عصر نو
www.asre-nou.net

هِدویگ ریشتر

زایش دمکراسی نوین، پیروزی یک ایده

به نقل از اشپیگل
Thu 29 01 2026



برای پیدایش دموکراسی مدرن، انقلاب‌ها و مبارزانِی که در سنگرها مبارزه می‌کردند، بی‌تردید اهمیت داشتند. اما بدون اختراع «ایده ملت»، بدون پول فراوان و بدون زنان شجاع، این شکلِ دولتِ دوران‌ساز هرگز نمی‌توانست تثبیت شود.

انقلابیونِ اواخر قرن هجدهم چگونه اصلاً به این ایدهٔ دیوانه‌وار، انقلابی و شکوهمندِ برابری رسیدند؟ آن هم برابری برای همه، نه فقط برای گروهی اندک، چنان‌که از دموکراسیِ باستان یا جمهوری‌شهرهای اروپایی ــ از هامبورگ تا ونیز ــ شناخته می‌شد.

دیگر سخن از برابری در جهانِ دیگر، یا در برابر خدا، یا فقط در ذهنِ منزویِ فرقه‌گرایان و اندیشمندانِ سرکش، در دلِ دهقانانِ شورشی زن و مرد نبود؛ نه، این ایده‌ای از برابری نبود که در خون و گل‌ولای و در زندگیِ روزمره جان بدهد. بلکه برابریِ این‌جهانی بود: در سیاست و همراه با پیشرفت.

«انسان‌ها از بدو تولد آزاد و در حقوق برابرند و چنین می‌مانند» ــ اعلامیهٔ حقوق انسان و شهروند در اوت ۱۷۸۹، در میانهٔ انقلاب فرانسه، این را در برابر دیدگانِ جهان اعلام کرد. جهان تکان خورد؛ بسیاری شگفت‌زده شدند و بسیاری به وجد آمدند.

«تا زمانی که خورشید بر سپهر ایستاده است، چنین چیزی دیده نشده بود»، این را گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، فیلسوف دولتی پروس، گفت. این انقلاب «طلوعی باشکوه» بود.

برابری هستهٔ دموکراسی مدرن است. و هم‌زمان، پایهٔ آزادی نیز هست ــ زیرا آزادی‌ها همیشه وجود داشته‌اند، اما همواره فقط برای اشخاص و گروه‌های برگزیده. برابری و آزادیِ جهان‌شمول: یک آرمان‌شهرِ شکوهمند.

با این همه، ایدهٔ جهان‌شمولیت در آغاز سمی بود، چرا که به مردان سفیدپوست تعلق داشت. «هُم» در عبارت droits de l’homme را هم‌عصران بدیهی می‌دانستند که به معنای «مردان» است، نه «انسان». زنان نه آزادیِ شغلی داشتند و نه آزادیِ تجمع؛ همچنان می‌شد کتک‌شان زد و فقط از حقوق مالکیتِ بسیار محدودی برخوردار بودند. وضع بردگانِ وابسته به اربابان از این هم بدتر بود و وضعیتِ بخش‌های بزرگی از جمعیتِ روستایی نیز چندان تفاوتی نداشت؛ کسانی که در اغلب کشورهای غربی تازه در طول قرن نوزدهم در مفهومِ برابریِ جهان‌شمول گنجانده شدند.

در قرن هجدهم، در واقع دلایل اندکی به سود برابری وجود داشت. نابرابریِ انسان‌ها آشکار بود: فقرا مرتباً گرفتار قحطی می‌شدند؛ ثروتمندان و قدرتمندان موقعیتِ خود را به حکم تولد داشتند؛ تحرک اجتماعی ناچیز بود؛ سلسله‌مراتبِ طبقاتی و دینی تار و پودِ حقوق را می‌ساخت و دربارهٔ پوشاک، خوراک، ایمان و سراسر زندگیِ مردم حکم می‌راند. پس الهامِ برابری از کجا به مردانِ انقلابی رسید؟

بخش مهمی از پاسخ در ایده‌هایی بود که در اروپا در فضا جریان داشت. آموزهٔ حقوق طبیعی و عصر روشنگری، اندیشمندانی از ساموئل فون پوفندورف، دیوید هیوم و ژان‌ژاک روسو گرفته تا گوتولد افرایم لسینگ و ایمانوئل کانت، بداهتِ نابرابری را حتی پیش از انقلاب فرانسه به لرزه درآورده بودند.

اما ایده‌ای که در آغاز فلسفی بود ــ مانند برابری ــ و قرار بود در نهایت جمعیت‌ها را شعله‌ور کند و دولت‌ها را از نو پیکربندی کند، فقط با انتزاع‌ها و اندیشه‌های عالمانه پیش نمی‌رفت. به احساسات نیاز داشت. دیدرو، روشنگرِ فرانسوی، در سال ۱۷۵۵ توضیح داد که حقوق طبیعی ــ که برای هر انسان حقوقی جهان‌شمول و تغییرناپذیر قائل است ــ به‌عنوان یک «احساس درونی» (sentiment intérieur) از سوی همگان سهیم و مشترک است.

فلسفه و تاریخ‌نگاری بارها نشان داده‌اند که هنر تا چه اندازه برای برانگیختن احساسِ برابری اهمیت داشته است. فیلسوف، مارتا نوسبام، برای مثال نشان داده که اپراهای موتسارت چگونه در بیدار کردن تصوراتِ لیبرال از کرامتِ انسانی در میان مردم اثرگذار بوده‌اند. و تاریخ‌نگار، لین هانت، با تحلیلِ استقبال گسترده از رمان‌ها در قرن هجدهم، بررسی می‌کند که انسان‌ها چگونه آموختند بیگانگان را به‌مثابهٔ برابرِ خود، به رسمیت بشناسند.



اما برای آن‌که برابریِ جهان‌شمول ــ آن‌گونه که در اعلامیهٔ استقلال آمریکا در ۱۷۷۶ آمده ــ «بدیهیِ خودآشکار» (self-evident) شود، لازم بود که در بدن احساس شود، درونی گردد و در طول زمانی نسبتاً طولانی تثبیت شود. و این مستلزمِ زندگیِ بهتر برای توده‌ها بود. منابعِ لازم برای این کار ــ و در نتیجه برای دموکراتیزاسیون ــ را صنعتی‌شدن فراهم کرد. در پایان قرن نوزدهم، وضعیت زندگیِ مردم به‌مراتب بهتر از صد سال پیش بود: دستمزدهای واقعی حتی فقیرترین‌ها افزایش یافت، ساعات کار کاهش پیدا کرد، پوشاک و مسکن بهبود یافت و تغذیه غنی‌تر شد. برای نخستین بار، جوامعی پدید آمدند که تقریباً به‌طور کامل باسواد بودند.

همهٔ این‌ها برای آن‌که بتوان برابریِ همگان را تصور کرد، تعیین‌کننده بود. دموکراسی باید برای مردم سودمند باشد، رفاه‌شان را افزایش دهد؛ بدون حداقلی از برابریِ مادی نمی‌تواند دوام بیاورد. از همین روست که دموکراسی‌ها به دولتِ رفاه نیاز دارند.

ایدهٔ برابری نو نبود، اما در قرن نوزدهم شتاب و نیرویی عظیم گرفت، و این تا حد زیادی به توانِ رشدِ سرمایه‌داری بازمی‌گشت.

اما آیا دموکراسی همیشه حاصلِ انقلاب‌ها نیست، دستاوردی که با شور و حرارت از پایین به‌دست آمده باشد؟ بی‌گمان انقلاب‌ها مهم‌اند. با این حال، در عمل بارها ایده‌ها و آرمان‌شهرهای نخبگانِ روشنگر و تحصیل‌کرده تعیین‌کننده بوده‌اند. به گفتهٔ تاریخ‌دانِ حقوق، میشائیل اشتولایس، «ساختمانِ رژیمِ کهن (Ancien Régime) نخست در اندیشه‌ها به لرزه افتاد و سپس در واقعیت ویران شد یا به‌گونه‌ای اصلاح‌طلبانه دگرگون گشت.»

پارلمان از پایین به‌دست نیامد، بلکه نهادی به‌شدت نخبه‌گرا بود و تقریباً همه‌جا همراه با گسترشِ حق رأی، با فشار قابل‌توجهی از بالا برقرار شد. به همین دلیل، مشارکت انتخاباتی در آغاز بسیار پایین بود؛ اغلب به‌مراتب زیر ۵۰ درصد، یا مانند ایالات متحده حتی زیر ۳۰ درصد. قانون‌های اساسی نیز اغلب نه از سوی مردم، بلکه به‌وسیلهٔ قدرتمندان ــ و غالباً تحت فشار شهروندانِ تحصیل‌کرده ــ وضع شدند. این قانون‌های اساسی آزادی‌هایی را برای شهروندان و بعدها برای شهروندانِ زن تضمین می‌کردند و دولت را در چارچوب نگه می‌داشتند.

نکتهٔ غم‌انگیز دربارهٔ انقلاب‌های خشونت‌بار این است که، برخلاف دگرگونی‌های مسالمت‌آمیز، تقریباً هرگز به دموکراسیِ باثبات نمی‌انجامند. پژوهش‌های علوم سیاسی این امر را برای قرن بیستم بارها نشان داده‌اند. انقلاب فرانسه به یک دیکتاتوریِ نظامیِ تهاجمی انجامید و بدین‌سان سهم بزرگی در دورهٔ بازگشتِ محافظه‌کارانه در سراسر اروپا داشت. پس از شکست ناپلئون، در پیِ کنگرهٔ وینِ ۱۸۱۵، بار دیگر سلطنت‌های محافظه‌کار مستقر شدند.

در برابر این نیروهای واپس‌گرا، نیروهای بورژوایی در سال ۱۸۴۸ در سراسر اروپا به مبارزه برخاستند. اما خیزش‌های انقلابی شکست خوردند ــ نه فقط در آلمان.

با این‌همه، انقلاب‌ها مهم بودند. پس از انقلاب فرانسه، برای هر انسانِ تا حدی عاقلی ــ حتی برای مردانِ حاضر در کنگرهٔ وینِ ۱۸۱۵ ــ روشن بود که دیگر نمی‌توان چرخِ جهان را به عقب برگرداند. از آن پس این تصور گسترش یافت که سلطه و حکومت، به‌نوعی، به مشروعیتِ «ملت» نیاز دارد؛ ستونی اساسی در اندیشهٔ برابری. و انقلاب ۱۸۴۸ دست‌کم در اغلب دولت‌های سرکوبگرِ آلمانی نیز به تصویب قانون اساسی انجامید.

پس هرچند انقلاب‌ها اهمیت داشتند، اما بدون نخبگانِ پیشرو، اصلاحاتِ مبتنی بر ایمان به پیشرفت، و صنعتی‌شدن، آرمان‌شهرهای برابری‌خواهانهٔ انقلابیون ــ مانند همهٔ نمونه‌های پیشین ــ بخت چندانی برای دگرگون‌کردن جوامع و زیرورو کردن زندگی مردم نداشتند.

برای شکل‌گیری احساسِ برابری، افزون بر این‌ها، یکی از موفق‌ترین ایده‌های مدرن نقشی تعیین‌کننده ایفا کرد: «ملت». این ایده در آغاز از سوی محافظه‌کارانی چون دیپلماتِ بانفوذ، مترنیخ ــ رقیب ناپلئون ــ به‌شدت با آن مقابله شد، چرا که بر ضدِ همهٔ آن چیزهایی بود که برایشان مقدس به‌شمار می‌رفت: مشروعیتِ الهی، نظامِ طبقاتی، سلطهٔ اشراف و دیگر امتیازات، شکوهِ شاهزادگان، و توده‌ها به‌مثابهٔ رعیت.

ملت، به تعبیر تاریخ‌دان دیتِر لانگه‌ویشه، «وسیلهٔ حملِ برابری» بود. در برابر ملت، هر شهروندی برابر بود ــ و بسیار دیرتر، هر شهروندِ زنی نیز. صنعت‌گر همان‌قدر خود را ایتالیاییِ سرافراز می‌دید که کارگرِ روزمزد؛ یا آلمانی، یا لهستانی، یا فرانسوی.

لیا گرینفلد، تاریخ‌دان، این پیوند را چنین خلاصه می‌کند: «دموکراسی از اندیشهٔ ملت زاده شد. این دو ذاتاً درهم‌تنیده‌اند و هیچ‌یک بدون دیگری قابل فهم نیست.» و می‌افزاید: «ملی‌گرایی صورتِ ظهوری بود که دموکراسی در آن در جهان قابل رؤیت شد.»

ایدهٔ برابری به‌هیچ‌وجه به‌طور جهان‌شمول گسترش نیافت؛ مگر چه کسی می‌توانست آن را در سراسر زمین مستقر کند؟ اما در اروپا و آمریکا، ملت به‌نوعی آشتیِ این ایدهٔ انقلابی با واقعیت بود. در چارچوب ملی، قانون اساسی و دولتِ حقوقی برابریِ سیاسی را تضمین می‌کردند. از جمله، همین اندیشهٔ ملی بود که آزادی و برابری را هرچه بیشتر به دغدغهٔ مردم بدل کرد. در سال ۱۸۴۸، در سراسر اروپا، حقوقِ آزادی‌خواهانه در همهٔ لایه‌های اجتماعی با خیزش‌های ملی درهم آمیخت. و در دهه‌های پیش از جنگ جهانی اول، روندهای دموکراتیزاسیون ــ نه تصادفی ــ با ملی‌گراییِ فزاینده، و نیز با استعمار، نژادپرستی و یهودستیزی، به اوج رسیدند.

بزرگ‌نماییِ ملتِ خودی، هرچه بیشتر به طردِ تهاجمی و آکنده از نفرتِ کسانی انجامید که جزئی از آن به‌شمار نمی‌رفتند. در ایالات متحده، حوالی ۱۹۰۰، لینچ‌کردن به اوج رسید؛ سیاه‌پوستان بار دیگر تقریباً به‌طور کامل از حقوق سیاسی محروم شدند. در آلمان، اروپای شرقی و فرانسه، یهودستیزی اوج گرفت. این عصرِ امپریالیسم بود و ملی‌گرایی هرچه بیشتر خصلت‌هایی مرگبار از خود بروز می‌داد.

در همان حال، در دهه‌های پیش از جنگ جهانی اول، صنعت در حال شکوفایی بود؛ سطح زندگی برای همه افزایش می‌یافت و قحطی‌ها پایان می‌گرفت. کارگران در مراکز صنعتی متمرکز شدند، سازمان یافتند و در کارخانه‌ها و معادن، با اعتصاب و شجاعت، قدرتِ توده‌ها را به کار انداختند.

اوج‌گیری چشمگیرِ جنبش کارگری در نیمهٔ دوم قرن نوزدهم، دموکراتیزاسیون را به‌طور اساسی به پیش راند. این جنبش گرچه پیش از جنگ جهانی اول در هیچ‌جا به قدرت نرسید ــ و در انگلستانِ محدودکننده، کارگران حتی تا حد زیادی از حق رأی محروم ماندند ــ اما مبارزه برای حقوق سیاسی را به مبارزه‌ای توده‌ای بدل کرد. کارگران، و به‌تدریج کارگرانِ زن نیز، فشار عظیمی بر صاحبان قدرت وارد آوردند و در روندی طولانی از اصلاحات، حقوق هرچه بیشتری به‌دست آوردند. شواهد فراوانی وجود دارد که می‌توان این جنبش را مهم‌ترین جنبشِ آن عصر دانست.

تمرکز بسیاری از روایت‌های تاریخ دموکراسی بر شکوهِ انقلابی، لحظاتِ اساسیِ دموکراتیزاسیون را نادیده گرفته است؛ از جمله دورهٔ حوالی ۱۸۷۰، زمانی که در بسیاری از کشورها قانون‌های اساسی تصویب یا نوسازی شدند و بسیاری از ملت‌ها دامنهٔ حق رأی را گسترش دادند. اندکی پیش از ایالات متحده، در آلمان «حق رأی همگانی» ــ آن‌گونه که در آلمانی ترجمهٔ suffrage universel بود ــ برقرار شد؛ البته همچنان، بدیهی و بی‌چون‌وچرا، فقط برای مردان.

فرانسه در سال ۱۸۷۰ برای نخستین بار به جمهوری‌ای باثبات بدل شد؛ جمهوری‌ای که از دوره‌ای آغازینِ آشفته فراتر رفت و دوام آورد. هنوز پیش از جنگ جهانی اول، در کشورهای «شمال جهانی» ملتی «متمدن» به‌شمار می‌آمد اگر پارلمانی قدرتمند با حق رأی گسترده داشت. روسیه، به‌سبب عقب‌ماندگی و حاکمیتِ تزاری، به‌طور گسترده تحقیر می‌شد.

زنان نیز در روایت‌های انقلاب‌ها به‌ندرت دیده می‌شوند ــ آن هم اغلب فقط در جست‌وجوی پرزحمتِ «زنانی که بر سنگرها جنگیده‌اند». حال آن‌که زنان، در اغلب موارد، به‌شیوه‌ای مسالمت‌آمیز مبارزه کردند و بر اصلاحات تکیه داشتند. و چه‌بسا جنبش‌های متکثرِ زنان، که در سطح بین‌المللی به‌هم پیوسته بودند، حتی از جنبش کارگری نیز مهم‌تر بوده باشند.

زمانی که پس از جنگ جهانی اول در بسیاری از کشورها حق رأی زنان برقرار شد، این امر پیش از هر چیز نتیجهٔ دهه‌ها مبارزهٔ زنان بود: با طومارها، راه‌پیمایی‌های اعتراضی، شب‌نامه‌ها، فعالیت‌های انجمنی و نشست‌های طولانی. تصاویر این زنان چنان کم‌هیجان و غیرنمایشی است که می‌توان فهمید چرا مبارزانِ سنگربندی‌شده در تاریخ‌نگاری تا این اندازه پرنفوذتر شدند. آلمان در این میان نخستین جمهوری‌ای بود که حق رأی زنان در آن به رسمیت شناخته شد.

تاریخ دموکراسی بسیار دوپهلوتر از شکوهِ سنگرهاست. این تاریخ، نه در آخر، بلکه از همان آغاز، تاریخِ نخبگان است، تاریخِ دولتِ نیرومند، تاریخِ ملت، تاریخِ زنان و تاریخِ اصلاحات.

این تاریخ، هم‌زمان، همواره تاریخِ مهارشدنِ دموکراسی نیز بوده است: اغلب قانون‌های اساسی، در کنار پارلمانِ انتخابی، مجلسی دوم پیش‌بینی می‌کردند که غالباً با حق رأی برابر شکل نمی‌گرفت؛ اصلِ نمایندگی امکانِ اعمال قدرتِ مردم را فراهم می‌کرد، اما در عین حال آن را مهار نیز می‌ساخت.

از این رو، تاریخ دموکراسی همواره تاریخِ «تحمیل‌ها» به مردم نیز هست. جامعه در فرایندهای مشارکتی، بدیهی‌انگارانه، بارهای مالیاتیِ تحمیل‌شده بر خود را تأیید می‌کند؛ ناچار بوده است تا ژرف‌ترین جزئیاتِ زندگی خصوصی، خود را تابعِ دولتِ حقوقی و نظمِ دموکراتیک کند: از اجبار واکسیناسیون گرفته تا مصادره‌ها ــ مانند آن‌چه در قانونِ تعدیلِ بارها رخ داد ــ و سرانجام حتی در تربیت کودکان و تنظیمِ زندگیِ زناشویی.

به‌ویژه در قانون‌های اساسیِ جدیدِ اروپا پس از ۱۹۴۵، وجهِ مهارکنندهٔ دموکراسی آشکار می‌شود. پدران و مادرانِ قانون اساسیِ دولت-ملت‌های اروپایی، از فاشیسم و ناسیونال‌سوسیالیسم این درسِ اساسی را گرفته بودند که باید «مردم» را در فاصله‌ای معین نگه داشت. عناصر دموکراسیِ مستقیم تضعیف شد، دولتِ حقوقی و حقوقِ اقلیت‌ها تقویت گردید، و کرامتِ انسانی ــ حتی در اسنادِ سازمانِ ملل متحد ــ تثبیت شد؛ اموری که هیچ اکثریتی مجاز به نقضِ آن‌ها نیست.

چندان شگفت‌آور نیست که پوپولیست‌ها ــ با مطالبات‌شان برای «دموکراسیِ توده‌ای»، با تحقیرِ حاکمیتِ قانون، با نفرت از کارِ پارلمانی و با طردِ دگراندیشان ــ دقیقاً علیه همین نظمِ لیبرال به بسیج و یورش فرا می‌خوانند.

و از منظری دیگر نیز تاریخ دموکراسی دوپهلوست. دموکراسی فقط با صنعتی‌شدن و افزایشِ رفاهِ همگانی ممکن شد. پس از ۱۹۴۵ این نکته بار دیگر به‌روشنی آشکار گشت. اقتصادِ بازار در کشورهای دموکراتیک، رفاهی برای همگان فراهم آورد که جنبش کارگریِ قرن نوزدهم فقط می‌توانست خوابش را ببیند. اما از همان آغاز، صنعتی‌شدن هم‌زمان نیروی ویرانگر خود را نیز به‌کار انداخت: تخریبِ جنگل‌ها، رودخانه‌ها و هوا؛ افزایشِ انتشارِ CO₂ و انباشتِ زباله.

و همان‌گونه که در میانهٔ قرن بیستم شمارِ دموکراسی‌ها، سطحِ رفاه و صنعت به‌سرعت اوج گرفت، شاخص‌های ویرانی نیز شتاب گرفتند: اسیدی‌شدنِ دریاها، پوشانده‌شدنِ خاک، نابودیِ جنگل‌ها، کوه‌های زباله، نابودیِ جانوران و آزارِ آن‌ها.

شاید دموکراسی از همین رو امروز در بحران است: زیرا اکنون ــ پس از آغازِ دوبارهٔ دموکراتیک در میانهٔ قرن بیستم ــ هزینه‌های جانبیِ آن انکارناپذیر شده‌اند. انرژیِ هولناکِ ملی‌گرایی بار دیگر در قرن بیست‌ویکم رخ می‌نماید، و نیروی ویرانگرِ سرمایه‌داری بنیان‌های حیات را هدف گرفته است. دو «ایسمی» را که برای دموکراتیزاسیون چنین مهم بوده‌اند، نمی‌توان به‌سادگی کنار گذاشت، اما بی‌تردید باید آن‌ها را از نو اندیشید.

این کار بدون تحمیل‌هایی بر جامعه ممکن نخواهد بود. اگر دموکراسی‌ها می‌خواهند بقا یابند، «تحمیل» دوباره باید ممکن شود: چه در قالب خدمتِ اجباری، و چه در قالب سیاستی که سرانجام به ویرانیِ اکولوژی ــ و در نتیجه، به نابودیِ بنیان‌های زندگیِ ما ــ پایان دهد

هِدویگ ریشتر، ۵۲ ساله، به‌عنوان تاریخ‌دان در دانشگاه بوندس‌وِرِ مونیخ تدریس می‌کند. او نویسندهٔ کتابِ «دموکراسی. یک ماجرای آلمانی» است که برنده جایزه بوده است.

به نقل از اشپیگل تاریخ، شماره یک سال 2026