عصر نو
www.asre-nou.net

بگو مگو


Sat 14 04 2018

علی اصغر راشدان

Aliasghar-Rashedan05.jpg
این مرتبه میانه ی خانم قمری وشوهرش آقای گوسفندی خیلی شکراب شد، خانم قمری به شوهرش آقای گوسفندی گفت:
« واسه این که بهت ثابت کنم چن مرده حلاجم، یه مهمونی شاهانه راه میندازم، تموم هفت خطارودعوت ودورمیزنهارخوری جمع میکنم. باریزودرشت شون درباره ی سوژه های رنگارنگ بحث وجدل وبگومگوراه میندازم. جلوی خودت جوری خردوخاکشیرشون می کنم که چارشاخ بشی. »
« ازقدیم گفتن چاکن همیشه توچاهه. سالای آگارتوکارصغیروکبیرتجسس، دخالت وخبرچینی وگزارشگری کردی ودماغت سوخت، مدتی گاوگیجه گرفتی، به خودت که آمدی، بازروزازنووروزی ازنو. اینم یه جورمرضه، انگارنمیتونی بچسی به زندگی وامورخودت، دائم دسیسه چینی وواسه این واون پاپوش درست میکنی و...»
« بازبهت اجازه دادم حرف بزنی، آقای گوسفندی! همینجوری افتادی روریل ویه ریزبلبل زبونی می کنی!باززنجیرپاره کردی!بادلیل ومنطق حرف بزن، واسه اونهمه تهمت زدنات، نمونه بده، بگوفلان جافلان کارروکردی وفلان حرفوزدی، همینجوریلخی پرحرفی وفضولی موقوف!»
« انگارزدم تونقطه ی اصلی که اینجورآآتیشی شدی! »
« سخن کوتاه، نمونه بده، مردبایدحرفاش پشتوانه داشته باشه، وگرنه هرمچلی میتونه چاک دهنشووازکنه ویه عالمه آت وآشغال بریزه بیرون. »
« اگه بخوام تموم مردرندیاتوردیف کنم، میشه منثوی هفتادمن کاغذ. الان حوصله ووقتشوندارم. »
« خیلی خب، بهت تخفیف میدم، لااقل چن نمونه شوبگو، وگرنه مثل همیشه دردهنتوگل میگیرم، آقای سرتاپاشپکم. »
« باهمین ترهاتت سالای آزگارمنوبه گشنگی بستی وچس خوری هاتولاپوشونی کردی. »
« بالاترازکپنت حرافی نکن، آقای گوسفندی!قرارشدواسه مفت گوئیات نمونه بدی. »
« خانم حاج میرزارونهاردعوت کردی، بعدازرفتنش، مدتهاپشت سرزن محترم یه ریزگفتی: موقع رفتن ودست دادن، انگشترالماسموازانگشتم بیرون کشیده ودزدیده، شیش ماه بعدازتوسیزیای فریزشده ی توفریزرپیداش کردی. »
« یه اشتباه کردم، بایدپیرهن عثمان کنی، بی بته؟ »
« خودتوبه کوچه علی چپ نزن، این یکی ازهزارتاست. »
« مرده وحرفش، اگه یکی یکیشوواسه م ردیف نکنی، دمارازروزگارت درمیارم، ده شب بایدبی شام بخوابی وعبرت بگیری. »
«اگه حوصله ت سرنره، به اندازه ی موهای خلوت شده ی سرت نمونه دارم. یکی یکیشوجلوی چشمات ردیف میکنم. ببینم این آخرعمری به خودت میائی واونهمه عادت زشتتوکنارمیگذاری وعوض میشی یاتادم مرگم ول کن نیستی. گرچه میدونم ترک عادت موجب مرضه. »
« حرف حساب نداری، درگاله روگل بگپر، صدجورگرفتاری دارم. وراجیات داره حالمو هم میزنه. »
« خودم تواطاق وکنارت بودم، برادرزنده یادت زنده که بودویه روزبهت تلفن کرد، توحرفات زشت ترین نسبتاروبه ممولی وبچه هاش دادی، واسه چی گفتی اوناحرومزادن، دوراطرافت پیداشون بشه غارت وبیچاره ت میکنن. میخواستی برادرت دراختیارخودت باشه وتامیتونی بچاپیش. »
« حرف دهنتوبفهم!ازیه موضوع دیگه بگو. »
«بارهاباهمین گوشام شفتم که به خواهرت می گفتی: مثل من باش، بزن توسرشوهرت! نبایدبه شوهراجازه عرض وجودداد، شلوارش دوتابشه، هوس عیاشی وزنای دیگه به سرش میزنه، خاک توسر! »
« بیراه گفته م؟ همین خودت، اگه تموم مدت به صلابه ت نمی کشیدم، الان مثل موم وموش تومشتم بودی؟ »
« چی عجب! یه دفه گفتی ازچی جنمی هستی!خوب خودتولودادی!...»
« سوء استفاده نکن؛ آقای گوسفندی! بقیه نمونه هاتوبگو. »
« بااصرارخودت، خواهرت چن ماه اسباب خونه شوگذاشت توخونه ت، ده مرتبه بهش گفتی بیااثاث توببر، بعدازبردن، تاهنوزم میگی ساک منودزدیده وتواسباب کشی باخودش برده. »
« اگه بازم ازخواهرم بدبگی، دندونتاخردمی کنم آ!»
« تندنرو! این همون خواهرته که یه جفت گوشواره زپرتی ویه نیم پهلوی بهش دادی که بده برادرت وازش پس گرفتی، کمی بعدگفتی درکیفت بازبوده وانگشترازانگشتم افتاده توکیفت، بیارپسش بده!آدم پیرکه میشه عقلش قاصرمیشه، دارم ازت ناامیدمی شم. ازآخروعاقبتت می ترسم، تاخیلی دیرنشده، یه خرده توخودت باریک شو! »
« اگه بازم پرچونگی کنی، بیچاره ت میکنم، آقای گوسفندی! »
« همین پریشباالمشنگه راه ننداختی؟ »
« کدوم المشنگه ؟ روشن ترحرف بزن، پخمه، پاک داری حوصله موسرمی بری!»
« یادت رفته چی جوری واسه نیم پالانی نوه ی رضاگاوچرون جودزدآلت دست سدضیای عامل انگلیس سینه چاک می کردی؟...»
« دیگه اجازه نمیدم یه کلوم حرف بزنی، بلن شوبرویه جفت چای بریزبیاربگذاررومیز، بعدم تفاله چای ریختم روفرشای گلسرخی، تاغروب روفرشا بکش که رنگ بندازن....»