پنجشنبه ١٠ ارديبهشت ١٣٨٣ – ٢۹ آوريل ٢٠٠۴

يادداشت​های بدون تاريخ

 

جواد مجابی

وقايع اتفاقيه

 

روز جمعه گذشته، گفت​وگويی چندجانبه در يک اتاق اينترنتی به مناسبت بزرگداشت آثار و افکار سيمين بهبهانی با حضور فعال اين شاعر نام​آور صورت گرفت که چند تن از شاعران و منتقدان ايران: منوچهر آتشی و من از يک سو و دکتر اسماعيل خويی، دکتر رضا براهنی، خانم​ها پرتو نوری علا و شاداب وجدی از سوی ديگر نظرات خود را درباره ويژگی​های ادبی اين شاعر و شعر فراگير وی مطرح کردند. متن گفت​وگوها احتمالا در سايت مربوط هست. بخشی از حرف​های خود را که حاوی يک نکته تازه است اينجا می​آورم:

بين شکل​های شعری ايران، قصيده به نحوی سير تکامل خود را پيموده و از زمان بهار، بی​موضوع مانده و قطع شده است. اما شکل​های ديگر از جمله رباعی و دوبيتی و غزل و مثنوی و قطعه، هم به شکل سنتی​اش ادامه يافته هم در شعر جديد، شيوه عوض کرده و در قالب​های نيمايی پايه و مايه سرايش قرار گرفته است. مثلا مثنوی در شعر نو تا حدی از نظر شکل و بيشتر از نظر مضمون و موضوع توانسته در شعرهای بلند چندصدايی به حيات خود ادامه دهد، دوبيتی و رباعی در شعرهای کوتاه عاطفی و حسی خود را تداوم بخشيده و غزل، بيشتر از بقيه شکل​ها در شعرهای تغزلی امروز استمرار معنايی دارد.

در بحث​های ادبی، غالبا به قطعه چندان توجهی نمی​شود در حالی که به گمان من برای شناختن دنيای شاعران قديم قطعه​های سروده آنها ارزشی همتراز غزل​هاشان دارد. غزل عموما از دنيای ذهنی شاعر و موقعيت پيرامونی او روز و روزگارش به صورتی کنايی روايت می​کند، اما حالات بيوگرافيک و زندگی روزانه شاعر در قطعه​هايی که سروده است بازتاب واقعی و تقريبا مستند دارد. در قطعه​های سروده شاعران است که دوستی​ها و دشمنی​های او، وضع عادی زندگی​اش، درخواست​ها و آرزوهايش، شکوه از مرگ سر و همسر، دلخوری​اش از اوضاع زمانه، درگيری​اش با وزير و قاضی و گزمه و بقال و قصاب، انعکاس رئاليستی دارد و شاعر بی​پرده​پوشی يا تمثيل و کنايه​بافی، به دور از صنايع بديعی، حرفش را سرراست مثل يادداشت روزانه به شکلی موزون ثبت می​کند که البته اين قطعه​ای يادداشت​گونه در شاعران بزرگ، از مهارت​های ادبی و بيان هنری عالی، خالی نيست.

سيمين بهبهانی از غزل سنتی شروع کرد و در دهه شصت، شکل تازه​ای از غزل جديد را در اوزان تازه و مضامين اجتماعی خاص با تکيه بر توصيف شرايط تاريخی زنان ايران، ارائه کرد که به تدريج با پررنگ​تر شدن موضوعات اجتماعی در کار او غزل​هايش به طرف قطعه​سرايی ميل کرد بی​آنکه از حال و هوای غزل بيرون رود. در اين ترکيب متعادل غزل با قطعه (که گفتم عنصر بيوگرافيک و واقعگرا و مستندش حالتی رئاليستی بدان می​دهد) او توانست با بيانی غنايی و روايتی تغزلی که از صنايع بديعی بهره​ای هوشمندانه دارد، به آنچه غزل قدما کم داشت و در فرم قطعه مرسوم بود، يعنی سرگذشت واقعی روزانه هنرمند در يک مکان واقعی و يک زمان ويژه به توصيف وضعيت راوی در کشورش و در جهان بپردازد و اين ترکيب غزل و قطعه او را بين غزلسرايان ممتاز کرد و به ذات شعر مدرن امروز پيوند داد چرا که شعر نيمايی نيز از ميراث قطعه​سرايی- که عمدتا توصيف بيوگرافيک وضعيت هنرمند و موقعيت واقعی پيرامون اوست- به فراوانی سود جسته و امروزين شده بود. به گمان من شعرهايی که سيمين در زمان جنگ سروده، با تصويرهايی که از وضعيت مردم بی​پناه و ستم رسيده داده، با تجسم زنان جامعه​اش در تلفيق با حالات شخصی خود روايت بی​پناهی و خشم و مقاومت و اميد به آينده را فرياد کرده، همه اينها در سايه گرايش غزل کلی​گوی به کفه قطعه واقع​نما فراهم آمده است. اين دستاورد مغتنمی در غزل امروز است که از بيان کنايی به سوی واقعيتی اجتماعی در جهت نقد انديشگی آن به بيانی هنری، حرکت کرده و در اين فرم، وصف دنيای درونی صراحتی چون بازنمايی جهان بيرون يافته است.

 

دن کيخوته در موزه

 

به دعوت سفارت اسپانيا، روز جهانی سروانتس در تهران (جمعه چهارم ارديبهشت) در موزه هنرهای معاصر برگزار شد. در اين جلسه که حضور نويسندگان و استادان و دانشجويان علاقه​مند به ادبيات اسپانيا چشمگير بود، طبق رسم ديپلماتيک، سخنرانی​هايی درباره سروانتس و اثرش دن​کيشوت از سوی مقامات سياسی ايراد شد که حاوی اطلاعات عادی يک برنامه رسمی است. در آنتراکت با آتشی جلسه را ترک کرديم و منتظر ديدن ميان پرده «قاضی طلاق» و نمايش فيلم دن کيشوت نشديم. پيش از آنکه به موزه بياييم با جمعی از دوستان در مجلس يادبود پدر دکتر فريبرز رئيس دانا شرکت داشتيم که به رغم «درازی مجلس وعظ» فرصت ديدار بسياری از اهل قلم و تفکر در اين مجلس دست داد. پس از مجلس همراه خانواده بيرون مسجد​النبی ايستاده بوديم، بعد از مدت​ها دوست ديرين کاظم سادات اشکوری را ديدم وقتی ديد من و صلاحی و چند نفر ديگر برای رسيدن به يک سخنرانی ديگر عجله داريم گفت قبل از رفتن از اين سوگواره به آن جشنواره لطيفه​ای بشنويد: «در يکی از اين ورزشگاه​های قديم رمی که شيرها را به جان گلادياتورها می​انداختند، تماشاگران با حيرت متوجه شدند گلادياتور پيش از آنکه قربانی خشم شير شرزه شود همين طور که با او گلاويز بود زير گوشش چيزی گفت که شير دست از او برداشت و دمش را روی کولش گذاشت و از ميدان بيرون رفت. آشنايان فضول در فرصتی از گلادياتور پرسيدند به حريف چه گفتی که از ميدان دررفت؟ گلادياتور گفت: هيچی، به شير گفتم تو مرا خواهی کشت، در اين شکی نيست اما مواظب باش، بعد از مرگ من، مجبوری يک ساعت به سخنرانی امپراتور گوش بدهی.»

 

ده دستور برای شروع حرفه شاعری

 

چيزهايی بنويسد که منتقدان را گيج کند، اما نه تا آن حد که غرور آنها را جريحه​دار کند.

بعد نوبت گيج کردن خواننده می​رسد. اين مشکل​ترين بخش کار شماست. از نظر استراتژيک، در يک شعر بلند، گنجاندن حداقل يک سطر که خواننده آن را تقريبا بفهمد ضروری است. بقيه​اش را او با بزرگواری به حساب نداشتن حضور ذهن خواهد گذاشت. معمولا برای اينکه در مسابقه فهم جهان مدرن از کسی ديگر عقب نيفتد، نه فقط نمی​گويد نفهميده​ام بلکه از آن اباطيل تعريف هم خواهد کرد.

چند سالی وانمود کنيد خودتان از آن نوشته​ها گيج نشده​ايد. بعدها اين طبيعت ثانويه​تان خواهد شد.

حالا بايد سعی کنيد که منتقد مطبوعاتی حس کند گيج نشده است و يا اصلا گيج​ نبوده است. در محفل خصوصی با تحليل​های اتفاقی​اش موافقت کنيد. البته می​توانيد در غياب او انکارش کنيد.

رفاقت با سردبير مؤثرتر از رفاقت با منتقد همان نشريه است. جلو ضرر را راحت​تر می​گيرد.

سر و وضع آشفته و اندکی دهاتی​بازی و بدلعابی گاهی ضروری است. اندازه​اش به موقعيت بستگی دارد. درک اين نکته که جامعه هر دوره چه چيزی را آشفتگی هنری می​شمارد هوش اجتماعی می​خواهد نه عوالم شاعری.

دعوا راه انداختن توصيه شده است. مناقشه کتبی بهتر از دست به يقه شدن است، اما درگيری لفظی ويدی هم در شبکه شايعات ادبی مثبت تلقی می​شود. اما نه آنقدر که هميشه کتک بخوريد. مردم نمی​توانند حسن​نيت خود را نسبت به شاعر کتک​خور برای مدتی طولانی حفظ کنند.

اگر بتوانيد بی​ميلی ناشر برای چاپ کتابتان را به قضايای سانسور و مسائل امنيتی منحرف کنيد اعتباری برای بی​اعتباری فراگيرتان دست و پا کرده​ايد.

سعی کنيد همه حريفان را انکار کنيد. اين کار را از نفی بزرگ​ترين رقيب احتمالی شروع کنيد. مجرب است.

رسوايی عشقی توصيه می​شود اما رسوايی مالی نه. يک دو ازدواج و طلاق پرسروصدا، هاله​ای از جذابيت خشن و رنجيدگی ابدی گرد شمايل شما پديد می​آورد. بالاخره افسردگی ظاهری دليلی عاطفی می​خواهد.

آشنايی واقعی با ادبيات خودمان يا ادبيات خارجی لازم نيست اما تظاهر به آنکه کسی را نکشته است.

طوری رفتار کنيد که تاريخ با شما شروع شده است. همين طور مدنيت و مدرنيته.

وقتی مچتان را می​گيرند برای غلط​ املايی و دستوری، خونسردی خودتان را تا حد وقاحت حفظ کنيد، عباراتی مانند اينکه در عصر اينترنت صحبت از فردوسی مسخره است طرف را غافلگير می​کند. البته قبلا بايد مطمئن شويد که مخاطب شما از اينترنت چيزی نمی​داند.

در برابر هر ايرادی می​توانيد با اعتماد به نفس کامل بگوييد: من اين طور ديده​ام. من اين طور می​پسندم. شعر اين​طوری به من الهام شده است يا جديدترش اينکه: شعر مرا اين طور نويساند.

اعتماد به نفس بيش از آنکه از دانايی بسيار پديد آيد زاده جهالت عميق می​تواند باشد.

حتی حالا هم که به جای ده دستور پانزده تا پيش رو داريد بدانيد که شانزدهمی و فعلا آخری اين است که ديگر مردم حوصله کشف شاعر جديد ندارند. خودتان بايد اين وظيفه دشوار را به عهده بگيريد و هر طور و هر جا برای خودتان تبليغ کنيد و نترسيد از اينکه زود و آسان پذيرفته نمی​شويد. مخاطبان بی​حوصله و فراموشکار زياد داريم.

دو نوع اخلاق

نوعی اخلاق در جامعه جاری است که همه به آن معتقد و مفتخرند اما هيچ گاه بدان عمل نمی​کنند. از قديم به آن می​گفته​اند اخلاق نظری. مثل تمام فضائل اخلاقی که هيچ کس جرأت مخالفت زبانی با آن را ندارد. نوعی اخلاق عملی هست که شهروندان محترم برای سهولت امور دنيوی بدان عمل می​کنند اما صدايش را- جز در دادگاه- درنمی​آورند و در تقبيح آن در هر موقعيتی داد سخن می​دهند مثل تمامی آن چيزهايی که شما بهتر از من می​دانيد و صدايش را درنمی​آوريم. حتی در خلوت نيز آن را به خود اعتراف نمی​کنيم.

 

زبان هزل تصويری

 

از دهه ۶۰ چند رسانه هنری پيشرفت شگفت​انگيزی داشتند که بيشترشان بصری هستند: سينما، گرافيک، کاريکاتور. در دهه ۵۰ چند نام درخشان در زمينه کاريکاتور داشتيم از جمله اردشير محصص، کامبيز درم​بخش، سخاورز، رادپور و چند تای ديگر که در اقليت بودند در انبوه شاگردان تجارتچی و اصحاب توفيق. بعد از دهه ۶۰، آن چند ريشه غريب اما نيرومند شاخ و برگ بسيار داد. اولين​ها از جايی گل کرد که تصورش نمی​رفت، از حوزه. گفته می​شود برای شکوفايی طنز- به نسبت کارهای جدی- فضای آزاد يا آزادی فضای بيشتری لازم است. حالا چه طور از تنگنايی چنان، فراخنايی چنين زاده شد، يکی از دلايلش اينکه وقتی انرژی خاصی در جامعه پديد می​آيد خود را از هر رخنه​ای آزاد می​کند حتی از درز و دالان حکومتی، چرا که گاهی جز در همين جاها امکان گردهمايی و رشد و بروز عينی ميسر نيست. يک وقت کاخ جوانان است يک وقتی هم حوزه، وسايل و امکانات که فراهم شد جوان فرصت می​جويد و از سکو می​پرد.

درست موقعی که طنز مکتوب- برخلاف طنز شفاهی سال​ها هيچ نمودی نداشت- طنز تصويری سخت با قدرت به ميدان آمد و به رغم بی​مهری و خشک​ذوقی مطبوعاتی داخلی با ايجاد نمايشگاه​ها و عرضه کارها به جشنواره​های خارج از کشور و بردن جوايز متعدد خود را در حافظه نسل معاصر تثبيت کرد. آنها که آغازکنندگان جريان جديد کارتون بودند و شايد گرايش​های خاص حکومتی را نيز در کارها مراعات می​کردند، پس از چند سال در دهه ۷۰ خود را بخشی از يک جريان فراگستر يافتند که نه هدايت​کننده آن بودند و نه ابعاد فرارونده و گرايش​های ذهنی​اش برای کسی انديشيده و معلوم بود. يورش يک نسل آگاه پرجنب​وجوش به رسانه​ای مناسب حال، که با ايجاز و بيان کنايی از مسائل و مصائب خود حرف می​زند. بيان کنايی و موجز ما که در شعر و قصه خاصه در شکل تمثيل​های ما سابقه​ای هزار ساله دارد کارکرد ديگری يافت. تمثيل​های کنايی و رمزی بيان خود را در زبانی تصويری که نافذ و جذاب است بازآزمود و چه معرکه. نقد اجتماعی و اعترافات فردی، بر بال طنز و هزل تصويری خود را منفجر کرد.

به ياد يک ويژگی هراس​انگيز در بی​ينال کاريکاتور سال پيش افتادم و آن جدی بودن بيش از حد در عمق شوخی​ها بود. جهانی پر از فاجعه و فلاکت در پس شوخ​طبعی​های ظاهری حرکت می​کرد و چنگ و دندان نشان می​داد که من در کمتر هنری چنين وانمود واقعی از عصر خود و نسل اينجا را ديده بودم. نسلی عاصی و عصبی، حسرت​زده و کينه​ورز، خوددار اما استهزاگر، با طغيانی بی​باور، به غايت هوشمند و ظريف اما سرگشته آماده پرواز و بر لبه انفجار. اينها تعابير لفظی است، مصائب و مسائل اين نسل به لفظ و تعابير نخ​نما درنمی​آيد. نسلی که با تصوير و اين همه خوب کار می​کند و از تمامی ظرفيت يک رسانه برای بيان شرايط عينی و دوزخ ذهنی​اش بهره می​جويد حرفی دارد که زير طاق موزه طنين​افکن شد. کاش به جز هزاران بازديدکننده علاقه​مند، بعضی از مسؤولان بی​علاقه به فرهنگ و هنر که مدعی فرهنگ و هنرند اما برای رويارو شدن با مردم و درک مسائل اصلی جوانان وقت ندارند، ساعتی از وقت گرانبهاشان را نه به قصد شناخت هنر- که اصلا بهايی و منزلتی نزدشان ندارد- بلکه برای شناخت آسيب​شناسيک رفتارهای اجتماعی پنهانکار يک نسل، به موزه می​آمدند تا ببينند که جماعت درباره مهاجرت، گفت​وگوی تمدن​ها و مسائل اجتماعی و آرزوها و کابوس​های فردی و جمعی چگونه می​انديشند و اين انديشه نه پنهان​کردنی است نه ممنوع​شدنی. گرچه به قول آل​احمد، حضرت، تو که می​دانی کجا زندگی می​کنی. اينها طبيعی است به موزه نيايند تا ببينند فرزندانشان زير سقف خانه​هاشان راجع به آنها چه طور فکر می​کنند و چه داوری سهمگينی دارند.