عصر نو
www.asre-nou.net

چند واژه آلمانی که ریشه ایرانی دارند


Mon 4 01 2016

خسرو ثابت قدم



چند واژه آلمانی که ریشه ایرانی دارند
Deutsche Wörter iranischer Herkunft - Eine Auswahl

ورود، ماندن، و بازخروجِ واژه ها از زبانی به زبانهای دیگر، امری عادی، طبیعی، بسیار قدیمی، و به خودی خود بی آزار است. این موضوع حتی می تواند به نشانه آن گرفته شود که طبیعتِ گفتار و زبانِ آدمی، با مرزبندی های جغرافیائی و تعصبِ خشکِ ملی سازگاریِ نهادی ندارد.
کمتر زبانی - و یقیناً هیچ «زبانِ بزرگی» - خالص و بَری از لغاتِ بیگانه است. چنین است که فارسی مملو است از لغاتِ عربی و تُرکی و انگلیسی و مغولی و فرانسه. زبانهای اروپائی نیز مملواند از واژه های یونانی و لاتینی و واژه های دیگر زبانهای اروپائی.
در این میان، تعدادِ نسبتاً کمی از واژه ها نیز توانسته اند از زبانهای «ممالکِ درحالِ توسعه» به زبانهای اروپائی راه بیابند.

ورود و خروجِ واژه ها به زبانهای دیگر، تابعِ عواملِ متفاوتی ست:
- ریشه های اولیه مشترکِ بعضی زبانها (مثلاً زبانهای هند واروپائی یا زبانهای هند وایرانی)؛
- جنگ ها و اسارت ها (مغولی در ایران)؛
- استعمار و مستعمره داشتن (انگلیسی در هند)؛
- همسایگیِ کشورها (فرانسوی در آلمان)؛
- تکنولوژی و صنعت (انگلیسی در همه دنیا)؛
- ورزش؛ موسیقی؛ تجارت؛ و در زمانه ما تکنولوژیِ الکترونیک و ارتباطات نظیرِ «اینترنت»، از جمله عواملِ انتقالِ واژه ها به زبانهای دیگر می باشند.

وجودِ تلفظ های ایرانی برای اعدادِ 5 و 6 در زبانِ لهستانی (پی یِنج؛ شِشج)، که از نظرِ ظاهری (مورفولوژی) هیچ شباهت و قرابتی با زبانهای ایرانی ندارد، نشان از ریشه دورِ مشترکِ هندواروپائیِ این دو زبان دارد (این احتمالِ ضعیف که این واژه ها در اثرِ تجارت و بازرگانی از فارسی به لهستانی آمده باشند، پس از مشورت با زبانشناسانِ دانشگاهِ «اِرلانگِن» در آلمان به کنار نهاده شد). پیدایشِ عکاسی و بعدها فیلم در اروپا، واژه «فیلم» را به تقریباً همه زبانهای عالم سرازیر کرد. پیدایشِ چیزی بنامِ «تلفن»، که تقریباً در همه زبانها یکسان نامیده می شود، این واژه را روانه زبانهای دنیا نمود. و نهایتاً امروزه «اینترنت»، مشغولِ تزریقِ هر چه بیشترِ واژه های انگلیسی به زبانهای دنیاست (از جمله خودِ واژه اینترنت).

«ریشه شناسیِ» لغات، کارِ دشواری ست. تعدادِ قطعی و واقعیِ کلماتِ فارسی (یا کلاً ایرانی؛ چون ممکن است که واژه ای، از زبانهای دیگرِ ایرانی بجز فارسی واردِ آلمانی شده باشد) که به آلمانی راه یافته اند، بر کسی روشن نیست. هر منبعی، توانسته است تنها تعدادی را استخراج و معلوم کند. از طرفِ دیگر، منبعی، ریشه لغتی را فارسی، و منبعِ دیگری ریشه همان لغت را زبانی دیگر ذکر کرده است. با توجه به دشواریِ ذاتیِ کارِ «ریشه شناسی»، هیچ جای تعجبی هم نیست که چنین باشد. نیز نباید فراموش نمود که از برخی لغاتِ ایرانی الاصلِ آلمانی، در زبانِ امروزِ این کشور دیگر هیچ نشانی بجای نمانده است جز در لغتنامه های تخصصیِ «ریشه شناسی». تکیه این تحقیقِ کوتاه اما بیشتر بر واژه هائی ست که هنوز (لااقل کم و بیش) متداول و مرسوم اند.

استخراجِ «همه» واژه های ایرانی الاصلِ آلمانی، نیازمندِ امکاناتِ تحقیقیِ دانشگاهی ست و یک تیمِ بزرگ و زمانِ کافی می خواهد. کارِ کوچکِ حاضر، هرگز ادعای یک پژوهشِ جامعِ دانشگاهی را ندارد.
در جوِ امروزیِ ایرانیان، این توضیح را نسبتاً ضروری می بینم که چنین تحقیقی، کمتر به «غرور ملی» و «تعصبِ فرهنگی و زبانی و قومی» و مقوله هائی از این دست، بلکه بیشتر به کارِ علمی و زبانشناسیِ محض مربوط است. چنین استخراجی، علاوه بر تفریح و لذتِ دانستنِ این لغات برای عموم، در وهله نخست به دردِ آلمانی آموزان و ایرانیانِ ساکنِ ممالکِ آلمانی زبان (آلمان، اتریش، سوئیس) می خورَد.

اصطلاحِ «فارسیِ باستان» در این متن، نه به معنای زبانشناسانه آن (یعنی دوره خاصی از تاریخِ زبانِ فارسی: 1000 سال پیش از میلادِ مسیح، یعنی زمانِ تقریبی استقرارِ ایرانیان در ایران، تا سالِ 331 پیش از میلادِ مسیح، یعنی زمانِ انقراضِ هخامنشیان)، بلکه به معنای عامِ آن، یعنی «خیلی قدیمی»، «کهن»، «اولین زمانها»، بکار رفته است.
معادلهای انگلیسی تنها در مواردی آورده شده اند که تلفظ یا نوشتارِ آنها، با تلفظ یا نوشتارِ آلمانیِ آنها یکسان یا شبیه بوده است.
از کمک ها و راهنمائی های مؤثرِ آقای «بهرام حسین زاده» در تهیه این مجموعه کوچک صمیمانه یاد و تشکر می کنم.

(خ. ث. سالِ 2001 میلادی)

1- (Das Paradies)
به آلمانی یعنی بهشت. شاید آشناترین واژه ایرانی الاصلِ آلمانی این باشد.
منشأ این واژه «اوستا» ذکر شده است. در پارسیِ باستان «فردوس» به معنای باغِ آباد و سرسبز و پُر از گل و گیاه بوده است. این نام نخست از فارسیِ باستان به یونانیِ باستان (Paradisos)، سپس از آنجا به لاتین (paradisus)، و از آنجا به آلمانی قدیم (Paradis) وارد شده است.
راه ورودش به زبانِ یونانی این بوده است که (xenophon)، تاریخنگارِ دورانِ پیش از مسیح، باغهای پادشاهانِ ایران را چنین خوانده و نوشته است. سپس در «انجیلِ یونانی»، این لغت را معادلِ «باغِ عَدَن» گذاشته اند. بدین طریق این واژه، وارد مجموعه واژگانِ «انجیل» و مسیحیت شده است. و از این راه به بسیاری از زبانهای ممالکِ مسیحی وارد شده است. علتِ تغییرِ حرفِ «ف» به «پ»، احتمالاً آن بوده است که «فردوس»، «پِردوس» و «پَردیس» نیز خوانده می شده است. احتمالِ دیگر آنست که یونانیان، آنرا مستقیماً از تلفظِ «اَوستائی» این واژه گرفته باشند که با صوتِ «پ» آغاز می شده: (pairi daeze) [من لااقل در این متن، از نوشتارِ واژه های ایرانیِ باستان به الفبای لاتین یا به الفبای فونتیک خودداری می کنم. محققان اینکار را می کنند تا تلفظِ بسیار غریبه این کلمات واضح بشود. ولی به نظرِ من، برای خواننده ناآشنا به چنین تحقیقاتی، اولاً خواندنِ آنها زجر خواهد بود؛ دوماً در چنین نوشته کوتاهی، ارائه تلفظِ صحیحِ کلماتِ اوستائی چندان ضروری نمی نماید؛ و سوماً خودِ خواندنِ نوشتارِ لاتینِ آنها از سوی خواننده «ناوارد» می تواند به غلط خوانی منجر شود. مثلاً همین لغتِ «اوستائیِ» بهشت که چنین تلفظ می شده است: (pairi daeze). حتی با کمکِ نوشتارِ لاتین، تلفظِ صحیحِ آن برای خواننده ناآشنا به چنین متونی دشواراست].
این لغتِ باستانی، در فارسی امروز بصورت «پالیز» نیز موجود است.

به انگلیسی: (paradise)

2- (Der Kaviar)
«خاویار» دومین کلمه آلمانی ست که فوراً بگوشِ هر ایرانی ئی آشنا خواهد آمد، گرچه آلمانی ها آنرا «کاویار» تلفظ می کنند، چون حرفِ «خ» را در ابتدای کلمه نمی توانند براحتی تلفظ کنند. این واژه نخست از فارسی به تُرکی، و سپس از آنجا به زبانِ محلیِ «ونیز» در ایتالیا (caviaro)، و از آنجا در قرنِ 17 به آلمانی وارد شده است. «خاویار» در فارسی به خودِ ماهی گفته می شده. هنگامِ ورود به تُرکی، این اسم به فقط تخم های ماهی اختصاص داده شده است.

3- (Der Diwan)
این واژه در آلمانی امروز معنائی کاملاً متفاوت نسبت به فارسی یافته است. معنای آن در آلمانی «کاناپه» یا چیزی شبیه آنست (که خود لغتی غیر فارسی ست). تنها «گوته» شاعر، آنرا به معنای فارسی اش بکار برده است و نامِ مجموعه اشعار خود را، که بیادِ و برای حافظِ بزرگ نوشته است، «دیوانِ غربی - شرقی» نهاده است (West - östlicher Divan). چنانکه می بینیم، «گوته» آنرا با حرفِ «v» نوشته است. امروزه آنرا بیشتر با حرفِ «w» می نویسند. لازم به ذکر است که این لغت، بجز در موردِ کتابِ «گوته»، برای اکثریتِ آلمانیان گمنام و ناشناخته است. جز در برخی متونِ ادبیِ قدیمی، آنرا بندرت خواهیم یافت.
این واژه از فارسی به تُرکی، از آنجا به فرانسه، و از آنجا در قرنِ 18 به آلمانی وارد شده است.
دیوان در فارسی قدیم به «دفترخانه»، «دبیرخانه»، «منشی خانه»، «بایگانی» گفته می شده. هنگامِ ورودِ این واژه به تُرکی، مرسوم بوده است که در چنین محلی، نیمکت یا کاناپه نرم و راحتی برای نشستن وجود داشته باشد. از اینرو این لغت بیشتر به این معنا واردِ آلمانی شده است.
به انگلیسی: (divan)

4- (Khaki)
مسیر مهاجرتِ این واژه به زبانِ آلمانیِ امروز چندان واضح و روشن نیست.
حدس زده می شود که موضوع چنین باشد: «اونیفورم های» ارتشیانِ انگلیس در زمانِ جنگِ اول و بعد دوم را همه ما در فیلم های قدیمی دیده ایم. به رنگِ خاکی ست. آنها این نام را در مستعمراتِ خود، یعنی در شبه قاره هند، از زبانِ «اُردو» به عاریت گرفتند و با خود به اروپا آوردند. زبانِ «اُردو» خود این واژه را از فارسی گرفته است.

5- (Der Basar)
هیچ آلمانی ئی به بازارهای اروپا نمی گوید «بازار». این کلمه را فقط در مناسب های خاص، یا در موردِ بازارهای به سبکِ شرق بکار می برند. یعنی بازارهای ممالکِ عربی و ترکیه و ایران و امثالِ آن. کاربردِ دیگرِ آن در آلمانی زمانی ست که عده ای، بازاری موقتی (مثلاً یک روزه) در جائی به پا کنند. این لغتِ فارسی نخست واردِ زبانِ فرانسوی، سپس از آنجا در قرنِ شانزدهُم واردِ آلمانی شده است.

6- (Das Naphtha)
واژه فارسی نفت، ابتدا به یونانی (naphtha)، سپس از آنجا به لاتین (Naphtha)، و بعداً در قرنِ شانزدهُم از لاتین به آلمانی رفته است. استفاده از نفت بصورتی که ما در ایران می شناسیم، در غرب آنقدر نادر است که این واژه را کمتر کسی می شناسد. در زبانهای هندو اروپائی ریشه ای وجود دارد که از منظرِ زبانشناسی منشأ همه لغاتی ست که «رطوبت» را بیان می کنند: (nebh). حدس زده می شود که واژه فارسیِ نفت هم از همین ریشه آمده باشد.
به انگلیسی: (naphtha)

7- (Der Zucker)
شکر خیلی زود راه خود را به زبانهای اروپائی گشود: قرنِ سیزدهم.
راه ورود: از فارسیِ باستان، احتمالاً با تلفظِ سِکَر، نخست به عربی، سپس از آنجا به یونانی (sakcharon)، از یونانی به لاتین (saccaron)، و از آنجا به ایتالیائی (zuccero) و از آنجا به آلمانی.
شکر را اعراب، پس از تسخیرِ ایران، به بسیاری از ممالک از جمله به اروپا آوردند و با آن به تجارت های کلان دست زدند و سودهای بیکران بردند.
به انگلیسی: (sugar)

8- (Azur)
چه کسی فکرش را می کرد که «آزور» در زبانِ آلمانی همان رنگِ «لاجوردی» در فارسی باشد؟ چون چنین تلفظی را ما در فارسی نداریم. «آزور» کجا و «لاجوردی» کجا؟
واژه فارسی لاجورد - همچنین با تلفظِ لاژوَرد - نخست به عربی، از آنجا به لاتین، و از آنجا به فرانسوی وارد شده است. از قرنِ 17 به بعد، آلمانی آنرا از فرانسوی گرفته است. (Azur) را در ابتدا (Lazuward) می نوشته اند. در طولِ زمان، حرفِ (L) از ابتدای واژه و (ward) از انتهای واژه حذف شده اند و بجای آن (R) نشسته است.
این قبیل تغییرات در زبانها بسیار جالب اند، منتهی درکِ آن برای «فردِ نا وارد» قدری دشوار است. فقط برای نمونه و به اختصاراشاره می کنم که مثلاً (ward) خودش به تنهائی معنائی داشته است و در زبانِ آلمانی موجود بوده است. بعد هنگامی که (Lazuward) وارد می شود، برای جلوگیری از تداخل، بتدریج و «بطورِ اتوماتیک» (بدونِ آنکه کسی به مردم بگوید که چنین بنویسید یا چنین تلفظ کنید) این بخش از لغت حذف می شود. چنین تغییراتی در همه زبانها رُخ می دهد و به اصطلاح به «آتوماتیسمِ تحولیِ زبان» مربوط می شود.

9- (Die Aubergine)
«بادمجان» به آلمانی «آبِرجینه» خوانده می شود. بادمجانِ فارسی بشکل «اِل بادینجان» وارد عربی می شود. سپس از عربی، در زمانِ سلطه اعراب بر اسپانیا و در اثرِ صادراتِ آن، بشکل «آلبرجینا» واردِ زبانِ «کاتالونی» در شمالِ اسپانیا می شود. از آنجا واردِ فرانسوی (aubergine) و از آنجا در قرنِ بیستم ورادِ آلمانی می شود. امروزه این واژه در عربی «باذمجان» نوشته و تلفظ می شود.
به انگلیسی: (aubergine)

10- (Der Schakal)
« شُغالِ» فارسی نخست به تُرکی، از تُرکی به فرانسه (chacal)، و از آنجا در قرنِ 17 به آلمانی آمده است. معنای آن هیچ تغییری و تلفظِ آن کمترین تغییر را یافته است.
به انگلیسی: (jackal)

11- (Der Jasmin)
همان گلِ «یاسَمَن» یا «یاسمینِ» فارسی است که ابتدا به عربی، سپس از آنجا به اسپانیائی (jazmin)، و از آنجا در قرنِ 16 به آلمانی وارد شده است. این واژه در آلمانیِ امروز یکی از نام های محبوب زنانه است که بسیاری از مردم بروی دختران خود می نهند. تلفظِ یاسَمَن در آلمانی موجود نیست و فقط یاسمین تلفظ می شود. یعنی «س» ساکن است: یاس- مین.
به انگلیسی: (jasmine)

12- (Der Kandis)
«نبات» به آلمانی (Der Kandis) خوانده می شود که همان «قندِ» فارسی بوده است.
در فارسیِ باستان به قند می گفته اند «کَندَکه». این تلفظ در عربی به قند و بعدها به قندی تغییر می یابد. پس از ورود به زبانِ ایتالیائی، تبدیل می شود به (zucchero candi) که یعنی «شکر قند»، «قند شکر». در قرنِ 18 از ایتالیائی واردِ آلمانی می شود. از همین ریشه، کلمۀ (Die Konditorei) در آلمانی وجود دارد که معادلِ «قنادی» می باشد.
به انگلیسی: (candy)

13- (Der Kaftan)
لغتی ست که بسیار به ندرت در زبانِ آلمانیِ مُدرن بدان برخواهیم خورد. این واژه در متونِ قدیمِ فارسی موجود است و به «جامه های گشاد و بلند و یک تکه» گفته می شده است. چیزی شبیه «دیشداشه» اعراب.
در فارسیِ باستان، لباسی را که زیرِ لباسِ رزم و زره می پوشیده اند، «خَفتَن» می خوانده اند. هنگامِ ورود به عربی شده است «قَفتَن». سپس از عربی به تُرکی رفته است و شده است «کافتان». آلمانی آنرا از تُرکی گرفته است.
به انگلیسی: (kaftan)

14- (Das Bakschisch)
آلمانی ها این کلمه را صرفاً برای «پول به گدا دادن»، آن هم در موردِ ممالکِ جهانِ سوم، بکار می بَرند. اگر مثلاً در آمریکا به گدائی پول بدهند، از افعالِ دیگری استفاده می کنند، چون می دانند که این اصطلاح شرقی است. اغلب هنگامِ صحبت راجع به سفرهایشان به شرق (خاورِ میانه) این کلمه را بکار می برَند، بخصوص اگر بدانند که شنونده اهلِ همان ممالک باشد.
می بینیم که معنای این لغت در آلمانی، با معنای آن در فارسیِ امروز تفاوتِ زیادی دارد. این واژه احتمالاً از طریقِ یک زبانِ اروپائی واردِ آلمانی شده است. بسیاری از آلمانیان این واژه را از طریقِ فیلم های سینمائیِ تاریخی (علی بابا و سندباد و امثالِ آن) یاد گرفته اند.
به انگلیسی: (baksheesh)

15- (Der Moschus)
همان «مُشکِ» فارسی ست که ابتدا به یونانی (Moschos)، سپس به لاتین (muscus)، و از آنجا در قرنِ 17 به آلمانی آمده است. در زبانِ آلمانی آنرا بروی جعبه های عطر و ادکلن بازمی یابیم.
به انگلیسی: (musk)

16- (Der Derwisch)
«دَرویشِ» فارسی هنگامِ ورود به ترکی شده است دِرویش. این واژه در قرنِ 16، از ترکی واردِ آلمانی شده است. معنای آن هیچ تغییری نکرده است. بجز در متونِ تخصصیِ اسلامشناسی و ایرانشناسی و امثالهم، گاهگاهی نیز در مطبوعات، هنگامی که بحث بر سرِ ممالکِ اسلامی باشد، به این واژه برمی خوریم. مثلاً در موردِ رقص های سوفیانِ ترکیه (سماع) می نویسند «رقصِ درویشان».
به انگلیسی: (darvish)

17- (Der Zitwer)
«ریشه یا پیازچه گیاهِ زردچوبه» را به آلمانی چنین می خوانند. در منابعِ فارسی اما، توضیحِ این گیاه خواننده را به زدرچوبه نمی رساند. در فارسی آنرا «زَدوار»، «جَدوار»، «زُرُنباد»، «زُرُومباد»، خوانده و نوشته اند. و همه اینها حالاتِ تغییر شکل یافته «زَرنبات» هستند.
این لغت ابتدا بشکل زدوار به عربی، سپس به لاتین (zedoarium)، و از آنجا در قرنِ 11 به آلمانی وارد شده است. در آلمانیِ روزمره هیچ نشانی از آن نیست. تنها در منابعِ گیاهشناسی و داروشناسی و گیاه درمانی آنرا می یابیم.

18- (Der Spinat)
همان «اسفناجِ» فارسی ست. ابتدا به عربی، از آنجا به اسپانیائی (espinaca)، و نهایتاً در قرنِ 14 به آلمانی آمده است.
به انگلیسی: (spinach)

19- (Die Sandale)
در آلمانی به همان «صَندل یا دمپائیِ» فارسی گفته می شود که در خانه یا حمام (گاهاً در بیرون) پا می کنند. این لغت نخست از فارسی به یونانی (sandalion)، از آنجا به لاتین (sandalia)، و نهایتاً در قرنِ 16 به آلمانی راه یافته است. احتمال داده می شود که از زبانِ دیگری واردِ فارسی شده باشد، اما کدام زبان، روشن نیست! برخی منابع این نام را به عنوان کفشِ «خدای لیدیان» (ناحیه ای در آسیای صغیرِ باستان) نیز ذکر کرده اند.
به انگلیسی: (sandal)

20- (Der Pyjama)
«پیژامه» احتمالاً در فارسیِ باستان «پای جامه» یا «پا جامه» خوانده می شده است و به معنای پوششِ پا، یا به عبارتِ دیگر لباسِ بلند بوده است. پارچه یکدستِ بلندی بوده است که به دورِ کمر می بسته اند. بالا تنه را بعدها انگلیسی ها بدان اضافه کرده اند و کلِ آنرا پیژامه خوانده اند.
این واژه از فارسی به هندی، از آنجا به انگلیسی، و از آنجا به آلمانی آمده است.
به انگلیسی: (pyjamas)

21- (Die Karawane)
لغتِ فارسیِ «کاروان» بصورتِ (carovana) واردِ ایتالیائی و از آنجا در قرنِ 16 واردِ آلمانی شده است. امروزه در زبانِ آلمانی با تلفظِ «کاروانه» به دومعنا بکار می رود: یکی زمانی که صحبت از شرق و کاروان به معنای اصلیِ آن باشد. مثلاً در زبانِ قصه ها و افسانه ها. دیگری برای اطلاق به ردیفی از ماشین ها، حیوانات، گروهِ آدم ها و نظایرِ این که از جائی عازمِ جای دیگری باشند.
کلمه کاروانسرا نیز در آلمانی موجود، اما بسیار کم کاربرد است (Die Karwanserei).
به انگلیسی: (caravan)

22- (Die Tasse)
«تاس» به معنای «کاسه»، «ظرف»، و امثالِ آن در فارسی امروزی دیگر چندان کاربردی ندارد. در فارسی باستان به «ظرفِ کوچکی برای مایعات» گفته می شده است.
تنها چیزی که امروزه یک ایرانی را به یادِ شباهتِ «تاسِ فارسی» و «تاسِه آلمانی» می اندازد، غذای تاس کباب است. یعنی کبابی که در یک کاسه سِرو می شده است (کاسه ای شبیه دیزی).
در آلمانی به معنای «فنجان» است. این نام نخست از فارسی به عربی رفته است و به «تَش» تغییرِ حالت داده است. زبانِ فرانسوی آنرا از عربی گرفته است و بصورتِ (tasse) خوانده و نوشته است. آلمانی آنرا در قرنِ 16 با همان املا از فرانسوی گرفته است.

23- (Das Schach)
سرگذشتِ واژه شطرنج بسیار جالب است: در حالیکه آلمانی آنرا از فارسی گرفته است، خودِ فارسی آنرا از هندی گرفته است.
اینکه بازی شطرنج از هند به سرتاسرِ جهان صادر شده است را امروزه تقریباً هر کسی می داند. عرب ها مهمترین مهره این بازی را «شاه» می خواندند که لغتی فارسی بوده است. در آلمانی نیز این مهره را (König) یعنی همان شاه می خوانند. در زبانِ عربی، هنگامی که حریف به شاه حمله می کرده است، دقیقاً بشکل امروزی با تأکید و صدای بلند می گفته است «شاه». بدین ترتیب احتمال می دهند که نامِ این بازی از راه عربی به لاتین، و از آنجا احتمالاً از طریقِ فرانسوی به آلمانی آمده باشد.
البته این فقط یک احتمالِ قوی است و صحتِ مطلقِ آن هنوز بر زبانشناسانِ ریشه شناس معلوم نشده است.
خودِ هندی ها این بازی را چاتور آنگا (catur anga) می خوانده اند. نامِ فارسیِ شطرنج از این نامِ هندی گرفته شده است و شباهتِ تلفظ کاملاً مشهود است: چاتور آنگا / چات رنگ / شات رنگ / و نهایتاً احتمالاً تحتِ نفوذِ عربی: شطرنج.

24- (Die Rose)
همان «گُلِ محمدی» یا «رُز» است. این نام از یکی از زبانهای ایرانی (هنوز معلوم نیست از کدام یک) به یونانی (rhodon) رفته و در همان زبان به (rhoson) تغییر شکل داده است. سپس بصورتِ (rosa) واردِ لاتین شده است. آلمانی آنرا در قرنِ نهم از لاتین گرفته است.
به انگلیسی: (rose)

25- (Das Jahr)
در آلمانی به معنای «سال» می باشد. احتمال داده می شود که این واژه آلمانی از زبانِ اوستائی گرفته شده باشد. در اوستائی، «یار» به معنای سال بوده است. یعنی تلفظ و معنای آن، دقیقاً با تلفظ و معنای این کلمه آلمانی مطابق است. راهِ ورود به آلمانی - طبقِ معمول - یونانی و سپس لاتین ذکر شده است.
مشکلِ کار اینجاست که در زبانهای زیادی همین تلفظ برای «سال» وجود دارد. مثلاً در یکی از دوره های اولیه زبانِ آلمانی «گِر»، در یونانی «گِرا»، در زبانِ گوتی «یِر»، در انگلیسیِ باستان «گییر»، در فرانسوی «یِر» و غیره. طبیعی ست که این موضوع، کارِ ریشه یابی را بی نهایت دشوار می کند.

26- (Die Bronze)
همان فلزِ «برنج» یا «برنز» فارسی است که به آلمانی «بُرُنزِه» تلفظ می شود. این لغت در آلمانی و فارسی به آلیاژِ مِس با فلزاتِ دیگر گفته می شود.
«برنج» ابتدا از فارسی به عربی، از آنجا به ایتالیائی (bronzo)، و سپس در قرنِ 16 به آلمانی آمده است. برنج در فارسی، نخست صرفاً به آلیاژِ «مس» و «روی» اطلاق می شده است و این معادلِ واژه آلمانیِ (Das Messing) بوده است. بعدها این لغت را برای آلیاژِ مس با دیگر فلزات نیز بکار گرفته اند.
به انگلیسی: (bronze)

27- (Der Kiosk)
این لغت ابتدا از فارسی با تلفظِ «کوشک» به معنای «اتاقکِ توی باغ» به ترکی رفته است. سپس از آنجا با خفظِ معنی به فرانسوی (kiosque)، و از آنجا در قرنِ 18 به آلمانی آمده است. معنای امروزی آن، یعنی محلِ فروشِ خرده ریزه و نشریات، از قرنِ 19 و از فرانسه نشأت گرفته است.

28- (Die Magie)
به آلمانی یعنی «جادو». بنا به بعضی از منابعِ آلمانی، در ایرانِ باستان به روحانی ئی که از علوم نیز سر در میاورده، چنین می گفته اند. احتمالاً از واژه «مُغ» به معنای «موبدِ زردشتی» گرفته شده است. ابتدا به یونانی (magos)، سپس به لاتین (magia)، و از آنجا در قرنِ 16 به آلمانی راه یافته است.
به انگلیسی: (magic; magical)

29- (Der Schal)
«شال»، «شال گردن»، نخست بصورتِ (shawl) به زبانِ انگلیسی، و سپس در قرنِ 19 به آلمانی راه یافته است.

30- (Die Orange)
که همان «پرتقالِ» فارسی باشد. ابتدا واژه «نارنج» یا «نارنگ» از فارسی به عربی رفته است و شده است «نارِنج» یا «نارَنج». سپس از عربی به اسپانیائی رفته است و شده است (naranjia). بعداً از اسپانیائی به فرانسوی آمده است و به (orange) تغییر فُرم داده است. آلمانی آنرا در قرنِ 17 از زبانِ فرانسوی گرفته است.
حرفِ «ن» در ابتدای این واژه در زبانِ فرانسوی جای خود را به حرفِ «اُ» داده است. علت آن بوده است که در زبانِ فرانسوی، «or» به معنای طلاست. یعنی «میوه به رنگِ طلا».
البته در موردِ این کلمه هنوز جای تحقیق است، چون:
1- پرتقال با نارنج یکی نیست.
2- شباهت میانِ واژه های پرتقال (میوه) با پرتغال (کشور) از کجا می آید؟
3- خودِ واژه «پرتقال» از کجا واردِ فارسی شده است؟

ریشه لغاتِ زیادی نظیرِ «مادر»، «پدر»، «برادر»، «دختر»، «لاشه»، و بعضی دیگر، که در بسیاری از زبانهای «هندو اروپائی» تلفظ های مشابه ای دارند، به زبانِ اولیه مشترکِ اقوامِ هندو اروپائی برمی گردد. یعنی زبان یا دسته زبانی ئی که فارسی و هندی بعدها از آن جدا شده اند. بدین ترتیب نمی توان با قاطعیت گفت که این لغات از فارسی یا ایرانی به زبانهای دیگر وارد شده اند. به همین دلیل در این مجموعه بدانها اشاره نکرده ام.

همچنین تعدادی لغات (چه با ریشه عربی و چه با ریشه ایرانی) در زمانهای «جدیدتر» - معمولاً از طریقِ امور و اخبارِ سیاسی- از فارسی واردِ آلمانی شده اند، نظیرِ «چادر»، «ملا»، «آیت الله»، «اوستا»، «زردشت»، «آریائی»، «مسلمان»، «رمضان»، و غیره. چون مبدأ و منشأ این لغات بر همگان روشن بوده است، بدانها اشاره ای نرفته است.

نیز لغاتِ آلمانیِ نسبتاً زیادی وجود دارد که به گوشِ یک ایرانی آشنا می آیند و برخی از ایرانیان می پندارند که ریشه فارسی دارند، در صورتی که این کلمات ریشه و اصلِ عربی دارند. نظیرِ «زعفران»، «حنا»، «آدمیرال»، «ژنرال»، و غیره.

در حینِ کار بروی این تحقیق، جمعاً به چیزی حدودِ 100 واژه برخوردم که منبع یا منابعی ریشه آنها را زبانهای ایرانی حدس زده اند. ریشه یابیِ برخی از آنها چنان دشوار و تردیدآمیز است که وظیفه علمیِ تحقیق ایجاب می کند تا با شک و تردید به آنها نگریست.

- این مجموعه کوچک نخستین بار در آوریلِ سالِ 2001 میلادی، در هفته نامه «کیهان لندن»، شماره 850، بچاپ رسید.

- منابعی که موردِ استفاده قرار گرفته اند (فقط مهمترین ها):

1- Wörter auf Wanderschaft, ISBN 3-7885-0291-6
2- Kluge Etymologisches Wörterbuch der deutschen Sprache, ISBN 3-11-012922-1
3- Kleines Lexikon deutscher Wörter arabischer Herkunft, ISBN 3-406-08835-X
4- Duden Band 5, Das Fremdwörterbuch
5- Duden Band 7, Das Herkunftswörterbuch
6- Duden, Das große Wörterbuch der deutschen Sprache
7- Duden, Etymologie, Herkunftswörterbuch der deutschen Sprache
8- Duden, Deutsches Universal Wörterbuch
9- Wahrig Deutsches Wörterbuch
10- Bartholomae, Ch. : Altiranisches Wörterbuch, Berlin 1904
11- Etymologisches Wörterbuch des Deutschen, Durchgesehen von W. Pfeifer, Berlin 1993
12- M. Mayrhofer, Etymologisches Wörterbuch des Altindoiranischn, Heidelberg 1986
13- Fick, A., Vergleichendes Wörterbuch der Indogermanischen Sprachen, Göttingen 1979
14- Littman, E., Morgenländische Wörter im Deutschen, Tübingen 1924
15- Lokotsch, K., Etymologisches Wörterbuch der europäischen Wörter orientalischen Ursprungs, Heidelberg 1975
16- Müller, E. E., Großvater, Enkel, Schwiegersohn, Untersuchung zur Geschichte der Verwandtschaftsbezeichnungen im Deutschen, Heidelberg 1979
17- Pokorny, J., Indogermanisches Etymologisches Wörterbuch, Bern/München 1959/60
18- Seebold, E., Vergleichendes Etymologisches Wörterbuch der Germanischen starken Verben, Den Haag 1970
19- Strasser, I., Bedeutungswandel und strukturelle Semantik, Wien 1976
20- Vernet, J., Die Spanisch – Arabische Kultur in Orient und Okzident, Zürich und München 1984
21- Walde, A. / Pokorny, J., Vergleichendes Wörterbuch der indogermanischen Sprachen, Berlin 1973

22- فرهنگِ ایرانی در غرب؛ رحمان جلینی؛ انتشاراتِ رایانه پرداز (مشهد)؛ چاپِ اول 1378
23- واژه های فارسی در آلمانی (نامه فرهنگ ایران)؛ کریستیان رمپیس؛ ترجمه رضا مدنی؛ نشرِ بلخ (بنیادِ نیشابور)؛ چاپِ اول 1368
24- دستور زبان فارسی؛ پرویز ناتِل خانلری؛ انتشاراتِ توس؛ چاپِ دهم 1369
25- تاریخ زبان فارسی؛ پرویز ناتِل خانلری؛ انتشاراتِ فردوس؛ چاپِ ششم 1377
26- مقدماتِ زبانشناسی؛ مهری باقری؛ نشرِ قطره؛ چاپِ دوم 1377
27- تاریخِ زبانِ فارسی؛ مهری باقری؛ نشرِ قطره؛ چاپِ چهارم 1377
28- زبانِ فارسی و سرگذشتِ آن؛ محسن ابولقاسمی؛ انتشاراتِ هیرمند؛ چاپِ اول 1375