سایمون بوک، کنستانتین فون هامرشتاین، تیمو لهمان، آن-کاترین مولر، بندیکت مولر-آرنولد، رنه فایستر، مارسل روزنباخ
شوک و فرصت
امپریالسم آمریکا اروپا را به کجا خواهد برد؟*
به نقل از اشپیگل
Mon 26 01 2026

امپریالیسم دونالد ترامپ اروپا را تهدید میکند، اما قارهٔ پیر همچنان با رئیسجمهور آمریکا مانند یک شریک رفتار میکند.
در حالیکه اتحادیهٔ اروپا همهٔ ابزارهای لازم برای مقاومت را در اختیار دارد—فقط باید ارادهاش را داشته باشد.
یکی از قابلاعتمادترین ثوابتِ دورهٔ دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ این است که او ضعف را با خشونت پاسخ میدهد.
امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، ترامپ را بیش از تقریباً هر رهبر اروپایی دیگری مورد ملاطفت قرار داده است. او رئیسجمهور آمریکا را به همراه همسرش ملانیا به شام در بالای برج ایفل دعوت کرد؛ و همچنین به مراسم افتتاح دوبارهٔ کلیسای جامع نوتردام که بازسازی شده بود. اینها سفرهایی بودند که تصاویر پرزرقوبرق به ترامپ وعده میدادند—و او با اشتیاق آنها را پذیرفت.
اما اینها مانع از آن نشد که ترامپ، اوایل ژانویه، در سخنرانیای در برابر نمایندگان کنگرهٔ آمریکا، همتای فرانسوی خود را به تمسخر بگیرد و او را «یک نُنُرِ اشکریزان» بنامد—سیاستمداری که در تماسهای تلفنی داخلی التماس میکند که نرمش و عقبنشینیاش در برابر چشم همگان فاش نشود.
ترامپ با تقلید صدای او گفت: «خواهش میکنم، دونالد، این را به مردمم نگو!»
وقتی ترامپ تابستان گذشته تهدید کرد که اتحادیهٔ اروپا را زیر بار تعرفههای گمرکی سنگین خواهد برد، اورزولا فوندرلاین، رئیس کمیسیون اروپا، به اسکاتلند پرواز کرد تا ترامپ را در یک باشگاه گلف ملاقات کند. او در آنجا توافقی را مذاکره کرد که بر اساس آن، کالاهای صادراتی اروپا در آینده در آمریکا تا سقف ۱۵ درصد مشمول تعرفه خواهند شد، در حالی که بسیاری از کالاهای آمریکایی بدون عوارض وارد اتحادیهٔ اروپا میشوند.
این توافقی بود که اگر آن را «بیشرمانه» بنامیم، هنوز با ملایمت توصیفش کردهایم. با این حال، فوندرلاین را از آن بازنداشت که آن را بهعنوان یک موفقیت به فروش برساند. رفتار رهبری اتحادیهٔ اروپا آنقدر رقتانگیز بود که ترامپ از نخستین فرصت استفاده کرد تا آستانهٔ تحمل اروپاییها را باز هم بیازماید.
آخر هفتهٔ گذشته او اعلام کرد که واردات از هشت کشور اروپایی را تا زمانی که «توافقی دربارهٔ جزیرهٔ گرینلند» حاصل نشود، با تعرفهای تا سقف ۲۵ درصد مشمول خواهد کرد. ترامپ بارها اعلام کرده است که میخواهد این جزیره را به ایالات متحده ملحق کند—در حالی که گرینلند به دانمارک تعلق دارد؛ کشوری که متحد نزدیک آمریکا و عضو بنیانگذار ناتو است.
رئیسجمهور آمریکا شامگاه چهارشنبه این تهدید تعرفهای را فعلاً معلق کرد و گفت یک «توافق چارچوبی» دربارهٔ آیندهٔ گرینلند وجود دارد که او آن را با مارک روته، دبیرکل ناتو، مذاکره کرده است. دیگر سخنی از الحاق گرینلند به میان نیامد.
اما پرسش این است: سخنان این رئیسجمهور چه میزان دوام دارند؟
ترامپ همان بعدازظهر چهارشنبه، در مجمع جهانی اقتصاد در داووس، گفته بود اگر اروپاییها گرینلند را «داوطلبانه» واگذار کنند، بسیار قدردان خواهد بود. «اگر نه بگویید، ما آن را به خاطر خواهیم سپرد».
این زبانِ یک رئیسجمهور نیست؛ این زبانِ یک رئیس مافیاست.
آیا اروپاییها از این وضعیت درس درست را خواهند گرفت؟ گوین نیوسام، فرماندار کالیفرنیا، رفتار اروپاییها در داووس را «اسفبار» توصیف کرد. و پرسش این است که آیا اروپاییها فقط یک فرصت تنفس کوتاه به دست آوردهاند یا نه.
ترامپ میخواهد بهعنوان رئیسجمهوری وارد تاریخ شود که قلمرو ایالات متحده را گسترش داد—همانگونه که روزگاری توماس جفرسون چنین کرد. جفرسون با خرید لوئیزیانا در سال ۱۸۰۳، مساحت کشورش را بیش از دو میلیون کیلومتر مربع افزایش داد؛ از جمله سرزمینهایی که بعدها ایالتهای آرکانزاس، اوکلاهما، کانزاس و نبراسکا شدند.
ترامپ در مراسم تحلیف خود در ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۲۵ گفت: «ما ایالات متحده را دوباره بهعنوان یک ملت در حال گسترش درک خواهیم کرد—ملتی که ثروتش را افزایش میدهد، مرزهایش را میگستراند، شهر میسازد، انتظارات را بالا میبرد و پرچمش را به افقهای نو و باشکوه میبرد».
یک سال بعد، روشن است که ترامپ در امپریالیسم خود حتی در برابر شرکای سابق نیز توقف نمیکند.
نسلهای آیندهٔ تاریخنگاران سر خود را خواهند شکست تا بفهمند آیا ترامپ بیشتر یک مشکل سیاسی است یا یک مسئلهٔ روانپزشکانه—رئیسجمهوری که در پیامکی به یوناس گار استوره، نخستوزیر نروژ، شکایت میکند که «کشورش» جایزهٔ صلح نوبل را از او دریغ کرده و به همین دلیل دیگر احساس تعهدی ندارد که «فقط به صلح» بیندیشد.
اما آنچه تردیدی در آن نیست این است که ایالات متحده تحت رهبری ترامپ، از یک شریک به دشمن اروپا تبدیل شده است.
ترامپ با ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، در این هدف مشترک است که اروپاییها را دچار تفرقه کند و احزاب راستپوپولیستی را تقویت نماید که قصد دارند اتحادیهٔ اروپا را متلاشی کنند. و با شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، در این باور شریک است که جهان باید به حوزههای نفوذ تقسیم شود—حوزههایی که در آنها قدرتهای بزرگ عملاً بدون محدودیت حکم میرانند.
در سند راهبرد امنیتی دولت ترامپ آمده است: «نفوذ بیش از اندازهٔ ملتهای بزرگتر، ثروتمندتر و نیرومندتر، حقیقتی جاودانه در روابط بینالملل است.»
برای اروپا، ریاستجمهوری ترامپ همزمان شوک و فرصت است. این دوران با تمام وضوح نشان میدهد که قارهٔ پیر در دهههای گذشته تا چه اندازه خود را به ایالات متحده وابسته کرده است.
اروپاییها جنگندههای مدرنی تولید نمیکنند که بتوانند با هواپیماهای رادارگریز نسل پنجم آمریکا رقابت کنند. آنها نه شرکتهای بزرگ کارت اعتباری دارند و نه شرکتهای هوش مصنوعیای که حتی از دور بتوانند با رقبای آمریکایی برابری کنند. و آنها از یک بازدارندگی هستهای مشترکِ مؤثر نیز برخوردار نیستند.
و در رأس اتحادیهٔ اروپا در بروکسل، توان و ضرباهنگ سیاسی لازم برای تغییر این وضعیت وجود ندارد. ترامپ کودتای نظامی در ونزوئلا را بدون اطلاع قبلی کنگرهٔ آمریکا دستور داد؛ اشتهای امپریالیستی او در بیرون، با قدرتی تقریباً نامحدود در درون کشور همخوانی دارد.
پارلمان اروپا موفق شد—آن هم درست در اوج بحران گرینلند—اجراییشدن توافق تجاری مرکوسور با آمریکای جنوبی را به تعویق بیندازد؛ در حالی که این توافق دقیقاً پاسخ درست به امپریالیسم ترامپ بود.
یک «جبههٔ عرضی» از نمایندگان سبزها، چپها و حزب AfD نیز در این امر نقش داشت و به ارسال یک سیگنال مرگبارِ ضعف کمک کرد: اینکه اروپا درست در همان لحظهای که باید در برابر آمریکا بایستد، در حال ازهمپاشیدن است.
ترامپ آشکارا میخواهد اروپا را به حیاط خلوت ایالات متحده تبدیل کند—به مستعمرهای که آن را از نظر سیاسی کنترل میکند و هر زمان بخواهد میتواند تکههایی از آن را جدا کند.
اگر اروپاییها قاطعانه در برابر این طرح نایستند، به وابستگان و دستنشاندگان ایالات متحده بدل خواهند شد.
در آن صورت چه چیزی میتواند رئیسجمهور آمریکا را از بلعیدن ایسلند—که بخشی از منطقهٔ اقتصادی اروپا است—بازدارد؟
یا از تصرف آزور، که در میانهٔ راه آمریکا در اقیانوس اطلس قرار دارد و متعلق به پرتغال است؟
چه چیزی باید مانع او شود که آلمان را زیر بار تعرفههای تنبیهی سنگین ببرد، اگر آلیس وایدل، نامزد صدراعظمی حزب AfD، پس از انتخابات بعدی بوندستاگ ادعا کند که پیروزی از او «دزدیده شده» است؟
رئیسجمهور آمریکا پیشتر تهدید کرده بود که بر شراب و شامپاین فرانسوی تعرفهای ۲۰۰ درصدی اعمال خواهد کرد، پس از آنکه مکرون از پیوستن به «شورای صلح» ترامپ—که قرار است جایگزینی برای سازمان مللِ مورد نفرت او باشد—خودداری کرد.
با این همه، عصر ترامپ میتواند دومین زایش اتحادیهٔ اروپا نیز باشد.
خودِ بنیانگذاری اتحادیه یک معجزه بود: تلاشی برای ایجاد نظمی صلحآمیز پس از قرنها جنگ و ویرانی—نظمی که منازعات را نه با خشونت، بلکه با میانجیگری و گفتوگو حل کند. با وجود همهٔ تناقضها و شکستها، نخست جامعهٔ اروپایی و سپس اتحادیهٔ اروپا به داستانی موفق و بیسابقه بدل شدند.
اکنون اما اتحادیه در این جهان جدید به گامی پارادوکسیکال وادار شده است:
اگر میخواهد در جنگل قدرتِ امپراتوریها زنده بماند، باید خود نیز نوعی بازتاب امپریالیستی در خود پرورش دهد.
باید آماده باشد که از قلمرو و حاکمیت خود در برابر بیرون دفاع کند و در درون، با آن نیروهایی بجنگد که با دشمنان اروپا همپیمان میشوند.
باید بیاموزد قدرت اقتصادیاش را بهعنوان سلاحی سیاسی به کار گیرد و صنعت خود را بهطور راهبردی تقویت کند تا قابل باجگیری نباشد. و همزمان باید با کشورها و مناطقی که در برابر امپریالیسم آمریکا مقاومت میکنند، ائتلاف ببندد.
این کاری سترگ است—کاری که اروپا از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون با آن روبهرو نبوده است. اما فوریت لحظه میتواند مقاومتهایی را درهم بشکند که تا امروز مانع تغییر بودهاند. و بیپروایی ترامپ میتواند نیروهای طرفدار اروپا را تقویت کند.
هماکنون حزب AfD در آلمان و حزب راستافراطی «اجتماع ملی» (RN) در فرانسه بهزحمت میتوانند سیاست مماشات و ناز و نوازش خود با رئیسجمهور آمریکا را توضیح دهند.
اما اروپا دقیقاً چه باید بکند؟
بزرگترین مانع در حوزهٔ سیاست خارجی و دفاعی است. این حوزه هستهٔ حاکمیت ملی به شمار میآید و نه فرانسه، نه ایتالیا و نه آلمان تاکنون حاضر نبودهاند از آن امتیازهای اساسی بدهند. اما نتیجهٔ مضحک این وضعیت آن است که همهٔ آنها اغلب به ایالات متحده وابسته میمانند.
هیچجا این وابستگی به اندازهٔ سیاست تسلیحاتی آشکار نیست. در مجموع، دوازده کشور اروپایی جنگندهٔ آمریکایی F-35 را سفارش دادهاند یا هماکنون در اختیار دارند—با آنکه به نظر کارشناسان، بهدلیل نرمافزار پیچیدهاش، اگر کاخ سفید بخواهد، میتوان آن را بهسرعت از کار انداخت.
اگر اروپاییها میخواهند از خود دفاع کنند، به سیاست تسلیحاتیای شبیه آمریکا نیاز دارند؛ جایی که سلاحها تا حد زیادی استاندارد شدهاند—از تانک M1 آبرامز گرفته تا تپانچهٔ M17 که سلاح کمری استاندارد نیروهای مسلح آمریکاست.
در حالی که ایالات متحده در حوزهٔ سلاحهای سنگین—یعنی تانکها، ناوهای جنگی و جنگندهها—با حدود ۳۰ سامانه کار میکند، اروپاییها در صورت بروز جنگ ناچار خواهند بود با حدود ۱۸۰ نوع متفاوت وارد میدان شوند؛ کابوسی لجستیکی.
برای ساماندادن به این آشفتگی، اروپاییها نهتنها باید دست از حفاظت از صنایع تسلیحاتی ملی خود بردارند، بلکه باید به ایجاد یک کمیسر اروپایی تسلیحات نیز تن دهند—مقامی که در صورت اختلاف، تصمیم بگیرد و آنچه را برای کل اتحادیه منطقیتر است سفارش دهد.
ناممکن؟ از نظر سیاسی غیرقابلتحقق؟
در گذشته چنین بود. اما پرسش این است: بدیل آن چیست؟
آیا اروپاییها میخواهند در وابستگی به آمریکا باقی بمانند و هر سال دهها میلیارد یورو صرف خرید تسلیحات آمریکایی کنند؟
به همان اندازه حیاتی، بازدارندگی هستهای در برابر روسیهٔ اتمی است. دیگر تنها خوشبینان اصلاحناپذیر باور دارند که دونالد ترامپ حاضر است از اروپا دفاع کند و برای این کار خطر جنگ هستهای در خاک آمریکا را بپذیرد. بهسختی چیزی را میتوان یافت که بیش از تعهد دفاع جمعی ناتو با دکترین «اول آمریکا»ی ترامپ در تضاد باشد.
در اصل، ایجاد یک چتر هستهای اروپایی چندان هم دشوار نیست.
اروپاییها میتوانند در گسترش «نیروی بازدارندهٔ فرانسه» (Force de Frappe) مشارکت کنند و در مقابل، از رئیسجمهور فرانسه بخواهند دکترین هستهای کشورش را چنان اصلاح کند که کل اتحادیهٔ اروپا زیر پوشش کلاهکهای اتمی فرانسه قرار گیرد.
منتقدان میگویند هیچ رئیسجمهوری چنین تعهد گستردهای نخواهد داد—و افزون بر این، مارین لوپن، چهرهٔ قدرتمند RN که ممکن است در اوایل تابستان ۲۰۲۷ وارد کاخ الیزه شود، گسترش چتر هستهای فرانسه به کل اروپا را بهصراحت رد کرده است.
این نگرانیها بیراه نیستند. اما اگر آنها را جدی بگیریم، تنها یک بدیل واقعی باقی میماند:
ائتلافی از کشورهای مایل، به رهبری آلمان، یک قدرت هستهای مستقل ایجاد کند و از این طریق از قاره محافظت نماید.
اعتراضها به این ایده همین حالا هم قفسهها را پر کردهاند: اینکه آلمان بهواسطهٔ معاهدات بینالمللی مانند پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای و توافق دو بهعلاوهٔ چهار متعهد به غیرهستهای ماندن است؛ اینکه بیاعتمادی نسبت به آلمان بیش از آن است که چنین ایدهای پذیرفته شود؛ و اینکه تسلیح هستهای آلمان به راه افتادن یک مارپیچ تسلیحاتی هستهای میانجامد.
همهٔ اینها درست است. اما بیعملی نتیجهای جز این ندارد که اروپا در برابر کرملین—که حدود ۱۷۰۰ کلاهک هستهای آمادهٔ استفاده در زرادخانهٔ خود دارد—قابل باجگیری شود.
نه فقط سیاستمداران اروپایی، بلکه کارشناسان امنیتی و روزنامهنگاران نیز در سالهای گذشته بسیار ماهر بودهاند در توضیح اینکه چه چیزهایی ممکن نیست. اما این، تجملی است که اروپا دیگر توان پرداخت هزینهاش را ندارد.
حداقل کاری که اروپاییها باید آغاز کنند، شکلدادن به ائتلافی از کشورهای محوری است که خود را مسئول امنیت قاره بدانند: آلمان باید بخشی از آن باشد، فرانسه، بریتانیا، ایتالیا، لهستان و در حالت ایدهآل، اوکراین—کشوری که بزرگترین و آزمودهترین ارتش رزمی اروپا را در اختیار دارد.
این ائتلاف جدید میتواند همچنان از ساختار فرماندهی موجود ناتو استفاده کند، حتی اگر ترامپ تصمیم بگیرد به این پیمان پشت کند. در حال حاضر، اروپاییها هنوز نمیتوانند بسیاری از قابلیتهایی را که آمریکاییها فراهم میکنند جایگزین کنند—از سوختگیری هوایی گرفته تا سامانههای پدافند هوایی. اما استانداردهای مشترک و رویههای جاافتادهای وجود دارد که میتوان بر آنها تکیه کرد.
با این حال، بهترین راهبرد دفاعی نیز سودی نخواهد داشت، اگر اروپا از نظر سیاسی به هم نزدیک نشود. ایالات متحدهٔ اروپا تا همین اواخر بهعنوان ایدهای عجیب از سوی رمانتیکهای سیاسی تلقی میشد. اما در پرتو «انقلاب ترامپ»، ناگهان به پاسخی واقعگرایانه به جهانی هرچه تهدیدآمیزتر بدل شده است.
البته راه رسیدن به آن طولانی است، اما امکانهایی وجود دارد که همین حالا نیز رهبری اتحادیهٔ اروپا را با قدرت بیشتری تجهیز کند.
احزاب اروپایی میتوانند یک نامزد مشترکِ رأس معرفی کنند و تعهد بدهند که در صورت پیروزی، او واقعاً رئیس کمیسیون اروپا خواهد شد.
همزمان میتوان سمت رئیس شورای اروپا را با مقام رئیس کمیسیون ادغام کرد.
از نظر مالی، اتحادیهٔ اروپا باید مالیاتهای مستقل خود را وضع کند و سیاست سرمایهگذاری فعالی در پیش بگیرد.
اروپا به یک سازمان اطلاعاتی مستقل نیاز دارد تا خود را از وابستگی به سرویسهای اطلاعاتی آمریکا رها کند.
اصل اجماع کامل (اتفاق آرا) در تقریباً همهٔ مسائل سیاست خارجی و امنیتی، یادگاری از گذشته است که اروپا را تضعیف میکند.
بسیاری از این ایدهها مدتهاست روی میز قرار دارند. برخی از آنها در «کنفرانس آیندهٔ اروپا» تدوین شدهاند.
پارلمان اروپا در سال ۲۰۲۲ خواستار تشکیل یک کنوانسیون برای پیشبرد این اصلاحات شد.
اما شورای اروپا—که تنها نهاد دارای صلاحیت برای فراخواندن چنین کنوانسیونی است—واکنشی نشان نداد.
دولتهای عضو از کاهش قدرت و اهمیت خود هراس دارند—و تاکنون بر این باور بودهاند که با موضوع «اروپا» نمیتوان در داخل کشور رأی به دست آورد.
اما آیا این هنوز هم درست است، در دورانی که اتحادیهٔ اروپا همچون قدرتی حفاظتی در برابر ترامپ و تبهکاران این جهان جلوه میکند؟
اروپا فقط از آن رو اینچنین ضعیف به نظر میرسد که تاکنون قدرت خود را به کار نگرفته است.
از نظر اقتصادی، اتحادیهٔ اروپا یک غول است: دومین بازار بزرگ داخلی جهان، با ۴۵۰ میلیون مصرفکننده و تولید ناخالص داخلی بیش از ۱۸ تریلیون یورو.
اتحادیهٔ اروپا توان درهمشکستن کارتلها و تحمیل قواعد بازار را دارد.
میتواند شرکتهایی را مجازات کند که خود را ابزار اطلاعات نادرست سیاسی و باجگیری میدانند.
فقط باید ارادهٔ آن را داشته باشد.
ترامپ صنعت فناوری آمریکا را ابزار جاهطلبیهای امپریالیستی خود میبیند.
اما حقیقت این است: سیلیکونولی بدون تجارت با اروپا قابل تصور نیست.
بر اساس یک مطالعهٔ تازه از مؤسسهٔ اقتصاد آلمان، شرکتها و مصرفکنندگان اروپایی اخیراً ۶۸ درصد نرمافزار خود را از آمریکا تأمین کردهاند؛ کسری تجاری اتحادیهٔ اروپا در حوزهٔ خدمات در برابر آمریکا سالانه به ۹۵ میلیارد دلار رسیده است.
به بیان دیگر: اروپا بازاری است که غولهای فناوری کالیفرنیا بههیچوجه نمیتوانند از آن چشم بپوشند.
چین—بهویژه به دلیل رقابت سیاسی با آمریکا—تقریباً بهطور کامل از این معادله خارج است.
در آفریقا و آمریکای جنوبی نیز، در قیاس با اروپا، پول چندانی برای کسب وجود ندارد.
اگر اروپا به نرمافزارهای بومی روی بیاورد، این کار بهناچار باعث سقوط قیمت سهام شرکتهایی چون متا، گوگل و مایکروسافت خواهد شد.
و چون بسیاری از آمریکاییها پسانداز بازنشستگی خود را در بازار سهام سرمایهگذاری کردهاند، این اقدام فوراً نارضایتی پایگاه رأی ترامپ را برخواهد انگیخت.
چین نشان داده است چگونه میتوان به دولت آمریکا درد وارد کرد.
پس از آنکه ترامپ تعرفههای وارداتی بیش از ۱۰۰ درصدی را اعلام کرد، چین تمامی صادرات عناصر نادر خاکی را متوقف ساخت—موادی که برای تولید تراشهها و قطعات الکترونیکی در آمریکا اهمیتی حیاتی دارند.
افزون بر این، پکن برای مدتی واردات دانهٔ سویای آمریکایی—محصول کشاورزان غرب میانه، که هستهٔ اصلی حامیان ترامپ را تشکیل میدهند—را متوقف کرد.
در نتیجه، چین اکنون در برخی موارد تعرفههایی پایینتر از اتحادیهٔ اروپا میپردازد.
یکی از نزدیکان صدراعظم فریدریش مرتس هفتهٔ گذشته گفت:
«چین تنها کشوری بود که ابزار لازم برای واداشتن ترامپ به عقبنشینی را در اختیار داشت.»
اما حقیقت دیگر این است: چین—برخلاف اروپا—آماده بود وارد رویارویی با دولت آمریکا شود.
اتحادیهٔ اروپا حتی تلاشی نکرده است ابزارهای فشار خود را نشان دهد—مثلاً در بازارهای مالی.
ایالات متحده گرچه تجارت کارتهای اعتباری را کنترل میکند، اما یکی از گرههای مرکزی جریان مالی جهان در بلژیک قرار دارد: سامانهٔ سوئیفت، که بانکها در ۲۰۰ کشور از طریق آن با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند و بدون آن، تقریباً هیچ انتقال پول بینالمللی انجام نمیشود.
همین سامانه در سال ۲۰۲۲ بهعنوان سلاحی برای قطع روسیه از نظام پرداخت جهانی به کار گرفته شد.
حتی سادهتر از آن، این خواهد بود که بانک مرکزی آلمان ذخایر طلای خود را از فدرال رزرو آمریکا خارج کند.
از سر پیوندهای تاریخی، حدود ۱۲۳۶ تُن طلا—بیش از یکسوم کل ذخایر—در نیویورک نگهداری میشود.
ارزش بازار فعلی: حدود ۱۸۰ میلیارد یورو.
انتقال این طلا به خزانههای فرانکفورت یا لندن، چیزی بیش از یک اقدام نمادین خواهد بود.
و در نهایت، اتحادیهٔ اروپا میتواند یکشبه تصمیم بگیرد معاملات خارجی خود را به یورو انجام دهد، نه مانند اکنون که تقریباً نیمی از آنها با دلار آمریکا صورت میگیرد.
این کار بازار مالی اروپا را تقویت خواهد کرد—به بهای تضعیف ارز مسلط آمریکا.
قانون خدمات دیجیتال (Digital Services Act) و دیگر قوانین اتحادیهٔ اروپا همهٔ ابزارهای لازم را برای مجازات شرکتهایی چون متا یا ایکس در اختیار میگذارند، اگر از قواعد اروپایی تخطی کنند.
مالیات دیجیتال ضربهٔ سختی به غولهای فناوری وارد خواهد کرد.
و اتحادیهٔ اروپا میتواند به ابتکار رئیسجمهور فرانسه، امانوئل مکرون، بپیوندد و استفاده از شبکههای اجتماعی را برای نوجوانان زیر ۱۵ سال ممنوع کند.
این اقدامی روشن خواهد بود که نشان میدهد اروپا دریافته است پلتفرمهایی مانند اینستاگرام تا چه اندازه برای مغز جوانان زیانبارند.
و نشانهای خواهد بود از اینکه اروپا حاضر نیست گفتوگوی مدنی را به دست «شبکههای اجتماعی» بسپارد—پلتفرمهایی که الگوریتمهایشان طوری طراحی شدهاند که افراطیترین دیدگاهها را تقویت کنند.
با این همه، فشار سیاسی تنها زمانی اثر خواهد داشت که اروپا در بلندمدت از نظر فناورانه نیز بتواند همپای رقبا حرکت کند.
در حال حاضر، برتری آمریکا—بهویژه در حوزهٔ هوش مصنوعی—دستنیافتنی به نظر میرسد.
همهٔ شرکتهای بزرگ در کالیفرنیا مستقرند و تنها در همین سال قرار است بیش از ۵۰۰ میلیارد دلار به این فناوری جدید سرازیر شود.
اما اروپا پیشتر نیز نشان داده است که توان ساختن یک صنعت راهبردی حیاتی را دارد.
در آغاز دههٔ هفتاد میلادی، اروپا در فناوری هواپیماسازی درست به همان اندازه از ایالات متحده عقب بود که امروز در عرصهٔ هوش مصنوعی عقب مانده است. در آن زمان فرانتس یوزف اشتراوس، رهبر وقت حزب CSU، میگفت: «پرسش این است که آیا اروپاییها اصولاً هنوز قادر خواهند بود یک هواپیمای مسافربری در ابعاد کلاس پهنپیکر تولید و به بازار عرضه کنند یا نه. اگر نتوانند، پرچم اروپا از آسمان ناپدید خواهد شد.»
با پشتیبانی سیاست، شرکت ایرباس در دسامبر ۱۹۷۰ تأسیس شد—بهعنوان یک همکاری آلمانی–فرانسوی و رقیبی برای غولهای آن زمان صنعت هواپیماسازی آمریکا، یعنی بوئینگ و مکدانل داگلاس. امروز ایرباس رهبر بازار هواپیماهای مسافربری است و حدود ۱۵ هزار فروند از هواپیماهای آن در سراسر جهان در حال پروازند.
آیا چنین موفقیتی در حوزهٔ هوش مصنوعی نیز امکانپذیر است؟
دستکم با میسترال AI از پاریس، اروپا در سطح مدلهای زبانی یک بازیگر جدی دارد. آرتور منش، یکی از بنیانگذاران این شرکت، در گفتوگویی با اشپیگل از اتحادیهٔ اروپا خواست سرعت خود را افزایش دهد. او تأکید کرد که در زمینهٔ هوش مصنوعی نیز میتوان از تبدیل شدن به «مستعمرهٔ صرف آمریکا» جلوگیری کرد: «میتوانیم از عهدهاش بربیاییم، باید از عهدهاش بربیاییم. آنچه در میان است، توانایی تصمیمگیری دربارهٔ سرنوشت خودمان است.»
نمونهٔ دیپسیک نشان میدهد که رقابت در توسعهٔ هوش مصنوعی هنوز به هیچوجه پایان نیافته است. زمانی که این مدل زبانی چینی یک سال پیش وارد بازار شد، توسعهدهندگانش ثابت کردند که حتی با بودجهای محدود نیز میتوان کاربردهای رقابتی هوش مصنوعی ساخت. استعدادهای لازم در اروپا هم وجود دارد؛ همانگونه که نمونهٔ منش، بنیانگذار میسترال، نشان میدهد. او گوگل را ترک کرد تا در اروپا جایگزینی برای غولهای آمریکایی هوش مصنوعی، یعنی اوپنایآی و آنتروپیک، بنا کند.
مشکل اروپا این است که خود، روایت زوال خویش را باور کرده است. قارهای گرفتار ضعف اقتصادی و رخوت سیاسی، که دیگر پیامی مثبت برای ارائه نمییابد. اما با نگاهی دقیقتر، این ترامپ است که نیروهایش رو به تحلیل میرود. در ظاهر ممکن است چون غولی جلوه کند، اما در واقعیت از پشتیبانی اجتماعیاش کاسته میشود. سیاستهای او در آمریکا بهشدت نامحبوباند. سنوسالش هر روز بهای بیشتری از او میگیرد. و سبک سیاسیاش آنچنان زننده است که حتی متحدانش در اروپا نیز از او فاصله میگیرند.
ترامپ میخواهد با تقویت راست افراطی در اروپا، اتحادیهٔ اروپا را تضعیف کند. اما طرفداران ترامپ، مانند آلیس وایدل، رئیس فراکسیون AfD، یا مارین لوپن در پاریس، از زمانی که او چشم به گرینلند دوخته، فاصله گرفتهاند—چرا که میبینند ترامپ در حال حاضر برایشان سمی است.
اینکه این فاصلهگیری پایدار خواهد ماند یا نه، هنوز روشن نیست. لوپن و شاگردش ژوردن باردلا تا همین اواخر با افتخار در کنار چارلز کوشنر—سفیر آمریکا در فرانسه و پدر داماد ترامپ، جرد کوشنر—عکس میگرفتند. وایدل یک کلاه MAGA در دفتر خود در بوندستاگ دارد و زمانی که فوریهٔ گذشته، جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، در حاشیهٔ کنفرانس امنیتی مونیخ به او مجال دیدار داد، عمیقاً احساس افتخار کرد. در ایالات متحده نیز، در گردهماییهای جنبش MAGA، اغلب مهمانی از AfD دیده میشود. حالا ناگهان دیگر نمیخواهند عضو باشگاه هواداران ترامپ باشند؟
برای احزاب طرفدار اروپا، این نزدیکی سالیانۀ راست افراطی با ترامپ فرصتی بزرگ به شمار میرود. مواضع مهاجرستیزانهٔ AfD ممکن است رأیدهندگان زیادی را جذب کند و حملاتش به بوروکراسی و «درستی سیاسی» بسیاری از شهروندان را به وجد آورد. اما آیا آلمانیها واقعاً میخواهند حزبی را بر سر کار ببینند که با رئیسجمهوری در آمریکا همدلی دارد که قصد دارد اروپا را به آلت دست ایالات متحده بدل کند؟
در میان ناسیونالیستها همبستگی وجود ندارد—درسی که AfD اکنون ناچار است بیاموزد. یکی از استراتژیستهای AfD با لحنی فروتنانه میگوید: «شاید همهٔ ما در حزب به این فکر نکرده بودیم که آلمانیها در مجموع با نگاهی بسیار انتقادی به کارهایی که ترامپ میکند مینگرند.» نمونهٔ نخستوزیر کانادا، مارک کارنی، نشان میدهد که چگونه یک سیاستمدار لیبرال میتواند با اتکا به بیزاری رأیدهندگان از ترامپ به قدرت برسد.
اروپا در خطرناکترین مرحلهٔ خود از زمان جنگ سرد قرار دارد—در این تردیدی نیست. تخیل چندانی لازم نیست تا تصور کنیم چگونه این قاره به سوی پرتگاه تلوتلو میخورد: چگونه، از درون بهدست دشمنان اروپا تهی میشود، از نظر اقتصادی عقب میماند و بدون کمک آمریکا در برابر اشتهای قدرتطلبانهٔ پوتین بیدفاع میشود.
اما اتحادیهٔ اروپا همچنان آنقدر نیرومند است که سرنوشت خود را به دست بگیرد—اگر بخواهد. تنها نباید، مانند رأیگیری روز چهارشنبه دربارهٔ توافق مرکوسور، خودش پای خود را بزند.
در وهلهٔ نخست، این به معنای خداحافظی با این توهم است که ایالات متحدهٔ تحت رهبری ترامپ هنوز شریکی قابل اتکاست—هرچند این امر، بهویژه با توجه به اوکراین، دردناک باشد. اگر اروپا واقعاً در برابر ترامپ بایستد، به احتمال زیاد او اوکراین را «مشکل اروپا» اعلام خواهد کرد و حمایت آمریکا از این کشور را متوقف میسازد. در آن صورت، اروپاییها—همراه با دولت کییف—باید با پوتین وارد مذاکره شوند و تصمیم بگیرند که آیا منابع و توان ادامهٔ جنگ را دارند یا نه.
از الزامات استقلال، ارزیابی واقعبینانهٔ قدرت خود نیز هست. جهان اوایل قرن بیستویکم یادآور اواخر قرن نوزدهم است: مجموعهای از بلوکهای قدرت که به یکدیگر اعتماد نداشتند و رقابتشان به فاجعهٔ جنگهای جهانی اول و دوم انجامید. اما تاریخ سرنوشت محتوم نیست و الزاماً تکرار نمیشود. همانطور که ترامپ بنیانهای نظم لیبرال جهانی را در هم میکوبد، ممکن است در ژانویهٔ ۲۰۲۹ رئیسجمهوری وارد کاخ سفید شود که ارزش هنجارها و شراکتها را درک میکند.
تا آن زمان، اروپا باید در جهانی زندگی کند که ترامپ ساخته است. اروپا باید هر دو کار را همزمان انجام دهد:
به جهانی دیگر امید ببندد، و در جهان واقعی دوام بیاورد.
سایمون بوک، کنستانتین فون هامرشتاین، تیمو لهمان، آن-کاترین مولر، بندیکت مولر-آرنولد، رنه فایستر، مارسل روزنباخ
به نقل از اشپیگل شماره ۵ سال ۲۰۲۶
__________________________
*در این نوشته ارزشمند و جالب، نویسندگان به درستی در تحلیل خویش، خواستار جدایی اروپا از امپریالیسم آمریکا هستند، ولی معلوم نمیکنند که آیا در پی این جدایی قرار است اروپا خود جانشین امپریالیسم آمریکا شود یا نه. در این مقاله متأسفانه هیچ صحبتی از آینده دمکراسی و حقوق انسانها، عدالت اجتماعی، پایان میلیتاریسم در اروپا نیست. آیا بخشی از نقش تهاجمی آمریکا را در جهان اروپا بر عهده خواهد گرفت؟ متأسفانه این نوشته به آنها نمیپردازد، ولی با همه اینها دورنمایی در ژئوپولیتیک سیاسی آینده جهان میگشاید که میتواند خواندنی باشد.
|
|