شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۳ - ۶ نوامبر ۲۰۰۴

اتاق گلابی ​ها

 

عاطفه جعفری

 

اواسط سال ۵۵، چند روز مانده به آزادی و پايان محکوميت، از زندان قصر منتقل شدم به اتاق «گلابی​ها» در طبقه دوم بند زنان در اوين. با ورود من شديم حدود ده نفر. تا جايی که به خاطر دارم، شهين بود و منظر، اعظم، مهوش، فرشته، سيمين ک. و الهه و من. به جز دو نفر، دوران محکوميت بقيه به پايان رسيده بود و بی صبرانه در انتظار آزادی بودند.

ويدا، تو يکی از آن دو نفری بودی که بازجوها می​خواستند برای رفتن به تلويزيون و اظهار ندامت يا نوشتن عفو در آن اتاق بمانی و زير نظر و فشار باشی. تازه مادرت را از دست داده بودی. يکی دو ماه بيشتر با ما نماندی، بردندت به اتاقی ديگر و بعد هم دوباره به زندان قصر.

ديگری خانم اعظم طالقانی بود که به خاطر متواری شدن برادرش مجتبی دستگير شده بود. در آن سال، ساواک مذهبی​های طرفدار خمينی و روحانيون را جمع کرده بود در اوين. خانم طالقانی را هم که قرار بود زودتر آزاد کنند، گمان می​کنم به خاطر پدرش آورده بودند به اتاق ما.

ماجرای انشعاب مارکسيست - لنينيست​های مجاهد و ترور دو نفر از اعضاء مخالف، شريف واقفی و صمديه لباف، فرصتی به دست ساواک داده بود تا با پخش جزوه اعترافات وحيد افراخته در ميان روحانيون و دادن پاره​ای امتيازها، آنان را عليه کمونيست​ها و مجاهدين به موضع​گيری وادارد. خيلی زود به مقصودش رسيد.

ساواک در اوين کتابخانه​ای برای آنها جور کرده بود و اجازه کلاس تفسير قرآن به آنها داده بود که خانم طالقانی هم مرتب در آن شرکت می​کرد. هر بار که به ملاقات پدرش می​رفت، با آب و تاب از اين کلاس​ها برای ما تعريف می​کرد. همان روزها بود که شنيديم آيت​الله منتظری و طالقانی و چند روحانی ديگر فتوايی عليه کمونيست​ها و مجاهدين صادر کرده​اند. گفته می​شد چندی بعد طالقانی امضايش را پس گرفته بود. اما در اوين فضای مذهبی روز بروز بارزتر می​شد. خانم طالقانی شروع کرده بود بر سر نجس و پاکی ايراد گرفتن، مثلا کشمش​های عدس پلو که مورد علاقه همه بود، به بهانه اين که تخمير می​شود و حرام است از غذا حذف شد. آرزو می​کرديم زودتر آزادش کنند، تا نفس راحتی بکشيم.

هيچ کدام از ما ملاقاتی نداشتيم، جز خانم طالقانی. ولی ما خوراکی​های او را بی​آنکه رسما اعلام کنيم، تحريم کرده بوديم. اگر چه، يک بار که برای کلاس​های قرآن رفته بود، يواشکی دلی از عزای زولبيا و باميه​هايش درآورديم

با همه اين​ها، تا زمانی که روحانيون و مذهبی​ها به قدرت نرسيدند، به اين تغيير و تحولات در زندان و برنامه ساواک هيچ توجهی نداشتيم.

هيچ وقت زندان به سختی آن روزها بر مايی که محکوميت​مان به پايان رسيده بود، نگذشت. دائم مواظب بوديم که حرفی نزنيم و کاری نکنيم مبادا که گزارش شود و آزادی ما را بيش از بيش به تأخير بيندازد. حتی وقتی به ما روزنامه دادند، تا جايی که می​توانستيم خودمان را بی​علاقه به روزنامه و اخبار نشان می​داديم، مبادا گزارش شود. می​دانستيم که برای ساواک هر رفتار کوچکی نشانه بزرگی است در مخالفت با رژيم. شرط آزادی يکی از هم​اتاقی​ها را که ساواک نتوانسته بود حتی جرمی برای او بتراشد و به دراز مدت محکومش کند، همکاری گذاشته بودند. تا بالاخره روزی از سروان روحی پرسيده بود، «منظورتون از همکاری چيه؟» و پاسخ شنيده بود که «مثلا پسر همسايه رو زير نظر بگير، ببين چه رفتاری داره. جدی ست، کتاب خونه؟ به دخترها توجه می​کنه يا نمی​کنه؟ و غيره. همه اين علايم رو به ما گزارش بده». دختر با تعجب پرسيده بود، «مگر از اين علايم هم می​شه به کسی انگ سياسی زد؟» رئيس زندان اوين به سادگی پاسخ داده بود، «تو کارت نباشه، فقط گزارش بده!»

ساواک با اين نوع گزارش​ها از کارهای ريز و درشت، به نتيجه​گيری​های معين خودش می​رسيد. يکی را به خاطر جدی بودن دستگير می​کرد، يکی را ضعيف تلقی می​کرد و زير فشار می​گذاشت، يکی را آزاد نمی​کرد و ما هم دائم مواظب بوديم بهانه​ای به دست ساواک ندهيم. حتی وقتی ليست بالا بلند کتاب​های بسيار جالبی را که خواندنش در بيرون جرم به حساب می​آمد، به ما دادند فورا حدس زديم که کلکی در کارست و به جز چند تا رمان ساده و يکی دو تا کتاب زبان، کتاب ديگری در خواست نکرديم. طی چندين سال و به تجربه با کلک​های ساواک آشنا شده بوديم.

در واقع خود سانسوری می​کرديم. محکوميت ما تمام شده بود و دليلی برای ماندن در زندان نمی​ديديم. اما حاضر نبوديم با شرط و شروط​ ساواک برای آزادی کنار بياييم. با اين همه، روزی که مرا به ملاقات پدرم بردند تا او مرا برای نوشتن «ورقه ندامت» قانع کند، از برخورد صريح و قاطع پدرم يکه خوردم. وقتی بازجو به پدرم گفت، «شما به دخترتون بگين! کافيست اين ورقه رو امضا کنه و آزاد بشه!» پدرم گفت، «من هم اگه اين همه سال زندون می​کشيدم، حاضر نمی​شدم برای آزادی چنين چيزی بنويسم. چرا عاطفه امضاء کنه؟»

مأمور ساواک اصلا از پدر پيری که دو تا از فرزندانش در زندان بودند، چنين انتظاری نداشت. به تلخی چند لحظه سکوت کرد و بعد با تغير گفت، «ملاقات تمام شده، تشريف ببريد!»

هرکدام از ما که در«اتاق گلابی​ها» بوديم به انواع و اقسام بيماری​های گوارشی، کليوی و سردردهای ناشی از فشارهای جسمی و ع¹صبی مبتلا بوديم. اما بيماری​های ناشی از فشارهای عصبی و روانی را به رسميت نمی​شناختيم. بيماری عصبی را لوس بازی​های بورژوايی تلقی می​کرديم و با دردهايمان تا جايی که می​توانستيم سر می​کرديم و به روی خودمان نمی​آورديم.

من هم از بيماری مثانه در رنج بودم که هر روز بيشتر آزارم می​داد. سال​ها در شرايط سخت جلو ادرارم را گرفته بودم، حالا در آن اتاق که در روز سه بار اجازه رفتن به دستشويی داشتيم، ديگر قادر نبودم جلو خودم را بگيرم. با هم​اتاقی​هايم توافق کرده بوديم از سطل پلاستيکی که گاه در آن غذا می​گرفتيم استفاده کنم، البته به دور از چشم خانم طالقانی. دور او را گرفتن و سر و صدا راه انداختن، پشت پتو توی سطل بی سر و صدا ادرار کردن و بعد آن را پنهانی در دستشويی خالی کردن و شستن و به راستی که برای همه ما به کار شاقی تبديل شده بود. انرژی و توان ما را تحليل می​برد. دو ماه تمام همه دراين قايم باشک بازی به من کمک کردند، بی آن که قضيه لو برود.

با همه ملاحظه کاری​ها و خود سانسوری​ها، وقتی پس از انقلاب پرونده​ام بر حسب تصادف به دستم افتاد و توانستم همه حرف​ها و کارهايی که از اتاق گلابی​ها به دفتر رئيس گزارش شده بود بخوانم، يکه خوردم.

روزی شکرالله پاک نژاد که با هم در کانون زندانيان سياسی ضد امپرياليست و ضد ارتجاع داخلی همکاری داشتيم، پرونده​ام را به من داد. بعد از انقلاب پرونده​های زيادی از اوين به دست هدايت متين​دفتری افتاده بود. در پرونده من هرکاری که کرده بوديم و هر چه گفته بوديم ريز به ريز گزارش شده بود. حتی شوخی​ها و مسخره ​بازی​ها و حرف​های بی​ربطی که در اتاق گلابی​ها زده بوديم گزارش شده بود. و البته با تأکيد بر اين که همه حرف​ها و شوخی​های ما «پوششی» بوده برای آزاد شدن و پيوستن به چريک​ها. در واقع، اين حرف چندان دروغ هم نبود. در اتاق گلابی​ها، همه ما می​کوشيديم بر فکر و احساس​مان «پوشش» بگذاريم، هيچ حرف جدی​ای نزنيم و کار «خلافی» نکنيم، مبادا آزادمان نکنند. با اين همه، در آن گزارش به گونه​ای مغرضانه و مسخره ريز به ريز حرف​ها و کارهای روزمره ما به دقت آمده بود. حتی نوشته شده بود که عاطفه بعد از آزادی قصد پيوستن به چريک​ها را دارد. اگر انقلابی در کار نمی​بود، معلوم نبود با يک چنين گزارشی کار ما «گلابی ها» به کجا می​کشيد.

بعد از آزادی و نزديک شدن انقلاب، بيشتر هم​اتاقی​ها به نسبت روابط و گرايش​های سياسی​شان به تشکل​ها و جريان​های سياسی موجود پيوستند و من هم به سازمان فداييان. تا جايی که به خاطر دارم، فرشته ازهدی نازنين با پيوستن به مجاهدين در اوايل سال ۶۱ در يک درگيری مسلحانه به همراه همسرش کشته شد. يادش گرامی، جوان خوش روحيه​ای بود و در آن اتاق با چه محبتی ما را همراهی کرد.

پرونده​ام را با آن گزارش کذايی مدت​ها پنهان نگهداشتم تا شايد روزی آن را منتشر کنم، اما از بد روزگار هنگامی که مجبور شدم ايران را ترک کنم ناچار آن را سوزاندم.

 

معاينه پزشکی!

 

چند ماهی بود که در اتاق گلابی​ها روزهای تلخی را می​گذرانديم، بی​آنکه کسی را آزاد کنند. روزی بی​مقدمه همه ما را، همراه چند زندانی ديگر سوار کاميونی کردند و دست بسته و چشم بسته بردند به کميته مشترک. تازه توی کاميون نشسته بوديم که يکباره فرياد خشمگين زنی را شنيديم که «مرديکه مگر کوری که پای من رو لگد می​کنی؟ من چشمم بسته است، تو که چشمبند نداری!»

نمی دانم از لحن صدايش بود يا از شيوه اعتراض​آميزش با مأموران ساواک که فورا فهميديم رفيق مادر (شايگان) است. او را از اتاق ديگری آورده بودند، اما روحيه قوی و مقاومت او در برابر شکنجه و تسليم ناپذيری​اش در برابر مأموران ساواک را همگی می​شناختيم. او بيشتر دوران محکوميت را در سلول​های کميته و اوين گذرانده بود. يکی دوبار هم چند هفته يا بيشتر او را به بند عمومی قصر برده بودند همراه بودن با او قوت قلبی بود برای همه.

اما از اين نقل و انتقال حيران بوديم و از خودمان می​پرسيديم، « چه خبر شده، آيا موضوعی لو رفته؟» از قضيه سر در نمی​آورديم. در کميته ما را دو نفر دو نفر انداختند توی يک سلول. همه در خود فرو رفته بوديم و حرفی نمی​زديم. غروب که شد دوباره همه را با کاميون برگرداندند به اوين و ما را به اتاق گلابی​ها. قضيه پيچيده​تر شد. تا دير وقت شب انواع و اقسام حدس​ها و تحليل​های ممکن را بازگو کرديم بی​آن که به نتيجه مشخصی برسيم. صبح روز بعد هنوز از حيرت در نيامده، دوباره همان برنامه بردن به کميته را اجرا کردند. دلهره​ها بيشتر شد. من و شهين که از همه قديمی​تر بوديم ترجيح داديم سکوت کنيم و به ترس و دلهره بقيه بيشتر دامن نزنيم.

در کميته، بازهم ما را دو نفره يا سه نفره در سلول​های جداگانه انداختند، من و شهين را هم به يک سلول. همان طور ايستاده شروع کرديم به تفسير وقايع و حدس و گمان​. ياد معاينه پزشکی در اوين افتاديم. بعد از ۵ سال اولين بار بود که ساواک به فکر معاينه پزشکی افتاده بود. معلوم بود که کلکی در کارست. اما در چه کاری؟ در اتاقی بزرگ با پنجره​های رو به باغ، ما را تک تک روی تخت تر و تميزی می​خواباندند و معاينه​ای سرسری می​کردند. مضحک​تر به نظرمان اين آمد که از همه ما می​خواستند شلوارها را تا زانو بالا بزنيم. در حين معاينه هم چند نفر به دقت به ساق و کف پاهای ما نگاه می​کردند. روشن بود که به دنبال آثار شکنجه هستند. اما برای چه؟

حالا در جستجوی آن بوديم که ارتباطی ميان آن معاينه کذايی پزشکی و اين نقل و انتقال​ها پيدا کنيم. اما از قضيه سر درنمی​آورديم. به کلی گيج شده بوديم.

بعد از مدتی که گيج و مبهوت، همچنان وسط اتاق مشغول حدس و گمان ايستاده بوديم، پسری که داشت راهرو را جارو می​کرد تقه​ای به در زد و پرسيد، «از کجا می​آين؟» دهانمان را چسبانديم به سوراخ کليد و گفتيم از اوين. توضيح داد که، « صليب سرخ بين​الملل داره از زندان ها باز ديد می​کنه و هر که رو می​خوان از چشم اون​ها دور نگهدارن، جا بجا می​کنن.»

بعد از مدتی که از حيرت اين خبر بی سابقه درآمديم، مانده بوديم که حالا چه بکنيم؟ صليب سرخ را عامل امپرياليسم می​دانستيم. فکر کرديم چه بهتر که ما را جا بجا می​کنند، درد سرش کمتر.

بعد از ظهر در سلول را که باز کردند، يکباره سه مرد موبور و چشم زاغ و تر و تميز با دو مأمور ساواک وارد سلول شدند. يکی​شان پرسيد، «شما امروز صبح اين جا نبوديد، مگر نه؟» ما در سکوت به آنها نگاه کرديم. از قبل تصميم گرفته بوديم با آنها حرف نزنيم. هم به صليب سرخ هيچ اعتمادی نداشتيم، هم نمی​خواستيم به دست ساواک بهانه​ای بدهيم و دوباره به تخت شکنجه بسته شويم. هر بهانه ناچيزی می​توانست آزادی ما را به تعويق بيندازد. سکوت را به هر کار ديگری ترجيح می​داديم.

سئوال​شان را چندين بار تکرار کردند. ما کنار ديوار نشسته بوديم، زانوهايمان را در بغل گرفته بوديم و بربر نگاهشان می​کرديم. بالاخره يکی​شان آمد جلو و روی زمين زانو زد و يکبار به فرانسه، يکبار به انگليسی توضيح داد که، «امروز صبح در همين سلول را باز کرديم و هيچ کس را نديديم. بعد از ظهر قرار بود برويم به اوين، اما برگشتيم همين جا.» آن که ايستاده بود گفت، «ما بدنبال شهين و عاطفه هستيم.»

من و شهين هی به هم سقلمه می​زديم، شگفت زده از اين که اسم ما را هم می​دانند! بی​آن که حرفی با هم رد و بدل کرده باشيم، احساس می​کرديم شک و ترديد را بايد کنار بگذاريم. بايد از خر شيطان پايين بياييم و حرف بزنيم. بالاخره بعد از رد و بدل چند اشاره، شهين به فرانسه و من به انگليسی خودمان را معرفی کرديم. انگليسی و فرانسه را در زندان از تو ياد گرفته بوديم.

آنها توضيح دادند که ليست زندانی​ها را در خارج و پيش از آمدنشان به ايران تهيه کرده​اند و از ما خواهش کردند وضع خودمان را برای آنها تشريح کنيم. من و شهين نگاه​مان را دوخته بوديم به آن دو مأمور و حواسمان شش دانگ به آنها بود. يکی از صليب سرخی​ها از مأمورها خواست که بروند بيرون. رفتند و در را بستند. مانديم ما و سه صليب سرخی. بالاخره به حرف آمديم و پيش از هر چيز گفتيم، «ما را دوباره می​برند زير شکنجه و ديگر آزادمان نمی​کنند!» اولين کلمه​ای که من به انگليسی ياد گرفته بودم کلمه شکنجه بود، torture .

صليب سرخی​ها به ما قول دادند که حرف​های ما هيچ گاه به ساواک درز نکند. قيافه و رفتارشان خلاف تصوری بود که از آنها در ذهن داشتيم. روی گليم کثيف سلول نشسته بودند و از ما خواهش می​کردند که حرف بزنيم. من و شهين تصميم مان را عوض کرديم و شروع کرديم به حرف زدن. من پاهايم را که هنوز پس از پنج سال آثار زخم و شلاق بر آنها مانده بود نشان دادم. گفتيم که روز قبل ساواک ما را به معاينه پزشکی فرستاده. شهين از اعدام همسر و برادرش گفت. من از شکنجه های چندين و چند باره و آزارهايی که در زندان ديده بودم و هرچه می​گفتيم به دقت گوش می​دادند، ياداشت بر می​داشتند و چشم​هاشان به طور غريبی برق می​زد. برقی از همدردی و حيرت. جثه ريز و نحيف شهين را ورانداز می​کردند و سر تکان می​دادند. گفتگو با آنها شايد از يک ساعت هم بيشتر طول کشيد. هيچ شتابی از خود نشان ندادند. هنگام خروج با نگاهی از همدردی با ما دست دادند و مرتب تکرار می​کردند،courage! Bon courage! Bon

به محضی که پای​شان را از سلول گذاشتند بيرون، من و شهين بی اختيار همديگر را در آغوش گرفتيم. من مرتب از او می پرسيدم، «بون کوراژ يعنی چه؟ بون کوراژ يعنی چه؟»، به آرامی گفت يعنی، «با دل و جرأت باشيد! چيزی شبيه به اين.»

با رفتن آنها انگار يک باره سبک شده بوديم. باری را از دوش​مان برداشته بوديم. هر دو مطمئن بوديم که پای حرف​هايی که زده​ايم می​ايستيم. حتی اگر دوباره شکنجه شويم.

نمی​دانم چرا بعد از آن هيچ وقت به بازنگری آن روز شگفت​انگيز و آرامش بخش نيازی نيافتيم. گويی با رد و بدل اشاره همه احساس​ها و حرف​هايمان را به همديگر منتقل کرده بوديم. رازی ميان ما برقرار شده بود که نيازی به بازگويی نداشتيم.

شب که شد دوباره ما را منتقل کردند به اوين، به همان اتاق گلابی​ها. هيچ کس از آنچه ديده بود و بر سرش آمده بود حرفی بر زبان نراند. من و شهين هم سکوت را ترجيج داديم. در توافقی نا گفته زندگی روزمره و کسل کننده و در انتظار آزادی از سر گرفته شد.

آبان ماه ۱۳۵۶، يکی دو ماه پس از ديدار صليب سرخی​ها، ما گلابی​ها را آزاد کردند. در مجموع با زندان مردان هفتاد و چند زندانی سياسی بوديم که در عرض چند روز به تدريج آزاد شديم.

هنگام آزادی يک سال و سه ماه اضافه بر محکوميت کشيده بودم. روزی مرا چشم بسته به اتاقی در محوطه اوين بردند و لباس​هايم را تحويل دادند. تهرانی بازجو ورقه​ای برای امضاء کردن جلويم گذاشت. گفتم:

- اول بايد اون رو بخونم.

- امضاء کن ديگه پدر سوخته! بايد بخونم ديگه چيه؟

- بعد از اين همه سال می​خوام چيزی رو که امضاء می​کنم بخونم.

در آن ورقه نوشته شده بود، «قول می​دهم با هيچ گروهی تماس بر قرار نکنم و هر چيزی ديدم اطلاع بدهم.»

روی جمله آخر «هرچيزی ديدم اطلاع بدهم»، با قلم خط کشيدم و رو به تهرانی گفتم هرگز چنين کاری نخواهم کرد. بر خلاف انتظارم به روی خودش نياورد و گفت، «حالا امضاء کن ديگه!». با رضايت خاطر و احساس نوعی پيروزی ورقه را امضاء کردم. بعد از آزادی شنيدم که بيشتر زندانی​ها بر خوردی مشابه من داشتند.

با چهار نفر مأمور سوار اتومبيل شدم و پس از مدتی سرگردانی و تماس با اوين و پيدا کردن تلفن زن عمويم، سرانجام خانه او را در تهران نو پيدا کردند و مرا تحويل دادند. فردای آن روز پدر و مادرم و بسياری از خويشاوندان به تهران آمدند. در راه بازگشت به بابل به همراهی دوازده اتومبيل به هر شهری که می​رسيديم گوسفندی جلو پايم می​کشتند. اولين گوسفند را پسر خاله​ام در گردسنگ کشت، دومی را عمويم در آمل، عمه​ام کمی جلوتر و دم در خانه پدرم يک گاو کشتند.

عمويم که پيش از اين از کارهای من و به زندان افتادنم شرمنده بود و تا پای عوض کردن نام حانوادگی در شناسنامه​اش پيش رفته بود، حالا بر سر اين که اولين گوسفند را چه کسی جلو پای من بايد بکشد با پسر خاله​ام جر و بحث می​کرد. حالا هر کسی در پی آن بود که خودش را به من نزديک تر و مهربان تر نشان بدهد. معلم​هايم، همکلاسی​هايم و خيلی از بابلی​هايی که اصلا نمی​شناختم، به ديدنم آمده بودند. سر سفره شام همه با هم حرف می​زدند و نظری می​دادند. يکی يکی، دوتا دوتا بغلم می​کردند و می​بوسيدند و کنارم می​نشستند و خوش آمد می​گفتند. اما، از غذا برای من خبری نبود. نگو که آنها تصور می​کردند چون از زندان آمده​ام بايد غذای سبک بخورم. آن شب را هم مجبور شدم با آش بدمزه و رقيقی سر کنم که بی شباهت به آش هايی نبود که هفت سال در زندان خورده بودم.

از آن پس، در برابر اين پرسش که اگر به زندان نمی​افتادم، چه سرنوشتی پيدا می​کردم؟ همواره يک پاسخ داشته​ام، به سر نوشت زنی همچون بسياری از زن​های دور و برم. زندان مسير و شکل زندگی مرا به کلی تغيير داد.

آيا لازم بود اين همه سختی بکشم تا به اين جا برسم؟ به سادگی می​گويم آری! من در اروپا به دنيا نيامده​ام. اهل بابل هستم با خانواده​ای متوسط. در مدرسه​ای درس می​خواندم که معلم از ترس ساواک، حتی آن حداقل​های لازم را هم به ما نمی​آموخت، شايد هم خودش اطلاعی نداشت. همکلاسی​هايم چيزی بيشتر از من نمی​دانستند.

من بالاخره جرأت آن را يافته بودم که برای دنيايی بهتر و عادلانه​تر، در حد توان و شعور خودم و در وضعيت و شرايط آن روزها به مبارزه برخيزم. مرا بايد در چارچوب آن روزها در نظر گرفت، نه امروز که کلی تجربه داخلی و جهانی را پشت سر داريم.

در جامعه​ای مثل جامعه ما، بدون گذار از مبارزات آن سال​ها چه وسيله​ای برای تجربه اندوختن در دسترس داشتم؟ منظورم اين نيست که همه هم سن و سال​های من می​بايستی به زندان بيفتند تا تجربه بيندوزند. من از خودم می​گويم. زندان برای من تجربه​ای مثبت بود و اين امکان را برايم فراهم آورد که از مقدس​ها و قيد و بندها ديگر نترسم. جرأت سنت​شکنی را به دست آورم و به عنوان انسانی مستقل روی پای خودم بايستم.

امروز می​دانم که مسائل پيچيده​تر از آنند که ما تصور می​کرديم. زندان به من آموخت که فقط به عمل در لحظه نينديشم، از دماغم دورتر را ببينم. در آن سال​ها فکر می​کردم اگر ما هم به قدرت برسيم مجبوريم دشمنان​مان را زندانی کنيم. اما با اعدام در همان زمان هم مخالف بودم. امروز با زندان سياسی هم مخالف هستم. وجود زندان سياسی در هر کشوری، يعنی نبود آزادی در آن کشور.

اين را هم بگويم که شناختن زندان زنان عادی و تماس نزديک با اين لايه محروم اجتماعی بسيار چيزها به من آموخت، از جمله اينکه تغيير ريشه​ای يک جامعه در جهت آزادی و عدالت بدون آنکه زندگی و فرهنگ اکثريت مردم در همه لايه​ها به درجه​ای از حداقل رشد و پيشرفت نرسيده باشد، ناممکن است.