عصر نو
www.asre-nou.net

مسئله غیر سیاسی زبان در ایران


Tue 12 06 2018

ف. آگاه

از آنجایی که راقم پیشتر تحقیقاتی در باره مسئله زبان در ایران داشته و مقالاتی نوشته ام، و دوستان نظر مرا در باره بحث اخیر برنامه پرگار در این مورد خواسته اند، لازم دیدم این خلاصه را بنویسم تا برتری نگرش علمی و غیر سیاسی نسبت به مسئله زبان در ایران روشن شود.

نخستین موضوعی که در مورد مسئله زبان در ایران می بایستی تکرار و تاکید شود، چون بحث کننده طرفدار "غلبه" زبان فارسی در ایران نظیر بسیاری متوجه آن نبوده، اینست که زبان (کتبی ـ ادبی) و (شفاهی ـ عمومی) یا (زبان دولتی ـ دیوانی) و (مردمی ـ مادری) ساکنان ایران، نظیر دیگر کشورهای وسیع قدیم از هم متفاوت اند. کمااینکه در بسیاری از نواحی ایران زبان محلی مردم غیر از زبان "رسمی" ایران است. به سخن دیگر در ایران زبان کتبی "رسمی" همواره غیر از زبان های متعدد شفاهی "مادری" مردم نواحی مختلف ایران بوده است. همچنانکه کشور ایران از قدیم بعنوان "شاهنشاهی!" متشکل از سرزمین های متعددی با زبانهای مختلف و "شاهان" مختلفی بوده است که پیش از اسلام وسیله فتوحات متعددی به این «شاهنشاهی» منضمّ شده بودند. ولی تا استبداد پهلوی هیچ حکومتی به دنبال تحمیل زبان "رسمی" به مردم متکلم به زبانهای "غیر رسمی" نبوده است. لذا به سخن دیگر منطقی نیست که از یکسو به وسعت قلمرو "شاه ان شاهی" ایران جهت وسعت حوزه نفوذ زبانی معینی تکیه شود و از سوی دیگر تعدد "شاهان" مختلف و ممالک منتسب به آنان با زبانهای مختلف در قلمرو همان "شاه ان شاهی" نفی گردد.

از اینرو برخلاف تصور کسانی نظیر کسروی و محقق مشهور یارشاطر که باوجود شهرت سواد، تفاوت میان زبان شفاهی مردم و زبان کتبی حکومتی را نمی شناختند (و یا به آن اذعان نکرده اند)، زبان کتبی فارسی در هیج مرحله ای از تاریخ زبان مادری همه ساکنان ایران نبوده است. و لذا در رابطه با بحث اخیر باید یادآوری کرد که وفور کتبی دیوانی، "پیشرفت" کتبی ادبی، کسرت کتابت شعر، رمان و مجله به زبان فارسی، دلیل همه گیر بودن و جایگیری آن بجای زبانهای مادری مردم غیر فارس زبان نمی شود (1). خصوصا که در دوره پهلوی تحمیل کننده زبان "رسمی" به ساکنان ایران، کنترل کاغذ و کتاب در دست حکومت بود و نشریات به زبانهای دیگر ایرانی ممنوع بودند. اما بر خلاف قلدربازی سیاسی پهلوی جهت تحمیل زبان فارسی و از بین بردن زبانهای دیگر ایران نظیر ارمنی، عربی و ترکی در قرن اخیر (به نص خود کسروی (2))، زبان مادری و محاوره بسیاری از ساکنین ایران عوض نشد.

چون زبانِ حیات اجتماعی، روابط انسانی و زندگی مردم زبان مادری و شفاهی آنهاست؛ درحالیکه زبان دیوان، مکتوبات و ادبیات بعنوان زبان اقلیت تحصیلکرده و "اهل مطالعه" چهارچوب حیات اجتماعی و قیود سیاسی یا سیاست فرهنگی جامعه را تشکیل می دهد.

بواسطه این ناآگاهی اساسی متاسفانه بسیاری از سخنان بحث کننده طرفدار زبان فارسی متناقض بودند و سعی در توجیه غیر مستدل موضع مذکور داشتند. موارد بارز این تناقضات و عدم استدلال وی را در بحث بر سر عدم شهرت و تاثیر عمومی «شاهنامه» بواسطه تاخر استنساخ موجود آن بیش از دو قرن پس از سرایش آن دیدیم، که بحث کننده نامبرده طی یک جمله آنرا هم قبول و هم رد کرد! و "دلیل" رد کردن این حقیقت تاریخی را نیز چنین بیان کرد که قطران تبریزی چند دهه بعد از فردوسی از شاهنامه مطلع بوده است. درحالیکه، همچنانکه اطلاع یک متخصص یا ریاضیدان از یک مبحث ریاضی یا تخصصی دیگر دلیل همه گیر بودن و اطلاع مردم از آن مبحث تخصصی نیست، اطلاع یک شاعر دیوانی از یک متن ادبی نیز دلیل همه گیر بودن و رواج مردمی آن نمی تواند باشد. این ضعف استدلال نشان می دهد که بحث کننده مذکور قادر و مایل به فهم این حقیقت اساسی مسئله ادبیات و یعنی تفاوت ادبیات عمومی با متون تخصصی نشده است: همچنانکه دیوانیان و اهل ادب آن عصر! زندگی متفاوتی از عامه مردم داشته اند، زبان دیوانی معدودی شاعر در ناحیه ای از ایران نیز ربطی به زبان شفاهی مردم آن ناحیه نداشته است. خصوصا که در کتیبه های (سارگُن یا سوروکین دوم) دو هزاره پیش از آن اسامی شهرها و قلاع آن ناحیه به زبان مادری ترکی مردم آن ناحیه که غیر از زبان اشعار قطران است، نوشته شده باشند (3).

نمونه عدم استدلال این بحث کننده در توجیه غیر مستدل وی جهت طرفداری از زبان فارسی را می بایستی در تبدیل اصطلاح اولیه وی که "زبان ملی" بود به اصطلاح "زبان نیمه ملی" دید. درحالیکه هیچ بنی بشری نمی تواند تعریفی منطقی از "زبان نیمه ملی" بدست دهد. به سخن دیگر از طریق بازی با کلمات نمی توان در یک بحث منطقی که مورد نظر مجری برنامه بود، شرکت کرد. اِشکالات بحث کننده مذکور در بازی با کلمات بجای بحث منطقی، در موارد متعددی ظاهر شدند که از آن جمله سعی وی در توجیه نظر "غلبه زبان" نه بر اساس استدلال بلکه بوسیله تعویض کلمه "غلبه" با "چیرگی" بود.

این اصرار های متعدد بحث کننده مذکور در حفظ موضع غیر منطقی خویش بوسیله تعویض کلمات نشان دادند که او صرفا از نظر سیاسی (غلبه سیاسی) به این بحث فرهنگی و علمی زبانشناسی ایران می نگرد. اِشکالی که ناظر بر بسیاری از طرفداران زبان فارسی بوده و است: از کسروی (به نصّ خود) تا یار شاطر و بسیاری از "رزمندگان این جبهه اتحاد ملی دولتی!" سعی کرده اند با سیاسی کردن مسئله فرهنگی و علمی زبانشناسی در ایران، از آن سوء استفاده سیاسی بکنند.

نتیجه گیری من از این مباحثه اینست که موضع طرفداران "غلبه" زبان فارسی، نه اینکه منطقی، فرهنگی و تفاهم برانگیز باشد، بلکه حتی باوجود پذیرش ناچار «حق تحصیل به زبان مادری» جهت تظاهر به قواعد دموکراتیک، هنوز از موضع سیاسی "غلبه" زبانی و توجیه کلامی این "غلبه"(!) به مسائل زبانشناسی و فرهنگ می نگرند. درحالیکه حقایق علمی زبانشناسی صرفا بر اساس داده های تاریخی و قواعد منطقی متکی بوده و رعایت سیاست نمی کنند کمااینکه همچنانکه در حاشیه (1) استدلال کردم، نگرش سیاسی (نظیر بحث کننده طرفدار "غلبه" زبان فارسی) به موضوعات فرهنگی و علمی، نگاه را تیره وتار و سخن را متناقض می سازند.

و این علاوه بر اشکالات فنی آن مباحثه نظیر انتساب نادرست «الجبر و المقابله» بسیار معروف (الخوارزمی) در بنیانگذاری مبحث جبر، به خیام است که رساله نامعروف «فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله» را بعنوان دنباله کتاب اول و حل هندسی مسائل درجه سه جبری نوشته است.

حواشی و توضیحات:

(1) در مورد نوشته احمد کسروی "آذری یا زبان باستان آذربایجان" (شرکت نشر کتاب، تهران، 1354) سه نکته اساسی لازم به ذکرند. اول اینکه نسخه مورد استفاده کسروی از مهمترین منبع عربی نوشته او که «سفرنامه ابن حوقل» («المسالک والممالک» ابن حوقل، چاپ بریل، 1873 لیدن) باشد، نسخه ای مخدوش است. کمااینکه نسخه نامخدوش همین سفرنامه («المسالک والممالک» ابن حوقل، طبع لیدن 1939) مورد استفاده آقای یارشاطر و من بوده است. دوم اینکه ترجمۀ بندی که کسروی از این نسخه مخدوش آورده، غلط است و بعکس تصور کسروی دال بر فارسی صحبت کردن مردم آذربایجان و ارمنستان عصر ابن حوقل نیست! بلکه نظر ابن حوقل مشخصا ناظر بر محاوره ارمنیان و آذربایجانیان معدودی که هزارسال پیش بعنوان تاجر عمده و اهل دیوان همدیگر را ملاقات کرده و زبان های مادری(ارمنی و ترکی) همدیگر را نمی فهمیدند، به زبان فارسی اهل دیوان است. سوم اینکه در دو صفحه پشت سر هم نوشته کسروی (صص. 11و 12) تناقضی اساسی در مورد محاوره مردم ارمنستان هزار سال پیش به زبان ارمنی و به زبان فارسی موجوداست که اعتبار منطقی این نوشته را از بین می برند. کمااینکه زبان ارمنی با توجه به ترجمه مکتوب انجیل به زبان ارمنی در هزاروپانصد سال پیش، تقریبا از قدمت شفاهی دوهزارساله برخوردار بوده است. تناقض دیگر اینست که کسروی در کتاب دیگرش "مشعشعیان" منبع اصلی خود در نوشته "آذری ..." را که ابن حوقل باشد، مولفی عامی و غیر قابل اطمینان شمرده است! و به این ترتیب عوامیت خود را در نوشته "آذری ..." بواسطه تکیه کردن به یک منبع "عامی" روشن ساخته است. لذا تعجب آمیز است که آقای یارشاطر در مقاله اش (بخش «آذری» دانشنامه ایران و اسلام (جزء اول طهران ١٣٥٤)، که به نوشته مذکور کسروی استناد کرده است، نه به تفاوت نُسَخ مورد استفاده خود و کسروی اشاره کرده است، نه تفاوت ترجمه غلط کسروی با ترجمه غلط خود را یاد آوری کرده است و نه از تناقضات یاد شده در نوشته کسروی (مخصوصا در رابطه با فارسی سخن گفتن مسخره ارمنیان عصر ابن حوقل) آگاه بوده است؟ این اشکالات نشان می دهند که نگرش سیاسی به یک مسئله فرهنگی و علمی، نگاه را تیره وتار و سخن را متناقض می کند، و اعتبار تحقیقی شخصی چون یارشاطر را پائین می آورد.

(2) «حاشیه دفاعیات کسروی از سرپاس مختاری و پزشک احمدی» در نشریه پرچم سال 1322ـ1321؛ تجدید چاپ شده در سال های 2004 ـ 1383 وسیله انتشارات خاوران (صفحه 81). کسروی می نویسد: "این آرزوی ایرانیانست، آرزوی همگی ماست. ما این را به یاری خدا از پیش خواهیم برد و همه زبانها را جز فارسی از میان خواهیم برداشت. من که در اینجا ایستاده ام زبان مادرزادی من ترکی بوده ولی همه می دانند که چه کوشش هایی به کار می برم (!) که آن زبان از ایران برافتد. ترکی برافتد، عربی برافتد، آسوری برافتد، ارمنی برافتد، کردی برافتد. ارمنیان اگر از مایند باید با زبان ما درس خوانند و سخن گویند". از این مختصر و تعمد کسروی بر براندازی زبانهای غیر ایرانی و لذا فرهنگهای متنوع در ایران برمیاید که او نه به تحقیق بلکه به تحریم معتقد بوده است.

(3) در مورد تَرانویسی کتیبه "تنگه ور" سارگن دوم که کاتبین آشوری اکدی زبان، اسامی نواحی متعددی از آذربایجان ایران را در آن به ترکی نگاشته اند، بنگرید به:

Grant Frame, “ The inscription of Sargon II in Tang-I Var”, Orientalia 68. (1999), S. 31-57.

ـ دیاکُنف نیز در "تاریخ ماد" این اسامی را یاد آوری کرده است.