يکشنبه ۱ شهريور ۱۳۸۳ - ۲۲ اوت ۲۰۰۴

 

يادداشتهايی درباره يک استراتژی ناتمام

·         استنتاج مجرد دموکراسی از رابطه ميان قدرت دولتی و انقلاب به گذشته تعلق دارد. به استراتژی​های انقلابی پيش از تجربه انقلاب بهمن. به عصری که اصل مجرد انقلاب بر​تر از آزادی و حتا سوسياليسم بود. و انقلابيون مشروعيت خود را نه مستقيما از مردم بلکه از ايمان به تئوری انقلابی کسب می​کردند. و انقلاب مامای آزادی و دموکراسی گمان می​شد. امروز اما مغشوش نگهداشتن اين رابطه و مبهم ماندن دورنمای دموکراسی ، هر نيروی سياسی را از متن جنبش​های اجتماعی دور می​کند. طرح تقابل بلا واسطه دولت و انقلاب درشرايط عدم آمادگی سياسی و روانی مردم تنها تداعی کننده اين بد گمانی باسابقه است که هدف اين مبارزه نه آزادی ، بلکه رقابت برسر تصرف قدرت دولتی است.

 

مرتضی ملک​محمدی

 

سرانجام ناکام تجربه استراتژی اصلاح حکومتی جامعه ايران را با يک خلا سياسی جديد و دورنمايی مبهم روبرو ساخته است. جنبش دموکراتيک مردم ايران در شرايطی از پروژه اصلاح حکومتی فاصله گرفت که هيچ استراتژی بديل و نيروی دموکراتيک موثری در صحنه نيست و استراتژی​های انقلابی اعتماد آنها را برنمی انگيزند. دراين خلا سياسی جمهوری اسلامی می​کوشد با موج تازه​ای از سرکوب، اقتدار پيشين​اش را بازسازی کند. جامعه سياسی ايران اکنون با اين مساله روبروست که چگونه از اين تنگنای سياسی خارج شود و به يک استراتژی بديل برای پيش روی به سوی دموکراسی دست يابد.

نمايند گان سياسی پروژه اصلاح از بالا ممکن است با افزودن انواع ترميم​ها و تبصره​ها به اين سناريو به اميد​هايی دامن بزنند و حضور سياسی خود را درصحنه حفظ کنند. همانگونه که نمايندگان استراتژی​های انقلابی دهه شصت با وجود شکست​های بمراتب سخت تری ازصحنه حدف نشدند ، اما از نقطه نظر جنبش​ها وآکتورهای اجتماعی که اين سناريو​ها را درعرصه عمل آزموده​اند و به ضعف​های اساسی آنها آگاهی يافته​اند ، استراتژی اصلاح از بالا نيز از يک پروژه کلان برای گشودن يک جبهه وسيع اجتماعی در برابرتماميت گرايان به سطح يک سناريوی گروهی تنزل يافته است.

استراتژی سرنگونی انقلابی دولت و استراتژی پيش روی از بالا گرچه دو موضع متفاوت دربرابر قدرت دولتی اتخاذ می​کنند ولی عمده​ترين عنصرمقوم استراتژی شان همين قدرت دولتی است. اهميت کليدی قدرت دولتی دراين استراتژی​ها که باز تاب بی اعتنای آنها به نقش مستقل جامعه مدنی است ريشه در ضعف تاريخی و معادله نابرابر ميان جامعه مدنی و ابرقدرتی دولت در ايران دارد. درعين حال استمراربحران​های سياسی در ساخت جمهوری اسلامی براين انگيزه تاريخی و الويت مقوله دولت برجامعه مدنی افزوده است. نزد طرفداران استراتژی انقلابی قدرت دولتی درحکم آن سدی است که بايد شکسته شود تا جامعه آزادی گردد ، و برای استراتژی اصلاح ازبالا درحکم کارا​ترين نيروی محرک تحولات اجتماعی که بايد هدف اصلاح اپوزسيون قرار گيرد.

با انقلاب بهمن و سياسی شدن وسيع​ترين اقشارمردم و تداوم اين حضور در عرصه سياسی به دليل باز توليد دايمی بحران درساخت جمهوری اسلامی ، جهت معادله ياد شده ميان دولت و جامعه به سود حضور مستقل مردم به آرامی تغيير کرد. دامنه سياست از محدوده کنش احزاب و دولت فراتر رفت و استمرار بحران​های حکومتی و ناکارآمدی سياسی جبهه اپوزسيون ، جامعه را به سوی ايجاد قطب سومی ترغيب می​کرد. نخستين نشانه​های اين رويکرد ، از ميانه دهه شصت با فاصله گرفتن هواداران و پايه​های اجتماعی از هسته مر کزی قطبهای سياسی دولت و اپوزسيون آغاز شد. بحران استراتژی​های ياد شده نيز در همين زمان تکوين می​يابد. تنها سازمان مجاهدين خلق بود که با ابتکار" انقلاب ايدئولوژيک" يک حرکت خلاف جريان را سازماندهی کرد و خود را از تحولات دموکراتيکی که بعد​ها از بطن همين فاصله گرفتن​ها پيرامون نيروهای دولت و اپوزسيون پديدار شد محفوظ نگاه داشت.

همان طور که انقلاب بهمن معادله سنتی ميان جامعه و دولت و درهمين ارتباط مناسبات دو نهاد دولت و اپوزسيون را متحول کرد ، با شکست آن و برآمدن جمهوری اسلامی به جای استبداد سلطنتی ، ايده کهن دولت به عنوان شر اصلی نيز به زير سوال رفت. اين انديشه انتقادی درميان روشنفکران و جامعه سياسی به تدريج رواج يافت ، که برچيدن دولت تضمين کننده برپا ساختن دموکراسی نيست و رشته مشترکی می​تواند اين جبهه​های بظاهر متخاصم را را به هم بپيوندد. به همين علت حلقه​هايی از حوزه سياسی و روسنفکری جامعه دريک حرکت جديد فرهنگی ، به دنبال يافتن ريشه​های عميق​تر باز توليد استبداد از چهارچوب ساختارهای سياسی موجود عبور کردند و رد پای جمهوری اسلامی و انواع ديگر گرايشات توتاليتری را در اعماق جامعه مورد کنکاش قرار دادند. زيرا اين نخستين "جمهوری" ايران برخلاف خاطره همه حاکميت​هايی که تا آن تاريخ در ذهن مردم باقی مانده بود نه از بالا و يا از بيرون بلکه از دل جامعه و با مشارکت وسيع خود مردم ساخته و پرداخته شده بود. نوسازی دموکراتيک روابط اجتماعی به مثابه پيش درآمد نوسازی ساخت​های سياسی نخستين سرانديشه استراتژی نويی بود که درپس اين تجربه تکوين يافت.

درشرايطی که حاکمان قديمی به صف اپوزسيون پيوسته بودند و اپوزسيون راديکال و مردم گرای ديروزی نقش ديکتاتورامروزی را برعهده گرفته بود ، ملاک سنجش ماهيت سياسی اپوزسيون نيز دستخوش تحول شد و ديگر نفس مبارزه با دولت نمی​توانست معيار معتبری برای ترقی خواهی و مردم گرايی يک نيروی سياسی بشمار آيد. هر مبارزه دموکراتيک بنا به ماهيت مبارزه​ای است عليه دولت مستبد ،ولی هر مبارزه​ای عليه دولت مستبد ، مبارزه​ای دموکراتيک نيست. به اين ترتيب معيار تعيين هدف​های دموکراتيک يک استراتژی از ماهيت خود اين استراتژی استنتاج می​شود و نه از تعارض و تضاد آن با دولت. استراتژی دموکراتيک استراتژی است برای نيرومند سازی جامعه مدنی ، دموکراتيزه کردن روابط اجتماعی و مناسبات احزاب سياسی و مناسبات درونی ميان ساخت​ها و اجزاء حامل همان استراتژی.

اين پيش زمينه​ها و رويکرد​های سياسی جديد در ميانه دهه شصت ، در شرايط فشردگی کامل اراده سياسی در جمهوری اسلامی حول شعار مرگ بر ضد ولايت فقيه ، سرکوب اپوزسيون انقلابی و بسط کامل رژيم توتاليتری و اوج جنگ هشت ساله.، امکان خود نمايی نداشت. بايد چيزهايی در محيط تغيير می​کرد،. پايان گرفتن جنگ هشت ساله ، دررسيدن مرگ رهبر جمهوری اسلامی ، و آغاز دوران باز سازی ، آن شرايط اوليه را مهيا کرد. نطفه اوليه مقد متا در حوزه روشنفکری و به صورت يک حرکت فرهنگی بديل آغاز شد. ، هدف مقدم اين رويا رويی برخلاف سنت​های مبارزه کلاسيک نه برج و باروی حاکميت بلکه بنيادها و پيش زمينه​های فرهنگی و سياسی آن را مورد تعرض قرار می​داد. با اين حال جمهوری اسلامی که از سرچشمه​های اصلی حيات خود آگاهی داشت ، بروشنی درپس اين حرکت هسته اصلی شکل گيری يک استرا تژی جديد را حس کرد و به عنوان " تهاجم فرهنگی" آنرا درراس برنامه​های سرکوب خود قرار داد.

تلاقی تاريخی ميان اين آموزه​ها با واقعه تاريخی فروپاشی سوسياليسم مدل شو.روی تکيه گاه​های تئوريک نيرومند​تر و چشم انداز​های گسترده تری پيش روی انديشه دموکراتيک گشود. بازتاب فروپاشی سوسياليسم شوروی در ميان طيف​های مختلف روشنفکران ايران بخصوص در محيط روشنفکران چپ به درجات متفاوت با موجی از نوسازی و نوانديشی مارکسيستی و قرائت​های دموکراتيک از سوسياليسم همراه شد.اما نزديک​ترين قرائت به تجربه جنبش ايران که با رژيم توتاليترمشابهی درابعاد ايدئو لوژيک و فرهنگی دست و پنجه نرم می​کرد قرائتی بود که پيش فرض تئوريک گسست ريشه​ای از مدل سوسياليسم شوروی را درتغيير نکاه به سوسياليسم به عنوان يک پروژه تمدنی طولانی بر بستر جنبشی برای دموکراتيزاسيون دايمی جامعه می​دانست که برخلاف همه تئوری​های ارتد کسال مارکسيستی و به طريق اولی " اردوگاهی" نگاه چزمی و يکسويه به مقولاتی چون اتحاد طبفاتی ، دولت و انقلاب را کنار می​گذاشت و مقولات مرکزی ديگری چون جامعه مدنی ، جنبش​های اجتماعی و دموکراتيزاسيون دايمی جامعه را به پيش می​کشيد. درپی اين رويداد است که مفهوم جامعه مدنی برای نخستين بار وارد دستگاه فکری روشنفکران ايران می​شود. با اين حال اين تيپ جديد روشنفکران دموکرات علی رغم گسست از سنت​های استبدادی و پوپوليستی و نقد تجربه شوروی از سطح انتزاعی اين مفاهيم پيش​تر نرفتند و به چگونگی مفصل بندی آنها در چهارچوب يک طرح منسجم دموکراتيک دست نيافتند.

در پيچ و خم بنای اين طرح سياسی است که تمامی آن تخميرات فکری و ارزشی دربطن جامعه به صورت يک جنبش عظيم اصلاح طلبی از راه می​رسد. جنبشی عليه فعال مايشايی دولت و برای استقلال جامعه مدنی. پيچيد گی اين واقعيت نو در آن بود که اين حرکت مستقل به علل روندهای مشابه فکر ی در پايگاه اجتماعی و حوزه​های روشنفکری وابسته به جمهوری اسلامی بگونه​ای تفکيک ناپذير با عناصر و ساختارهايی از همين حکومت درهم می​آميزد. خاصه آنکه رهبری اصلاح طلب با عاريه گرفتن مفاهيم دموکراتيک از دستگاه فکری روشنفکران سکولار و دموکرات ، به اين اختلال می​افزايد. با اين حال گستره عمل مستقل جامعه چنان وسيع و منحصر به فرد است که اين آميزش ذره​ای از ماهيت واقعی تولد يک گسست سياسی و ساختاری در ذهنيت عمومی و جنبش دموکراتيک نمی​کاهد. تا آنجا که برخی حتا در طيف چپ از آن همچون يک انقلاب نام می​برند. اما اين حرکت بواقع به مفهوم کلاسيک انقلابی در ساختار سياسی نبود بلکه انقلابی درخود انديشه انقلاب بود. زيرا که برای نخستين بار لااقل در جهارچوب انديشه​های سياسی مسلط در روشنفکران ايران نشان می​داد که عرض اندام جامعه مدنی ، ايجاد نهادهای قدرت در برابر دولت و دموکراتيزه کردن روابط اجتماعی پيش از درهم شکستن ساختار دولت ممکن است.

از نقطه نظر مارکسيم انقلابی که ازتحليل تضادهای سرمايه داری کلاسيک و موقعيت اقتصادی طبقه کارگر دراين نظام حرکت می​کند ، شکستن ماشين دولتی نه فقط پيش شرط انقلاب افتصادی است بلکه پيش شرط شکل گيری يک چنبش دموکراتيک هم هست. يکی از انديشه​های اساسی مارکسيسم انقلابی اين است که چون پرولتاريا در مقام پرولتاريا در هيچ شرايطی نمی​تواند قدرت اقتصادی و اجتماعی خودرا در درون جامعه سرمايه داری متعيين کند ، به تقدم ويژه امر انقلاب و کسب قدرت سياسی برای دگرگون کردن اقتصاد نياز دارد. از آنجا که چهارچوب نظم مختنق کننده بورژوازی بويژه در شکل دولت​های استبدادی امکان سازمان يابی طبقاتی را به پرولتاريا نمی​دهد ، لذا تنها با شکستن اين چهارچوب است که امکان رهايی نيروهای اجتماعی فراهم می​شوند. اين امر ناگذير به اقدام مستقيم انقلابی نياز دارد که توسط ، حزب پيشگام و کميته​ها و هسته​های انقلابی تدارک می​شوند. لذا يک استنتاج استراتژيک از اين مقدمات اين است که شکل گيری و توسعه جنبش دموکراتيک بايد به مثابه محصول فرعی استراتژی انقلابی فهميده شود.

اين سناريو که بر پايه نظريه انقلاب کارگری استوار شده است ، با استدلال​های مکمل ديگری درباب ناتوانی سياسی و بی رسالت شدن بورژوازی در عصر سلطه جهانی سرمايه و امرياليسم ، به انقلابات دموکراتيک تعميم داده شد. ضرورت رهبری کارگری و کمونيستی بر اين انقلابات نيز از همين فرضيات استنتاج شد تا سناريوی ياد شده به عنوان يک فلسفه سياسی عام و جهانشمول ، قابل دفاع باشد. پس از فروپاشی شوروی بخش بزرگ تری از طرفداران مارکسيسم انقلابی واقعيت و اهميت دموکراسی سياسی را دريافتند. ولی به علت اينکه هنوز محتوا​ها ی جد يد اجتماعی و خصلت پلوراليستی جنبش​های جديد اجتماعی و بسط و اعتلای امروزی انقلاب دموکراتيک را درنيافته بود ند، همچنان ميان دوراهی پايان عصر انقلابات دموکراتيک ، و بی چشم اندازی انقلابات سوسياليستی مردد ماند ند و.به جای گام برداشتن به جلو و تبيين اين افق​های جديد راه آسان​تر و مطمئن​تر را در آن ديد ند که به تبيين دموکراتيک تری از انقلاب کارگری که بيشتر در نظرات مارکس يافت می​شد رجعت کنند." جامعه​ای با روياهای​هارمونيک که طبقه کارگر با به چنگ آوردن دموکراسی کل جامعه را نمايندگی خواهد کرد". حال آنکه خصلت دموکراتيک يک جامعه پلورال امروزی تنها از اين طريق بيان می​گردد که هيج نيروی اجتماعی قادر نخواهد بود خود را نماينده کل بنامد. و انقلابات دموکراتيک که درمرحله نخست تکامل تاريخی خود با مساله زمين و رهايی دهقانان و تشکيل دولت ملی روبرو بود ، امروزه به نسبت​های مختلف جل مساله جنسيت ( آزادی زنان ) ، حقوق اقليت​های قومی و نژادی ، تحديد بروکراسی​ها و کنترل هدف​های سرمايه را در دستور دارد. بنابراين نظريه انقلاب سوسياليستی يا دموکراتيک در مارکسيسم انقلابی پاسخی به پرسش مبارزه امروز ، مبنی بر سازماندهی يک جنبش مستقل دموکراتيک نمی​دهد. و تمامی تحوات دموکراتيک غير انقلابی در دوران جديد پس از فروپاشی شوروی نيز از دستگاه تئوريک آن خارج می​ماند.

با بسط و توسعه روابط سرمايه داری ، پيدايش اقشار و گروهبندی​های جديد اجتماعی ، شکل گيری کلان شهرها و عموميت يافتن سواد آموزی و وبهم خوردن ترکيب جنسی بازار کار ، مناسبات ميان دولت و جامعه نيز دستخوش تحولات مهمی گشت. حاکميت طبقاتی کلاسيک و متکی بر زور برای بازتوليد پروسه کار و حفظ مناسبات سلطه ناممکن شد. فشار سياسی و اجبار اقتصادی برای سازماندهی گروهای جديد توليد و کار که مولد پايکاهای اقتصادی ، فرهنگی و سياسی مستقلی از دولت هستند و بخصوص درسطح معينی با کار فکری و روشنفکری جديد توام شده​اند ، ناکافی است ، بنابراين دولت عموما برای حفظ حوزه​های اقتدار خويش بيش از پيش اهرم​های فرهنگی ، و نهادهای ايدئولوژيک را به ساختارها و کارکردهای خود می​افزايد. برزمينه همين دو فرايند در جامعه و دولت است که جامعه مدنی جديد در حد فاصل ميان حوزه اقتصادی يا همان جامعه بورژوايی کلاسيک و دولت بوجود می​آيد. به اين ترتيب مناسبات آنتاگونيستی و کشمکش​های مستقيم ميان دولت با اپوزسيون وارد عرصه​ای پر اصطحکاک از تسخير جامعه مدنی و کسب بيشترين نفوذ هژمونيک دراين حوزه می​شود. گسترش هژمونی اجتماعی به مثابه پيش شرط هر نوع رويارويی فطعی با اقتدار دولت.

ايران در آستانه انقلاب ۵۷ جامعه​ای بود در حال گذار به اين مرحله. درحاليکه جامعه با پشست سرگذاشتن تحولات اقتصادی اجتماعی" انقلاب سفيد" با مجموعه گسترده​ای از عناصر جامعه مدنی جديد بارور شده بود رژيم سلطنتی با ساختاری بروکراتيک و فلج کننده فاقد هر نوع کارکرد ايدئولوژيک کار آمد برای تسخير فکری اين حوزه​های جديد اجتماعی بود. دره​ای ژرف ساختار دولت را از بخش اعظم روشنفکران مدرن جدار می​کرد. روحانيت راديکال و جنبش اسلام سياسی که نفوذ معنوی و ايدئولوژيک بلا منازع در وسيع​ترين توده​های مردم داشتند با سازماندهی جديد و با شعار​های آزادی بر اين عرصه​های جديد چنگ انداختند و حوزه نفوذ خود را از محدوده​های سنتی بسيار فراتر برد ند. درفرايند تشکيل دولت جديد وبا ترکيب شگفتی از نهاد​های سنتی مذهبی با دستگاهای ايدئولوژيک مدرن است که موجوديت استثنايی جمهوری اسلامی وارد تاريخ جهانی می​شود.

با اين حال تاريخ بيست و پنج ساله پس از انقلاب تاريخ بارور شدن هرچه بيشتر زير بناهای اجتماعی و فرهنگی جامعه مدنی و جدايی آنها از ساختارهای سياسی و ايدئولوژيک جمهوری اسلامی است. جامعه جديد درکشمکشی فرساينده حساب خود را از ميراث انقلاب اسلامی جدا می​کند و با فشار بر هسته اصلی حاکميت يعنی روحانيت آن را به سوی حوزه سنتی نفوذ خود می​راند. گرچه جامعه مدنی هنوز درقالب جنبش​های بزرگ اجتماعی و يا در سيمای نمايندگی​های سياسی پيکربندی نشده ولی زير زمينه​های اصلی آن در همين دوره مهيا گشته است که بارز​ترين جلوه آن در جنبش اصلاحات بروز يافت. اين جا عزيمت گاه تدوين يک استراتژی دموکراتيک مستقل است. تما م آموزش​های تجربه انقلاب بهمن وشکست مدل سوسياليسم شوروی بايد به جای مطلق کردن جايگاه دولت درخدمت دريافت چايگاه کليدی جنبشهای اجتماعی و راه​های نيرومند سازی آن قرار گيرد

جنبش دانشجويی ، جنبش زنان ، جنبش جوانان ، جنبش​های صنفی کارگری و کارمندی ، جنبش اقليت​های قومی و ملی ، جنبش روشنفکران ، و انواع جنبش​های ابتکار شهروندی ، محيط زيستی و جنبش​های فرهنگی تغيير الگوهای زندگی و ايجاد نرم​های رفتاری معارض با فرهنگ دولتی و اسلامی... که ازدوره پيش از آغازجنبش اصلاحات تکوين يافته و به ظهور رسيده​اند از چنان ترکيب متنوع و ساخت پيچيده و تفاهم​ها و تعارضات مادی و فرهنگی برخوردارند که بدون شناخت روشن از آنها نمی​توان تعادل پايداری ميان منافع گروهی آنها و خواست مشترک شان برقرار کرد. و چه بسا ديگر مفهوم تعادل و يا وحد ت پايدار و استراتژيک که در گفتمان​های استراتژی​های کلاسيک و درقالب جبهه​های خلقی ، ضد امپرياليستی ، يا جبهه​های وسيع ضد استبدادی قابل فهم بود دراينجا معنای خود را از دست می​دهند. و پلوراليزه شدن جنبش​ها که بخشا باز تاب پيچيدگی جوامع امروزی و درهم آميزی روند جهانی شدن و گسترش تنوع فرهنگی است محتواهايی فراهم می​آورند که شباهتی به الگوهای کلاسيک استراتژی​های " اتحاد طبقاتی " که با وساطت رهبری فرهمند حزب انقلابی يک ستون يکپارچه را درمقابل دولت سرمايه داری متجلی می​ساختند ندارند.

با اين حال اين جنبش​ها در مقوله عام جنبش دموکراتيک مردم ايران ، پس از پشت سرنهادن دوران وابستگی و محصول فرعی استراتژی ضد امپرياليستی بودن ، تابع و زايده استراتژی​های انقلابی بودن ، وابسته و محصول فرعی سياست مستقل ملی بودن و نبال روی از تفسيرهای دموکراسی و قسط اسلامی به مرحله تکاملی جديدی دست يافته که با اتکا به حاملين و سوژه​های جديد اجتماعی که امروزه بسی فراتر از حوزه دانشگاه و روشنفکران می​رود، توان آن را يافته است که به مثابه يک فرايند عينی و يک فرهنگ در برابر نهاد​هاو فرهنگ​های سنتی دينی و سلطنتی عرض اندام کند و به يک پلاتفرم مستقل دموکراتيک دست يابد. ازچالش​های مهم اين جنبش برای دست يافتن به اين پلاتفرم و بويژه هويت يافتن آن در پيکر بندی​های سياسی و اجتماعی اصطکاک آن با مساله قدرت دولتی است. اين اصطکاک را اما بايد درچشم انداز پيش روی استراتژی دموکراتيک قرار داد و نه درچشم انداز انقلاب. انقلاب خود صرفا در يکی از چشم انداز​های استراتژی دموکراتيک ميتواند مطرح گردد و نه ورای آن همچون اصلی پيشينی و مجرد. استنتاج مجرد دموکراسی از رابطه ميان قدرت دولتی و انقلاب به گذشته تعلق دارد. به استراتژی​های انقلابی پيش از تجربه انقلاب بهمن. به عصری که اصل مجرد انقلاب بر​تر از آزادی و حتا سوسياليسم بود. و انقلابيون مشروعيت خود را نه مستقيما از مردم بلکه از ايمان به تئوری انقلابی کسب می​کردند. و انقلاب مامای آزادی و دموکراسی گمان می​شد. امروز اما مغشوش نگهداشتن اين رابطه و مبهم ماندن دورنمای دموکراسی ، هر نيروی سياسی را از متن جنبش​های اجتماعی دور می​کند. طرح تقابل بلا واسطه دولت و انقلاب درشرايط عدم آمادگی سياسی و روانی مردم تنها تداعی کننده اين بد گمانی باسابقه است که هدف اين مبارزه نه آزادی ، بلکه رقابت برسر تصرف قدرت دولتی است.

 

مرتضی ملک محمدی

۲۰.۸.۲۰۰۴