عصر نو
www.asre-nou.net

تأملی کوتاه بر سرچشمه زبان


Sat 9 01 2016

خسرو ثابت قدم



آیا آدم و حوا - یعنی دو نخستین انسانی که می شناسیم - با هم حرف می زده اند؟ اگر آری؛ به چه زبانی؟ و آیا این بدان معناست که ایشان، زبان را ابداع و اختراع کرده اند؟ یا آنکه زبان مستقیماً از سوی پروردگار به آنان اهداء و در آنان «نصب» شده بوده است؟ یا شاید هم زبان در طیِ پروسه ای طولانی و تکاملی شکل گرفته است؟ طبیعی ست که در این باره نیز نظریات و فرضیاتِ گوناگونی موجود است.

چه بسا که جستجو بدنبالِ آن «یگانه عاملی» که زبان را بدینگونه وسعت و تکامل بخشیده است کاری بیهوده باشد. ابزارسازی؟ شکارهای دسته جمعی؟ کشاورزی و زندگیِ گروهی؟ ارتباطِ احساسی با معشوق یا خانواده؟ چه بسا که زنجیره ای از عوامل، با تأثیراتی متقابل و متکمل، به شکل گیریِ زبان انجامیده باشد. به هر حال این جستجو همچنان ادامه دارد. و خواهد داشت.

زبان وسیله ای بوده است که در همه زمینه ها بکار می آمده. در کار، در سکس، در شکار، در جنگ، و غیره. و همین، جستجو بدنبالِ منشاء زبان را دوچندان مشکل می سازد.

در تحقیق پیرامونِ منشاء زبان، نظرگاهی وجود دارد که تا کنون توجه چندانی بدان نشده است. نظرگاهی که می تواند روشن کننده آغازِ متکامل ترین پروسه های زبانی باشد. «دوریس و دیوید یوناس»(1)، زیست شناسانِ اجتماعی(2)، به این نظرگاه اشاره کردند. اشاره آنها اما، بعنوانِ نظری غیرِ متخصصانه موردِ بی توجهی باقی ماند. نظریه ایشان بیان می داشت که: «زبان، پیش از هر چیز، از رابطه میانِ فرزند و مادر شکل گرفته است».

یقیناً زبان - این مهمترین ابزارِ ارتباط - بدان انگیزه بوجود نیامده است تا افراد بتوانند بهتر با خود حرف بزنند و قادر به «اندیشیدنِ مُصوَت» باشند. زبان «باید» در «روابطِ اجتماعی» شکل گرفته باشد. یعنی جائی که ارتباطِ متقابل بسیار ضروری ست. برای پدید آمدنِ زبان، ضرورتِ دیگری را نمی توان متصور شد. به عبارتِ دیگر: زبان «باید» در وضعیتی پدید آمده باشد که کسی، «الزاماً و باید» چیزی را به فردِ دیگری می گفته است. به عبارتِ ساده تر: انتقالِ «چیزی» معنوی به فرد یا افرادی دیگر. حال این «چیز» خواه احساسات باشد یا افکار یا اطلاعات.

کدام رابطه اجتماعی اما، قوی ترین و فشرده ترین رابطه است؟ بدونِ شک رابطه میانِ مادر و کودک. و 250 هزار سالِ پیش نیز جز این نبوده است. چه بسا که در آن زمان، این رابطه قوی تر هم بوده باشد. مادر نیازهای کودک را برآورده می کند، با او بازی می کند، آرامش و شادی او را تأمین می کند، از او محافظت می نماید، با توضیحاتِ خود او را با جهان آشنا می سازد، به او می آموزد که چه چیز خوب و زیباست، خطر چیست، چه چیز خوردنی ست، آن چیزِ خوردنی کجا یافت می شود، چگونه بدست می آید، کجا می توان شبی را در امنیت به سحر رسانید، و غیره.

همین اعمال را مادرانِ شامپانزه ها نیز انجام می دهند. بواسطه تحقیق بروی شامپانزه هائی که بصورتِ آزاد زندگی می کنند، می دانیم که یک کودک، حتی در میانِ شامپانزه ها، مجبور به آموختنِ چیزهای زیادی ست. این آموختنی ها، به وسیله زبان، راحت تر و دقیق تر منتقل می شوند. آموزشِ بهتر به معنای برتری در ادامه بقا خواهد بود. مطمئناً علائم و نشانه های توضیح دهنده با دست و صورت - در کنارِ آواها و اصوات - در پروسه تکاملی و آموزشیِ زبان جایگاهِ مهمی داشته اند، چنانکه این اشاره ها امروزه نیز جایگاهِ خود را از دست نداده اند. در ژاپن مطالعاتِ دقیق و مفصلی بروی یک نوع میمون بنامِ «ماکاک»(3) انجام شده است. این مطالعات نشان داده است که دستاوردهای اجتماعی، که بعداً در تمامِ خانواده و قبیله رواج می یابند، توسطِ بچه ها یا نوجوانان کشف یا ابداع می شوند. این نوآوری ها صرفاً در چهارچوبِ رابطه مادر - فرزند باقی مانده، از همین کانال میانِ دیگران پخش می شود. روزی بچه یکی از همین میمون ها، «شُستنُ دانه ها» را ابداع کرد. او مشتی دانه خاک آلود را درونِ آب ریخت و مشاهده کرد که دانه ها بروی آب شناور ماندند. سپس آنها را شسته و تمیز شده از آب گرفت. از آن به بعد او دانه ها را بدین طریق می شست. بعد از مدتی، کشفِ او در میانِ دیگران - اما نه در میانِ نرهای بالغ - رواج یافت. نرهای بالغِ این گونه از میمون استعدادِ یادگیریِ چنین چیزِ جدیدی را نداشتند. بنابراین، این نوآوری صرفاً در حوزه رابطه مادر - کودک شکل گرفته بود.

اگر بتوان چنین پدیده ای را برای نوعِ انسان نیز صادق دانست، آنگاه می توان نتیجه گرفت که زبان، که اصلاحِ همیشگیِ آن مشروط به نوآوری های پیوسته می باشد، جز از راهِ رابطه مادر و فرزند نمی تواند تکاملِ خود را طی نموده باشد.

واقعیتِ دیگری که این تئوری را تقویت می نماید آنست که زنان، نسبت به مردان در یادگیریِ زبان برتری دارند. این تئوری، این فرضیه را باطل می کند که «زمانی، به نوعی، زبانِ اشاره ای به زبانِ گفتاری تبدیل شده است». ارتباطِ صوتی (آوائی) میانِ مادر و کودک، حتی در دورانی که زبان وجود نداشته، برقرار بوده است. چنین ارتباطی در میانِ شامپانزه ها که فاقدِ زبان اند نیز مشاهده می شود. بنابراین می توان گفت که کانالِ ارتباطی ئی که همیشه موجود بوده و از آن استفاده می شده، فقط بتدریج بسط و گسترش داده شده است. موضوعِ مهم تر آنست که این تئوری، از این امتیاز برخوردار است که بخوبی در چهارچوبِ مطالعاتِ مربوط به رابطه مغز با زبان جای می گیرد.

دستگاهِ صوتیِ انسان میتواند فقط از سوی یکی از نیمه های مغز هدایت گردد. اگر زبان (اندامِ زبان) فرمان های عصبیِ خود برای حرکت را از دو منبعِ متفاوت دریافت می کرد، مثلاً سمتِ چپِ زبان، از نیمه راستِ مغز، و سمتِ راستِ زبان، از نیمه چپِ مغز - چنان که دستِ راست از سوی نیمه چپ و دستِ چپ از سوی نیمه راست هدایت می شود - آنگاه احتمالِ آن می رفت که تناقض هائی میانِ این فرمان های عصبی رخ دهد و بیانِ روان و آسان، دچارِ اختلال گردد. چنین چیزی را در آن نوع از لکنتِ زبان می بینیم که ناشی از اختلال در اختصاصِ گفتار به فقط یک نیمه مغز می باشد. بنابراین شرطِ لازم برای گفتاری بی اِشکال آنست که زبان، صرفاً از سوی یکی از نیمه های مغز هدایت شود. این نیمه، معمولاً نیمه چپ است. ناحیه ای بنامِ «بروکا» (Broca) در نیمه چپِ مغز مسئولیتِ حرکاتِ ظریفِ دستگاهِ صوتی انسان را بر عهده دارد.

اما چرا زبان از سوی همان نیمه ای از مغز هدایت می شود که دستِ راست، یعنی دستِ برترِ اغلبِ انسانها؟ هر دو از سوی نیمه چپِ مغز کنترل می شوند.
این موضوع می تواند به این دلیل باشد که زبان، در مراحلِ اولیه شکل گیریِ خود، در آن ناحیه از مغز استقرار یافته است که از پیش، برای هدایتِ حرکاتِ ظریف و حساس تخصیص یافته بوده است. چنین بنظر می رسد که «راست دستیِ» انسانها، پیش از پیدایشِ زبان شکل گرفته باشد. اما این «راست دستی» و برتریِ نیمه چپِ مغز از کجا ناشی شده است؟ چه شرایطی موجب گشته است تا انسان از دستِ راستِ خود بیشتر استفاده کند؟ آیا چنین چیزی انتخابی بوده است؟ تنها یک توضیح می تواند توجیه کننده و پاسخ دهنده به سئوالاتِ بالا باشد:

مادران امروزه هم نوزادانِ خویش را ترجیحاً در سمتِ چپِ سینه به آغوش می گیرند. ایشان اینکار را ناخودآگاه انجام می دهند. چون صدای قلبِ مادر کودک را آرام می کند. بدین ترتیب تنها یک دست است که برای کار کردن آزاد می ماند: «دستِ راست». دستِ چپ، امروزه نیز بیشتر برای تکیه دادن یا نگاه داشتنِ چیزی بکار گرفته می شود. اگر بر همین فرض پیش برویم، مادرانِ اولیه بیشتر با دستِ راست غذا می خورده اند، غذا می داده اند، میوه و گیاه جمع می کرده اند، کار می کرده اند، و با همان دست هم اشاره می کرده اند. بدین ترتیب سخن گفتن بتدریج تحتِ مسئولیتِ نیمه چپِ مغز درآمده است. چون این نیمه از پیش برای حرکاتِ ظریف و حساس اختصاص یافته بوده است. و این نیمه، ویژگی خود را از آنجا یافت که مادران، فرزندانِ خویش را با دستِ چپ در بغل نگه می داشته اند. چنین بوده است که آدمیان «راست دست» شدند و توانائیِ گفتار به نیمه چپِ مغز واگذار شد. بدین شکل، ریشه اصطلاحِ زبانِ مادری نیز از این جنبه توضیحِ درستی می یابد: زبان اختراعِ مادران بوده است.

1- Doris / David Jonas; “ Das erste Wort: Wie die Menschen sprechen lernen“
Hoffman und Campe - 1979
2- Sozialbiologe; Social biologist

3- Makak؛ نوعی میمونِ بسیار قدیمی؛ نامِ آن از لغتِ آفریقائیِ «ماکاکو» گرفته شده است.