گزارشی از ایران
«بوی خون میآید»
Tue 27 01 2026

تنظیم از: مهتاب قلیزاده
۲۷ ژانویه ۲۰۲۶
رها* از جمله کسانی بود که در جریان اعتراضها در ایران به خیابان آمد. اما با مرگ محمد*، امید و اطمینان نیز از میان رفت.
بیش از ۳۰۰ ساعت از آغاز قطع اینترنت در ایران گذشته است. در روزهایی که مردم حتی از طریق تلفن ثابت هم نمیتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، رها* موفق میشود خود را به خانه یکی از بستگانش برساند که به مودم استارلینک دسترسی دارد. با شتاب و اضطراب، چندین پیام صوتی از طریق تلگرام میفرستد تا آنچه در سیزده روز گذشته رخ داده را روایت کند. آنچه میگوید تکاندهنده است: یکی از نزدیکانش کشته شده است. در میان گریه، شعری میخواند و از تجربههایش میگوید.
«چطور میتوانم بفهمم که یک گلوله تو را از من گرفت؟ رودخانه فقط میخواست کمربند دور کمرت باشد، و باران چنان میبارید که گویی مخصوص دست راست توست. […] بهار آمد تا نام روستاها را از کف دست راستت بچیند. تو کشته شدی و ناچار شدی از رؤیایت دست بکشی. […] خبر مرگت را مثل شاخهای شکوفهزده از گیلاس آوردند و درست وسط حیاط گذاشتند. […] نمیدانم چطور باید این را بگویم. هرگز فکر نمیکردم روزی خون انسان دیگری را لمس کنم. این فکر که ساعتها نتوانستم آن را از دستانم بشویم، اینکه دیگر از لباسهایم پاک نمیشود، مرا به جنون میکشاند. نمیتوانم بخوابم. نمیتوانم غذا بخورم. نمیتوانم زندگی کنم. هر بار که حتی برای لحظهای از حال میروم، این تصاویر بازمیگردند.
محمد* درست کنار من هدف گلوله قرار گرفت. گلوله اول به رانش خورد. و درست در همان لحظهای که میخواست برگردد، بار دیگر به او شلیک شد، این بار مستقیم به شکمش. خون از دهانش جاری بود. کسی که نمیشناختمش، کمربندش را باز کرد و با عجله به من داد. به من گفت آن را دور ران محمد ببندم و بعد ناپدید شد.
فکر میکردیم داریم چیزی را تغییر میدهیم
سرِ محمد را با دستهایم نگه داشته بودم. دقیق یادم نیست. فقط چهرهاش و چشمهایش را به یاد دارم و خونی را که مثل چشمهای پایانناپذیر از دهانش میجوشید. محمد کمی سرفه کرد، بعد دیگر حرکتی نکرد. […] مردم کمک کردند تا او را چند خیابان آنطرفتر بکشیم. بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم. بینیام هنوز پر از بوی خون است. […]
خشم ما یک روز پیش از نخستین فراخوان اعتراض به اوج رسیده بود. مردم منتظر فرصتی بودند تا این خشم را نشان دهند. همهمان به نزدیکترین نقطه محلهمان رفتیم. همه مطمئن بودیم که در آستانه تغییر چیزی هستیم. اما این اطمینان حتی سه ساعت هم دوام نیاورد. […]
مردم همهجا در خیابانها بودند، با اینکه از همان ابتدا به سویشان شلیک میشد. میخواستیم در خیابان بمانیم، اما نتوانستیم. […] تکتیرانداز آورده بودند و لیزرها را روی سر مردم نشانه میرفتند. یک نفر لیزر را تنظیم میکرد و کسی دیگر در نقطهای بالاتر شلیک میکرد.
ما دیگر هیچچیز نمیدانیم. ماهوارهها مسدود شدهاند. اینترنت قطع است. همه ما افسرده و ناتوانیم. دیگر نمیتوانیم به زندگی عادیمان بازگردیم. […] باید بروم. […] حالم خوب نیست. […] بوی خون میآید. بوی جنازهها.»
به نقل از سایت نشریه تاتس
* نامها به دلایل امنیتی تغییر داده شدهاند.
|
|