و علوم اجتماعی و روزنامه نگاری به اخذ درجه دکترا نائل شد. فاطمی به میهن بازگشته و از ۱۳۲۰ به این سو رسما کار روزنامه نگاری را آغاز می کند.اپتدا روزنامه "باختر" را در تهران منتشر کرد،پس از آن به پایتخت آمده و انتشار "باختر" را در آنجا ادامه داد. صاحب امتیاز جریده مذکور برادر حسین فاطمی بوده است. مبارزات قلمی دکتر فاطمی از سال ۱۳۲۳ اوج می گیرد و در همین ایام مدتی را به خاطر یکی از مقالاتش به بند قاتلان مطبوعات آن دوران گرفتار می آید! از بی باکی و جسارت این روزنامه نگار شهره ایرانی و پیکار او در راه توده زحمتکش مردم بسیار قلمی کرده اند. از او در فاصله سالهای 1323 تا 1325 مقالات جالب توجهی پیرامون مساله نفت و آذربایجان منتشر شده است.در این مقطع زمانی دکتر فاطمی برای مدتی دوباره راهی اروپا شده و پس از بازگشت در نیمه اول سال 1328 روزنامه مشهور خود "باختر امروز" را منتشر می کند.  نگاه فاطمی به چگونگی پیشرفت جنبش اصلاحی در جامعه ایران در خور توجه است. او در سرمقاله شماره سوم که بعلت توقيف باختر امروز بنام " سرگذشت " منتشر می شد، تحت عنوان " برای اصلاح ايران بايد قربانی داد " می نویسد: " قلدری و استبداد مثل زالو تا شکمش از خون مظلومان و بيگناهان پر نشود از حرکت نخواهد افتاد، اصلاح وطن محتاج به قربانی است، من بسهم خود برای قربانی شدن هميشه آماده بوده ام. " در اول آبان ماه سال 1328،جبهه ملی ایران به رهبری دکتر محمد مصدق تشکیل می شود. با پیوستن به دکتر فاطمی به این جبهه،باختر امروز به نوعی به محلی برای درج افکار و عقاید جبهه ملی بدل می شود. دوم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و سی خورشیدی دکتر مصدق به نخست وزیری انتخاب می شود و دکتر فاطمی به عنوان معاون نخست وزیر معرفی می شود.

 

*ترور توسط فدائیان اسلام*

 

 درست در همان سال، دکتر فاطمی هنگام سخنرانی بر مزار محمد مسعود،زمانی که این جمله را بر زبان داشته « بدبختی ما آن است که در این جهنم قانون اجرا نمی شود...» توسط عبد خدائی،جوانی از گروه فدائیان اسلام مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به شدت مجروح می شود. او درد ناشی از این ترور تا پایان عمر کوتاهش با خود کشید. دکتر پس از جان به در بردن از ترور توسط فدائیان اسلام در بیمارستان نیز از گزند سوءقصد در امان نمانده است. گفته اند که پس از نخستین جراحی،نیمه شب هنگامی که او هنوز به هوش نیامده بود،چند تن ناشناس به اطاق فاطمی رفته و پانسمانهای محل عمل را از بین می برند! پرستاران مطلع شده و دکتر غلامحسین مصدق،پزشک معالج او را مطلع می کنند و فاطمی با جراحی مجدد از مرگ نجات می یابد. دکتر فاطمی در دوره هفدهم مجلس شورای ملی به نمایندگی از مردم تهران وارد مجلس شده است. در دوره ای نیز معاونت پارلمانی دکتر مصدق را عهده دار بوده است. پس از استعفای نواب،وزیر خارجه دولت مصدق،فاطمی سکان وزارت خارجه را بر عهده می گیرد. با آغاز وزارت دکتر فاطمی در مهرماه 1331 ،سیاست های ضد امپریالیستی خصوصا ضد انگلیسی فاطمی بیشتر عیان می شود. هم از این روست که دولت مطبوع بریتانیا خیلی زود از سمت و سوی سیاستهای مقتضی توسط فاطمی به شدت آشفته می شود. گفته اند که در زمان حضور دکتر فاطمی در وزارت امور خارجه،سازمانی کهنه،فرسوده و اشرافی که جز محلی برای تقسیم مناصب سفارت،کارداری و.. بین "هزار فامیل" کارآیی دیگری نداشته به وزارتخانه ای پویا تبدیل شده است...

 

*همایونی از قماش همان "همایون" ها*

 

بیست و پنجم مردادماه، روزهایی پیش از کودتای بیست و هشتم مردادماه سال سی و دو ،دکتر فاطمی توسط گارد شاهنشاهی دستگیر شده و صبح همان روز به خانه باز می گردد. دکتر فاطمی در کودتای نافرجام نيمه شب بيست وپنجم مردادماه ۱۳۳۲ بوسيله گارد شاهی بنحو اهانت آميزی بازداشت شده است ولی هنگامی که سحرگاهان پيروزمندانه به خانه اش باز می گردد در سرمقاله يکشنبه بيست و پنجم مرداد ۱۳۳۲ (شماره ۱۱۷۲)

می نویسد: « ساعت يازده و نيم ديشب چند افسر مسلح و قريب پنجاه، شصت نفر سرباز گارد شاهنشاهی شصت تير بدست مثل راهزنانی که در کتابهای افسانهء قرون وسطائی خوانده ايد، به خانه  من ريختند و بدون اين که حتی اجازه دهند من کفش پا کنم در برابر شيون طفل يازده ماهه و مادرش مرا به سعدآباد ـ کاخ سلطنتی ـ توقيفگاه گارد شاهنشاهی بردند و در هر اطاق خانه ام نيز تا ساعت چهار صبح دوازده سرباز بيتوته فرمودند.... پس از حادثه نهم اسفند که خود شاه دخالت مستقيم در آن داشت، من ديگر تا آنوقت بدربار نرفته بودم، ولی ناگهان برای گفتن مطالبی تلفن کردم و يکسر گرسنه از وزارتخانه به کاخ اختصاصی رفتم، ديدم شاه از دکتر مصدق گله می کند و ميگويد، مصدق از من رنجيده است، به گمان اينکه در حادثهء نهم اسفند من دست داشته ام. شما چه ميگوئيد؟ بی پروا به او گفتم که من ترديد ندارم اعليحضرت بوجود آورنده اين صحنهء شرم آور بوده ايد. بعد بدو چشمان او که خيلی داعيهء معصوميت دارند، نگاه کرده، گفتم: به من بفرمائيد تا کجا ميخواهيد برويد. آيا اعمال فاروق برای شما سرمشق نشده است که تا آنجا رفت که تاج و تخت خويش را در روز موعود از دست گذاشت. آيا شما هم از آن راه ميخواهيد برويد.؟...به او گفتم: يکبار در سی ام تير بدستور سفارت انگليس دکتر مصدق را مجبور به استعفا کرديد و سزای آنرا ديديد. آيا خيال ميکنيد ممکن است آن آزمايش تلخ را تکرار کرد؟»

دکتر فاطمی در روایت خود از حال و هوای پادشاه در آن روز می گوید  که « من در طول دوازده سال اخير هرگز به آستان اين جوان خوش خط و خال که مثل مار افسرده موقع ضعف و جبن سر در هم ميکشد و در فرصت مناسب نيش جانگزای خود را ميزند، سر فرود نياورده ام». وی اضافه می کند « اين آخرين دفعه هم به ابتکار خودش نشان همايون به من داد که هرگز نشان اهدائی او را بر سينه نزدم زيرا ميدانستم که اين  "همايون"  از قماش همان

 "همايون "هائی است که پنجاه شصت (راجه) نظير او را انگليس ها در موقع اشغال هند در خاک وسيع آن کشور ايجاد کرده اند. دربار دشمن همهء آزادمردان، وطن پرستان و خصم مبارزين راه استقلال و آزاديست....يکی نيست از او بپرسد، ديگر شما و فاميل شما از اين يک مشت پا برهنه و لختی که بيست سال پدرت آنها را بنفت جنوب زير نظر مستقيم خويش فروخت و برای چهل سال بعد از خود نيز قرارداد ۱۹۳۳ را باقی گذاشته چه ميخواهيد؟...پدر شما يک مرتبه به دستياری "آيرنسيد" کلنل انگليسی، بر روی هموطنان خود شمشير کشيد و عاقبت در منتهای نکبت در گوشه “ ژوهانسبورگ” چشم بر هم گذاشت. او از اين جنايت چه چيزی ديد که امروز شما از روی نقشه فرستاده های سفارت انگليس، بغداد و ايادی جيره خوار اجنبی همان راه نکبت بار و ملعنت آميز را از نو می پيمائيد.؟»

فاطمی از یاد نمی برد که همرزم خود دکتر محمد مصدق را نیز که در بسیاری از اوقات وفاداری خود را به پادشاه اعلام می کرد، مورد پرسش قرار دهد. « آقای دکتر مصدق! چقدر بايد صبر و تحمل کرد و تا کی بايد شاهد اين فجايع و رسوائيهای پنهانی و آشکار دربار بود... ديشب در همان موقعی که شصت تيرهای افسران و سربازان گارد شاهنشاهی بطرف من نشانه گرفته بودند و مرا به توقيفگاه سعد آباد ميبردند، من با کمال خونسردی اين شعـر سعـدی را زمزمه ميکردم. چو تيره شود مرد را روزگار / همه آن کند کش نيايد بکار »

*نطق آتشین دکتر فاطمی و شعار مشهور "جمهوری دموکراتیک به جای نظام شاهنشاهی"*

 

یک روز پس از دستگیری توسط گارد شاهنشاهی است که دکتر حسین فاطمی "نطق آتشین"خود را در میدان بهارستان تهران ایراد می کند.میتینگ بزرگی که عمده ترین شعار شرکت کنندگان در آن بر خلاف مشی مصالحه جویانه جبهه ملی،"ما شاه نمی خواهیم!" بوده است. کودتای بیست و پنجم مردادماه عقیم می شود. محمد رضا شاه پهلوی کشور را ترک می کند. حزب توده ایران شعار "جمهوری دموکراتیک" را به جای نظام شاهنشاهی مطرح می کند و به گفته دکتر نورالدین کیانوری به  کادرهای حزبی دستور داده می شود با تظاهرات وسیع در خیابانها این "پیروزی" را به شکل "مبارزه جویانه" جشن بگیرند. « تنها حزب توده ایران چنین شعاری نداد.دکتر فاطمی نیز در سخنرانی آتشین خود در روز بیست و ششم مرداد در میتینگ عظیم میدان بهارستان خواستار انحلال سلطنت گردید. عنوان روزنامه "باختر امروز" به قلم شهید دکتر فاطمی این بود : "خائنی که می خواست وطن را به خاک و خون بکشد رفت" » بر اساس اسناد معتبر تاریخی، تظاهرکنندگان توده ای،همراه با دکتر فاطمی تا آخر شب بیست و هفتم مردادماه سی و دو خیابانها را در اختیار خود داشته اند. در غروب روز بیست و هفتم مردادماه،درست ساعاتی پیش از وقوع کودتا،قریب به ششصد نفر از افراد و کادرهای حزبی دستگیر می شوند. در میان افراد دستگیر شده چهره هایی شاخص چون زنده یاد دکتر داوود نوروزی، روزنامه نگار شهره و سردبیر خوش قلم "به سوی آینده" نیز حضور داشته اند.

 

*کودتای بیست و هشتم مرداد 32 و روزهای اختفا*

 

 کودتا به سرانجام می رسد. جنبش ملی ایران بار دیگر بی سرانجامی را مکرر می کند. محمد رضا شاه پهلوی به ایالات متحده می گوید « سلطنتم را اول از خدا و بعد از شما دارم». پادشاه مستاصل با کودتای کلان سرمایه داری انحصاری جهانی و ارتجاع داخلی به کشور باز می گردد.زنده یاد دکتر داوود نوروزی که نقش موثری در افشای نقش آن بخش از روحانیون که در جریان کودتای بیست و هشتم مردادماه به "روحانیون انگلیسی" مشهور شدند داشت ناخواسته به جلای وطن تن  داده و تا واپسین سکانس رزم در برلین شرقی  پیکار با ارتجاع را ادامه می دهد... عده زیادی از تحولخواهان دیگر نیز دستگیر شده و تنی چند مانند دکتر حسین فاطمی در اماکن امن مخفی می شوند. بر اساس اسناد منتشره،در این فاصله، فاطمی به رهبری حزب توده ایران پیغام می دهد که جای او در خطر است و استمداد می طلبد. کیانوری در این رابطه می گوید « ما مکان آماده ای برای مخفی کردن دکتر فاطمی در اختیار نداشتیم.لذا من خانه مخفی خود و مریم را در اختیار او گذاشتم و خودم به جای دیگری رفتم. مریم هم تا یک هفته از او پذیرایی کرد تا بالاخره یکی از افسران سازمان که دکتر داروساز بود آپارتمان خود را در اختیار ما قرار داد و فاطمی به این محل رفت...» دکتر فاطمی روزهای زیادی را در خانه مذکور سپری می کند. ثانیه ها،ثانیه های التهابند. تنها هفته هایی پس از کودتای بیست و هشتم مرداد! روزهایی که احتیاط زیادی را می طلبیدند سرانجام انگونه که نباید رقم می خورند! کیانوری به یاد می آورد  « من به او [دکتر فاطمی] گفته بودم که در طول روز از پنجره به بیرون نگاه نکند و برای اینکه خسته نشود مقداری کتاب هم در اختیار او قرار داده بودیم. طرف شمالی اتاق که دکتر فاطمی در آن زندگی می کرد مشرف به یک خانه بود.روزی دکتر فاطمی بر اثر خستگی پرده را کنار می زند و از پنجره به بیرون نگاه می کند.پیرزنی او را با این ریش بلند که گذاشته بود می بیند و به صاحبخانه خبر می دهد و انها هم پلیس را در جریان می گذارند.بدین ترتیب دکتر فاطمی و دوست افسر ما دستگیر شدند. ما در تدارک خارج کردن دکتر فاطمی از مرز بودیم.متاسفانه او به علت بی احتیاطی خودش دستگیر شد و قهرمانانه به شهادت رسید.» درباره روزهای آخر پیش از دستگیری،حرف و سخن فراوان است. گویا در روزهای آخر دکتر فاطمی مباحث کلیدی را در خانه دکتر کیانوری و خانم مریم فیروز مطرح کرده است. « ... او از اینکه دکتر مصدق نسبت به دشمنان جنبش نرمش نشان می داد،از اینکه پس از فرار شاه تصمیم قاطع درباره اعلام جمهوری نگرفت،از اینکه به فرماندار نظامی دستور تظاهرات ضد شاه را داد و از همه بالاتر از اعتمادی که مصدق به بستگان خود داشت و علی رغم تذکر ما درباره همکاری سرتیپ دفتری با کودتاچیان در بیست و هفتم مرداد او را به ریاست شهربانی و فرماندار نظامی تهران برگزید،گله و ناله داشت... او می گفت که دکتر مصدق به گزارشات سرتیپ دفتری که دقیقا معلوم شد برای کودتاچیان کار می کرد،اعتماد داشت و دفتری گزارش می داد که "مساله مهمی نیست و به زودی آرامش برقرار می شود!" این همان پاسخی است که مصدق در تلفن به ما داد...» ماشاالله ورقاء،رئیس دایره ی اطلاعات و مراقبت شهربانی کل کشور در کتاب"رویدادهایی از سازمان افسران وابسته به حزب توده ی ایران" که " در سایه بیم و امید" نام دارد و به تازگی به بازار نشر عرضه شده است عنوان می کند که « همگان از پنهان داشتن دکتر حسین فاطمی،وزیر امور خارجه دولت مصدق و یکی از نزدیکترین همکاران او در خانه یکی از افسران سازمان افسری به نام دکتر محمود محسنی خبر داشتند اما کمتر کسی از واقعیت دیگر آگاه است که حزب و سازمان افسری به همه ی اعضای خود که در فرمانداری نظامی،اداره اطلاعات و شهربانی کل و دیگر سازمانهای پیگرد و دستگیری و بازپرسی مقام و موقعیتی داشتند موکدا توصیه و سفارش نموده بود که باید از همه ی دوستداران و موافقان دولت فروریخته ی مصدق پشتیبانی و محافظت و نگه داری شود...»

 

 

* دستگیری*

 

ششم آبان ماه 1332،دکتر فاطمی سرانجام دستگیر می شود. خود، زمان دستگیریش را اینگونه روایت کرده است. « ... وقتی سرگرد مولوی مرا به دربار آورد ، سرتیپ نصیری رئیس گارذ سلطنتی به کنار جیپی که من در آن نشسته بودم آمد و به من گفت  : "خائن وطن فروش کداک گوری بودی؟" من در جواب گفتم،تیمسار،دکتر مصدق وطن فروش نبود و به ملت ایران بزرگترین خدمات تاریخی را نموده. نصیری از حرف من بر آشفت و سیلی محکمی به صورت من زد که از بینی من خون جاری شد. سپس فریاد کشید که "این پدرسوخته را چرا زنده آورده ای.بدهید او را بکشند"... » در بخش های دیگر روایت دکتر فاطمی از روزهای مقاومت خود او از سه ساعتی می گوید که در شهربانی،در اتاق سرتیپ تیمور بختیار بوده تا "اراذل و اوباش" بار دیگر به یاری سلطنت برخیزند. « این مدت برای خبر کردن اراذل و اوباش کافی بود. هنگامی که مرا به عنوان انتقال به لشکر دو زرهی از شهربانی بیرون آوردند،برخلاف همه متهمین که از حیاط پشت شهربانی آنها را سوار اتومبیل می کردند،مرا به خیابانی که روبه روی وزارت خارجه است آوردند و به مجردی که جلوی پله ها رسیدم،ده دوازده نفر که میان آنها شعبان بی مخ را شناختم در انتظار من بودند و به محض اینکه از پله ها پایین امدم با چاقو و کارد و لگد و مشت به جان من افتادند.در حالی که دست های من را با دستبند بسته بودند،ضربه های چاقو بر بدنم می خورد... ولی خواهرم جمعیت را شکافت و خود را روی من انداخت و ضربات بی شماری را متحمل شد و اگر او نبود مرا در آنجا با چاقو کشته بودند تا به ملت ایران اعلام کنند که به دست "مردم" تکه تکه شده ام!...» سوء قصد فدائیان اسلام و هواخواخوهان سلطنت پهلوی به جان دکتر فاطمی تنها چند نمونه از تلاش ها برای از میان برداشتن او بوده است.

 

*تکیه به سرنیزه توان کرد لیک بر سر سرنیزه نتوان نشست*

دکتر فاطمی با یقین بر اینکه سرانجام روزی توسط استبداد و ارتجاع حاکم از پا در خواهد آمد به تنظیم وصیت نامه ای اقدام می کند. او پیش از تنظیم وصیت نامه خطاب به محمدرضا شاه پهلوی و آزموده سه تقاضای خود را مطرح کرده است. «  یکی اینکه برادران و خواهران و زن و فرزندم را ببینم. و دیگر اینکه با پیشوا و پدر بزرگوارم،دکتر مصدق و یاران او دیدار کنم. و سوم اینکه شما افسران چند دقیقه به بیانات من گوش کنید.» فاطمی لب می گشاید و افسران مبهوت سحر کلام او می شوند. دکتر فاطمی قبل از تيرباران خطاب به افسران اظهار می دارد:« آقايان افسران، در آخرين ساعت حيات هيچ محکومی در مقام تظاهر و عوامفريبی آنهم مامورين اعدام خود بر نميآيد. آنچه بشما در اين ساعت که از حيات خود نوميد و بمرگ خود يقين دارم، ميگويم، از صميم دل و از روی حقيقت و ايمان است. ما از نهضتی که در اين کشور به پيشوائی دکتر مصدق شروع کرديم، هيچ قصد و غرض جز تامين عزت و استقلال مملکت و قطع نفوذ اجانب و سعادت و سربلندی ملت ايران نداشتيم. ما در پی جاه و مقام و آش و پلو نبوديم. رهبر ما هفتاد سال سابقه شرافت و تقوا و وطن پرستی و جهاد و مبارزه با قلدران و زورگويان داخلی و خارجی دارد و او در راه نجات ايران از همه چيز خود صرفنظر کرده و حاضر است تا آخرين قطره خون خود رابرای ايران بدهد. آقايان افسران، کار کشور ما بر اثر صد سال استعمار بجائی رسيده بود که بيگانگان يک شاه را از روی تخت سلطنت برداشتند و شاه فعلی را بجای او گذاشتند...»

او در بخش دیگری از نطق تاریخی اش خطاب به افسران می گوید، « آقايان افسران، ميدانيد چرا من کشته ميشوم؟ من برای اين کشته ميشوم که اولين اقدام من در وزارت امور خارجه بدستور پيشوای نهضت ملی بستن سفارت و قنسول خانه های انگليس در ايران بود و بنا بگفته پيشوای ما سرگذشت جبهه ملی بايد سرمشق مردمی شود که در خاور ميانه عليه مظالم انگليس قيام می کنند. ولی من بهيچوجه مايوس نيستم و يقين دارم که خون من درس عبرتی برای هزاران جوان ايرانی شده و آنها با تائيدات خداوند متعال قادر و عادل انتقام اين ملت ستمديده را از استعمار انگلستان و ايادی ناپاک آن خواهند گرفت... آقايان افسران، ما سه سال در اين کشور حکومت کرديم و يکنفر از مخالفين خود را نکشتيم. برای اينکه ما نيامده بوديم برادر کشی کنيم. ما برای آن قيام کرديم که ايران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کنيم...  شاه فکر ميکند با کشتن و زجر و شکنجه و حبس ميتواند مردم ايران را مرعوب و مغلوب سازد. اين اشتباه بزرگيست.  تکيه به سرنيزه توان کرد ليک / بر سر سرنيزه نشايد نشست!... »

 

 

 

فاطمی در فراز پایانی سخنان خود تصریح می کند که « شاه بايد بداند که با کشتن من وامثال من نفرين و لعنت نسل های آينده نصيبش خواهد بود. من يقين دارم که خدای ايران اين مردم ستمديده را از شر اين ضحاک خون آشام نجات خواهد داد.» او سخنان خود را اینگونه به پایان می برد «  کشتن من بيگناه درد شاه را نيز دوا نميکند. تنها تقوا و ايران پرستی و شرافت و درستکاری و عدالت اجتماعی است که ميتواند درد های اجتماعی و سياسی و اقتصادی ما را چاره نمايد. اميد وارم سربازان مجاهد نهضت همچنان مبارزه خود را ادامه دهند، زيرا من بآرزوی خود رسيده و سعادت جاودانی شهادت نصيبم شد. پاينده ايران، زنده باد دکتر مصدق...»

 *برای آخرین بار،تو را خدا نگهدار*

 دکتر، با بستگان خود برای آخرین بار دیدار می کند. او سراغ سعید (فرزند برادرش) را می گیرد. زمانی که سعید فاطمی را بر بالین او می اورند،با اینکه فاطمی از شدت بیماری در ضعف مطلق بوده،برخواسته،سعید را در آغوش کشیده و در حالی که گونه هایش خیس اشک بوده اند می گوید « سعید،من می میرم.من رفتنی هستم و من می دانم که تو زنده خواهی ماند. بعد از مرگ من کارهای مرا که اینک از هم پاشیده اند ادامه بده.از بچه ام سرپرستی کن.جز تو به هیچ کس طفلم را نمی سپارم.سعی کن به بچه من بد نگذرد.» دکتر فاطمی خطاب به آزموده می گوید« آری آقای آزموده! مرگ حق است و من از مرگ باکی ندارم.آن هم چنین مرگ پرافتخاری. من قربانی نفت هستم.من می میرم که نسل جوان ایران از این مرگ درس عبرت گرفته،خود از وطنش دفاع کند و نگذارد جاسوسان اجنبی بر این کشور حکومت نمایند...» دکتر فاطمی درخواست می کند که دکتر مصدق را برای آخرين بار ملاقات کند. اين درخواست او رد شده و به او تنها اجازه می دهند که با ياران زندانی ديگرش آقايان مهندس رضوی و دکتر شايگان ملاقات کند. در اين ملاقات دکتر فاطمی با صدائی محکم و اميدوار گفته است: گذشتن از اين جهان و وداع با اين دارفانی سرنوشت هر انسانی است و دير يا زود آن اهميت چندانی ندارد. در هر حال ملت ما در مبارزه خود پيروز خواهد شد. سپس دکتر فاطمی سفارش فرزند خود را نموده و "پيشوای ملت" را وکيل و وصی خود قرار داده است.

دکتر شايگان درباره این لحظات  گفته است: وقتی برای وداع پيشانيش را بوسيدم، متوجه شدم که بسيار گرم است و در آتش تبی شديد ميسوزد. اعدام يک بيمار آنهم در آن حال در هيچ يک از کشورهای متمدن جهان سابقه ندارد!

 

*فاینال سکانس:تب چهل درجه،سحرگاه سرد پاییزی، آتش*

 صبح روز هجدهم آبان ماه 1333 "سر دنیس رایت"،کاردار وقت سفارت بریتانیا در تهران با سپهبد عبدالله هدایت،رئیس وقت ستاد ارتش ملاقات می کند. او شادمانه به سفارتخانه بازگشته و با حروف رمز به نخست وزیر دولت مطبوع خود اعلام می کند که اعدام دکتر فاطمی قطعی است و وی همه را قانع کرده که این کار انجام شود. حالا فاینال سکانس رزم کلید می خورد. از پشت ویزور کمی اینسوتر می آییم و حقیقت ناب را درست بیش از نیم قرن به نظاره می نشینیم: آسمان هنوز گرگ و میش است. سوز صبحگاه پاییزی می وزد. جاده ها بی تابند،شهر در خواب! دکتر حسین فاطمی پس از تحمل نه ماه زندان با تن رنجور و تب چهل درجه بوسیله برانکارد تا قتلگاه برده می شود. قبل از اجرای حکم اعدام، دکتر فاطمی به آزموده می گويد: « آقای آزموده! مرگ بر دو قسم است، مرگی در رختخواب ناز و مرگی در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر ميکنم که در راه مبارزه با فسادشهيد ميشوم...»

دهلیزهای لاینقطع پیموده می شوند.سکوت مطلق سحرگاه پاییزی شکافته شده، تیربارها آتش می کنند. دکتر حسین فاطمی همبزم "مرتضی کیوان" و دیگر جانبازان تحولخواه میهن می شود. آنسوتر "بامداد خسته" است که تا آبان سرد هشتاد و چهار خورشیدی همچنان زمزمه می کند: .../ ای تمامی  دروازه های جهان،مرا به باز یافتن فریاد گمشده خویش مددی کنید / ...