عصر نو
www.asre-nou.net

اهالی خانه پدری


Thu 30 11 2017

علی اصغر راشدان

Aliasghar-Rashedan05.jpg
اکبر گبری گفت:
« بابای مااصلاو ابدا اهل مردن و این حرفانبود. درسته که زنش تو شیش سال سه تا پسرواسه ش زائیده بود، اما پونزده سالش پرنشده بودکه زن بابامون شد. بابامون یال از کوپال دررفته، مثل نقش دیوار سرحال و سرزنده و سالم بود. کسی توخوابم نمیدیدآدم با اون هیکل، یهو بیفته و جابه جا نقش زمین شه! »
رمضون بیغوش توچشم های اکبرخیره شدوگفت:
« واسه چی کفر میگی؟ دوست داره به یکی صدسال عمربده ویکی رو جوونمرگ کنه، توروسننم؟ لابدیه حکمتی تواین کارش بوده، من وتو ازاسرارش سردرنمیاریم که، حرفای گنده تر از دهنش میزنه. به حکمتای الهی شک می کنی؟ مرتدشاخ ودم نداره که، گفتن همین حرفا ست دیگه....»
احمد موش لبخند ملیحی زد، دندان های کج وکوله ش رابه نمایش گذاشت، دستی رو سرولباس تروتمیزش کشید، عشوه ظریفی آمد و گفت:
« با من کاریتون نباشه!ازم هیچ سئوالی نکنین، من کاری باکار هیچ چند و چونی ندارم. واسه من فقط خودم مطرحم و دمو عشقه. هرکی بایدبه هر قیمت، فقط بارخودشو ببنده. به من چی که بابامون زود مردو این یاروکیه وچیه وازکجا اومده ویه شبه ننه مون وهمه چیزبابامونو قبضه کرده، من بایدخودم پیزیمو جمع کنم وازهرراهی شده، ثروتمندوزن وبچه دارشم، من میگم دنیا تنها واسه من یکی خلق شده. »
«این حرفا نیست، اکبرانگارتنش میخاره!ازبچه شیرخواربیگرتامدرسه ای وجوون، این همه آدمیزادمیمیرن، اطرافیای اونام کفرگوئی کنن وتوحکمتاش چندچون بیارن؟ خب بابامونم یکیش. هرآدمی ازروزی که روخشت میفته، هرنفسی که می کشه وهرقدمی که ورمیداره، طرف مرگ میره. همه آدماعلف داس مرگن، خیال میزکنی خودت تاآخردنیا زنده ای!بدمیگم احمد؟ »
« گفتم که،زمن نباشم، می خوام دنیام نباشه. همه چی وهمه کس وهمه جاآتیش بگیره و خاکستر شه، کون لق همه تون! بابگو مگوهای صدتایه غازتون مخ منوبه کارنگیرین! وقت، اعصاب وآسایشم خیلی بالاتر ازمزخرفاتیه که دایم ورد زبون شماست. بایدمخموتوکاراوبرنامه های بهترومفیدترواسه شخص خودم به کاربندازم. نیروهاموواسه برنامه های درازمدتم به کارگیرم. بابامون مردورفت، الفاتحه! تموم خلق عالم یه روزبه دنیا میان ویه روزم میمیرن. این همه جاروجنجال وبگومگو نداره که! آدم خیلی باید پخمه باشه که واسه مرده توسروکله ش بزنه وحرافی وخرخره کشی کنه. فکر نون کنین که خربزه آبه! فکرخودتون وفردای نامعلوم وسرگردونیاودربه دریای بی حسابتون باشین. واسه من یکی بابامون تموم شدورفت. »
اکبرگبری احمد مو ش راهاج واج نگاه کردوگفت:
« عجب نمک نشناسی هستی تو!انگاریه چیزیت میشه!حالیت نیست چی بلغور می کنی. ذره ذره تموم پوست و گوشت وخون واستخونت تولحظه لحظه همین خونه پدری بزرگ شده! یادت رفته بابامون چیقدواسه اداره زندگی، حفظ سلامت، تهیه کفش ولباس ووسیله مدرسه وتحصیل وهزاردربه دری دیگه زندگی، خودشو به هرآب وآتش میزد؟ ننه مون چیقدتوی زردمبوکوشبانه روز رو سینه ش چسبوند وازااین مریضخونه به اون درمونگاه ودکتر کشوند؟ دایم دماغت آویزون بودویکریززرناله میزدی! همه می گفتن آدم درست وحسابی ئی نمیشه وزرتش قمصورمی شه. شب وروزشونو یکی کرده بودی. هنوز شاشت کف نکرده، زدی زیر همه چیز؟ اسم خودتو آدم میگذاری؟ گچت بگیرن بلانسبت آدم! »
« ول کن، کجای کاری! اون سفره همیشه پهن وآماده باباوننه مم، ازقرار معلوم وچپ چپ نگاکردنای این یاروپشم وپلیه وپچپچه های دایمیش واسه من جمع وورچیده شدورفت. این قضیه روازفردای مردن بابامون وپیداشدن ونگاههای پرمعنی ولفاظیای صدتا یه غازش فهمیدم. ازاولم خودمو علاف شفنتن مزخرفات شمانکردم ورفتم دنبال پیداکردن راه آتیه خودم. دیگم نمی خوام نیرومو صرف حرف زدن درباره ش کنم، خلاص...!»
« من یکی ول کن معامله نیستم. تاته وتوی قضیه رودرنیارم، پامو ازخونه بابامون بیرون نمی گذارم. واسه منم کاری ازاین مهمتر واصلی ترنیست. کاریم که درآتیه دنبالش برم، بایدتوهمین رابطه باشه، پیدا کردن علت مرگ ناگهانی وبی دلیل بابامون. واسه چی باید آدم به اون سالمی یهو بیفته بمیره! من این صغرا و کبراهای خررنگ کن توکتم نمیره. مگه میشه بابامون بی هیچ کسالت وحتی یه سرماخوردگی وسردرد، بیفته بمیره! »
«حرف من یه چیزدیگه ست که شما دوتا، مخصوصا تواکبر، حالیت نیست. اینا همه ش مال گذشته ست. گذشته گذشت! ایرادکار اینه که نمیخوای اینو قبول کنی. بابامون مردو رفت! واسه ماسه تام خیلی زحمت کشید. میگی منم بقیه عمرموبرم بشینم سرگورش، زنجموره کنم و خاک گورشورو سرم بریزم؟ مرده پرستی یعنی همین دیگه! چلمش نگذشته، ننه مونم رفت ودودستی چسبیدبه این یاروپشم وپیله. اینم که چشم دیدن هیچ کدوممونو نداره، مگه این که بریم سلاخ خونه واسه ش قصابی کنیم. منم که این کاره نیستم. دست از سرمن یکی ور دارین. میخوام برم دنبال کاروآتیه ای که باب مذاقمه و دوستش دارم. راهشم خیلی بهتر ازشما بلدم. دوست دارم حالیتون شده باشه منظورم چیه ودست از سرم ور دارین...»
اکبرگبری حرف خود را دنبال کرد:
« یکی میگه جادوجمبلش کردن. انگارباآدمای پیش از تاریخ طرفه! واسه چی پیش ازاون جادوجنبلش نکردن؟ یکی میگه ازبس رشید بود، چشش زدن، خرخودشه، فکر میکنه مغز خرتوکله منه، یابابچه طرفه، منو مچل حساب می کنن. این مزخرفاتوتوهمون صحراها واسه سوسماراوشترابگن! یکی دیگه میگه هیچکدوم از شیشتا برادری سرکشش عمر به مرادی نکرد، اینم یکی از همونابود، اگه غیرازاین بود تعجب داشت. کوآدمی که قبول کنه! برادرای دیگه قبلا هرکدوم به یه بهانه جوونمرگ شدن وسرزیرخاک بردن. حتمااین یکیم بایدیهو بیفته جوونمرگ شه؟ اگه اینجوری نشه،کفر ابلیس میشه؟ آدم حرفای مفتی میشنوه که کم مونده ازتعجب شاخ دربیاره! »
رمضمون بیغوش براق شدوگفت:
« کم چندوچون بیاروکفربگو! توکه بحرالعلومی، بفرماعلت مرگ بابامون چی بوده؟ »
« به نظرمن یکی ازاین روایتا که دهن به دهن میشه درسته. آدم نبایدهمه چیزو شخصاببینه که. خیلیازیرلب پیچپچه میکنن وتوگوش هم می گن: یارو رو چیزخورش کردن... توچایش سم ریختن وسمکشش کردن...یکی ازصبحای تاریکی که میره توپارک بدوه وورزش کنه، تو یه جای خلوت آمپول هوابهش تزریق وگرفتارایست قلبیش کردن...
یه جورگردای سلاطون آورزیرناخن انگشت بزرگ پاش تزریق کردن....بی سروصداتوخلوت خفه ش کردن...
کدوم این روایتادرسته؟ نمیدونم، خودتون حدس بزنین. همینقدمیدونم که بابامون اصلاوابدا اهل مردن نبود. منم به همین سادگیاول کن قضیه نیستم. هرکاسه ای هست زیرنیم کاسه مرگ بابامون وپیداشدن این یاروپشم وپیلیه ست. من یکی تاته وتوشودر نیارم از این خونه تکون نمی خورم.....»
رمضون بیغوش دوباره توچشم اکبرگبری خیره شدوگفت:
« مردم خیلی پرت وپلامیگن. حرف مردم بادهواست، آدم بایس عاقل باشه، دایم گو شش به مزخرفات مردم نباشه. خودتم انگاریه چیزیت میشه! »
« واسه چی ننه مونم انگارگرفتارجادوجنبل شده؟ هنوز کفن بابامون خشک نشده و چله ش نگذشته بود، این نره غول پشم پیلیه نمیدونم ازکجایافتش شد، ننه مونم خودشو بهش چسبوند. یاروم دست گذاشت رو دارائی وخونه درندشت بابامون که از هفت جدش پدربه پسربهش رسیده بودوشدشوهرننه مون. نمیدونم چی به خوردننه مون دادکه ندیده ونشناخته، شدکنیزش. »
« تو این وسط چه صیغه ای هستی که یریزگلو پاره میکنی ویخه جر میدی؟ ننه مون نه صغیره ونه دیوونه، خودش عقلش به کاراش میرسه. تو هم بهتره مثل احمدپیزیتو جم کنی وبری دنبال کارو کاسبی وتامین زندگی وآتیه خودت. کی بهت اجازه داده توزندگی ئی که مربوط همه ست، اینقده اظهار فضل کنی؟ مگه ازدیگرون وکالتنامه داری که بیخودی دخالت وحرافی می کنی؟ بازم اگه اینورواونور بشینی واین مزخرفاتو بگی، بامن طرفی! »
احمد موش تو حرف رمضون بیغوش پریدوگفت:
« یه عده تعریف می کنن که یارو، به گردن گوینده هاش، زیر زیرکی روایت می کنن این یاروپشم وپیلیه جوونیاش معرکه گیربوده، بساط چشم بندی و شامورتی بازی راه مینداخته، خرس باز بوده، مارشاخدارنشون مردم میداده. دعانویس و کف بین بوده. عذایم میخونده وبخت زناوخترارو باز میکرده. بعدم شده ازاون پهلونا که زنجیرپاره می کنن، تخته بامیخای نوک تیز زیر پشتش وسنگ روسینه ش میگذاشته و میگفته تماشاچیای گردن کلفت بایه پتک سنگین بکوبن روسنگا، تسمه به ماشین می بسته و روشونه هاش وصل میکرده و دنبال خودش می کشیده. زنجیرای کلفتی رو بازوهاش می بسته وپاره می کرده، وزنه های سنگین آهنی توهواپرت میکرده وبازو هاشو زیرش می گرفته که بهش کوبیده شه. به گردن گوینده هاش، به منم مربوط نیست، ازمنم نشنفته بگیرین....»
اکبر گبری که گفته های احمد موش راباب مذاق خودش دید، برافروخته وذق زده شدو گفت:
« منم هیمنارو شنفتم جون تو! رمضون بیخود ازش دفاع وطرف داری میکنه ویکریز میگه به این بابانمیاداین کاره باشه. یه عده دیگم دنباله گذشته شو اینجوری کنار گو ش هم پچپچه میکنن که: ازتومردمی که دورمعرکه گیریاش جمع میشدن، پسرای ترگل ورگلو نشون میکرده وباترفندای گوناگون، دادن شیرینی وازپولائی که جمع میکرده، گولشون میزده وکنده شونومی کشیده .»
رگهای گردن رمضون بیغوش ورم کرد، چشم غره رفت وگفت:
« بهتون که گفتم، اگه دنبال دردسرنیستین، دربرابرحرفای مفت مردم، یه گوشتون درو یکیش دروازه باشه، مزخرفاتشون ازاین گوشتون واردکه میشه، ازاون گوشتون بندازین بیرون!اگه قرار باشه منم به این مزخرفات گوش بدم، یه پیرمردم آخرای کارشوواسه م یه جورائی تعریف میکرد.»
احمدباقروقمیش همیشگیش، خندیدوگفت:
« آق رمضون، اگه راست میگی، زیرسیبیلی درزنگیر. دست ازتعصب بیخودت وردارواصل قضیه تعریفای پیرمرده روواسه مون بگو. »
« واسه من این حرفابادهواست وباورم نمیشه. حالا که اصرارمی کنی، میگم. پیرمرده اینجوری تعریف می کرد: یه دفه یه پسره که ازدستش خیلی ذله شده بودوکارش به خود کشی می کشید، اومد پیشم. ازش خیلی شکایت داشت، بهم گفت این یارومعرکه گیره منوبیچاره کرده. همیشه گولم میزنه ومی کشه زیراخیه، توهم قطارام بی آبروم کرده، دیگه رو ندارم تو خونواده م آفتابی شم، چی جوری خودمو ازشرش خلاص کنم؟
بهش گفتم: توکه میدونی بهت نزدیک میشه که گولت بزنه، ازش دور شو، حواستوجمع کن ونگذاربازم گولت بزنه. گفت: هردفه تابه خودم میام می بینم بایه کلک وشگردابتکاری تازه گولم زده....
من مثل شما مغزخر توکله م نیست که این حرفای صدایه غازوباور کنم. »
اکبر گبری صحنه راحسابی باب دندانش دیدوگفت:
« یه آژان باز نشسته م به منم گفت: یکی ازمامورای اجرای کاربوده ودنباله قضیه اون روزای این بابارواینجوری واسه م تعریف کرد:
سروصدای پدرومادردراومده بود. طرفودرحال انجام عمل شنیع بچه بازی گرفتیم. اعلام کردیم هرکی هرشکایتی ازش داره فلان روز بیادسرچارسو. روز موعودمتوجه شدیم خیلی ازپدرمادرابه خونش تشنه وازش خون بدل وشاکین. سرچارسورونیمکت به پشت خوابو ندیمش. من وچن مامور گردن کلفت دیگه تا نفس داشتیم روپشت وکپلاش شلاق کوبیدیم. اون میخ تو پشتش فرومی کردوماشین ازرو کپلش رد می کرد، دردحالیش نبود! خونین ومالین، کشون کشون بردیمش تویه صحراولش کردیم وگفتیم: اگه دوباره توشهر پیدات بشه، چنتا گلوله حرومت می کنیم... انگاریه تیکه نون شدوسگ خوردش، دیگه پیداش نشد... »
« میدونی واسه چی هیکدوم از این خزعبلاتوباورنمیکنم؟ واسه این که اون همین الان حی وحاضرتوخونه پدریمونه وشباتاخودصبح بامامانمونم بغل توبغل میکنه! »
نیش احمد موش تابناگوشش بازشدوگفت:
« حواستون باشه، هیچی روگردن نمی گیرم! پس فردایه کلاغ چل کلاغ نکین وصدتا تهمت بهم بزنین! به گردن گوینده ش. یکی دیگه م که اون روزامتولی جاهای متبرکه بوده، واسه منم تعریف کرد:
طرف اومداونجاهاوخادم یه مکان متبرکه شد. سالای آزگارآفتابه داربود. مهروتسبیح کلوخی وجانماز، روغن ریش وعطرای قلابی وقرص کمربه زوارهامی فروخت. پنهانی پااندازی میکرد. زن تودست وبالش داشت واسه زوارها صیغه می کرد. شمعائی که وارها نذروروشن می کردن، می دزدیدودو باره می فروخت. براشون اطاقائی توجاهای مخصوص پیدامی کردومی گفت این اطاق جای زندگی خودمه. تویه گوشه کپه شو می گذاشت ومثلا میخوا بید. یه چیزائی توکتری چایشون میریخت وبه خواب مرگ راهیشون می کردو میرفت سراغ زناشون. بعدشم هرچه پول و طلاجواهرات داشتن، می دزدیدومیزدومی رفت...»
اکرگبری گفت :
« داش رمضون، کلاتوبالاتربگذارکه یه همچین معجونی یهوپیداش شده وروهمه چیزامون چنگ انداخته. به گفته خودت، شبام باننه مون عشق بازی بازی میکنه. منم به همین قضایااعتراض دارم ومیخوام ریشه شوپیداکنم که بیخودی رگای گردنت ورم میکنه وکف بالا میاری. »
« واستابینم، تندنرو! همه دودوتاچارتای من این بودکه بگم تو اشتباه میکنی ویاروالان حی وحاضر اینجاست ونباس مزخرفات توومردموباورکرد. بازتومثل همیشه حرفامووارونه وازش سوء استفاده کردی؟ »
اکبرگبری گفت:
« عجله نکن، بگذار چن وقت دیگه بگذره، واسه توهم که منکرهمه چی هستی وبیخود سینه چاک این یاروی بی اصل وریشه هستی، همه چی روشن میشه. موندم مات که چی جوری عقل ننه مونودزدیده. قبلایه زن روشن بود، زیاد تونخ چادرچاقچوروخیلیم بی بند وبارنبود، معقول آدمی بودواسه خودش. »
احمد موش گفت:
« یادتون نیست گاهی وقتاباملاباجیای امل سرشاخ می شدومی گفت:
برین دنبال کارتون!زن بایس جنم واصل وریشه ش پاک باشه، پاک بودن به چادرچاقچور وپوزه بند نیست. زنی که جنسش هرزه باشه، چادرچاقچوروپوزه بندکه جای خودداره، توشیشه شم کنن، خودشولومیده!.. »
رمضون بیغوش بازکف بالاآورد، ازجاش پرید، توچشمهای اکبر گبری خیره شد ودادزد:
« این حرفاوفکرای کفرآمیزازکله بابامون تو مخ ننه مون رسوخ کرده بود. همین حرفاروزدن که بابامون جوونمرگ شد. هنوز سنی نداشت، ازبس ناشکری ومثل توکفرگوئی کرد، گرفتارغضب الهی شدویهو پرپرزدومرد. بیچاره بنده ناشکر! حالام به هردوتاتون توصیه می کنم، مخصوصابه تواکبرگبری که کله ت بوقرمه سبزی میده، حواستونوجمع کنین، زیپ دهنتونوبکشین، جلو صغیروکبیر، هر مزخرفی روآب نکشیده نندازین بیرون!اگه حرفاموبه گوش نگیرین، مثل باباهه گرفتارغضب الهی میشین وبه زمین داغ میخورین و پرپرمیزنین. ازمن گفتن بود، بعدنگین نگفتم!... »
اکبرگبری بزرگ تربودوزورش به دو برادردیگرمی چربید، خون سرددست رو شانه رمضون بیغوش گذاشت، او را سرجاش نشاندوگفت:
« واسه چی اینفده ورجه ورجه میکنی؟ یه کم آروم بگیر! بگذارحرفموبزنم، بعدموعظه کن!انگارتنش به تن یاروپشم وپیلیه خورده. اونم همیشه سرچنته موعظه ش بازه. هنوز ازراه نرسیده، انگارعقل توروهم دزدیده وموعظه گودکرده! نکنه توروهم عینهو ننه مون خرت کرده وخبر نداریم؟ یامخفیانه مواجب بگیروچشم وگوشش شدی؟ راستشوبگو، سبیل درنیومده توچرب میکنه که واسه ش سینه پاره میکنی؟ »
« تو هرمزخرفی دلت میخواد، بیخودی بلغور کن. من که ازش بدم نمیاد. حرفاشم به نظرم درسته. اگرم میگه برین سلاخ خونه، لابدحکمتی توشه. توکه ازهمه چیزای پشت پرده خبرنداری. من حرفاشوگوش میکنم وباهاش کنارمیام. هرچی باشه اون این روزاجای بابامون وبزرگترمونه، نباس بهش بی عزتی کنیم.»
« به به! دست ننه ت دردنکنه بااین دومادآوردنش!اشتباه نمی کردم، نرسیده قاپ تو روهم دزدیده و به اجاره خودش درت آورده!...»
احمدموش اخمهاش راتو هم کردوگفت:
« بابابس کنین!کله موبردین! یکی این میگه، یکی اون! اگه همینجور بپرین توحرف هم، تا قیامت ادامه داره، اکبرداشتی می گفتی، اگه زودترحرفاتوتموم نکنی، میرم دنبال کارم. دیگه حوصله جروبحث تونو ندارم ! »
اکبرگبری گفت:
« خروس بی محل نمیگذاره که، هی می پره توحرفام. بابامون تشرکه به مامیزد، ننه مون عینهو ماده شیر، رو به روش وامی ایستاد، سینه سپروازمادفاع می کرد. به هیچکس اجازه نمی داد بهمون چپ نگا کنه وزوربگه. بیشترزندگی ما، امورخونه ومدرسه وخرید بازارروخودش یه تنه انجام میداد. گاهی وقتاتوکارای بیرونی بابا مونم، کمک حالش بود، یادتون که نرفته... »
رمضون بیغوش حرفش راقیچی کردوگفت:
« حاشیه نرو، ایناروصددفه تکرارکردی. بفرماحالاننه مون چیش شده؟ »
« حالاانگشت به دهنمون کرده. نمیدونم یاروپشم وپیلیه شباچی توگوشاش پچپچه وجادوجنبلش ووزیروروکرده. شده یه ضعیفه چادرچاقچوری تموم عیار. دایم گوشه آشپزخو نه باخودش وردمیخونه. دورخودش میچرخه وخرت خرت میکنه وته دیگ ودیگبرگ می کلاشه. ماروازچشش انداخته، انگاردیگه ازمابدش میاد. ازمون روگردون شده وفاصله می گیره. ازمنم که بچه شم وتازه یه کم پشت لبم کلک انداخته، رو می گردونه. بهش نزدیک که میشم، جادرچاقچورشوتاپشت ابروهاش پائین می کشه. قیافه به اون قشنگیش یواش یواش میشه مثل ملاباجیای ورچروکیده جادوجنبلی، منم مثل قدیما ازش خوشم نمیاددیگه. شده عینهو سیب زمینی بیرگ وریشه. پشم وپیلیه هربلائی سرمون میاره ککش نمی گزه، سرشوبیشترتوچادرچاقچوروپوزه بندش قایم میکنه ونتق نمی کشه. در مقابل هارت وهورتاوامرونهیش سرشو میندازه پائین، چشاشو روزمین میدوزه ودم بالانمیاره. یاروهربلائی دلش میخوادسرمون میاوره. انگاربرنامه داره هرجور شده ماروازدور و پرخودوعیالش بتارونه وخودشو ازشرمون خلاص کنه....»