شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۳ - ۶ نوامبر ۲۰۰۴

به ياد زری

فهيمه ميرراشد

 

تابستان سال ۱۳۵۵ بود. مرا از سلول انفرادی بند زنان اوين به سلولی عمومی منتقل کردند. همين که وارد سلول شدم چشمم به هم پرونده​ايم افتاد، به سويش دويدم و در آغوشش گرفتم. در حالی که او را می​بوسيدم نگاهم به روزنامه​هايی افتاد که کف سلول پخش بود. رفتم که با هم سلولی ديگرم روبوسی کنم، هيجان زده پرسيدم، «به شما روزنامه می​دن؟». رفيق هم پرونده​ام شتابزده پاسخ داد، «به منصوره روزنامه می​دن!». نگاهم روی منصوره ماند، ديدم موهايش را با گيره​ای فلزی پشت سرش جمع کرده. با تعجب پرسيدم، «به شما گيره مو هم می​دن؟». رفيقم بلافاصله با لحنی طعنه آميز گفت، «به منصوره گيره مو هم می​دن!» ديگر تقريبا دوزاريم افتاد که طرف مشکوک است و امکاناتی در اختيارش گذاشته​اند. لابد ما دو نفر را هم به آن سلول فرستاده​اند تا مطمئن شوند که «حرف هايمان» را زده​ايم. آخر قرار بود ما را به زودی دادگاهی کنند.

بعد از ناهار که به دستشويی رفتيم، رفيقم در فرصت مناسبی در گوشی به من هشدار داد که حواسم جمع باشد و حرفی نزنم که منصوره ابدی است، اما به خاطر همکاری دارند آزادش می​کنند. ديگر سلول بالا با سلول انفرادی پايين فرقی برايم نداشت. چون تمام حرکاتمان تحت کنترل بود. نمی​توانستيم سرود بخوانيم يا درد دل کنيم.

يک هفته​ای گذشت، روزی در سلول باز شد و دختر جوانی با چشمانی شفاف چون آسمان آبی وارد سلول شد. ابتدا من و رفيقم با احتياط به او برخورد کرديم. نکند او هم مشکوک باشد! ولی پس از مدت کوتاهی دستمان آمد که او قابل اعتماد است و به اشاره به او فهمانديم که مواظب منصوره باشد. نامش زهرا آقا نبی قلهکی بود، زری صدايش می​کرديم. بيست و يک سالی بيشتر نداشت و شوهرش در يک درگيری کشته شده بود. گاه در فرصتی که منصوره در سلول نبود و می​توانستيم با هم صحبت ​کنيم، برای ما تعريف می​کرد که هنگام ترور بعضی مقامات به عنوان «پوشش» جلو اتومبيل می​نشسته. می​گفت، وقتی در يک خانه تيمی در شمال زندگی می​کرده، هر روز صبح بايد با مينی بوس به شهر مجاور می​رفته و «خبر سلامت» خانه تيمی​شان را ​به رفقايشان می​رسانده و بازمی​گشته.

سال​ها بعد که با طرز کار دستگاه فاکس آشنا شدم، به ياد زری افتادم و با خود فکر کردم اگر دستگاه فاکس در آن سال​ها وجود داشت، شايد ساواک دستگاه فاکس را به جای زری اعدام می​کرد.

در آن زمان، می​دانستيم که حد اقل محکوميت زری حبس ابد است. ولی احتمال اعدامش بيشتر بود. خود زری هم اين را می​دانست. بارها از زبان بازجوها شنيده بود. اما اميد به زندگی و ميل به زنده ماندن در او شديد بود و حرف بازجوها را جدی نمی​گرفت. با او در مورد کارهايش و اينکه ترور و مبارزه مسلحانه جدا از توده​ها ثمری ندارد صحبت می​کردم. به نظرم، خودش هم به اين نتيجه رسيده بود که با ترور يک مقام ساواکی يا يک آمريکايی نمی​توان با رژيم و امپرياليسم مبارزه کرد و اين راه سرانجام درستی ندارد.

روزهای آخر که با هم بوديم بيشتر اوقات دندان درد داشت. سروان روحی، رئيس زندان به صراحت به او گفته بود، «تو اعدامی هستی، لزومی نداره دندونت رو معالجه کنيم، قرص مسکن برات کافيه!»

يک روز غروب که به سلول ما روزنامه دادند، پس از چند دقيقه دندان درد زری شدت گرفت و در اثر کمبود هوای سلول قلبش هم به شدت به تپش افتاد و شروع کرد به صدای بلند ناله کردن. نگهبان او را از سلول بيرون برد. همين که چشمم به روزنامه افتاد خبر اعدام اعظم روحی آهنگران و دو چريک فدايی مرد را خواندم. خبر را به اشاره به رفيقم نشان دادم. می​دانستيم که آنها از رفقای نزديک زری هستند. هر دو تصور کرديم که او با خواندن خبر اعدام دوستانش دچار تپش قلب شده. چند دقيقه بعد که او را به سلول بازگرداندند، حالش کمی بهتر شده بود. رفتم کنارش و آهسته در گوشش گفتم، «رفيق سعی کن تحمل کنی! تو که روحيه خوبی داشتی!» يکهو با چشمان از حدقه در آمده به من خيره شد و به صدای بلند پرسيد، «مگر چه شده؟». وقتی قيافه متحير و رنگ پريده ما دو نفر را ديد، با صدايی بلندتر فرياد زد، «چه شده؟» منصوره، حسابی متوجه ما شده بود و به دقت ما را زير نظر گرفته بود، درست مثل يک دوربين فيلمبرداری. ديگر کار از کار گذشته بود. ما خيال می​کرديم زری خبر را خوانده و می​خواستيم او را دلداری بدهيم، غافل از اين که کار را خراب تر کرده​ بوديم. ناچار به روزنامه اشاره کردم. تا چشمش به خبر افتاد شروع کرد به زار زار گريستن. بعد به آرامی شروع کرد مرا ببوس را زمزمه کردن: مرا ببوس/ برای آخرين بار / خدا تو را نگهدار / که می​روم به سوی سرنوشت . دلم آتش گرفته بود. می​خواستم، اقلا آن دختره عوضی، منصوره را با دست​هايم خفه کنم. فردا صبح زود زری را از سلول ما بردند.

زری شکنجه​های سخت جسمی و روانی را از سر گذرانده بود. وقتی در کميته مشترک بود، روزی منوچهری، يکی از بازجوهايش به او گفته بود، «زری امشب بيدار بمان! می​خواهيم برايت کله پاچه بياوريم!» زری از حرف او سر در نياورده بود. نيمه​های شب او را چشم بسته به سرد خانه بيمارستان شهربانی برده بودند تا اجساد چند تا از رفقايش، از جمله ناصر و ارژنگ فرزندان ۹ ساله و ۱۱ ساله مادر شايگان را شناسايی کند. زری می​گفت، «گيج شده بودم، بالای سر تک تک بچه​ها زانو می​زدم و با دستم چشم​هاشان را باز می​کردم و دو باره می​بستم و به آرامی لبخند می​زدم! و منوچهری فحشم می​داد» زری بارها از ذکاوت و هوش ناصر و ارژنگ که مدتی با آنها در خانه تيمی زندگی کرده بود، می​گفت. از تلخی روزی می​گفت که او را سر جسد حميد اشرف و ساير رفقايش برده بودند. از اين می​گفت که بعد از آن روزهای تلخ و دردناک، دچار آشفتگی و پريشان حالی شده بود. زری بعد از آن ديگر نتوانسته بود، به آرامی بخوابد. مرتب در خواب جيغ می زد. حالا خبر اعدام سه تن ديگر از رفقايش او را از پا انداخته بود.

چند ماه بعد در زندان قصر، شبی در روزنامه خواندم که زری را اعدام کرده​اند. از همسلولی​هايش شنيدم، به رغم اعصاب نا آرام و آشفته​اش، با روحيه​ای خوب و استوار به پای جوخه اعدام رفته بود.

زری خيلی وقت​ها از خانواده و خواهر کوچکش که اگر اشتباه نکنم اسمش مريم بود، برايمان تعريف می​کرد. چند بار به من سفارش کرده بود که «وقتی آزاد شدی پيش مادرم برو و سلام مرا به او برسان، به خصوص خواهر کوچکم را هزار بار از طرف من ببوس». اما من هيچ گاه نتوانستم به اين خواست زری عمل کنم. در بحبوحه انقلاب با باز شدن در زندان​ها من هم آزاد شدم. زمانی که ايران آبستن طوفانی هولناک بود. زمانی که گردبادی سهمناک همه ما، و کل مملکت را در هم پيچيد، فرصتی دست نداد که به ديدار مادر دردمند زری بروم، سلام او را به مادرش برسانم و خواهر کوچک او را در آغوش بفشارم. شايد هم اين نوشته را به خاطر عذاب وجدانم می​دهم به تو، ويدا!. باشد که در اين جهان کوچک، روزی از اين طريق سلام زری به مادرش و خواهرش برسد. يادش گرامی باد.