پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۲ - ۱۳ نوامبر ۲۰۰۳

مجيد زربخش

باتلاق عراق و اثرات آن بر مناسبات امريکا و ايران

 (۲)

در تنش​ها و جدال ميان آمريکا و جمهوری اسلامی​، چند مسئله​ی کليدی و پر اهميت با هم گره خورده​اند عراق، فعاليت اتمی​ ايران، تروريسم سازمان القائده، افغانستان و صلح خاورميانه. جمهوری اسلامی​ با توجه به اين مشکلات آمريکا و نقش خود در کاهش يا تشديد آن​ها می​کوشد از آن​ها به مثابه اهرمی​ برای بده بستان، سازش و گرفتن امتياز استفاده نمايد.

 

نيروهای آزاديخواه و استقلال طلب ايران به موازات فعاليت در جهت افشا و تحريم انتخابات، در عين حال می​توانند نقش مؤثری در خنثی کردن معامله ها و سازش​های قدرت​های خارجی با جمهوری اسلامی​ ايفا کنند. همان​گونه که تهديدهای آمريکا به مداخله​ی نظامی​ يا غيرنظامی​ در ايران را محکوم ساختند، خطر معامله و سازش با جمهوری اسلامی​ را افشاء و محکوم کنند. تحريم انتخابات مجلس هفتم اهرم مهمی​ در تضعيف و انفراد جمهوری اسلامی​ است.

 

همان گونه که در بخش اول مقاله آمد، نتايج جنگ عراق و مشکلات بزرگ ناشی از سياست جنگی و تصميم و اقدام يک جانبه​، ديوانسالاری بوش را ناگزير کرده است به پارهای عقبنشينی و تغيير در سياست پيشين تن دهد. اين تغيير و عقبنشينی هم در ارتباط با سازمان ملل و کشورهای دوست و هم در ارتباط باکشورهايی است که در سياست پيشين بعنوان کشورهای «شر» و «هدف​های بعدی» نام برده می​​شدند.

در زمينه​ی مناسبات با اروپا و سازمان ملل، گرچه با وجود در خواست کمک آمريکا از آن​ها هنوز توافق​های لازم انجام نگرفته است و حکومت بوش کماکان تلاش دارد رهبری و نقش تعيين کننده را در عراق حفظ کند، اما اروپا و سازمان ملل نيز از خواست​های خود پايين نيامده و بر دادن نقش کليدی به سازمان ملل در عراق و واگذاری هر چه سريع​تر اداره​ی اين کشور به عراقی​ها اصرار می​​ورزند.

نتيجه​ی کشمکشها و چند و چون​ها برای گرفتن و دادن امتيازها هرچه باشد يک امر قطعی و مسلم است: آمريکا ناگزير از تغيير سياست و آماده​ی سازش و بده بستان با اروپا و سازمان ملل است.

چنين رويکردی در مناسبات با برخی از کشورهای ديگر از جمله در مناسبات با جمهوری اسلامی​ نيز مشهود است. از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، به ويژه از آغاز لشکر کشی آمريکا به افغانستان جمهوری اسلامی​ هر روز بيشتر در معرض فشارها و تهديدهای دستگاه بوش قرار داشته است و مقامات آمريکايی در مناسبت​های گوناگون از آن به مثابه «حامی​ تروريسم» يا « پايگاه تروريسم»، دولت ...«محور شر» «نقض کننده حقوق بشر» و غيره نام برده و در تبليغات خود، به طور مستقيم يا غير مستقيم، حتی احتمال دخالت نظامی​ يا غير نظامی​ در تغيير رژيم را منتفی ندانسته​اند. همه​ی​ شواهد هم حاکی از آن بود که سياست آمريکا در قبال جمهوری اسلامی​ در دوران تدارک جنگ عليه عراق، زمينه سازی برای تغيير حاکميت در ايران است.

وارثان سلطنت پهلوی که پيشينيان آن​ها در دورههای تاريخی گذشته، رسيدن به قدرت را همواره مديون انگليس و آمريکا بودهاند، به اميد چنين احتمالی و با آرزوی تجديد سلطنت خاندان پهلوي، فعاليت​های گسترده​ای را در ترغيب دولتمردان آمريکايی به دنبال کردن اين سياست سازمان داده​اند. آنان از يکسو در آمريکاييان اين تصور را القاء می​​کردندکه سياست مداخله​ی آن​ها در تغيير رژيم مورد حمايت بخش​های بزرگی از مردم ايران است و از سوی ديگر می​​کوشيدند نشان دهند که اعتراضات و تظاهرات جوانان و دانشجويان در ايران نتيجه​ی فعاليت و نفوذ آن​هاست و با ادامه​ی اين جنبش و حمايت آمريکا، سقوط رژيم حتمی​ است.

گرچه سير رويدادها در زمانی کوتاه بيپايه بودن اين ارزيابی​ها، تصورات و تبليغات و پر مخاطره بودن دخالت، به ويژه دخالت نظامی​ در ايران را نشان داد، ولی نافرجامی​ اين سياست بيش از هر چيز در جنگ عليه عراق آشکار گرديد.

تدارک جنگ عليه عراق، جريان جنگ و حوادث پس از پايان رسمی​ آن هزينه​ها و خسارت​ها، مشکلاتی بوجود آورد که ادامه​ی برنامه​ی جنگ و دخالت به هر قيمت، و از جمله دنبال کردن سياست مداخله و اقدام در تغيير رژيم ايران را در شرائط کنونی ناممکن می​​سازد.

در واقع مشکل آمريکا با جمهوری اسلامی​ امروز بيشتر و پيچيده تر شده است. با وجود اين، آمريکا ناچار است به جای سياست متصور جنگی، راه حلهای ديگری بيانديشد. زيرا جمهوری اسلامی​ در عراق در رابطه با مسئله​ی فلسطين و صلح خاورميانه در ارتباط با سازمان القائده و حتی در افغانستان می​​تواند به منزله​ی عامل تخريب و مزاحمت عليه سياست و منافع آمريکا عمل کند.

همچنين در زمينه​ی فعاليت اتمی​ و توليد اسلحه​ی اتمی​ می​تواند عاملی برای ايجاد بحران در منطقه و جهان باشد.

بنا بر اين، يا بايد از طريق سقوط و بر کناری اين رژيم مشکل را حل کرد و مزاحمت​ها را بر طرف ساخت يا از طريق سازش و بده بستان آن را کاهش داد.

با توجه به دشوار و حتی غير ممکن شدن احتمال اول در شرايط کنونی، آمريکا ناگزير در پی راه حل دوم است و می​​کوشد ضمن ادامه​ی تهديد و فشار عليه جمهوری اسلامی​ و جلب حمايت اروپا، روسيه و ساير کشورها، از طريق سازش با آن​ها، بر موانع موجود غلبه کند و مزاحمت​ها را خنثی سازد.

در عراق هم اکنون حضور و فعاليت نيروهای وابسته به اقتدار گرايان، از سپاه پاسداران تا نيروهای مرتبط باشاخه​های اطلاعاتی سياسی و نظامی​ موازی، واقعيتی انکار ناپذير است.

پل برمر، حاکم آمريکايی عراق حتی مدعی است که جمهوری اسلامی​ در تحريکات و عمليات خرابکارانه در عراق و بی ثبات کردن آن شرکت دارد.

افزون بر اين، جمهوری اسلامی​ هم در مجلس اعلای عراق و نيروی نظامی​ آن (سپاه بدر) و هم در ميان جريان افراطي وابسته به مقتدا صدر، از نفوذ معينی برخوردار است و می​تواند از اين نفوذ هم در جهت ادامه​ی هرج و مرج و بيثباتی و هم در جهت کاهش آن و استقرار ثبات نسبی در اين کشور استفاده کند.

در مسئله​ی «صلح خاورميانه» نيز جمهوری اسلامی​ از ديدگاه آمريکا يکی از عوامل بحران و مانعی در راه صلح مورد نظر آمريکا و اسراييل بشمار می​رود.

در موضوع افغانستان و سازمان القائده نيز آمريکا با رژيم ولايت فقيه در چالشی جدی است. همسايگی ايران با افغانستان، حضور چندين ساله​ی گروه​های مختلف مجاهدين افغانی و رهبران آن​ها در ايران و روابط نزديک اقتدار گرايان سپاه پاسداران و شبکه​های ديگر آن​ها با بخشی از اينان و همچنين رابطه​ی جمهوری اسلامی​ با شماری از متنفذين افغانی و سردسته​های نظامی​، امکانات و ابزارهای مشکل سازي ايران در افغانستان است.

وجود عده​ای از عناصر مؤثر سازمان القائده در ايران، مسئله​ی مهم ديگری است که گفته می​شود حتی ممکن است به بحرانی بزرگ منتهی شود. رابطه​ی جمهوری اسلامی​ با القائده و پناه دادن به اعضای آن با توجه به جايگاهی که حکومت آمريکا برای «مبارزه با تروريسم» تعيين کرده است برای آمريکا مسئله​ای است حائز اهميت​ فراوان که به هيچ روی نمی​تواند ناديده گرفته شود. دولت آمريکا و مقامات عربستان سعودی و دواير اطلاعاتی و امنيتی آن​ها برآنند که جمعی از سران القائده از جمله سعد بن لادن، فرزند اسامه بن لادن، سليمان ابوغيث، سخنگوی القائده و ابو مصيب زرقاوی که آمريکا او را رابط القائده با دستگاه صدام می​خواند، سيف العدل رييس اطلاعات القائده و متهم به هماهنگ سازی عمليات تروريستی ماه مه در رياض، که طی آن ۲۳ نفر از جمله ۹ آمريکايی بقتل رسيدند، و همچنين ايمان الظواهری (مرد شماره ۲ القائده) در ايران بسر می​برند. در همين رابطه رونالد رامزفلد وزير دفاع آمريکا نيز درگفتگو با خبرنگاران از پناه دادن ايران به اعضای ارشد القائده و حضور سعد بن لادن، سليمان ابوغيث، سيف العدل، ايمان الظواهری در ايران سخن گفت و تهديد کرد که «زمان انتظار به پايان رسيده است.»

مقامات جمهوری اسلامی​ اصل حضور اعضاء القائده را در ايران تاييد کرده​اند و رسانه​ها و سياست​های وابسته به حاکميت بارها به اين موضوع اشاره داشته​اند. رييسجمهور خاتمی​ نيز اين حضور را تاييد نموده است. کمال خرازی چندی پيش اعلام کرد ايران ۴۰۰ تن از اعضای القائده را به عربستان سعودی و مصر تحويل داده است. سخنگوی کابينه​ی خاتمی​، سخنگوی وزارت خارجه و وزير اطلاعات هم در باره​ی حضور اعضای القائده در ايران و سرنوشت احتمالی وحتی امکان محاکمه​ی عدهای از آنان در ايران، اظهار نظر کرده​اند. علاوه بر اين، در ايران و خارج خبرهايی در مورد گفتگو بر سر مبادله اعضای القائده با گروه مسعود رجوی انتشار يافته است. با وجود اين هيچ يک از مسئولان و مقامات جمهوری اسلامی​ در باره​ی تعداد اعضاء القائده در ايران و هويت آن​ها و در باره​ی خبر مربوط به حضور برخی از رهبران اين سازمان در ايران (از جمله نام​هايی که توسط عربستان سعودی و آمريکا اعلام شده است) اظهار نظر نکرده و توضيح روشنی نداده است. افزون بر مشکلات فوق موضوع برنامه​ی اتمی​ ايران مجموعه​ی بالا را دشوارتر و چگونگی مقابله با جمهوری اسلامی​ را پيچيده تر ساخته است. دراين باره علاوه بر آمريکا، آژانس بين المللی انرژی اتمی،​ شورای امنيت سازمان ملل، اروپا و ساير کشورها نيز در برابر ايران قرار دارند. ژاک ژيراک رييس جمهور فرانسه در سخنرانی خود در پنجاه و هشتمين اجلاس سازمان ملل خطاب به ايران گفت : «در مورد برنامه​ی اتمی​ ايران جهان يک پارچه است».

در اين موضوع آمريکا موفق شده است علاوه بر اروپا روسيه را نيز در اعمال فشار به ايران با خود همراه سازد و می​کوشد جمهوری اسلامی​ را از طريق فشار همه​ی کشورها، از طريق منزوی کردن آن و مجازات​های سخت و بدون دادن امتياز به امضاء قرار داد الحاقي منع گسترش سلاح​های هسته​ای وادار سازد. در جمهوری اسلامی​ بر سر برنامه​ی اتمی​ و مقابله با فشارها در ميان زمامداران و گروه​های حاکم نظرهای متفاوتی وجود دارد.

بخش عمده​ی نيروهای اقتدارگرا که بحران سازی را به سود خود ارزيابی می​کنند و بحران و درگيری با خارج را وسيله​ای برای سرکوب داخلی و ادامه​ی حاکميت خود می​دانند، با امضاء پروتکل الحاقی مخالفند و حتی براين نظرند (و يا چنين تهديد می​کنند) که ايران بايد از پيمان منع گسترش سلاح اتمی​ نيز خارج شود. سخنگويان و رهبران آن​ها و کسانی چون جنتی دبير شورای نگهبان، شاهرودی رييس قوه​ی قضاييه، علی لاريجانی رييس صدا و سيمای جمهوری اسلامی​ ايران، محمد جواد لاريجانی معاون قوه​ی قضاييه، حسين شريعتمداری مسئول «کيهان» و ... از گردانندگان و مسئولين امنيتی اطلاعاتی و تبليغاتی خشونت گرايان و همچنين امام جمعههای تهران و شهرستانها از طريق رسانه​ها، منبرهای نماز جمعه و نشست​های گوناگون به فضاسازی عليه امضاء پروتکل الحاقی و تهديد به خارج شدن ايران از پيمان منع گسترش سلاح​های هسته​ای مشغولند.

در برابر اين موضع​گيری​ها و جو سازی​ها، خاتمی​ و اصلاح طلبان برآنند که ايران درصورت دريافت مابه ازاء، دريافت تکنولوژی ضروری برای استفاده​ی صلح آميز از انرژی هسته​ای و شکسته شدن محاصره​ی علمی​ و فنی آمريکا عليه ايران، حاضر به امضاء قرار داد است. طبيعی است اظهار نظر و تمايل خاتمی​ و اصلاح طلبان با توجه به نفوذ ناچيز آن​ها در تصميمات حاکمان واقعی جمهوری اسلامی​ تأثير چندانی در سرنوشت اين بحران ندارد.

 

سياست و برنامه جمهوری اسلامی​ در برابر آمريکا

در تنش​ها و جدال ميان آمريکا و جمهوری اسلامی​، همان گونه که در بالا اشاره شد، چند مسئله​ی کليدی و پر اهميت با هم گره خورده​اند عراق، فعاليت اتمی​ ايران، تروريسم سازمان القائده، افغانستان و صلح خاورميانه. جمهوری اسلامی​ با توجه به اين مشکلات آمريکا و نقش خود در کاهش يا تشديد آن​ها می​کوشد از آن​ها به مثابه اهرمی​ برای بده بستان، سازش و گرفتن امتياز استفاده نمايد.

نيروهای حاکم بر جمهوری اسلامی​ همچنين بر اين امر واقفند که مشکلات پيشاروی آمريکا تغيير در سياست آن را اجتناب نا پذير کرده است و حکومت آمريکا به علت مواجه بودن با تنگناها و درگيری​های متعدد، به ويژه گرفتاری در باتلاق عراق و شرائط جهانی و شرائط ژئوپليتيک، تاريخی، سياسی و اجتماعی ايران در موقعيت حمله​ی نظامی​ به ايران نيست و اميدهای آن برای ايجاد و تقويت يک اپوزيسيون مطلوب و دخالت در تغيير رژيم ايران نيز بی حاصل بوده است. افزون بر اين، آمريکا جهت حل مشکلات، به ويژه درعراق به متوقف شدن تحريکات جمهوری اسلامی​ و در صورت امکان به کمک​های آن نيازمند است. با آگاهی به اين شرائط است که نيروهای مسلط بر نظام ولايت، تلاش دارند هم از طريق مذاکره و بده بستان و هم از طريق بحران سازی موقعيت متزلزل خويش را تحکيم بخشند.

اين برنامه و هدف را اظهار نظرهای متعدد سرکردگان نظام و از همه صريحتر اظهارات هاشمی​ رفسنجانی به روشنی نشان می​دهد. هاشمی​ رفسنجانی بارها به اين مطلب اشاره کرده که آمريکا « بدليل مشکلات موجود بويژه در عراق» و همچنين به علت شکست تلاش​هايش در بيثبات کردن ايران، سياست خود را تغيير داده و خواهان گفتگو با ايران است. او ضمن طرح صريح اين مسئله که حکومت بوش برای حل مشکل عراق ناگزير بايد با ايران معامله کند اعلام می​دارد که ايران نيز آماده​ی گفتگو و معامله است. هاشمی​ رفسنجانی در باره​ی مشکلات آمريکا و نياز آن به ايران در مصاحبه با تلويزيون الجزيره می​گويد: «آمريکايی​ها الان در محاصره ايران هستند. [آنها] آمده اند اينجا [منظور عراق] و احتياج به کمک دارند. «اگر در خانه​شان بودند کمک ما را نمی​خواستند.». او در همين رابطه در کنگره​ی بزرگداشت ۱۶۰۰ شهيد سبزوار می​گويد : «آمريکا آمد ما را محاصره کند ولی خودش را محاصره کرد و حتی امروز در پادگان​های نظامی​ و زره پوش​ها و تانک​ها نيز در عراق امنيت ندارد.» در زمينه​ی برنامه​ها يا تصورات آمريکا در رابطه با ايران در همان سخنرانی می​گويد : «خيال خام آشوب داخلی هم هوا شد». هاشمی​ رفسنجانی در پاسخ به پرسش مربوط به خطرها و تهديدهای آمريکا عليه ايران در مصاحبه با تلويزيون الجزيره اظهار داشت : «با تجربه​ای که برای آمريکا در عراق و افغانستان پيش آمده ديگر در جايی مثل ايران نمی​آيد خودش را وارد صحنه​ی بسيار خطرناک​تر و به مراتب سخت​تر بکند». در مورد گفتگو با آمريکا در همين مصاحبه چنين پاسخ می​دهد: «آمريکايی​ها خيلی دلشان می​خواهد با ايران حرف بزنند ... من البته نظر شخصی خودم اين بود که آمريکا بايد يک علامت حسن نيتی به ما نشان بدهد ... اگر آمريکا نشان بدهد که واقعا با حسن نيت بخواهد مذاکره کند علامت بدهد ما بايد باآن حرف بزنيم.» و در همان جا مهمترين خواست خود از آمريکا را مطرح می​سازد. «ما از آمريکا چيز خاصی نمی​خواهيم. ما می​خواهيم آمريکا شرارت نکند عليه جمهوری اسلامی​...».

سخنان و علامت​های هاشمی​ رفسنجانی صريح و روشن​اند: ۱- آمريکا امروز در شرائطی نيست که بتواند به ايران حمله کند و خود را وارد صحنه​ی بسيار خطرناکتری سازد. ۲- اميد و تلاش برای «ايجاد آشوب» و بيثبات کردن «ايران و تغيير رژيم نيز با شکست روبرو گرديد. ۳- آمريکا درگير مشکلات متعدد بويژه گرفتار در باتلاق عراق است و برای حل يا کاهش اين مشکلات به کمک ما نياز دارد». ما می​توانيم و آماده ايم «با آمريکا در اين زمينه وارد گفتگو شويم و مذاکره کنيم». ما می​توانيم بخصوص «در آرام کردن عراق نقش مهمی​ ايفا کنيم. ۴- درخواست اصلی ما اين است که آمريکا عليه جمهوری اسلامی​ شرارت نکند»، يعنی هيچ اقدامی​ عليه جمهوری اسلامی​ و در راستای متزلزل کردن و تضعيف آن نکند. اين امر که در ايران چه کسانی بايد طرف گفتگو و معامله باشند باز هم با صراحت لازم اعلام شده است. هاشمی​ رفسنجانی و محافظه کاران به کرات گفته​اند، آمريکا بايد با کسانی وارد گفتگو شود که در ايران صاحب قدرت​اند. محسن رضايی فرمانده​ی پيشين سپاه پاسداران و دبير کنونی «مجمع تشخيص مصلحت» به آمريکا توصيه می​کند «با نيروهای ميانهروی جناح راست» وارد گفتگو و معامله شود. زيرا اين نيروها که رفسنجانی و خود او در آن نقش مهمی​ دارند، ظرفيت و توانايی لازم را برای تحقق اين هدف دارند. هاشمی​ رفسنجانی نيز ضمن تأکيد در نقش خود در اين معامله و مذاکره برای تضمين موفقيت گفتگوها «رهبری» را نيز يک طرف قضيه می​داند و می​گويد: گفتگو ها چه سری و چه علنی بايد از کانال رهبری و مجمع تشخيص مصلحت انجام گيرند. رهبری بايد در جريان باشند، ايشان بايد تصميم بگيرند، نظام بايد تصميم بگيرد. در اين نظام هم روشن است که «مجمع تشخيص مصلحت» و رييس آن نقش کليدی دارند. هاشمی​ رفسنجانی البته بر نقش خود تأکيد دارد که گويا قادر به مهار بحرانها است و درست در همين رابطه است که خطاب به آمريکا می​گويد: «اگر آمريکايی​ها عقل دارند بايد باکسانی که می​توانند با آن​ها کار کنند و فتنه را خاموش کرده و منطقه را آرام کنند، مذاکره کنند.» خطبه نماز جمعه ۲۳ خرداد ۸۲ علامت دادن​های فوق و مانورها و بحران سازی​های رفسنجانی و نيروهای مسلط بر جمهوری اسلامی​ در عرصه​ی سياست خارجی و در مناسبات با آمريکا با توجه به نزديک بودن انتخابات مجلس هفتم در ايران برای سياست داخلی اقتدار گرايان و برنامه های آن​ها در اين زمينه سخت بکار می​آيد. در ايران تدارک برای انتخابات مجلس هفتم يکی از مهم​ترين مشغله​های سياسی همه​ی جناح هاست. نيروهای حاکم بر جمهوری اسلامی​ و از جمله مافيای رفسنجانی در پی يک دست کردن حاکميت و قبضه​ی کامل قدرت​اند.

با شکست جريان اصلاح طلبی در محدوده​ی نظام و قطع اميد مردم از آن تصور وجود «حاکميت دوگانه» و توهم سهيم شدن اصلاح طلبان در قدرت نيز پايان يافت. اين شکست و فروريختن توهم فوق در عين حال کل نظام را با اين خطر روبرو ساخته است که در انتخابات آينده از امکان بهره برداری از رأی مردم محروم گردد. در سال​های اخير باند خامنهای- رفسنجانی با بهرهبرداری از شرکت مردم در انتخابات (رياست جمهوری، مجلس و شوراها...) آن​ را نشانه​ی مشروعيت نطام جلوه می​دادند. جريان انتخابات شوراها در ۱۹ اسفند ۸۱ اين امکان را از آن​ها گرفت و انفراد نظام ولايت را به نمايش گذاشت. از آن زمان تا کنون نااميدی مردم نسبت به اصلاحات و اصلاح طلبان باز هم بيشتر شده است و بنا بر اين در صورت شرکت آن​ها در انتخابات آينده ديگر شانس چندانی نخواهند داشت و نمی​توانند اعتباری برای نظام درست کنند. طبق برآورد هر دو جبهه، استقبال و شرکت مردم در دور جديد انتخابات (با شرکت يا بدون شرکت اصلاح طلبان) زياد نخواهد بود و فقط اقليتی از مردم درآن شرکت خواهند جست. در چنين شرائطی تماميت خواهان جمهوری اسلامی​ دليلی نمی​ بينند که کرسی​های مجلس را به نمايندگان اصلاح طلب بسپارند.

شواهد موجود نشان می​دهد که باندهای حاکم بر جمهوری اسلامی​ می​خواهند با قبضه کردن اين نهاد هم از مزاحمت​های اصلاح طلبان رها شوند و هم زمينه​ی گرفتن رياست جمهوری را فراهم آورند. برای اين منظور آن​ها بهکمک خارج و يا بحران در مناسبات خارجی نياز دارند. رهبران جمهوری اسلامی​ براين تصورند که در هر يک از دو حالت فوق (هم حمايت يا سکوت خارج و هم وجود بحران خارجی) دست آن​ها برای تشديد فشار داخلی باز خواهد بود و می​توانند با قدرت نمايی، با فعال کردن قوه​ی قضاييه و دستگاه امنيتی و اطلاعاتی موازی و مهار رسانه​ها و اعتراضات، انتخابات مجلس را به گونه​ی دلخواه برگذار کنند. درچنين وضعی خاتمی​ به احتمال زياد ناچار از کناره گيری خواهد بود. در نتيجه هر سه قوه به طور کامل در انحصار و اختيار باند خامنهای- رفسنجانی قرارخواهد گرفت و حتی در صورت ادامه​ی کار خاتمی​- امری که بعيد بنطر می​رسد- وی ناگزير بايد به مثابه مهره​ای کاملا بی اختيار مجری سياست​ها و برنامه​های اقتدارگرايان باشد.

با وجود همه​ی اين تمهيدات باندهای حاکم بر جمهوری اسلامی،​ تدارک و برگزاری انتخابات مجلس هفتم بدون حضور اصلاح طلبان و يا با شرکت بخشی از آن​ها- مشکلات در زمينه​ی تسخير مجلس هفتم را حل نمی​کند. در اردوی تماميت خواهان کشمکش و جدال ميان گروه​های مختلف امری اجتناب ناپذير است و هريک از گروه​ها خواهد کوشيد جريان انتخابات را به سود خود تمام کند. باتوجه به فعاليت​های هاشمی​ رفسنجانی و علائم او به آمريکا، وی در اين تکاپو است که خود را به منزله​ی تنها امکان «عبور از بحران داخلی» و حل بحران​های خارجی نشان دهد. نيروهای وابسته به وی با دميدن در همين شيپور، در تلاش تبليغ اين فريب و زمينه سازی برای رياست جمهوری او هستند. خود او نيز چند بار به اين موضوع اشاره کرده است که در صورت ناگزير بودن و در صورتی که اوضاع به حدی خراب باشد که ديگران نتوانند سامان بدهند و وجود او ضروری گردد، نامزدی رياست جمهوری را قبول خواهد کرد.

با توجه به تفاوت ميان رفسنجانی و خاتمی​ بدون شک رييس جمهور شدن وی بايد با اختيارات لازم همراه باشد و بتواند بصورت مرد قدرتمند ايران عمل کند. تحقق چنين امری طبعا موقعيت رهبر را تضعيف و به تشديد اختلاف و تنش ميان وی و رفسنجانی و ميان دسته​ها و جريانات وابسته به آن​ها منجر خواهد شد. بنابراين، رهبر ترجيح می​دهد به جای رفسنجانی مهره​ی ديگری، مهره​ای بياراده و مجری اوامر او به رياست جمهوری برگزيده شود. به عبارت ديگر حذف اصلاحطلبان و تسخير مجلس هفتم توسط اقتدارگرايان برغم حذف يک مزاحم- که در عين حال سودهايی عايدشان می​کرد، گره​ی چندانی از کلاف به هم ريخته​ی نظام نخواهد گشود. علاوه برادامه​ی همه مشکلات لاينحل، مجلس ظاهرا يک دست نيز پس از مدتی کوتاه ميدان جدال​ها و کشمکش​های فاتحان آن خواهد شد. جدال​هايی که پيآمد اجتناب ناپذيرشان تضعيف و انفراد بيشتر نظام است.

 

سياست و برنامه يا محاسبه های کوتاه مدت

سياست و برنامه و به عبارت درست​تر محاسبه و اميدهای رهبران جمهوری اسلامی،​ چه در زمينه​ی رابطه با خارج و چه در زمينه​ی داخلی، در واقع فقط يک جانب قضيه​ (خود آن​ها) را اساس قرار می​دهد و جانب ديگر يعنی مجموع فعل و انفعالات در عرصه جهانی از يکسو و واکنش مردم در ايران از سوی ديگر در اين محاسبه ناديده گرفته می​شود.

در زمينه​ی خارجی مبنای سياست مافيای حاکم بر نظام ولايت، بهره برداری از موقعيت کنونی آمريکا و تلاش برای معامله و سازش با آن و يا بحران سازی در روابط خارجی است. اين کوشش اما، حتی درصورتی که برای مدتی با موفقيت نسبی همراه باشد، وجه مشترکی با يک سياست و برنامه ندارد و چيزی بيش از محاسبه​های بازاری و گذرا نيست. سياست نه بر مبنای بحران سازی بلکه براساس مهار بحران اتخاذ می​شود. برغم نتايج موقت - عليالقاعده- اوضاع را پيچيده​تر و دشوارتر می​سازد. افزون براين، آنچه در محاسبه​ی بازاری نيروهای مسلط بر جمهوری اسلامی​ ناديده گرفته شده اين است که:

۱- طرف ديگر قضيه يعنی آمريکا و به طور مشخص حکومت بوش در برابر بحران يا در معامله بنا بر منافع خود واکنش نشان می​دهد و عمل می​کند. با توجه به اين واقعيت که بوش در سال آينده با انتخابات رياست جمهوری روبرو است، طبعا به معامله و سازش​هايی تن خواهد داد که در راستای برد انتخاباتی و در خدمت به آن باشد. ضرورت​های پيروزی در انتخابات چه بسا آغاز روش​های ديگری را ضروری سازد. به ويژه اين که در مسئله​ی عراق در صورت برخورداری از همکاری اروپا، روسيه و سايرکشورها نياز کمتری به ايران خواهد داشت. در چنين شرائطی بحران سازی​های رهبران جمهوری اسلامی​ عرصه را بر خود آن​ها تنگ خواهد ساخت و خود دستخوش بحران و بنبست بيشتری می​شوند.

۲- بحران سازي جمهوری اسلامی​ در مسئله​ی برنامه​ی اتمي​ ايران، با توجه به اهميت مسئله (به ويژه برای اسراييل و آمريکا) و با توجه به مخالفت جدی اتحاديه اروپا و حساسيت افکار عمومی​ جهان می​تواند به بمباران تأسيسات اتمی​ ايران توسط اسراييل منجر شود، امری که احتمال آن کم نيست. در اين صورت علاوه بر تشديد بحران و خطرات و زيان​های غير قابل پيش بينی برای کشور ما، گردانندگان جمهوری اسلامی​ را از حربه​ای که اين همه بر روی آن حساب کرده​اند محروم خواهد ساخت.

۳- ماجراجويی​های گردانندگان نظام ولايت وسياست تنشزای آن​ها انزوای هرچه بيشتر جمهوری اسلامی​ را سبب خواهد شد. حادثه سازی​های بحران ساز آن​ها، هم با مخالفت اروپا، روسيه و چين، که در شرائط کنونی سياست جلوگيری از تشديد تنش و بي ثباتی در منطقه را دنبال می​کنند، و هم با مخالفت جامعه​ی جهانی روبرو می​باشد. بنابراين، نتيجه​ی اين «سياست» به عکس تصورات اغراق آميز آنان در استفاده از کارت​هايی که در دست دارند، چيزی جز انزوای بين المللی نخواهد بود.

در زمينه​ی سياست داخلی نيز برنامه و محاسبه​ی گردانندگان رژيم تنها در توطئه، سرکوب و قدرت نمايی آن​ها خلاصه می​شود و در آن مشکلات و مقاومت داخلی و فشار جامعه​ی جهانی که می​تواند اين محاسبه را بهم ريزد و آن را به نتايجی برخلاف انتظارات آن​ها تبديل کند، ناديده گرفته شده​اند.

تماميت خواهان به اين می​انديشند که با در اختيار گرفتن کامل هر سه قوه، همانند سال ۱۳۶۰، بحران را مهار کنند. ناديده گرفتن تفاوت ميان شرائط امروز با شرائط سال۶۰ ، اگر عوامفريبی نباشد خودفريبی و ناتوانی در ديدن واقعيت​های مسلم است. امروز مردم دريافته​اند و می​بينند که نظام و ساختارها و گردانندگان آن خود عامل بحران، عامل توليد و باز توليد مستمر بحران​اند و می​دانند که غلبه بر بحران​ها تنها از طريق تأمين حقوق آن​ها، اعاده​ی کامل حقوق و آزادی​های سياسی و اجتماعی، تأمين حقوق زنان و جوانان، حل مشکلات اقتصادی- معيشتی، حل مشکل بيکاري ميليون​ها جوان جويای کار، درهم شکستن شبکه​ی مافيای اقتصادی و مالی، پايان دادن به استبداد دينی، ايجاد مناسبات سالم و شفاف مبتنی بر استقلال و منافع ملی با دنيای خارج ... ممکن است. مردم امروز می​دانند که ساختارهای نظام، قانون اساسی آن و منافع گروه​های حاکم بر اين نظام اساسا در تضاد با تأمين اين حقوق و خواستها است. مردم اين واقعيت را طی ۲۴ سال سلطه​ی اين نظام شاهد بوده و تجربه کرده​اند. امروز برخلاف سال ۶۰ نه فقط ۹۰% مردم از اين رژيم روی گردانده​اند، بلکه به بهای هزينه​های سنگين و قبول مخاطرات فراوان به اشکال گوناگون عليه آن مبارزه می​کنند.

گردانندگان اين نظام و عوام فريبانی از نوع رفسنجانی که از «مهار بحران» سخن می​گويند، ۲۴ سال است که بر اين نظام مسلط​اند و مشکلات و نابسامانی​های امروز محصول حاکميت آن​ها است. آنان اگر می​خواستند، يا قادر بودند حتی به بخش کوچکی از اين حقوق و خواست​ها پاسخ دهند، طی ۲۴ سال گذشته می​توانستند گامی​ در اين راستا بردارند.

باندهای مسلط بر نظام با قبصه​ی کامل سه قوه نه فقط گرهی از مشکلات موجود نمی​گشايند بلکه با اين اقدام حلقه​ی محاصره نظام را تنگ​تر و مشکلات آن را بيشتر و فروپاشی آن را نزديک​تر می​کنند. حذف جبهه​ی دوم خرداد، توسل به سرکوب همراه با ناتوانی در حل مشکلات اساسی جامعه، مردم را به طور اجتناب ناپذير به مبارزه​ی شديدتر و گسترده تر با حاکميت می​کشاند. اولين گام اين مبارزه صحنه​ی انتخابات است. مردم همچنان که در انتخابات شوراها نشان دادند با دور ماندن از اين بازی و تحريم انتخابات مجلس هفتم می​توانند انفراد کامل رژيم را به جهانيان نشان دهند. نيروهای آزاديخواه و استقلال طلب ايران به موازات فعاليت در جهت افشا و تحريم انتخابات، در عين حال می​توانند نقش مؤثری در خنثی کردن معاملهها و سازش​های قدرت​های خارجی با جمهوری اسلامی​ ايفا کنند. همان​گونه که تهديدهای آمريکا به مداخله​ی نظامی​ يا غيرنظامی​ در ايران را محکوم ساختند، خطر معامله و سازش با جمهوری اسلامی​ را افشاء و محکوم کنند. تحريم انتخابات مجلس هفتم اهرم مهمی​ در تضعيف و انفراد جمهوری اسلامی​ است. قبضه​ی کامل سه قوه توسط اقتدارگرايان، در شرائط دورماندن مردم از صحنه​ی انتخابات، در واقع نمايش رسوايی و انزوای جمهوری اسلامی​ و عامل قوت گرفتن فشار جامعه جهانی عليه آن است. عاملی که بنوبه​ی خود می​تواند شرائط مساعدی جهت گسترش مبارزه مردم ايران عليه نظام حاکم و برای استقرار يک جمهوری دمکراتيک مستقل و لاييک بوجود آورد.