شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۳ - ۹ اکتبرر ۲۰۰۴

صديقه و فرار اشرف​

نسرين

 

در زندان قصر، مردی با سبيل کلفت و ابروهايی پرپشت و سياه مرا از نگهبان کميته تحويل گرفت. با لهجه غليظ ترکی نامم را پرسيد، سپس تند و تلگرافی گفت، «اعضاء خانوادت هم اينجا هستن.»

قلبم از شادی شروع کرد به تپيدن و با گام​هايی ريز و تند به دنبال او براه افتادم. پشت در آهنی، روسريم را با وسواس هميشگی مرتب کردم و به فرنچ و شلوار بدقواره​ام دستی کشيدم و آن را صاف و صوف کردم، گويی به مهمانی ميروم. اواسط سال ۵۵ بود. وارد بند شدم، همه جا سکوت بود و همه چيز از تميزی برق می​زد.

دختری جوان که شهردار بند بود از اتاقی بيرون آمد و مرا از خوش سيرت، معاون زندان زنان تحويل گرفت. يکهو ده​ها نفر با موهای کوتاه تيغ تيغی و اونيفورم​های خاکستری و آبي رنگ و رو رفته از اتاق​ها بيرون ريختند. با بی​تابی چشمم به دنبال خويشانم بود که شهين خواهرم با صدايی بغض​آلود خودش را به من رساند و در آغوشم فشرد. بعد از او عزيز و فاطمه با من روبوسی کردند و بقيه همبندان. احساس می​کردم همه را دوست دارم و سرشار از لذت بودم. آسيه، که او را از بيرون می​شناختم، با متانت و آرامش خاص خودش جلو آمد. يک آن به ياد اولين جلسات مطالعاتی​ام در خانه آسيه افتادم به همراه سرور آلادپوش و گيتی صادق، شهين خواهرم و دو دانشجوی ديگر دانشگاه تربيت معلم. ذوق زده او را بر قلبم فشردم و دستپاچه و شتابزده در گوشش گفتم، «من از جلسات مطالعاتی که با هم داشتيم چيزی نگفتم ها!» با لبخندی محبت آميز نگاهم کرد و چشمانش را بهم​زد.

با کنجکاوی به تک تک چهره​ها نگاهی انداختم، اما از دوستان دبيرستانی​ام که در سال ۵۳ دستگير شده بودند هيچ يک را نديدم. همگی اعضاء محفل دانشجويی، دانش​آموزی ما که در مناطق جنوب شهر کار توده​ای می​کرديم، دستگير شده بودند. هيچ وقت نفهميدم چرا با اينکه اسم من هم لو رفته بود، ساواک از دستگيری من خودداری کرده بود. بعدا شنيدم که همگی آنها بعد از مدت کوتاهی آزاد شده بودند.

با اعضاء خانواده​ام نشستيم و از کميته و بازجويی و جان​باختن صديقه، خواهرم گفتيم. اما من نمی​خواستم از ارتباطم با صديقه چندان حرفی بزنم، در بازجويی​ها منکر هرگونه ارتباط نزديک با او شده بودم. حواسم جمع بود تا به قول مادرم «بزغاله به آب ندهم!»

به مرور متوجه شدم که در بند قصر برداشت​های مختلف و متناقضی در مورد ماجرای فرار اشرف دهقانی و نقش صديقه در آن، وجود دارد. برخی از همبندان تصورشان اين بود که فرار اشرف زير نظر سازمان مجاهدين برنامه ريزی شده و صديقه مسئوليت اجرای آن را به عهده داشته. برخی ديگر تصور می​کردند سازمان فداييان هم در جريان فرار نقش داشته. خانم شادمانی، که نقش مهمی در آن فرار داشت و عفت، حليمه و حميده ن. هم هيچ کدام در مورد آن توضيحی نمی​دادند. هر کلامی اضافی بر آنچه تا آن زمان رو شده بود، می​توانست همگی را دو باره به زير شکنجه بکشاند.

اما من می​دانستم که سازمان مجاهدين و فدايی نقشی در برنامه​ريزی فرار اشرف دهقانی نداشتند. صديقه به ابتکار خودش به فکر فرار اشرف و ناهيد جلال​زاده افتاده بود. فکر تدارک فرار در چند روز اول ملاقات​های حضوری عيد ۵۲ و مناسب يافتن شرايط به ذهنش رسيده بود و با شر و شور خاص خودش به کمک خانم شادمانی و همکاری خانواده​های مجاهد فرار را برنامه ريزی کرده بود.

اين را هم می​دانستم که صديقه بعد از دستگيری اعضاء خانواده ما در اسفند ۵۳، از سر ناچاری به زندگی مخفی رو آورده بود. در آن زمان نه پناهگاهی داشت و نه حتی ارتباطی با سازمان مجاهدين. بعد از روبرو شدن با مشکلات زياد، در بحبوحه انشعاب و دعواهای ايدئولوژيک درون سازمان مجاهدين بود که بالاخره توانست به مجاهدين وصل شود. و هنوز چند ماه از مخفی شدنش نگذشته بود که «قرارش» لو رفت و در دی ماه ۵۴ با خوردن سيانور جان سپرد.

به طوری که شنيده بودم، حتی وقتی اشرف از در زندان قصر خارج می​شود، خانواده​ها نمی​دانستند اشرف را کجا مخفی کنند. همانجا پشت در زندان قصر خانم معصومه شادمانی و صديقه تصميم می​گيرند او را به خانه يکی از خانواده​ها بفرستند. از آن پس هم برای وصل کردن اشرف به سازمان فدايی، خانواده​های بسياری در مخفی نگهداشتن اشرف سهيم بودند. پس از مدتی، در بازجويی​ها پای تعداد زيادی از مجاهدين و خانواده​هايشان به ميان کشيده ​شد و دستگيری​ها، شکنجه​ها و محکوميت​های طولانی را به همراه آورد که بيشترشان گمنام باقی ماندند. امروز هم اغلب کسانی که از کم و کيف آن فرار اطلاع داشتند از ميان رفته​اند. باشد که روزی خود اشرف دهقانی جزييات آن فرار را به گونه​ای که بوده و رخ داده بازگويد.

خودداری از بيان حقايق

يکی ديگر از مشغوليات ذهنی​ام در بند قصر، قضيه تغيير ايدئولوژی بخشی از مجاهدين و ماجرای وحيد افراخته بود. در همان روزهای اولی که در قصر بودم، قضيه ترور شريف واقفی و ترور نا موفق صمديه لباف را که منجر به دستگيريش شده بود و آنچه را که در اتاق بازجويی ديده و شنيده بودم با خواهرهايم شهين و فاطمه در ميان گذاشتم. حرف​هايم را درسکوت گوش کردند. از سکوت در برابر همه آن وقايع، از بی​تفاوتی آنها نسبت به سرنوشت سازمانی که برايم مقدس بود و در حال از هم پاشيدن، متحير ماندم و دلم به درد آمد. اما در برابر آنها به خودم اجازه بحث و مجادله نمی​دادم. بعد از چند روز کلنجار با خودم به اين نتيجه رسيدم که لابد به خاطر پيشگيری از سؤ استفاده دشمن لازم است از بيان حقايق خودداری کنم. از آن پس در مورد آن ماجرا سکوت اختيار کردم.

به مرور با مقررات و برنامه​های روزمره بند​ آشنا شدم. چهره​های مجاهدينی که در بيرون نامشان را شنيده بودم، از نزديک شناختم. اما در بند قصر برخلاف کميته ايجاد روابط دوستانه به نظرم مشکل می​آمد، خودم هم محتاط​تر شده بودم. در کميته روابط راحت​تر و فضا صميمی​تر بود، در قصر همه به نظرم عبوس و جدی می​رسيدند. اوايل بيشتر به آشنايی با جوانان مجاهد کشش داشتم و آنها را زير نظر داشتم. زينت تنها جوان غير مذهبی بود که توجه​ام را به خود جلب کرده بود. شبيه پسربچه​ها بود، با هيکلی کشيده و بلند و عينکی ته استکانی به چشم. وقتی فهميده بودم او به زندان ابد به اضافه ۳۵ سال محکوم شده خودم را با او هم سرنوشت می​ديدم. با اينکه هنوز دادگاهی نشده بودم، ابد را پای سرنوشت خودم نوشته بودم.

اوايل همه سر ساعتی مشخص در جمع​های دو سه نفره باهم کلاس می​گذاشتند. من تنها می​ماندم و به تنهايی کتاب می​خواندم يا در حياط قدم می​زدم. چقدر دلم می​خواست در آن کلاس​ها شرکت کنم. اما نمی​دانستم چه طور و با چه کسانی؟ فقط در ساعت​هايی که سکوت می​شکست با افراد مختلف صحبت می​کردم. روزی فران (رقيه) به سراغم آمد و از من خواست که با هم قدم بزنيم. با هم از هر دری صحبت کرديم، او از بازجويی​های من به دقت سئوال می​کرد و من همه چيز را برايش گفتم. او به دقت به حرف​هايم گوش ​کرد، اما کمترين اظهار نظری نکرد. چندبار ديگر به طور پراکنده با هم صحبت کرديم و بعد از مدت کوتاهی او اولين کسی بود که برای من و زينت با هم کلاس گذاشت. بعد از آن بود که کلاس​های من با ديگر افراد طيف فدايی به سرعت شکل گرفت. ديری نگذشت که با زينت اخت شدم و بعد از آن رفته رفته با حميده و سپس نيلوفر به جمع کوچک چهار نفره​ای تبديل شديم که با هم کلاس می​گذاشتيم، تفريح می​کرديم، شلوغ بازی در می​آورديم و برخی از همبندان جدی و عبوس​مان را می​آزرديم. ويدا! با اينکه تو را آدم خشکی می​دانستم و تا به آخر هم کلاسی با تو نداشتم، برايم عجيب بود که تو هيچ وقت از شوخی​های ما آزرده نشدی. حتی وقتی تو را در خواب به تشک و پتويت دوختيم جز خنده واکنشی نشان ندادی.

بعد از مدتی به رغم شک و ترديدهای بسيار، به تشويق همبندان قديمی، با هم سن و سال​هايمان وجيهه، فرخ، فاطمه ا. ،حميده ، زينت و من تصميم گرفتيم به کمک معلم​های همبند، خودمان را برای گذراندن امتحان ديپلم دبيرستان آماده کنيم. از آن پس بخشی از اوقاتمان را به درس خواندن می​گذرانديم. در پايان سال تحصيلی ۵۶، در امتحانات متفرقه شرکت کرديم و همگی قبول شديم.

در ابتدای ورودم به قصر قضيه تغيير ايدئولوژی بخشی از مجاهدين ذهنم را آرام نمی​گذاشت. ويدا! وقتی می​ديدم تو با جوان​های مجاهد مرتب کلاس می​گذاری نگران می​شدم. با بدبينی و شک ريزترين کارهای شما را زير نظر می​گرفتم. آن کلاس​ها، به نظرم به قصد کمک به تغيير ايدئولوژی جوان​های مجاهد بود. به خصوص که می​ديدم بيشتر مجاهدين نسبت به مذهب شل شده​اند. در آن زمان از آنچه در کميته ديده بودم به شدت آزرده خاطر بودم و با بدبينی به تغيير ايدئولوژی نگاه می​کردم. با اين همه، بعد از مدتی خودم کلاس​های متعددی با همبندان طيف فدايی گذاشتم و با مطالعه منظم به تدريج از مذهب فاصله گرفتم.

پس از مدت کوتاهی فرشته و سهيلا و اعظم از جوان​های مجاهد هم سن و سال ما را​ با پايان يافتن محکوميت​شان منتقل کردند به اوين و فقط پس از ديدار صليب سرخ از زندان​ها اواسط سال ۵۶ آزادشان کردند. هر سه پس از آزادی پيوستند به مجاهدين و فرشته ازهدی در ارديبهشت ۶۱ در درگيری مسلحانه کشته شد.

پيامدهای تغييرايدئولوژی

ديری نگذشت که در همان اواخر سال ۵۵، مذهبی​های غير مجاهد طرفدار روحانيت، يکهو همه برنامه​های روزمره​شان، از سفره غذا گرفته تا ساعات ورزش، اتاق، درخواست کتاب، روابط با دفتر زندان و ... را از غير مذهبی​ها جدا کردند. بدتر اينکه ديگر با چپ​ها و مجاهدين حرف هم نمی​زدند، حتی مسئله نجس و پاکی را هم به ميان کشيده بودند. از آن همه تغيير رفتار يکباره همبندانم در حيرت بودم.

بعد از چند روز به تدريج فهميديم که اين جدايی به خاطر فتوايی است که از طرف آيت​الله منتظری و چند تن از روحانيون در اوين، عليه کمونيست​ها و مجاهدين صادر شده. در آن فتوا تأکيد شده بود که کمونيست​ها نجس هستند، نبايد با آنها هم کاسه شد و معاشرت کرد. بر اساس اين فتوا طرفداران روحانيت در زندان اوين همه برنامه​ها و زندگی روزمره​شان را به کلی از ديگر زندانيان جدا کردند. مجاهدين در مقابله با اين فتوا، در اطلاعيه​ای دوازده ماده​ای روی وحدت تأکيد کرده و حاضر نشده بودند سفره​شان را از جريان​های غير مذهبی جدا کنند.

گفته می​شد که بعد از علنی شدن تغيير ايدئولوژی بخشی از مجاهدين و رو شدن تصفيه​های درون تشکيلاتی در بازجويی​ها و نوشته​های وحيد افراخته در زندان، ساواک فرصت مناسبی برای بيشترين بهره​برداری عليه چپ​ها و مجاهدين را به دست آورده بود. روحانيون طرفدار خمينی و مذهبی​های افراطی فداييان اسلام و جريان مؤتلفه را در بندی ويژه در اوين گرد ​آورده و امکانات رفاهی نظير اجازه ملاقات​های ويژه، کتابخانه مخصوص، اجازه کلاس​های تفسير قرآن و... در اختيار آنان قرار داده بود. در ميان طرفداران فتوا کسانی بودند که مبارزه با کمونيست​ها را برای «حفظ دين» مقدم بر هر چيز ديگری می​شمردند، ماندن در زندان را بيهوده می​دانستند و به تشويق ساواک تقاضای عفو کردند. در بهمن ماه ۵۶ هم در مراسمی معروف به مراسم سپاس، چندين نفر از چهره​های معروف فداييان اسلام و جريان مؤتلفه نظير مهدی عراقی، حبيب​الله عسگراولادی و ابولفضل حيدری که محکوم به زندان ابد بودند و روحانيونی چون محی​الدين انواری و مهدی کروبی را با «عفو ملوکانه» آزاد کردند.

در آن اوضاع آشفته که هر روز زمينه رشد تعصبات مذهبی افزايش می​يافت، آدمی مثل خانم شادمانی به اشتباه و از سرآزردگی و آدمی چون اشرف ربيعی به خاطر جايگاهی که در ميان مذهبی​ها برای خود قائل بود، به صف مذهبی​های افراطی پيوسته بودند.

بدتر اينکه چند ماه بعد با آزاد شدن تعدادی از زندانيان، خواهرهايم فاطمه و شهين همراه دو سه مجاهد ديگر با شنيدن جزييات بيشتری در باره انشعاب از زبان زندانيان مردی که آزاد شده بودند، تصميم گرفتند سفره غذای خود را از غير مذهبی​ها جدا کنند. چند روزی بند در تب و تاب بود و جلسات چند نفره در گوشه و کنار به چشم می​خورد. وقتی به سراغ شهين و فاطمه رفتم و از تصميم آنها با خبر شدم، حيرت​زده و وامانده نمی​دانستم چه بکنم.کاری از دستم بر نمی​آمد و شديدا تحت فشار بودم. با اينکه در آن زمان، خود من از باورهای مذهبی​ام فاصله گرفته و به فداييان پيوسته بودم. اما برای مجاهدين احترام خاصی قائل بودم. ريشه​های عاطفی عميق و محکمی با مجاهدين داشتم. مبارزه را با آنها شناختم و مسيری که تا آن دوره پيموده بودم جزيی از وجود و تاريخ زندگی من بود و هست.