عصر نو
www.asre-nou.net

مریدانِ ساده باور و فرهیختگانِ قلابی!«سطحِ فرهنگ» و «فرهنگِ سطحی» در جامعه بامزه ما (۵)


Fri 1 07 2016

خسرو ثابت قدم

زمانی که [«سطحِ فرهنگ» و «فرهنگِ سطحی» در جامعه بامزه ما] را می نوشتم، قصد نداشتم که بیش از این به چنین موضوعاتی بپردازم و قرار نبود که شماره دو و سه ائی در کار باشد. منتهی مگر در این اوضاعِ کنونی می شود؟ زوال و ابتذال، بی فرهنگی و دوری از تمدن، چنان در تار و پودِ جامعه ما رخنه کرده است که اوجِ آن را در خیابانها و هنگامِ کشتنِ شهروندان (جشن های اعدام) مشاهده می کنیم.
(نوشتارِ قبلی، بجز شماره 3 که هنوز ناتمام است)
1)
https://www.tribunezamaneh.com/archives/80613?tztc=1
2)
https://www.tribunezamaneh.com/archives/81175?tztc=1
4)
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=70401
6)
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=38386

در نخستین نوشتار با توسل به نمونه خانمِ «مسیح علی نژاد»، خبرنگارِ مشهورِ «صدای آمریکا»، یکی از وجهه های منفیِ «خبرنگاریِ غیرِ جدی» (به اصطلاحِ غربی ها: yellow press) را به خوانندگان نشان دادم. همچنین سطحِ فرهنگِ ضعیف و پائینِ بسیاری از جوانانِ ایرانی را با توسلِ به نمونه آقای «امیر تَتَلو» ترسیم کردم.
در دومین نوشتار به اتهاماتی پرداخته شد که به آقای «عباس معروفی»، نویسنده شهیرِ ایرانی، وارد آمده است. همچنین نمونه های کوتاهی از زبانِ تند و بی ادبانه ایشان در جریانِ یک مشاجره «ائی میلی» در اختیارِ خوانندگان قرار گرفت.
در نوشتارِ سوم به «رابطه بیمارگونه خیلِ عظیمی از ایرانیان با بی بی سی» پرداخته شد و از این طریق نشان داده شد که تا چه میزان برخی از «مفسران و متفکران و تحلیلگران و روشنفکرانِ» ایرانی، سطحی و ضعیف می اندیشند. همچنین محورِ اصلیِ انتقادِ برخی به این رسانه - یعنی «وابسته بودنِ این رسانه به حکومتِ انگلیس» - موردِ مطالعه قرار گرفت.
نوشتارِ چهارم به «جوگیریِ عمومیِ ایرانیان» در جریانِ جنایاتِ پاریس در نوامبرِ سالِ 2015 تعلق گرفت و نشان داد که (main stream) چگونه از سرِ بی اطلاعی، در ظرفِ کمترین زمان جو زده و قابلِ هدایت می گردد.
نوشتارِ پنجم به ادعاهای عجیب و غریبِ هنرمندی می پردازد که خود را تحلیل گر سیاسی و مفسرِ پدیده های اجتماعی می پندارد، در حالی که از نوشتنِ چند جمله فارسی بدونِ غلط عاجز است. همچنین به نقشِ مخربِ «مریدانِ ساده باورِ» ایشان اشاره خواهد شد. چون بدونِ این «مریدان»، اینگونه افراد در «ماه دیده نخواهند شد». و از این طریق نشان داده خواهد که بسیاری از این «فرهیختگان»، به اصطلاح قلابی هستند.
نوشتارِ ششم به نگرشِ سطحیِ یکی از «خبرنگارانِ» خارج از کشور که مقبول و پذیرفته بسیاری از افرادِ موسوم به «اپوزیسیون» هم است - و مشکل هم در واقع همینجاست - می پردازد و نشان می دهد که این افراد تا چه حد بی اطلاع و سطحی اند. همین قبیل افرادند که صحنه سیاسی و فرهنگی و هنری ایرانیان در خارج از کشور را «بزور» بدست گرفته اند. و همین موضوع، یکی از عللِ فراری شدنِ مردم از این صحنه ها ست.
چنین متونی، مطلوبِ رسانه های ایرانی نیست. اغلبِ دست اندرکارانِ رسانه ها، همدیگر را می شناسند و روابطِ «پارتی بازی و قربانت شوم» با یکدیگر دارند. من این نوع از روابط را «قبیله ای و مافیائی» می نامم. چنین است که اولاً به انتشار رساندنِ این قبیل متن ها چندان ساده نیست. دوماً اغلبِ رسانه ها در مقابلِ چنین نوشتاری آگاهانه و عمداً سکوت می کنند. سکوتی معنا دار. و خب طبیعی و روشن هم هست که چنین برخورد بشود. منتهی امروزه، امکاناتِ عصرِ دیجیتال فرای این سکوت ها و سانسورها و خودی و ناخودی کردن هاست - خوشبختانه. حال ببینیم عاقبتِ این متن به کجا ختم می شود!

*******************

چون «قهرمانِ» موردِ نظرِ ما در این نوشتار فردی ست در اصل محترم و عزیز، نیز هنرمندی ست کم نظیر، بر خلافِ نوشتارِ پیشین، نامی از او نخواهم بُرد. خطاهای رفتاری و فکریِ او، به اعتقادِ من، بیشتر ناشی از بیسوادی و توهم زدگیِ اوست و نه ناشی از تیره دلی او. وانگهی: هدفِ من اساساً نه حمله به افراد، که حمله به اخلاق است. اخلاقی که به بیسوادان و نادانان میدان می دهد و آنان را «فرهیخته» می پندارد. اخلاقِ «تملق گوئی»، اخلاقِ «چاپلوسی» اخلاقِ «مریدی»، اخلاقِ «بُت پرستی»، اخلاقِ «نان قرض دهی»، اخلاقِ «بادمجان دورِ قاب چینی»، «اخلاقِ بازار گرمی» (می بینید که ما در فارسی، برای همین «یک رفتار» چقدر عبارت و اصطلاح داریم!). مضافاً: این فرد تنها یک «نمونه» است؛ یک «مثال» است. از این نمونه ها در میانِ قشرِ به اصطلاح «فرهیخته» ایران فراوان یافت می شود.

ضرب المثلی در فارسی هست که می گوید: «در شهرِ کوران، یک چشمی پادشاه است». این ضرب المثل، دقیقاً گویای وضعیتِ کنونیِ جامعه ایران است. فقدانِ روشنفکران و فرهیختگانِ واقعی (قحط الرجال) بدانجا منجر شده است که هر کسی که به رسانه ها دسترسی ئی دارد، برای خود هاله ای کاذب از روشنفکری تولید نموده، جمعی را که غالباً «کوراند»، بعنوانِ مرید بدورِ خویش جمع نموده، ادعا های پیغمبری و پیامبری نموده، و مانیفست صادر کند. هر تلویزیونِ ایرانی ئی امروزه حداقل یکی از این افراد دارد.

چنان که در بالا به اختصار اشاره کردم، قهرمانِ ما در اصل هنرمندی ست واقعی و کم نظیر، اما به این جایگاهِ خود بسنده نکرده و نمی کند. او در یکی از تلویزیون های فارسی زبان کار می کند، و چنین است که خود را «صاحبنظر» و یکی از اعضای برجسته «اپوزیسیونِ خارج از کشور» می پندارد. امر چنان بدیشان مشتبه گشته است که حتی برای مریدانِ خود «رهنمود» و «مانیفست» صادر می کند. و این در حالی ست که او، فی الواقع عاجز از نگاشتنِ چند جمله صحیح به فارسی ست. «مریدان» هم - غالباً از روی بیسوادی و نادانی - (یعنی یک چشمی بودن) تنورِ ذهنیِ این افراد را داغ تر می کنند و اینان را به چاله فخرفروشی و غرورِ کاذب فروتر می کنند (یعنی اینان را پادشاه می پندارند).

در زیر 2 نمونه از اظهاراتِ ایشان در صفحه «فیسبوکِ» شان را بعنوانِ نمونه می آورم. این 2 نمونه، برای انسانِ آگاه و مطلع، نشانگرِ «بخش هائی» از روحیه و باطنِ ایشان است:

نمونه 1)
قهرمانِ ما در صفحه «فیسبوکِ» خویش اعلام می کند: «در همین آخر هفته باید 1500 صفحه کتاب را بخوانم».
و بعد عکسِ 3 یا 4 کتاب را می گذارد تا پیروانش باور بیاورند که او دروغ نمی گوید. منظورِ ایشان آن بوده است که باید این کتب را بخواند تا بعداً بتواند با نویسندگانِ این کتب در برنامه تلویزیونیِ خود مصاحبه بکند.
طبیعتاً «مریدان» دست می زنند و درود می فرستند و شادی می کنند (نقشِ مخربِ مریدان در همینجاست). اما کسی - هیچکس - نمی پرسد که مگر چنین چیزی، حتی از سوی یک پیامبر، اساساً ممکن است؟
این ساده باوری و احساساتی بودن در موردِ کسی که او را دوست داریم، در بسیاری از مردمِ شرق، خود بخشی از فلاکتِ فرهنگیِ این جوامع است. همین اخلاق باعث شد تا سالها پیش مردمِ ایران فردی را در کُره ماه ببینند.

در موردِ ادعای «قهرمانِ ما»، هیچکدام از «مریدان» نیندیشیده بود که:
1500 صفحه کتاب به عبارتِ آخر هفته ای 2 روز، می شود روزی 750 صفحه.
روزی 750 صفحه به عبارتِ روزی 24 ساعت، می شود ساعتی 31.25 صفحه.

بدین ترتیب «قهرمانِ ما»، که مایل است شوقِ خود به کتابخوانی را برجسته کند، باید 48 ساعت، ساعتی 31.25 صفحه کتاب، بی وقفه بخواند، از دستشوئی و حمام و خوراک و خواب صرفنطر کند، تا بتواند به این مهم نائل آید - اشتباه نخواندید: 48 ساعت، بی وقفه، بدونِ خواب و خوراک و دستشوئی.

حال فرض می گیریم که «قهرمانِ ما»، از فرطِ علاقه به کارش، 2 شبانه روز نمی خوابد، از خواب و خوراک و دستشوئی و غیره نیز صرفنظر می کند و تمام وقت می خوانَد. نتیجه چه خواهد بود؟

آیا همین نوع از خواندن نیست که باعث می شود تا از متن چیزی نفهمیم؟ آیا همین نوع از خواندن نیست که باعث می شود که نتوانیم یک متنِ کوتاهِ فارسی را بدرستی بنویسیم؟ من این نوع از خواندن را به کنایه «اسکن کردن» می نامم. در چنین نوعی از خواندن، مغز اساساً امکانِ هضمِ موضوعات و مفاهیم را ندارد. چنین سرعتی در مطالعه حتی در افرادِ موسوم به «ساوان» دیده نشده است.

نمونه 2)
همین قهرمان، باز در صفحه فیسبوکِ خود، ناگهان به مریدان رهنمود می دهد که:
1- چه عکسی را برای «پروفایل شان» انتخاب کنند.
2- چه مطالبی را «لایک» بزنند و چه مطالبی را «لایک» نزنند.

اما این «پُست» - پس از اعتراضِ برخی مریدان - بلافاصله از صفحه پاک می شود.
پس تا بدین حد است احساسِ پیغمبری و رهبریِ این فرد. تا حدِ صدورِ دستورالعملِ رفتارِ فیسبوکی برای مریدان. آنهم رهنمودِ در باره «عکس» و «پسندیدن یا نپسندیدنِ» مطلبی. یعنی پایه ای ترین حقوقِ کاربرانِ اینترنت.

حال جالب توجه آنست که:
ایشان در رهنمودِ خویش از «پیروان» خواسته بود تا فقط چیزهائی را لایک کنند که بدان اعتقاد دارند و می توانند از آن دفاع کنند.
ولی خودِ ایشان از نوشته طولانیِ خود، که منعکس کننده روحیات و نظراتِ ایشان است، دفاع نکردند و آن را بسرعت پاک کردند.

حال توجه کنید: تقریباً تمامِ مفاخر و مشاهیرِ ایرانیِ خارج از کشور، از سیاست و ادبیات و هنر گرفته تا علوم، در مصاحبه های این فرد حاضر بوده اند. و فکر نکنید که این مفاخر و مشاهیر از شخصیتِ این فرد و حالاتِ او بی خبر بوده اند. خیر. من او را صرفاً بر اساسِ متون و اظهارتش ارزیابی می کنم، ولی دیگران شخصاً با او نشست و برخاست دارند. بنابراین قاعدتاً باید بیش از من از روحیاتِ او با خبر باشند. اما گمان می کنید که اینان جز تملقِ و تحسینِ یکدیگر چیزی برای گفتن دارند؟

پس تا بدین حد است «سطحِ فرهنگ» و «فرهنگِ سطحی» در جامعه بامزه ما.

*******************

چنانکه رفت، این فقط یک نمونه بود. نمونه ای برای نشان دادنِ عمقِ فقر و فلاکتِ جامعه ائی که «فرهیختگانش» قلابی اند. و الا از این نمونه ها بی نهایت زیاد هست. به گفته دوستی، این نه افرادی نظیرِ «امیر تتلو» یا «مسیح علی نژاد» یا دیگرِ «اساتید» اند که مقصراند. خیر. اگر اساساً مقصری در کار باشد، آن کسانی اند که حامی و مرید و پیروی ایشانند. خودِ این افراد بر موج سوارند و «به حق» مشغولِ گذرانِ زندگیِ خود. مشغولِ بهره بری از حماقتِ جماعت. مشغولِ ارضای کمبودهای روانیِ خود. «پرتقال فروش» جای و کسِ دیگری ست. پرتقال فروش کسی ست که به چنین رفتاری میدان می دهد و «هورا» می کِشد و عاقبت یکی را در ماه می بیند.