عصر نو
www.asre-nou.net

تبریز تب آلود - بخش چهام


Wed 19 09 2018

بهزاد کشاورزی



تبریز در غیاب سرداران خویش

پس از خروج دو سردار از تبریز، چهرۀ شهر عبوس و غمگین بود! دیگر صدای سمّ اسبان دو قهرمان شهر و همراهانشان از کوچه های تنگ و ساکت شنیده نمی شد. مجاهدان شهر و انجمن ایالتی تبریز نیز می بایست کمبود سنگینی احساس کرده باشند. از یک سو قوای تا دندان مسلح بیگانه، شهر را به تصرف خویش درآورده و به خاطر تصاحب آن با وحشیانه ترین وجهی به اذیّت و آزار مردم می پرداختند و این دردی بود که همچون کوهی بر دوش مردان و مجاهدان شهر سنگینی می کرد. از سوی دیگر مرتجعین و طرفداران استبداد محمدعلی شاهی، از حضور قوای روسیّه در کشور سود جسته و برای بازگردانیدن پادشاه فراری شان حتی دست تمنا به سوی اشغالگران خارجی نیز دراز می کردند[۱].

تنها کسانی که جای خالی دوسردار را با شادی و شگون استقبال کردند ( علاوه بر حامیان شاه غاصب )، والی شهر و کنسول روسیّه بود! کنسول روسیّه و نظامیان اشغالگرش پس از اخراج دوسردار، با فراغ خاطر به مرحلۀ دوم اشغال کامل شهر می اندیشیدند که خلع سلاح مجاهدان اوّلین قدم آن بود و سطور آیندۀ این مقاله به شرح و بسط آن خواهد پرداخت. و امّا والی شهر! او نیز اینک با فراغ خاطر در اندیشۀ متلاشی کردن اتحاد و اتفاق مجاهدان و در تضعیف قدرت آنان بود! در بخش گذشته دیدیم که هدایت نسبت به دوسردار تبریز آنچنان نفرتی در دل داشت که حتی از سردار بهادر خواست که در تهران نسبت به این دو تن از احترام زیاد خودداری شود! به این مطلب نیز اشاره کردیم که این طرز تفکر والی نسبت به آن دو، دلیلی نداشت بجز اینکه او جامعه را با دید طبقاتی می نگریست و نمی پذیرفت که افرادی از طبقۀ کهتر مورد احترام مردم قرار گیرند! اما علت کینۀ وی در مورد مجاهدان شهر، با کینه ای که او نسبت به دوسردار تبریز داشت متفاوت بود. بدون شک هدایت در مقام والی شهر، وجود مجاهدینی را که همگی مسلح و منضبط بوده و تحت فرمان وی قرار نداشته واز نظر دیسیپلینِ نظامی گری نیز از انجمن شهر دستور می گرفتند، بر نمی تابید. شاید او این افراد را مخل حکومت خویشتن می پنداشت و امیدوار بود که نیروهائی فراهم آورد که کاملآ در تحت فرمان وی باشند. و به همین دلیل در انحلال این گروه کوشا بود. کسروی در این باره می نویسد:

« ... آقای هدایت که بدانسان در آغاز جنگ های تبریز گریخته و یک سال در پاریس دل آسوده زندگی به سر داده و سپس در سایۀ جانبازی های مجاهدین به ایران بازگشته و بار دیگر رشتۀ فرمانروائی را به دست گرفته بود به جای آنکه ارج آن جانفشانی ها را بشناسد و از مجاهدین نگهداری کند و به فرهیخت [ تربیت ] آنا ن کوشد و دسته های سپاه از آنان پدید آورده و سرِ شاهسونان را بکوبد، از روز نخست به کاستن از نیکنامی آنان می کوشید و تخم دشمنی میانۀ ایشان پراکنده به جان یکدیگر می انداخت ... »[۲]

و بالاخره هدایت در دسیسۀ شوم خود موفق شده و در بین مجاهدان شهر پراکندگی و حتی کینه و دشمنی به بار آورد. به طوری که دسته ای از آنان را به سوی خود کشید و با دستۀ دیگر شروع به مبارزه کرد[۳]. کار را تا بدانجا رسانید که در اول دیماه ۱۲۸۹ش مخالفانش برعلیه وی شوریدند و سپس شکایت به حکومت مرکزی بردند[۴]. در قسمتی از شکایت آمده بود:

« ... [ والی – م ] بعد از ورودشان تا حال که شانزده ماه است، اثری از کفایت و درایت ایشان ندیده ایم سهل است روز به روز از نظم مملکت کاست برعکس، اختلاف افزود. ادارات غیر مرتب، قتل و غارت در اطراف نهایت شیوع دارد ... »[۵]

چون غوغای اعتراض در شهر ادامه پیدا کرد، حدود یک ماه و نیم بعد ( ۱۹ بهمن ۱۲۸۹ش)، هدایت شبی سه تن از کد خدایان تبریز را برای دستگیری و بازداشت سه تن از سران معترضین مأمور کرد بدین امید که ریشۀ اعتراض را بخشکاند. یکی از کسانی که در این ماجرا به وسیلۀ گلولۀ مأمور حاکم از پشت سر مجروح گردید، امیرحشمت نیساری بود - که در غیاب دو سردار تکیه گاه محکمی برای مجاهدان محسوب می شد - . هدایت مدعی است که در جریان بازداشت، امیرحشمت دست به هفت تیر برده است ولی مأمور پیشدستی کرده و او را از گردن مجروح ساخته است[۶]. معلوم است که وی برای تبرئۀ خویش در مقابل تاریخ، قلب واقعیت کرده است، زیرا اگر هدایت ادعا می کرد که مأمور وی امیرحشمت را در حین فرار از پشت سر تیر زده است، البته قابل توجیه بود. لیکن اگر امیر حشمت دست به هفت تیر برده بود، جدال بین او و مأمور، رو در روی انجام می شد و امیر حشمت نیز می بایست از روبرو مورد اصابت گلوله قرار می گرفت در صورتی که آن شب او از پشت سر گلوله خورد! و این امر نشان از این دارد که مأمور حاکم، نامردانه به حذف فیزیکی امیرحشمت از پشت سر پرداخته است! و دور نیست که مأمور به دستور هدایت به حذف فیزیکی امیرحشمت اقدام نموده است! خوشبختانه در این مورد افراد بی طرف دیگری به حکایت واقعه پرداخته اند که خلاف ادعای هدایت را ثابت کرده و او را در مقابل تاریخ پاک رسوا می کند!

از آن جمله کسروی در این باره می نویسد:

« ... در نیمه های دیماه که چون در تهران کابینۀ سپهدار به کار برخاست و بر دموکراتیان سختی می داد او نیز در تبریز دلیر شده چنان خواست از دشمنان خود کینه جوید و شبانه دسته ای از مجاهدین خیابان را که رخت پاسبان پوشیده در کلانتری ها کار می کردند به گرفتن امیر حشمت فرستاد. امیرحشمت زمانی در تبریز رئیس شهربانی بود ولی از دیرزمان کناره جسته کاری در دست نداشت. چیزی که هست همیشه یک دسته از مجاهدان بر گرد او بودند و امشب نیز چند تن از مسلمان و گرجی در خانۀ او شام خورده و در همانجا خوابیده بودند. با اینهمه چون در آن دل شب که نزدیک به دمیدن بامداد بود مجاهدان به آنجا ریختند و چنین گفتند: والی شما را می خواهد. امیر حشمت ایستادگی نکرد و تنها همراه ایشان بیرون آمد. لیکن اینان دستور دیگری داشتند. در میان راه نایب محمدآقا ( از سردسته گان مجاهدان خیابان ) از پشت سر، او را آماج تیر ساخت. گلوله از گردن گرفته از این سو درآمده از آن سو در رفت و چون کشنده نبود، او را به همان حال به ادارۀ ایالت رسانیدند. مشهدی محمدعلی خان می نویسد: این را به نایب محمدآقا حاجی علی دوافروش دستور داده بود. ولی بی گمان خواست خود والی بوده و گرنه کسی به آن دلیری نمی کرد ... »[۷].

همچنین اسماعیل امیرخیزی نیز در تاریخ خود دست هدایت را رو کرده است. او می نویسد:

« ... شب چهارشنبه ۲۳ محرم ۱۳۲۹ ه - ق ( ۳ بهمن ۱۲۸۹ه - ش) مخبرالسلطنه محمدآقاخان نجار کدخدای ششگلان را مأمور به دستگیری امیرحشمت می کند. او نیز شب به منزل امیرحشمت می رود و در می زند و دربان را فریب می دهد که با امیرحشمت کار لازم دارم، باید به خدمتشان برسم. دربان می گوید امیر خوابیده است . مشارُالیه به هر نحوی بوده خود را به اطاق امیر رسانده می گوید مخبرالسلطنه امر کرده است که شما را به خدمت ایشان ببرم و اگر تمرّد کنی کشته می شوی. امیرحشمت را با همان لباس خواب از خانه بیرون می آورد و در بین راه به خیال کشتن او می افتد و تیری به سوی وی خالی می کند که به گردنش اصابت می نماید و با همین حال او را به عالی قاپو می برد. آن شب هوا بسیار سرد بود، برودت ۲۳ یا ۲۴ درجه زیر صفر بود، خود امیرحشمت به بنده نقل می کرد که اگر آن شب من تیر نمی خوردم از شدت سرما هلاک می شدم ... امیر حشمت مدتی در ایالت محبوس بود تا آنکه زخمش بهبود یافت.»[۸].

بالاخره مخبرالسلطنه پس از استعفا از والی گری آذربایجان، در حوالی مرداد ۱۲۹۰ تبریز را به قصد فرنگستان ترک کرد. در آن سال پرهراس و سنگین ۱۲۹۰، او بی خیال از اوضاع اسفناک ایران، با خوشی و خرمی از لذایذ آن خطّۀ بهشت آسا بهره مند گردیده و به قول خود: « ... چندی در محل آنگادین[۹] که سابق هم آنجا را دیده بودم به خوشی گذشت و پس از ناخوشی های تبریز لازم بود.»[۱۰]

رفتار نظامیان اشغالگر روسیه پس از خروج سردار و سالار از تبریز:

در بخش گذشته روشن کردیم که خروج ستار خان و باقر خان یکی از نقشه های حکومت روسیّه برای اشغال دائمی آذربایجان بود. آن ها می دانستند تا زمانی که آن دوسردار فرماندهی مجاهدان شهر را به عهده دارند، دستیابی به تبریز با مشکلات فراوانی برخورد خواهد کرد. زیرا – همان طوری که در بخش دوم نوشتیم - در آن تاریخ در حدود بیست هزار تن مجاهد مسلح و رزم دیده در تبریز زندگی می کردند. آنان مردان با تجربه و رزم آور بومی بودند که گوشه و کنار شهر را به خوبی می شناختند و با شیوۀ جنگ های شهری نیز خو گرفته بودند و به راحتی می توانستد در مقابل نقشه های لشگر روسیه مقاومت نمایند. با خروج دو سردار، مجاهدان شهر فرماندهی مشترک خود را از دست دادند و در نتیجه اتفاق و اتحاد آنان نیز مبدل به تفرقه گردید. به ویژه که – به طوری که گذشت - هدایت ( والی شهر ) نیز همبستگی آنان را برهم ریخته بود و در بین آنان کینه و عداوت ایجاد کرده بود. اینک قوای روس فرصت یافته بود که بیشتر از گذشته با مداخله در امور شهر و بهانه جوئی های متعدد، هر روز بیشتر از پیش عنان شهر را در اختیار خویش بگیرد. به همین دلیل کنسول روسیّه به دنبال دستاویز می گشت تا مجاهدان را به حاشیه رانده و شهر را به اشغال رسمی خویش درآورد.

در بخش های گذشته خاطر نشان ساختیم که حتی در دورانی که دو سردار در تبریز حضور داشتند، قوای روسیّه با رفتار زشت و زننده، مردم شهر را به ستوه می آورد تا دستاویزی برای مداخلۀ نظامی داشته باشد و ما در این مورد در بارۀ برخی از مداخلات آنان، به سخن نشسته ایم http://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more

این مطلب را نیز گفتیم که انجمن تبریز از مجاهدان شهر خواسته بود که در مقابل خشونت های قوای بیگانه صبر و تحمل پیشه کرده و بهانه به دست آن ها ندهند و به همین دلیل نیز مجاهدان دندان روی جگر گذاشته و از در سازش وارد می شدند. از بخت بد، خروج دو سردار از شهر، عملی شدن نقشۀ آن ها را آسانتر ساخت. برای اینکه خواننده رشتۀ تاریخ را از دست ندهد، ما به شمّه ای از باج خواهی های آنان در تبریز و حتی بقیّۀ شهرهای کشور می پردازیم:

- هنوز دوهفته از اشغال تبریز نمی گذشت ( ۱۹ اردیبهش ۱۲۸۸)، که نظامیان اشغالگر در شهر دست به یک مانور نظامی زدند. ماحصل واقعه از این قرار بود که یکی از سربازان روسیّه در حال کشیک در پشت بامی، مورد اصابت گلوله ای قرار گرفته وبازویش زخمی گردید. سالدات ها این عمل را بهانه قرار داده و بدون هدف تمام نقاط شهر را گلوله باران کردند. به طوری که یکی از ان گلوله ها در گورستان « گجیل » به یک رهگذری به نام محمدصادق اصابت کرده و او را از پای درانداخت. آنگاه فرمانده قوای روسیّه « اسنارسکی » ازمردم تبریز بابت این عمل مبلغ ده هزار تومان خسارت خواسته و برای پرداخت آن، ۴۸ ساعت نیز فرصت داد[۱۱]. در آن تاریخ این رقم مبلغ کلانی بود و شهر فقیر و جنگ زدۀ تبریز یارای پرداخت تمامی آن وجه را نداشت. نایب الایاله توانست ازمردم فقط سه هزار تومان گرد آورده و به فرمانده به پردازد و دومی نیز این مبلغ را پذیرفته و « گناه »! مردم را نادیده گرفت.[۱۲]

- در روز 3 خرداد ۱۲۹۰ ( که هنوز مخبرالسلطنه در تبریز خدمت می کرد )، پلیس تبریز یک ارمنی تبعۀ روسیه را به دنبال یک عمل خلاف، پس از درگیری و نزاع دستگیر و بازداشت می نماید. فرماندۀ قشون اشغالگر پس از آگاهی از این مطلب، به بهانۀ اینکه آن شخص تایعیت روسی دارد، دستور می دهد که یگ گروهان از نظامیان روسی، کلانتری را محاصره کرده و به اشغال خویش درآورند. آنگاه سالدات ها کلیۀ افراد پلیس از صاحب منصب و غیره را خلع سلاح کرده و آن ها را با خواری و تحقیر در میان گرفته و به اردوگاه بردند[۱۳].

کسروی در مورد علت این پیشامد می نویسد:

« داستان ارمنی این بود که بر سر مالیاتِ مِی، با پاسبان زدوخورد کرد و تیر بر او انداخته و او را زخمی کرده بود که گناه را او کرده و بایستی کیفر بیند، ولی روسیان پاسبان را گناهکار دانسته به آن بیدادگری برخاستند.»[۱۴]

- یکی دیگر از مداخلات زننده ای که نظامیان روسیه در امور داخلی شهر انجام دادند، آزاد سازی « نقی خان رشیدالملک » ( در ۵ مرداد ۱۲۹۰) از زندان شهر به زور قوای نظامی بود. در این مورد نیز ما در گذشته سخن گفته ایم[۱۵].

- در این تاریخ محمدعلی میرزا با کمک مادی و معنوی حکومت روسیه از مرز ایران گذشته و با کمک ترکمن ها و طوایف دیگر، قوای نظامی تهیه کرده و در طلب تخت شاهی با قوای تهران در زدوخورد بود[۱۶]. گروه زیادی

از طرفداران سلطنت با امیدواری فراوان چشم انتظار قدوم پادشاهشان بودند و از هرگونه دشمنی با حکومت مرکزی خودداری نمی کردند و یکی از آنان، حاکم مرند ملقب به « شجاع نظام مرندی » بود. در اواسط مردا دماه ۱۲۹۰ به دستور حکومت تبریز او را دستگیر و به تبریز آورده و در حکمرانی آن شهر بازداشت کردند. لیکن روس ها او را نیز به زور قوای نظامی از زندان ازاد ساختند[۱۷].

در این تاریخ روس ها نه تنها در تبریز، بلکه در کلّیۀ نقاط کشور به قانون شکنی ها و مداخلات و تحقیر و تهدید مردم می پرداختند. و به طوری که می دانیم؛ انگلیسیان نیز در این موارد دست در دست روس ها داشتند و در مجامع بین المللی ایرانیان را مقصر جلوه داده و روس ها را محقّ اعلام می کردند.

- در روز یازدهم بهمن ۱۲۸۹ ش، - با توطئۀ عوامل روسیّه -[۱۸] رئیس شهربانی اصفهان به نام عباس خان ( که اصلیّت قفقازی داشت ) به دیدار والی شهر به نام « میرزا شکرالله خان معتمد خاقان » رفت. در فرصتی مقتضی، والی و پسر عموی وی را ( که در آنجا حضور داشت )، مورد اصابت گلولۀ کمری قرار داده و به کنسولگری روسیّه پناهنده شد. والی مجروح گردید لیکن پسرعموی او به هلاکت رسید. کنسول روسیّه به بهانۀ اجرای اصول ششم و هفتم قرارداد ترکمن چای[۱۹]، از پس دادن قاتل به پلیس ایران خودداری کرده و او را از ایران خارج نمود[۲۰].

- سه روز پس از واقعۀ فوق طی توطئۀ دیگری صنیع الدوله ( که یکی از پیشروان آزادیخواه کشور بود که در استقرار مشروطیت تلاش فراوان کرده و اولین ریاست مجلس شورای ملی را نیز عهده دار شده بود ) را ترور کردند.

در روز چهاردهم بهمن ۱۲۸۹، هنگام بازگشت به منزلش به وسیلۀ دو تن گرجستانی مورد حملۀ تروریستی قرار گرفته و با شلیک سه تیر به وسیلۀ اسلحۀ کمری به قتل رسید. مهاجمین در این درگیری چهار تن از اعضای پلیس را نیز که برای دستگیری شان از راه رسیده بودند، مضروب ساختند که آنان نیز چند روز دیگر از اثرات آن زخم ها کشته شدند. این دو تن پس از بازداشت به وسیلۀ شهربانی، چون معلوم شد که از اهالی گرجستان هستند، به سفارت روسیّه سپرده شدند. سفارت خانه نیز در ابتدا آن دو را ( بر اساس قرارداد ترکمنچای )، در وزارت امور خارجه و با حضور نمایندۀ سفارت به بازپرسی کشید. لیکن سفارت روسیّه آنان را به قفقازیّه فرستاد و گزارشی هم از محاکمۀ آنان به ایران نداد[۲۱].

شکنجۀ یک روزنامه نگار به وسیلۀ کنسول روسیه در ارومیّه

- در تاریخ ۲۹ آذر ۱۲۹۰/ ۲۵ ژانویۀ ۱۹۱۱[۲۲]کنسول روسیّه در ارومیّه یکی از روزنامه نگاران آن شهر را

به جرم نشر مقاله ای بر علیه تزار، شکنجه داد[۲۳]. این واقعه یکی از غم انگیزترین و دردآور ترین وقایع است. و نشانگر آن است که در آن تاریخ در کشور ما روس ها تا چه اندازه رفتار غیرانسانی و وحشیانه نسبت به مردم ایران داشتند. متأسفانه این مطلب تا حال مورد توجه پژوهشگران قرار نگرفته است. واقعه را عینآ از قلم یک شاهد عینی با همان انشاء و ادبیات بیان می کنیم:

« روز بیست و پنجم ژانویه، جنایتی بس شنیع و دلخراش روی داد. اشرف زاده مدیر روزنامۀ « فروردین » مقاله ای علیه تزار نیکلا انتشار داد. به محض اطلاع از این موضوع، کنسول روس چند سرباز می فرستد و او را با زور به کنسولگری می آورند. در آنجا صحنۀ فجیعی روی می دهد: کنسول روس خطاب به مدیر روزنامه:

- اقرار می کنی که این عمل تو، عملی بسیار پست و خیانتکارانه بوده است؟ فورآ جواب بده و گرنه تور ا به مجازاتی که در خورش هستی خواهم رسانید.

میرزا محمودخان با ثباتی مردانه و عزمی حاکی از وطن پرستی جواب می دهد:

- نه من این را پستی و خیانت نمی دانم. حقیقت را نوشتم. اکنون می بینم در آنچه نوشته ام محق بوده ام.

با شنیدن این حرف آتش خشم کنسول شعله ور می گردد و به سربازان دستور می دهد تا میرزا محمود را به سوی میدان جلو کنسولگری ببرند. سربازان مطابق دستور عمل می کنند و هنگامی که میرزا محمود بخت برگشته بدانجا می رسد، کنسول بار دیگر او را مورد خطاب قرار می دهد:

- جواب مرا زود بده. قبول می کنی آنچه کرده ای عملی زشت بوده است؟

باز میرزا محمودخان با همان تصمیم و عزم مردانه می گوید:

- نه! نه! من بندۀ عشق میهن خویشم! اگر شما مرا به اتهام شرارت از میان ببرید، بیشک قلم وطنخواهان دیگر این سخنان را تکرار خواهند کرد. حتی اگر مردانی با اراده و وارسته پیدا نشوند، باز قلم سرنوشت محکومیت شما را خواهد نوشت! از نفرین و اتهام قلم بترسید! زنده باد آزادی! زنده باد ایران! زنده باد مشروطه!

آنگاه به دستور افسر روسی، پنج سرباز خود را به روی میرزا محمود می اندازند و به طرز وحشیانه ای شروع به زدن او می کنند. پس از زدن پنجاه یا شصت ضربۀ شلاق، بلندش می کنند و نزد کنسول می آورند. کنسول سؤال خود را تکرار می کند:

- قبول می کنی آنچه کرده ای عملی زشت بوده است؟

میرزا محمودخان جواب می دهد:

- نه! به عکس منظور من آشکار ساختن حقیقت بود!

آنگاه سربازان دوباره او را به زمین انداخته با شدّت و حدّت بیشتری می زنند، به طوری که خون از بدن میرزا محمودخان جاری می شود و از شدّت درد از هوش می رود.

دوباره مرد بیچاره را درحالی که نیمه جان و قادر به تکلّم نبوده است پیش کنسول می آورند و کنسول ضربه هائی به کمر و پاهای میرزا محمود می زند و جوابی برای سؤال خود می خواهد. مدیر روزنامه که حواس خود را از دست داده بود و نمی دانست چه می گوید، عاقبت می گوید:

- « بلی ». آنگاه کنسول آزادش می سازد. و بعد از نیم ساعت که در آن حال باقی می ماند، خویشاوندانش می آیند و او را به خانه می برند.»[۲۴]

ادامه دارد
___________________


[۱] - در آینده در این مورد سخن خواهیم گفت.
[۲] - کسروی، تاریخ ۱۸ سالله، ص ۱۶۴.
[۳] - کسروی، همان بالا، ص ۱۵۴.
[۴] - سردستۀ کسانی که برعلیه حکومتگری هدایت در تبریز معترض بودند، عبارت بودند از: میرزا آقا بلوری ( معاون انجمن تبریز )، امیرحشمت نیساری ( از مشروطه خواهان معروف تبریز بود که مدتی قبل از این ماجرا ریاست شهربانی تبریز را به عهده داشت. )، میرزا اسمعیل نوبری ( مبارز و مجاهد، معرف به خطیب انقلاب )، حاج سیدالمحققین ( از روحانیان مبارز تبریز که بعد ها چند دوره نمایندۀ مجلس شورای ملی شد). ن-ک« مهدیقلی خان مخبرالسلطنه، خاطرات و خطرات، ص ۲۱۴.
[۵] - مخبرالسلطنه، خاطرات و خطرات، ص ۲۱۵.
[۶] - مخبرالسلطنه، همان، ص ۲۱۷.
[۷] - کسروی، تاریخ ۱۸ ساله، صص ۱۵۶- ۱۵۵.
[۸] - اسماعیل امیرخیزی، قیام آذربایجان و ستارخان، ص ۵۱۲.
[۹] - انگادین از محال سویس به طرف ایتالیا و اطریش از بهتریت نزهت گاه ها است. دریاچه ها کوه برفی و مناظر دلکش دارد و هوای خوش. ن- ک: مخبرالسلطنه، همان گذشته، ص ۲۲۹.
[۱۰] - مخبرالسلطنه، خاطرات و خطرات، ص ۲۲۹.
[۱۱] - به اعتقاد ما این عمل ( نا موجّه نظامی ) به این دلیل انجام گرفت که – به قول یک ضرب المثل عامیانه – آنان می خواستند ازهمان ابتدا « گربه را دم در حجله بکُشند » و اقتدار خویش را بر مردم شهر نمایان سازند.
[۱۲] - کسروی، همان گذشته، ص ۳۷. و نیز ملک زاده، همان گذشته، ص ۱۳۰۱.
[۱۳] - ملک زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ص ۱۳۱۹.
[۱۴] - تاریخ 18 ساله، همان گذشته، ص 123.
[15] - ن- ک: http://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more
[۱۶] - ن- ک: http://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/74279/
[۱۷] - کسروی، تاریخ ۱۸ ساله، ص ۱۷۹.
[۱۸] - کسروی، همان گذشته، ص ۱۵۳.
[۱۹] - اصل شش: اسرای طرفین می بایست استرداد گردد. و نیز اصل هفت: حق قضاوت کنسولی اتباع روسیّه
[۲۰] - ادوارد براون، نامه هائی از تبریز، ص ۵۲. و نیز: کسروی، همان گذشته، صص ۱۵۳- ۱۵۲.
[۲۱] - ادوارد براون، همان گذشته، و نیز کسروی، همان گذشته، ص ۱۵۳.
[۲۲] - در این روز، مجاهدان تبریز دوباره تفنگ گرفتند و با نظامیان اشغالگر روسیّه جنگیدند. این واقعه یکی از حماسه های تاریخ تبریز است که ما در بخش ششم در آن باره به سخن نشسته ایم.
[۲۳] - این واقعه را ما در مقالۀ دیگری تحت عنوان « حماسه ای از تاریخ مشروطیت ایر ان» http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=44623 بیان کرده ایم، لیکن این بار به روایت دیگری از این واقعه می پردازیم.
[۲۴] - ادوارد براون، نامه هائی از تبریز، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، ۱۳۶۱، نامۀ شماره ۸، ترجمۀ مقاله ای راجع به اوضاع ایران که در روزنامۀ ترکی « ترجمان الحقیقت » مورخ یکشنبه ۴ فوریۀ ۱۹۱۲ منتشر شده است.