سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳ - ۱ فوريه ۲۰۰۵

کاوشي در روان جمعي ايرانيان از خاستگاه اسيب شناسي مدرنيت(۳)

 

د. ساتير روانشناس/روانکاو(گشتالت)

 

معضل سکولاريسم و گيتي گرايي(1)

مدرنيت يا تجدد يک سيستم درهم تافته و چند جانبه اقتصادي/سياسي/فرهنگي/اجتماعي و فرديست که هستي انساني را بسان پروسه دستيابي  به سعادت دنيوي ،پيشرفت ، خودبنيادي و ازادي ، عقلانيت و انظباط و تحول مداوم اين مفاهيم و چيرگي مداوم نو بر کهن  تفسير ميکند. در اين نگرش  انسان نه تنها محور هستي و جانشين خدايان و اسطوه ها مي گردد، بلکه به عنوان  فرد  وسوژه خودمختار   با نيروي خرد و حواس خويش جهان و خويش را به ابژه تحقيق و کشف قوانين انها و نيز ابژه  تسخير و ابزار دستيابي به خواستهاي خويش تبديل ميکند. موازين اصلي تجدد چون اومانيسم، عقل گرايي،طبيعت ، فردگرايي، پيشرفت و ترقي، ازادي، برابري، ليبراليسم، علم و ... را ميتوان بر روي چهار اصل بنيادين مدرنيت يعني فردگرايي، خردگرايي، انسان محوري، سکولاريسم پايه گذاري نمود. خصلت تحول پذيرمدرنيت که با واژه مدرن و امروزي نيز نرديک است، حکايت از ذات بحران زاي مدرنيت، جدل ميان اجزاي مدرنيت با يکديگر مانند جدل  ازادي و انظباط، فرديت و قراردادهاي اجتماعي ويا جدل ميان اجزاي مختلف در درون موازين مدرنيت مانند تفکرات مختلف سکولاريسم يا فردگرايي ميکند. اين خصلت بحراني در تجدد سبب روايتهاي مختلف تجدد در دورانهاي مختلف در عين نوعي پيوستگي  ونيز باني بحران معاصر مدرنيت و ضرورت دگرديسي دوباره همه موازين مدرنيت در قالب تفکراتي چون پست مدرنيسم  شده است و ميشود. در چهارچوب همين هويت متحول در عين  پيوستگي بايد به پديده سکولاريسم نگاه کرد. سکولاريسم را به فارسي اينجهاني شدن، عرفي يا دنيوي شدن و گييتيانه يا گيتي گرايي ترجمه کرده اند. در اين مقاله من عمدتا  از واژه گيتي گرايي يا اينجهاني  استفاده ميکنم . سکولاريسم يک پديده اجتماعي/سياسي است که اصل بنيادين ان در حوزه سياسي و حقوقي پايان دهي به حاکميت کليسا و مذهب، جدايي دين از دولت و حکومت  وايجاد حکومت عرفي وقانونمند است.  در حوزه اجتماعي/فرهنگي به معناي تقدس زدايي و علم باوري، رهايي از تفاسير مقدس و مطلق مذهبي  و جايگزيني ان با امور علمي،نسبي  و قراردادي مي باشد که حوزه هاي مختلف اجتماعي وفرهنگي چون  اموزش و پرورش، اخلاق، فرهنگ و نگاه فردي به خويش و جهان و علاقه مندي به امور گيتيانه را دربر ميگيرد  و انسان را از چرخه اسطوره اي و جهان ابدي مذهبي  ازاد ميسازد  و به انسان تاريخي داراي زندگي خطي با باور به امکان پيشرفت و تحقق خواستهاي انسان در اين جهان تبديل ميسازد. در اين معنا « گيتي گرايي ريشه خويش را در چيرگي  بر دواليسم اين جهاني و ان جهاني،  اسماني و زميني اگوستين و برتري زندگي اسماني بر زندگي اينجهاني و گيتيانه دارد(1)»، تفکري اگوستيني که در ان « انسان در مقايسه با خدا موجود ناچيزي است،ولي پيکر او روحي جاودان را که بصورت خداوند افريده شده است، در خود محبوس دارد.دنيا ماتمکده ايست که بين انسان و خدا جدايي مي افکند و علايق جسمي، خطرناک و مايه گناهند، زيرا انسان را از غايت حيات او يعني تقويت و پرورش رابطه اي درست ميان روح و خدا دور ميکند.(2)». کليسا و پاپ نماينده اين خدا برروي زمين است و برطبق ديدگاه اگوستين « صلاحيت کتاب مقدس از همه نيروهاي عقل بيشتر است.3» و در نتيجه هرجا  ميان مشاهده علمي و  قوانين مقدس تضادي ايجاد ميشود، علم محکوم به شکست مي باشد. حاصل اين چيرگي بر دواليسم اگوستيني اعتقاد به تاريخ اونيورسال  يا تاريخ جهان است که نه تنها ميتواند مسائل و معضلات را مطرح کند، بلکه اکنون با اعتقاد به پيشرفت و ترقي و گيتي گرايي اين تاريخ قادر به حل مشکلات  و دستيابي به سعادت فردي  وجمعي مي باشد. تاچندي باور تاريخ نگاران بر ان بود که براي اولين بار کلمه سکولار در 8.ماي.1646 در مونستر المان  به هنگام صلح در وستفالن به معناي خلع مالکيت املاک کليسايي  و در اختيارنهادن انها در دستان دولت دنيوي وقت بيان شده است. اما بعدا مشخص شد که کلمه سکولار سده اي قبل از ان نيز به معناي گذار و دگرديسي يک راهب از زندگي کليسايي به زندگي دنيوي استفاده ميشده است. اين پروسه دگرديسي از زندگي و نگاه مذهبي به نگاه گيتي گرايانه و علم باورانه اساس پروسه سکولاريت را هم در عرصه سياسي و هم در حوزه اجتماعي نشان ميدهد در اينجا براي نشان دادن تحول دروني سکولاريسم و نيز معضل جامعه و انسان بينابيني چون انسان ايراني ميخواهم کوتاه به رشد و تحول مفهوم سکولاريسم در عرصه اجتماعي/ فرهنگي اشاره کنم. در قرن نوزدهم تقريبا در همه جا کلمه سکولاريسم به معناي دنيوي شدن يا گيتي گرايي استفاده ميشده است. اين هگل است که ميگويد:«انسان اکنون هم قبر، هم مرگ روح و هم انجهان را ترک و رها کرده است.پرنسيب اينجهاني و دنيوي بودن... را انسان و روان براي خويش تکامل بخشيده است.روح و روان اکنون در دنيا خويش را نشان ومتبلور ميسازد.5». از اين تفکر هگلي در نهايت هگليان جوان چپ و مذهبي چون مارکس و فويرباخ از يکطرف و از طرف ديگر مسيحيان روشنفکر و سکولاري مانند  موسس هس و کيرگه گارد  را ايجاد ميکند و انديشه استقلال و عدم وابستگي انسان  از طريق جايگزيني خدا توسط  فرديت انساني از طرف <باصطلاح اخرين فيلسوفان> چون اشتيرنر الماني، تا اوربک و مرگ خدايان نيچه و تلاش براي انسان- خدايي گسترش مي يابد. در قرن بيستم با ماکس وبر که براي او مدرنيسم يک پروسه سکولاريت و گيتي گراييست  و اساس اين گيتي گرايي در تفکر او سحرزدايي و راسيوناليت يا عقلانيت مي باشد،« يک گسست از تفکر ايده اليستي هگل و نيز ماترياليستي مارکس در مفهوم گيتي گرايي صورت ميگيرد.6». در تکامل بعدي عناصر  جديدي به محور سکولاريسم تبديل ميشوند.  براي اشميت سکولاريت به معناي يک مرکز محوري ميشود که در ان مسائل سياسي و درگيريهاي سياسي ابتدا از محل کنتراست و مرز دوست و دشمن عبور ميکنند و به نوعي خنثي شدن افراطگريها و  نورماليت سياسي و اجتماعي تبديل ميشود، در اين راستا اما عقلانيت رشد يابنده وبر براي اشميت به يک فرماليسم حقوقي تبديل ميشود و« سکولاريسم سرانجام ماشين دولتي را به يک ماشين فرمال و مرده و خنثي که در ان انسان مستقل کم کم از صحنه حذف ميشود» تبديل ميگردد. براي گوگارتن برعکس  سکولاريسم نتيجه طبيعي و منطقي ايمان مسيحي است ولي همزمان در ايدتولوژي سکولاريسم نوعي انحطاط سکولاريسم  و تبديل ان به يک ايه مقدس مذهبي  را ميبيند.کارل لوويتس با نشان دادن عناصر مسيحي در تفکر سکولاريسم و انکه انسان تاريخي و زندگي خطي در حقيقت ادامه تفکر مسيحي و يهودي هست، ضربه سهمگيني به  مباني سکولاريزم ميزند و چشم اندازهاي نوي را باز ميکند، چشم اندازهاي نويي که بعدها در تفکر بعد از تاريخ يا همان پست تاريخي و نيز پست مدرن جاي تازه خويش را مي يابند. تفکر پست مدرن با اعلام مرگ هرگونه <زبر يا مابعد روايت يا سوژه> مانند  انسانيت ،روان  و نيز اعلام <مرگ سوژه و زبرسوژه>  زمينه را براي تحول تازه و روايتهاي نوي   سکولاريسم وپلوراليسم   و نيز فرديت و در کل تجدد ايجاد کرده است، تحولي که ما اکنون در بطن ان قرار داريم. دراين راستا بايد اما به تفکرات فيلسوف الماني بلوم برگ  و انتقاداتش به تفکر لوويتس و ديدن سکولاريت به عنوان يک پروسه بيان  وادعاي خواست خويش  و مستقل شدن و ديدن پيشرفت به عنوان <چيزي نو> و نه  دگرديسي  تفکرات مذهبي  نيز اشاره کرد.ديدن اين تحول از انرو براي ما مهم است که ما به عنوان جامعه بينابيني هم با گيتي گرايي در مفهوم قرن نوزدهمي ان و دنيوي شدن درگيريم و درگيريهاي ميان روشنفکران مذهبي ويا غير مذهبي ايران به نوعي ياداور اين دوران و نيز دوران رفرماسيون است و همزمان ما ناچاريم به تحولات ان  نگاه کنيم، چون در زمان معاصر زندگي ميکنيم  و بايد براي ايجاد سکولاريسم ايراني خويش اين تحولات ناشي از ريشه هاي تاريخي  و ضرورتهاي اجتماعي و زماني را حس و درک و طبقه بندي کنيم.

 

 در مفهوم سياسي بينش گيتي گرايي نسبتا کمتر بحران دروني داشته است و در دو شکل عمده رشد نموده است.1/ سکولاريسم که به معناي تحول و دگرديسي ازجهان مذهبي به جهان دنيوي  و در شکل جدايي دين از دولت و رهايي حکومت و قانون اساسي از هرگونه برتري ديني يا حکومت ديني  ميباشد. در اين تحول اما مذهب نيز در خويش رفرمي انجام ميدهد، مانند لوتر در المان يا کالوين در فرانسه . اين رفرم مذهبي که در ان بسان نمونه  پروتستانيسم، لوتر نه تنها کشيش را به عنوان واسطه ميان انسان و خدا از ميان برميدارد  وبا ترجمه انجيل به الماني امکان فهم و درک ان را توسط جمعيت گسترده اي فراهم مي سازد، بلکه با تفکر اينجهاني خويش چون خوب و برابر دانستن  کار  چو ن دعا و نماز به رشد و گسترش گيتي گرايي در ميان مذهبيون کمک ميکند. (بقول ماکس وبر که در اين زمينه نظريات مهمي را ارائه داده است،پروتستانيسم و کالونيسم  به رشد سرمايه داري  کمک کرده است). در چنين جامعه  سکولاري مانند المان کنوني  و ديگر کشورهاي سکولار مذهب بخش عمده نقش خويش در حيات اجتماعي را به دولت  واگذار ميکند، ولي  ميتواند  بخشي  از فعاليت خويش را در امور اجتماعي مانند خانه هاي سالمندان، کودکان يا بيمارستانها ايفا کند و نيز با قبول جدايي دين از دولت و دمکراسي  در سياست  شرکت کند که نمونه ان  حزب دمکرات مسيحي المان است. هر مسيحي يا مسلمان، يهودي ميتواند سکولار يا لاييک باشد اگر که به اين جدايي دين از دولت و حکومت باور داشته باشد. موضوع سکولاريسم نه نفي مذهب بلکه رفرم مذهبي  و جدايي ان از دولت و  عدم ايجاد حکومت مذهبي چه مسيحي، اسلامي يا يهودي يا حکومت ايدتولوژيک، با تجربه شکست ديکتاتوريهاي مارکسيستي، مي باشد. در اين معنا هر انسان مذهبي سکولار ميتواند به مذهب خويش تن دهد و خواستهاي خويش را بيان کند، تا انزمان که خواهان حکومت ديني نباشد. حکومت ديني نفي سکولاريسم است و نه  ايمان به مذهب.2.لاييسيته که نمونه ديگر اين سيستم گيتي گرايي است که ابتدا در فرانسه بوجود ميايد و در حقيقت ناشي از ضرورت شکست قدرت مطلقه کليساي کاتوليک و  عدم تن دادن کليساي کاتوليک به هرگونه رفرم مذهبي و گيتي گرايي مي باشد. لايسيته نيز مانند سيستم سکولار خواهان جدايي دين از دولت و حکومت  و  تقدس زدايي و جدايي مذهب از امور اجتماعي مي باشد، اما لااقل در زمينه نقش مذهب در اموزش و پرورش  و امور اجتماعي بنا به شرايط جامعه خويش و لزوم برکناري قدرت مطلقه کليسا و بخاطر عدم رفرم پذيري کليسا نسبت به سکولاريسم راديکالتر مي باشد و دين را به عرصه خصوصي و شخصي وارد ميکند که در ان هر کس ازاد است ، اما دين و مذهب حق دخالت در امور اجتماعي چون اموزش و پرورش، نهادهاي اجتماعي چون کودکستان ، خانه هاي سالمندان را (برخلاف پروتستانيسم) را ندارد. اينگونه در فرانسه براي مثال براي نفي حجاب در مدارس به قانون اساسي  و اصل لاييسيته اشاره ميکنند و در المان اگر بخواهند اينکار( يعني نفي حجاب اسلامي) را اجباري کنند، بايد در قانون اساسي که حق ازادي مذهب و ابراز مذهب و ازادي انتخاب در لباس  وجود دارد، تبصره اي نو اورده شود و قانون عوض گردد.همانطورکه در نمونه معلم مسلمان در اشتوتگارت مجبور به عقب نشيني براساس قانون اساسي و قبول حق اين معلم بر پوشيدن مقنعه شدند. در عرصه سياسي نيز مسلمان و مسيحي يا يهودي ميتواند لاييک باشد و به جدايي دين از حکومت و دولت باور داشته باشد. فقط اينجا به احتمال زياد امکان ان نيست که مانند المان حزبي خويش را دمکرات مسيحي بنامد،چون مذهب به عرصه خصوصي تعلق دارد.

اينکه جامعه ما در عرصه سياسي راه سکولاريسم يا لاييسيته را برود بستگي به عوامل مختلفي دارد.براي مثال ايا اسلام در خويش توان پروتستانيسم دارد و ايا تقدس زدايي در کشور ما بخاطر نقش گسترده مذهب و مساجد در امور اجتماعي بدون اين سلب مالکيت و رفتن مذهب به عرصه خصوصي ممکن است؟ براي مثال به قدرت اقتصادي و اجتماعي استان قدس رضوي نگاه کنيد.به اينخاطر در رابطه با کشور ما  بايد همزمان به موازين مشترک سکولاريسم و لاييسيته اشاره کرد و خواهان جداييي دين از دولت و حکومت و قانون اساسي مبتني بر دمکراسي و گيتي گرايي شد، بايد خواهان تقدس زدايي و جدايي مذهب از اموزش و پرورش و نيز امور اجتماعي تا حد ممکن شد، ولي با توجه به اين ويژگيهاي جامعه ما  بايد تصميم گرفت که چه راهي يعني سکولاريسم يا لاييسيته پاسخگوي  بهتري براي نيازهاي جامعه ماست. به احتمال زياد راه جامعه ما بنا به بافت مذهبي جامعه ما از يکسو وضرورت تقدس زدايي نهادهاي اجتماعي  و سلب مالکيت اقتصادي بعضي  قدرتهاي مذهبي ،  يک  اميخنگي از سکولاريسم و لاييسيته براساس جدايي دين از دولت و حکومت و حداقل نقش مذهب در امور اجتماعي خواهد بود. در اين راستا اما بايد به دو مسثله عمده توجه کرد.

1/  اگر مذهبيون ايراني بتوانند به يک رفرم مذهبي دست زنند، که خود گامي مثبت در مسير گيتي گرايي خواهد بود. در اين راستا نيز بايد گفت که تلاش تنزل روشنفکران مذهبي به نوانديشان ديني براساس انکه روشنفکر نمي تواند طرفدار دين باشد، ناشي از نشناختن مفهوم انتلکتوئل در فرهنگ اروپايي ونيز ناشي از عدم شناخت روند سکولاريت  در جهان مدرن است، که همزمان از دو مسير عمده مذهبي، مسيحي با نمايندگاني چون کيرکه گارد و ديگران و غير مذهبي با نمايندگاني چون مارکس و فويرباخ از طرف ديگر اغاز شده است. روشنفکر يا انتلکتوئل در واقع يک واژه  خنثي و بدون ارزش گذاريست، باانکه در بخشي از فرهنگ اروپايي نيز اين واژه داراي ارزش معنوي خاصي بوده است. در اين معناي بدون ارزش گذاري انتلکتوئل يک فرديست که  با نيروي خرد و انتلکت خواستها و موضوعات تفکر خاصي را تثوريزه ميکند و ميتواند مشکلات انرا مطرح  کند و يا راه حلهايي  ارائه دهد. از اينرو در زبان الماني  براي مثال ميتوان ازروشنفکر فاشيست سخن گفت، يا روشنفکر چپ ، راست و مذهبي. در اين معناي متداول انتلکتوئل روشنفکران مذهبي نيز در جامعه ما وجود دارند. موضوع ان است که ايا انها و ايا تفکر اسلام توانايي اين رفرم مذهبي را دارد يا ندارد. اين سواليست که روشنفکران مذهبي تاکنون، همانطور که هابرماس بعد از ديدار با بسياري از انها گفت، پاسخ روشني بدان نداده اند و يا با تئوريهايي چون دموکراسي ديني در پي حفظ حکومت ديني بوده اند.بنابراين موضوع ان است که بايد اصول بنيادين گيتي گرايي را در عرصه سياسي و اجتماعي مطرح  و نهادينه کرد، تا کسي قادر به مسخ ان نباشد. ميتوان بنا به برداشت خويش کار اين گروه را ناممکن خواند يا نخواند، اما نميتوان از ياد برد که انها بخشي از روشنفکران ايراني هستند و خواست انها بازتاب درگيري ذهن مذهبي جامعه ما با پديده تجدد بويژه بعد از تجربه عدم امکان سازشي بين مدرنيت و بازگشت به خويشتن اسلامي در قالب حکومت معاصر ميباشد. هر تلاشي در اين مسير ميتواند لااقل به تفسير مطلق و مقدس و يگانه ازاسلام ضربه زند و اينگونه مسير را براي نوعي پلولاريسم روايتي باز نمايد که خود، چه بخواهيم يا نخواهيم، نمادي از فرديت است، حتي اگر براي ما نمادي ضعيف باشد. بنابراين راه اصلي نقد انها با معيار  اصل جدايي دين از دولت و حکومت است.2/ در جامعه ما اگر اين گيتي گرايي و رفرم مذهبي صورت نگيرد، انگاه اميد اندکي براي ان وجود دارد که سکولاريسم و دمکراسي در جامعه ما نهادينه شود.انگاه بايد مثل رضا شاه بزور چادر را از سر زنان برداشت و مردان را به زور به لباس مدرن ملبس کرد که حاصلش همان ميل بازگشت به خويشتن و تهوع همه اين چيزهاي هضم نشده مي باشد، همانطور که در تاريخ معاصرمان شاهد ان بوديم. موضوع مهم ان است که در جامعه امروزي ايران در بطن جامعه يک رفرم مذهبي از پايين در حال اتفاق افتادن است که زيربناي مهم امکان تحول سکولاريسم در ايران است. در ايران کم کم ملت ما با مشاهده و تجربه حکومت ديني به ضرورت جامعه مدني و گيتي گرايي و ضرورت جدايي دين از دولت پي برده اند و امروز طيف وسيعي از مردم ما خواهان حکومت قانونمند و دمکراتيک هستند. بدون وجود اين طبف گسترده و اين تحول عميق در بطن جامعه براي سکولاريسم و مدرنيت در جامعه ما هيچ شانسي نبود و ما محکوم به تکرار شکست انقلاب مشروطه و تکرار مدرنيزاسيون ديکتارمنشانه شاهي يا  حکومت ديني نويي با لعاب دمکراتيک و تحول اين حالات به يکديگر در يک چرخه مشابه دو سده اخير مي بوديم.نکته مثبت ان است که ملت ما در تاريخشان سيستم سلطنتي داشته اند که با کمک مذهب حکومت ميکرده است، اما بجز زمان خلفاي عباسي و تسخير ايران توسط اسلام حکومت ديني نداشته اند. اينگونه نيز ملت ما قادر به پذيرش سيستم سني و رهبران معمولي چون عمر نبود و بدينخاطر تفسير خويش از اسلام را که همان شيعه مي باشد و با تفکر پادشاهي و اهميت پيوند خوني حاکمان براي ايرانيان همسويي داشت، بوجود  اوردند.اين گذشته تاريخي امکان گذار جامعه ما را از تجربه دردناک حکومت ديني نيز و رفرم مذهبي در بطن جامعه را تسهيل ميکند. جالبي جامعه ما اين است که از يکطرف خود حاکميت مذهبي با گسترش نهادهاي سکولار مثل دانشگاه  و دادگاهها و اموزش و پرورش و نيز با ايجاد تحول در خانواده سنتي و دور کردن فرزندان از انها، ابتدا براي ايجاد پايه قوي مذهبي خويش، و سپس با ايجاد دانشگاههاي ازاد و جدايي جوانان از خانواده براي مثال  زمينه پذيرش سکولاريسم را در جامعه ما بشدت افزايش داده است.از طرف ديگر مردم ما اکنون با عادت کردن به اين نهادهاي سکولار و ديدن عدم انطباق اين نهادها با قوانين مذهبي  و   بخاطر تجربه حکومت ديني و درک ناتواني فاجعه انگيز ان در حل معضلات جامعه اماده اين تحول گيتي گرايانه شده اند. براي استفاده از اين پتانسيل گيتي گرايي در جامعه ما و نيزبويژه بخاطر بالا گرفتن نوعي تفکر سکولاريسم مصرف گرايانه در جامعه و تناقضات ناشي از ان در نسل جوان ما بايد  معضلات اين تحول و نيز موانع رواني سکولاريسم را بدقت تجزيه و تحليل کنيم .در اين راستا نيز بايد تجربه چندميليوني مهاجران با سکولاريت  و بحرانهاي انها را نيز مورد توجه قرار داد، تا بهتر بتوان به معضلات سکولاريسم در جامعه خويش پي برد. پيش از انکه به اين معضلات بپردازيم، بايد ابتدا نگاهي روانکاوانه به رشد متناقض سکولاريسم در ايران و درسهاي ان بياندازيم.

 نگاهي اجمالي به روند سکولاريسم در ايران بر بستر روانشناسي توده اي و تاريخي

 

  اصلاحات اميرکبير در عرصه دولتي و نظامي و ايجاد مدارس  زمينه ساز  اولين  نهادهاي سکولار و عناصر گيتي گرايي در ايران مي باشد، اصلاحاتي که  با قتل عام  جنبش دمکراتيک بابيت  توسط اميرکبير و ميل به اصلاحات از بالاي اميرکبير در نهايت به شکست و به قتل اين بزرگ مرد مي انجامد.با  ايجاد مدارسي مثل دارالفنون و نيز ترجمه کتب خارجي و ارتباط با جهان خارج اولين نسل از روشنفکران سکولار ايراني از اخوندزاده، طالبوف تا کسروي و ديگران بوجود ميايند که با روشنگري سعي در رشد فرهنگي جامعه و نفي جهل و تقدس کور و نفي خرافات و علم باوري و اعتقاد به پيشرفت مي نمايند. با ايجاد دولت مشروطه با تمامي نقايصش اولين دولت دمکرات و سکولار بوجود مي ايد که همراه با تلاش روشنفکران جامعه در نفي خرافات و ايجاد يک هويت ملي و سيستم شهروندي گامهاي مهمي در زمينه گيتي گرايي سيستم سياسي  واجتماعي ايران برداشته ميشود. اين تلاش اما در نهايت بخاطرعلل مختلفي ازجمله عدم رشد روشنگري در بطن جامعه اي که اکثر انها بيسواد بودند و نيز قدرت سنت و تفکر سنتي و مذهبي، بخاطر دخالت خارجيان و نبود يک بورژوازي خلاق در جامعه شکست ميخورد. دولت مشروطه چنان ضعيف مي شود که کشور در معرض اشغال و تجزيه داخلي قرار ميگيرد. «درطي چهارده سال يعني از اعلام مشروطيت تا کودتاي 1299 تقريبا هرسه ماه يکبار دولت تغيير ميکند.4» اين ناتواني و نيز خطر تجزيه و اشغال کشور در ميان مردم و نيز روشنفکران جامعه که خود نيز ازيکطرف هراس نابودي کشور را دارند و از طرف ديگر در انها نيز هنوز مفاهيم مدرنيت کامل نهادينه نشده است، بصورت ميل به يک دست قوي که مملکت را سامان دهد، رشد ميکند. اينگونه رضا شاه با پشتيباني روشنفکراني چون کسروي، بهار و ديگران برسر کار مي ايد. در روانشناسي توده اي و اجتماعي کليت يک جامعه با نگاه همزمان به رابطه رهبر و مردم در نظر گرفته ميشود . در اين معنا حکومت رضاشاه نمايانگر جامعه انزمان انسان ايراني است که بعد از اولين برخورد با سکولاريت  و تجدد در پي ان است، بنا به تناقضات دروني خويش و خواستهاي کاهن/قهرمان درون خويش، نه به مدرنيت بلکه به نوعي مدرنيزاسيون همراه با ديکتاتوري از بالا برسد. اين مدرنيزاسيون با خويش نيز نوعي سکولاريسم را به همراه دارد. سکولاريسم ميتواند مانند تجربه خود اروپا يا با دمکراسي و يا بدون دمکراسي مانند سيستم فاشيست يا سيستم سوسياليستي باشد. طبيعي است که اين چنين سکولاريسمي مانند فاشيسم مالامال از عناصر اسطوره اي يا مذهبيست  و ديري نمي انجامد ، اما بهرحال ممکن است. برعکس دمکراسي بدون سکولاريسم سياسي/ اجتماعي غيرممکن است. در اين نوع سکولاريسم رضاشاهي  سعي بر ان است که جامعه را بزور به سوي مدرن شدن پيش ببرد و اينگونه بدون روشنگري و ايجاد فردگرايي، خردگرايي و زمينه هاي روشنگري، نقد و تحليل علمي و هنري بخاطر هراس ديکتاتوري از روشنگري و روشنفکران ميخواهد بزور چادر از سر زنان بردارد و يا مردان را لباس مدرن بپوشاند. در همين چهارچوب اما اقدامات متبتي مانند اعزام دانشجويان به خارج و نيز ايجاد سيستم هاي سکولار اموزش/پرورشي و اجتماعي و حقوقي با تمام ضعفهايشان صورت ميگرد. جالب اينجاست که رضاشاه براي هويت مدرن خويش به سراغ پادشاهي گذشتگان ميرود و ميخواهد اين هويت امت وار مدرن را جانشين هويت ملي و شهروندي طرفداران مشروطيت کند. حاصل تلاشهاي رضا شاه يک سيستم متناقص با شکل عمدتا سکولار و متن و بطن سنتي  و تقدس گرا مي باشد. اين تناقص در دوران محمدرضا شاه به اوج خويش مي رسد. محمدرضا شاه در  در ادامه اين مدرنيزاسيون سنتي همراه با ديکتاتوري  خواهان ايجاد يک ايران مدرن و در عين حال سنتي /پادشاهي مي باشد.او ميخواهد سيستم سکولار  و نهادهاي سکولار و مدرن را مثل دادگاه و دانشگاهها داشته باشد، بدون  تقدس زدايي مذهبي يا پادشاهي ،انسانمحوري، فردگرايي و موازين ديگر مدرنيت بويژه دمکراسي. حاصل اين سياست چهارنعل دويدن به سوي دروازه تمدن در عين حفظ ماهيت سنتي و امت وار ان بحران دروني و بزرگ جامعه  و انسانيست که نه  قادر به هضم اين مدرنيزاسيون است و نه بنا به ذات سنتي خويش و امت گونه خويش قادر به نقد درست ديکتاتوري شاه و يافتن نقاط ضعف و نيز قدرت او و تلاش براي دستيابي به مدرنيتي سالم و حذف دمکراتيک سيستم ديکتاتوري ميباشد. البته سرکوب شديد مخالفان توسط شاه حتي بخاطرخواندن يک کتاب چپي  و از اينرو کشاندن مردم به  سوي  مساجد و سخنان مذهبيون، همراه با دل ازردگي نارسيستي ايرانيان بخاطر ديدن خارجيان به عنوان حاکمان جديد خويش ، اشنايي با تفکر راديکال غرب که با نفي مدرنيت و سيستم گاه چريکي و گاه عدالت جويانه و  تحقير گر ازاديها و لذتهاي بورژوايي به روحيه کاهني، قهرماني ايرانيان نزديکي داشت و ميتوانست بهتر با ان روحيه انها همخوان شود(با انکه انرا نيز در نهايت مسخ کرد) ونيز جوابي براي مشکلات واقعي مردمشان مطرح کنند، ديگر دلايلي براي زمينه سازي انقلاب 57 بودند.ثمره اين تناقضات دروني و بروني و مدرنيزاسيون سريع و ديکتاتورمنشانه شاه  همان انقلاب بهمن است که در ان مردم ايران در پي يافتن جوابي براي بحران دروني خويش ابتدا ان مدرنيزاسيون را تهوع ميکنند و بالا مياورند   و هم تناقضات بنيادين خويش را نشان ميدهند. شعار استقلال، ازادي، جمهوري اسلامي در حقيقت بهترين نماد تناقض ملتي است که مدرنيت را ميخواهد و سکولاريت را ميخواهد و همزمان از ان هراس دارد. اين ميل و نيز هراس در کلمه جمهوري اسلامي خويش را نشان ميدهد، که گويي نمايانگر ان است ،انسان ايراني در پي ايده هاي مشروطه مشروعه  دوران مشروطيت و در حقيقت  بازپس رفتن از ارمانهاي مشروطه خواهي  ميخواهد يک مدرنيت ايراني و سنتي  خويش را بسازد که در عين حال اجازه بازگشت به خويشتن به او بدهد. از انجا که چنين سازشي محال است، نتيجه اش ان ميشود که پس از چند سال از شعار استقلال و ازادي جز شعار مبارزه با بدحجابي چيزي باقي نمي ماند. زيرا اين شعار مبارزه با بدحجابي  وتهاجم فرهنگي خود هراس عميق و ژرف اخلاقي و جنسي انسان ايراني را نشان ميدهد که در مدرنيت خطري براي خويش و ابرو و حيثيت سنتي خويش احساس ميکند و نميتواند از کاهن/قهرمان درون خويش دل بکند و به نگاهي گيتيانه و فردگرايانه دست يابد. همزمان درميان اپوزيسيون دوران شاه ميتوان نيز بخوبي مشاهده کرد که انها نيز جدا از خواستهاي برحق ازاديخوانه و انساني خويش مالامال از اين حس هراس اخلاقي از مدرنيت نيز هستند. هراسي که در نهايت انها را به همکاران سنت و پيروزي سنت تبديل ميکند.اينگونه همانزمان که براي دادگاه خلقي هويداها فرياد هورا و شادي سر ميدهند، خبر ندارند که شامگاهان بسراغ خودشان خواهند امد و قربانيان بعدي خود ايشان خواهند بود. يکي از بهترين تصاوير اين هراسهاي اخلاقي و برخوردهاي سنتي به مدرنيت در کنار خواستهاي بر حق انها در نفي ديکتاتوري و رفع بحرانهاي اجتماعي  فيلم گوزنها از کيميايي است که در ان همه فاجعه اعتياد، فحشا و متلاشي شدن خانوادهها و فقر و بدبختي از چشم  رژيم مدرن شاه  و ناخوداگاه مدرنيت  ديده ميشود، بي انکه نگاهي به معضل سنت  و به فرهنگ سنتي و نقش انها در اين فاجعه بياندازند. در انتها نيز انگاه قهرمان ما که از سرقت بانک و خرابي بانکي خوشحال است و نميتواند بقول رضاي معتاد قبول کند،که جرم جرم است ، اخر همراه با معتادي که  اعتيادش، بحران فردي  واجتماعيش هم ناشي از اين مدرنيزاسيون بي برنامه و ديکتاتورمنشانه  و هم ناشي از هراس سنت و فرهنگ سنتي ما از مدرنيت مي باشد، براي کشتن دشمن اهريمني خويش و  مردن در راه مقدس و پاک خويش به دسته مسلح ژاندارمها حمله ميکنند.رضاي معتاد قهرمان داستان را در اين حرکت شهيدپرور و اراده گرايانه و قهرمانه ياري ميکند، تا بقول صحنه اي در فيلم نشان دهد:« که او نيز ميتواند» قهرمان و با اراده باشد، بي انکه به علل واقعي اعتياد خويش  و يا درد اين جماعت در ان منزل پي ببرد و بدون انکه تماشاچي فيلم بدين درک نايل ايد . در روانشناسي توده اي رهبر چه رضاشاه،محمدرضاشاه يا خميني، در حقيقت در معناي فرويديش ايده ال من توده ها مي باشد  و اين من ايده ال که توده ها رابطه اي عاشقانه در قالب رابطه نابرابر امت و رهبر، بنده و خدا با او ايجاد ميکنند، سعي در بيان و دستيابي به ان چيزي ميکنند، که تودهها ميطلبند. در معناي امروزين ان مانند روانشناسي تاريخي لوي دماوس رهبر در حقيقت ايينه اگرانديسمان تودهها و نماينده خواستهاي انها و نيز تبلور تناقضات انهاست. اينگونه نيز رضاشاه تبلور جامعه ايست که  بخاطر هراسهايش مدرنيت و گيتي گرايي را بشکل مدرنيزاسيون با  يک ديکتاتوري و رابطه بنده و خدايي و نه شهروندي مي طلبد. محمدرضا شاه نماينده  جامعه اي بحران زده است که ابتدا بشيوه تقي زاده ميخواهد خويش را با تقليد و سريع مدرن يا سکولار سازد، تا بر گره حقارت خويش وبحران خويش چيره شود  و انگاه که بناچار اين بحران شديدتر ميشود، با شاه کشي سعي در ابراز نفرت خويش از اين بحران و گناهکار خواندن رهبر خويش به عنوان تنها عامل و مقصر اين شکست ميکند و از طرف ديگر در پي دستيابي به سازشي نو بين سنت و مدرنيت و ميل چيرگي بر هراس خويش از تحولات مدرن با بازگشت به خويشتن  اين بار  رهبري و بتي والاترمي يابد  و خلق ميکند و او را به عرش اعلي و ماه ميبرد، تا مقامش والاتر از بت قبلي  باشد. بتي تازه که اينک او بايد خواستهايش را براورده سازد و مدرنيتي بسان شيري بي يال  ودم با لذتهاي مدرن بدون دردهاي ان ايجاد کند، تا او اين انسان ايراني  هم بتواند مدرن باشد و از ازادي و نعمات زندگي استفاده کند و هم مسئوليت زندگي خويش را کامل بدست نگيرد و شهروند نشود، امت باقي بماند و مسئوليت را به کسي رهبري واگذار کند، که اين را ميطلبد. تا اين ازادي در حد ازادي انتزاعي باقي بماند و به ازادي زن، فرزندان و غيره تبديل نشود.تا  او بتواند همچنان به عنوان پيش کسوت، پيرمجلس و پير سنت به زندگي کاهني، ملايي و نيز عرفاني/قهرمانه خويش ادامه دهد. اما اين سازش امکان پذير نبود و حاصل ان شکست انقلاب بهمن به معناي عدم دست يابي به خواستهاي خوداگاه مدرن و به معناي پيروزي ان ودستيابي به خواستهاي ناخوداگاه سنتي و اخلاقي مي باشد. در اين تجربه  خواستهاي ناخوداگاه خويش و تجربه بهشت مذهبي و مدرنيت مذهبي   انسان ايراني در اين بيست و پنج سال گام به گام بدرک ان نائل امده است که ديگر سازش يا بازگشت به خويشتن ممکن نيست و بايد بر ترسها و هراسهاي خويش غلبه کند و  براي تحول در عرصه سياسي و اجتماعي و فردي به خواستهاي مدرن چون جدايي دين از دولت و تقدس زدايي در امور اجتماعي و فردگرايي، ازادي ، خردمحوري تن دهد، تا بتواند  به فاجعه تکرار پذير جامعه خويش پايان دهد و سرانجام به مدرنيت و ترقي دست يابد و به ارامش تازه انسان متحول مدرن.در اين راستا نيز در مسير بعد از انقلاب اتفاقي بس مهم صورت ميگيرد. جامعه ما از يکطرف با ايجاد حکومت ديني و تجربه ان گام به گام به درک ضرورت  سکولاريت  و مدرنيت و جامعه مدني با دمکراسي و چيرگي بر سنت خويش نزديک ميشود و از طرف ديگر با فرستادن جمعيتي بالغ بر پنج تا شش ميليون از مردم خويش که بخش عمده انها نيز نخبگان و تحصيل کردگان يا حداقل کنجکاوان اين جامعه بودند، بدرون جامعه مدرن و تجربه مدرنيت  انها امکان بررسي  و حس و لمس  مدرنيت و نيز درک معضلات دروني ما با مدرنيت را براي خويش ايجاد کرده است. اين دو خط اصلي که  در داخل کشور  نمايندگان ان بيشتر نسل دوم و سوم  و جوان ايران يعني اکثريت ايرانيان هستند، ودر خارج کشور نمايندگان ان بيشتر  اين نسل  دوم  ما   مي باشيم که  با تجربه مدرنيت و عبور از بحرانهاي فردي و جمعي خويش در جهان مدرن پي به  اسيب شناسي مدرنيت ايراني و خطرات بر راه رنسانس مدرن  ايراني برده ايم . اينها دو نيروي اصلي پايه گذار سکولاريسم سياسي  واجتماعي و گيتي گرايي انسان ايراني هستند، ارتباط بين اين دو نسل و انتقال تجارب و نيز ارتباط  اين دونسل با نسل اول روشنفکران زن و مرد مدرن ايراني براي انتقال تجارب نسلها براي رشد سکولاريسم ايراني و دست يابي به سکولاريسم ايراني بسيار مهم مي باشد، زيرا ما ميتوانيم مفاهيم سياسي سکولاريسم و يا لاييسيته را استفاده کنيم و نيز خواهان تقدس زدايي باشيم، اما بدون ايجاد ان سيستم  سکولاريسم ايراني که در ان بخش سالم اين فرهنگ ما در اين تفکر سکولار و گيتي گرا جذب شود، همانطور که در غرب  سکولاريسم در پيوند با تاريخ يوناني / مسيحي خويش مي باشد، قادر به  ايجاد مدرنيت ايراني  و رنسانس  ايراني نخواهيم بود.

براي اين پيشرفت مهم اما بايد ابتدا چندين مانع دروني سکولاريسم را چون زمان ابدي و اسطوره اي، جهان مقدسات مذهبي و خصايل سکولاريسم ايراني  و نيز از همه مهمتر هراس جنسي و هراس اخلاقي ايرانيان را از مدرنيت و بحران جنسي و عشقي جامعه ايراني  و يکايکمان را درک  و مطرح کنيم و راههاي چيرگي و حل اين بحرانها را بيابيم که اينها موضوعات مقالات بعدي درباره سکولاريسم  و تجدد  خواهند بود.

 

http://sateer.persianblog.com/

 

ادبيات:

1.چالش سنت و مدرنيته در ايران. محمدسالار کسرايي.2/3/4/ص/27/25

2.تحول گيتي گرايي در جهان غرب. گياجامو مارامو.1/5/6 ص 29/34/57