logo





کاكا نسيم: زبان حالِ نسل من

پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹ - ۱۹ نوامبر ۲۰۲۰




کاكا نسيم: زبان حالِ نسل من


پنجشنبه ٢٩ آبان١٣٩٩ - ١٩ نوامبر ٢٠٢٠

با عنوانى كه براى اين مطلب انتخاب كرده‌ام حق داريد انتظار داشته باشيد كه بخواهم از دوره جوانى نسل خودم - كه انگار هزار سال پيش بود! - شروع كنم و با اشاره به مجموعه قصه‌ى "روشنفكر كوچك" مدعى شوم كه "نسيم خاكسار" از همان هزار سال پيش زبان حال من و هم‌نسلانم بوده است. يا از آن اقناع كننده‌تر، بخواهم شما را ارجاع بدهم به مجموعه قصه‌ى "بقال خرزويل" او كه حال و روز دهه‌ى اول پناهندگى نسل من در آن ثبت شده.

نه، حتى منظورم قصه‌ى كوتاه "از زير خاك" هم نيست كه داستان بخشى از اندام نسل من است كه از زير خاكِ خاوران با نسل تازه حرف مى‌زند؛ قصه اى كه دستمايه فيلم مستند/داستانى خودم شد با عنوان "با من از دريا بگو".

نه، دارم از هيچكدام از اين‌ها كه مى‌تواند به روشنى زبان حال نسل من باشد حرف نمى‌زنم.

دارم از هم اكنون حرف مى‌زنم. از امروز. از همين سال‌ها كه نسل من جان‌سختى نشان داده و هفتادوپنج‌سالگى را هم پشت سر گذاشته.

هر بار که تلفن همراهم را در انبار جا مى‌گذارم و در توالت به دنبالش مى‌گردم؛ وقتى به جاى مسواك، چنگال‌ام را به دستشوئى مى‌برم؛ و يا روزی که به جاى "تو" به "او" زنگ مى‌زنم، به ياد اين فراز از شعر بلند و زيباى "ترس" كاكا نسيم خودم مى‌افتم كه زبانِ حال و احوال امروز نسل هفتادسال به بالاست:

[از باد نمى‌ترسم
وقتی گلدان‌های بر نرده ایوانم را می‌لرزاند
از باران تند نیز
که غافلگیرم می‌کند،
وقتی بی‌کلاه و چتر از خانه بیرون زده‌ام.
از شب نمی‌ترسم
که تاریک می‌کند اتاقم را.
از اشیا خانه‌ام می‌ترسم
از قفسه‌های آشپزخانه که درهایشان
باز می‌مانند
قاشقی که از دستم می‌افتد
شیر آب و گاز خانه‌ام که فراموش می‌کنم ببندم.]


عکس از رجب محمدین

*********

بچه‌هاى فلامنكو: كليپ دوم «مورائيتو چيكو»

دوشنبه ٢٦ آبان ١٣٩٩ - ١٦ نوامبر ٢٠٢٠

در اولین کلیپِ "بچه های فلامنکو" از "اِل بوبوته"، رقصنده نامدار فلامنکو یاد کردم و حالا در دومین کلیپ به یک نام بزرگ در گیتارنوازی فلامنکو می‌پردازم.

"مانوئل مورِنو" گيتاريست نامى فلامنكو كه مثل اغلب قريب به اتفاق هنرمندانِ اين هنر، با نام مستعار دوران كودكى‌اش "مورائيتو چيكو" شناخته مى‌شده، حدود ده سال پيش در اوج شهرت و محبوبيت در سن ٥٥ سالگى با بيمارى سرطان در شهر "خِرِز" در ايالت آندلسِ اسپانيا درگذشت.

"مورائيتو" در خانواده‌اى كولى در همان شهر خِرِز متولد و بزرگ شده بود كه در واقع مركز اصلى هنر فلامنكو بوده و همچنان نيز هست. او نواختن را نزد پدرش آموخت و از آغاز نوجوانى در كافه عمويش در همان شهر برنامه اجرا مى‌كرد. هم‌نوازى او با خوانندگان نامدار فلامنكو بر شهرتش افزود و جوائز بسيارى در جشنواره‌هاى فلامنكو به خاطر تك‌نوازى‌هاى گوش‌نوازش به او اهداء شد.

هرچند "مورائيتو" بسيار زود زندگى را ترك كرد اما سبك ويژه گيتارنوازى‌اش توسط هنرمندانى كه نوازندگى را از او آموخته‌اند ادامه يافته و براى هميشه تداوم خواهد داشت.

در كليپ ضميمه، اول "مورائيتو" را در آغاز نوجوانى مى‌بينيم كه در يك جمع خانوادگى کولی‌ها گيتار مى‌نوازد و سپس گيتارنوازى او را در اوج شهرت در مراسم سالیانه "جشن‌های پائيزه" در خِرِز خواهيد ديد. (اين كليپ كمتر از سه دقيقه است.)

***********

با ياد دكتر حسين فاطمى

چهارشنبه ٢١ آبان ١٣٩٩ - ١١ نوامبر ٢٠٢٠

روز گذشته مصادف با سالگرد اعدام يكى از فرهيخته‌ترين روزنامه‌نگاران وطن‌مان بود كه پس از كودتاى ٢٨ مرداد ١٣٣٢ در مقابل جوخه آتش قرار گرفت؛ دكتر حسین فاطمى، مدير روزنامه "باختر امروز" و وزير امور خارجه در دولت ملى دكتر محمد مصدق.

قصد نداشتم به مناسبت اين روز خاص مطلبى بنويسم چرا كه نوشته‌هاى بسيارى در مورد اين شخصيت برجسته تاريخ معاصر وطنمان در اختيار علاقمندان و كنجكاوان هست و من چيزى ندارم كه به آن اضافه كنم. اما امروز به فكرم رسيد تا دو صحنه كوتاه از نمايش "مصدق" را براى دوستان در اين‌جا بياورم كه در آنان نامى از دكتر فاطمى برده‌ام.

نمايش "مصدق" را حدود پانزده شانزده سالِ پيش نوشته و با همكارى يار هميشگى‌ام "بيژن شاهمرادى" و با بازى چشمگير "ناصر رحمانى‌نژاد"، "هومن آذركلاه"، "حميد عبدالملكى" و البته "على پورتاش" در بسيارى از كشورها بر صحنه برده‌ام.

ويدئوى كامل نمايش "مصدق" در صفحه خودم در يوتيوب به اين نشانى(https://youtu.be/2L9wH1OADq0) قابل ديدن است كه كليپ سه دقيقه‌اىِ "با ياد دكتر حسين فاطمى" از آن استخراج شده.

*******

میکونوس: جنایتِ به‌روز شونده

دوشنبه ١٩ آبان ١٣٩٩ - ٩ نوامبر ٢٠٢٠

فکر می‌کنم حالا دیگر هم ذهن من، و هم ذهن خوانندگانِ "از دور بر آتش"، این آمادگی را داشته باشد تا به مطلبی بی ارتباط با دور شدنِ دست یک خودپرستِ دغلکار از مرکز یک قدرت جهانی – حتی اگر موقتی باشد - توجه کند!

چند روز پیش (پنجم نوامبر) روزنامه آلمانی "دی‌تسایت"، در یک گزارش مفصل مطلبی در مورد ترور میکونوس منتشر کرد که بیست و هشت سال پیش در برلین رهبر حزب دموکرات کردستان ایران، دکتر شرفکندی، و همراهانش را به خون درغلتاند.

من که از همان زمان، تحقیق در مورد این جنایت هولناک را آغاز، و با شروع جلسات دادگاه در برلین با بسیاری از آگاهان گفتگو کرده، و از مکان‌های مرتبط با این جنایت فیلم گرفتم، با خواندن گزارش این نشریه آلمانی که ترجمه فارسی‌اش را در روزنامه "کیهان لندن" خوانده‌ام، ذهنم چنان درگیر آن شد که نشستم و یک کلیپ هفت دقیقه‌ای از فیلم بلند مستندم، "جنایت مقدس"، فراهم آوردم که تنها به ترور رستوران میکونوس ارتباط دارد و نه به دیگر جنایات ناشی از ترور دولتی رژیم اسلامیِ حاکم بر ایران که در آن فیلم آمده است.

در گزارش روزنامه "دی‌تسایت" آن چه برای من تازگی داشت تاکید گزارش است بر این که صاحب ایرانی رستوران میکونوس - که به دلیل رعایت مقرراتِ محفوظ داشتن نام متهم او را "عزیز غ" معرفی کرده – کسی بود که تشکیل جلسه در رستورانش را به گروه ترور اطلاع داده بود.

انتشار این گزارش از یک سو یکی از جنایات جمهوری جهالت اسلامی را به‌روز کرده و از سوی دیگر بحثی را در میان آشنایان با این مسئله در مورد موثق بودن یا نبودن این گزارش، موجب شده است.
با رونویس چند فراز کوتاه از گزارش روزنامه "دیتسایت" که از ترجمه فارسی منتشر شده در "کیهان لندن" برگرفته‌ام، شما را به دیدن کلیپ "ترور میکونوس" دعوت می‌کنم.

[بنا بر اطلاعات موثق سرویس اطلاعاتی آلمان (اداره کل ضداطلاعات آلمان BND) ضاربان هنگام انجام عملیات ترور در رستوران میکونوس، یک منبع داشتند: فرد واسطه‌ای که بدون وجود او اصولا به راه‌انداختن این حمام خون ممکن نمی‌شد. این فرد، کی بود؟ ...

در شب ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۲، در برلین، در رستوران میکونوس، عده‌ای از افراد اپوزیسیون ایران نشست مشترکی دارند تا با هم مشورت کنند. صاحب رستوران، عزیز غ. هم در میان آنهاست... عزیز، میزبانِ نشست، در حال رفت و آمد میان میزها و آشپزخانه است تا از مهمانان خود پذیرایی کند. دقایقی چند از ساعت ده شب گذشته است که «عزیز» به بیرون رستوران می‌رود تا به قول خودش هوایی تازه کند. زنی که در همسایگی رستوران زندگی می‌کند، او را می‌بیند و برای او دست تکان می‌دهد. تیم ترور هم می‌تواند او را ببیند، تیمی ‌که در انتظار یک علامت است...]

*******

بچه‌های فلامنکو
١- اِل بوبوته

سه شنبه ١٣ آبان ١٣٩٩ - ٣ نوامبر ٢٠٢٠

بچه‌کولی‌های جنوب اسپانیا با امکانات محدودی که برای آموزش و پرورش در اختیار دارند تنها امیدشان برای بیرون رفتن از دایره‌ی بسته‌ی فقر همین نام آور شدن در هنر فلامنکوست و بس. بسیاری از نامداران هنر فلامنکو در هر سه رشته - رقص، نواختن (گیتار)، و آواز -، حتی سوادِ خواندن نت موسیقی را نداشته‌اند.

در یک مجموعه نفیس شامل هشت جلد کتاب و هشت دی.وی.دی با عنوان "آئین و جغرافیای فلامنکو" صحنه‌هائی قدیمی از هنرنمائی دوران کودکی برخی از نامداران امروز هنر فلامنکو وجود دارد که من از میان آنان سه هنرمند، یک رقصنده، یک گیتاریست و یک خواننده را انتخاب کرده و از هر کدام کلیپی یکی دو دقیقه‌ای تدوین کرده‌ام.
اولین کلیپی که در این جا برای علاقمندان به این هنر جادوئی می‌آورم مربوط به "خوره سانتیاگو" معروف به "اِل بوبوته"، یکی از نامدارترین رقصندگان فلامنکوست.

********



قهرمان فیلمنامه‌ی «آب بندان»ام ، به جنگل‌های شمال پیوست

شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹ - ۳۱ اکتبر ۲۰۲۰

اگر سنگ به جام نازک سینه‌ام خورده بود اینگونه تکان نمی‌خوردم.

محمد روحی یکی از شریف‌ترین و جان‌شیفته‌ترین یارانی که در طول عمر درازم می‌شناسم همین امروز در مازندران درگذشت.

هفته پیش در یادداشت کوتاهی که برایم فرستاد نوشته بود: "لوطی، تو کس منی. رفاقت با تو را از جنگل "تازه آباد" شروع کردم. تا امروز تقریبا پنجاه سال میشه."

دقیقا پنجاه و پنج سال پیش بود که به عنوان راهنمای تعلیماتی سپاه دانش به مازندارن برگشتم و مسئول سرکشی به سپاهیان دانش دوره ششم در روستاهای بین "نکاء" و "بهشهر" شدم. در اولین دیدارم از روستای "زاغمرز" با او که جنگلبان همان منطقه بود آشنا شدم که تا وقتی در مازندارن بودم – پیش از بازگشتم به تهران و تحصیل در مدرسه تلویزیون - دوستی‌مان به دیدار هر روزه انجامید.

بعدتر هم، در تمام فیلم‌های تمام شده و نیمه تمامم مثل "دار" و "شاهد" و "چوب" که در مازندران ساختم، محمد روحی کنار دستم و سامان دهنده‌ی کارهایم بود. اولین فیلمنامه بلند سینمائی که نوشتم "آب بندان" نام داشت و شخصیت اصلی‌اش را از تصویر زیبائی که از پاکدستی و مسئولیت‌پذیری محمد روحی در شغل پر مخاطره‌اش در ذهن داشتم، وام گرفته بودم.

محمد روحی هر درخت را فرزند خودش می‌پنداشت. در دوره‌ای که عبارت "حفاظت از محیط زیست" به گوش کمتر کسی رسیده بود او حفظ جنگ‌های شمال را از دستبرد چوب‌دزدان حرفه‌ای، وظیفه انسانی‌اش می‌شمرد و در این راه هر خطری را به جان می‌خرید.


اندام بلند و سرفراز او امروز چون سروی کشیده در جنگل "تازه آباد" کاشته خواهد شد.

**********

زندگی، نه مرگ! بگذار کس دیگری از مرگ بگوید

چهارشنبه ٧ آبان ١٣٩٩– ٢٨ اکتبر ٢٠٢٠

"شروود آندرسن"، داستان‌پردازی که به نظر ادب‌‌شناسان برجسته، پدر داستانِ کوتاه‌نویسی مدرنِ آمریکاست، و حتی "ارنست همینگوی" و "ویلیام فالکنر" هم به پیروی از شیوه بدیع قصه‌نویسی او آثار جاودانه‌شان را آفریده‌اند، در روزنوشت‌هائی که پس از مرگش در سال ١٩٤١، با عنوان "نامه‌های عاشقانه مخفی" منتشر شد، جمله‌ای دارد که حالا بر سنگ قبرش نقش بسته است: "زندگی حادثه‌ی بزرگ است، نه مرگ!"

من که با این نویسنده‌ی کمتر شناخته شده، سالیان سال است آشنایم، و اغلب داستان‌های کوتاه او را خوانده‌ و یکی دو تای آن‌ها، از جمله قصه بسیار معروفش "تخم مرغ" را پیش از این‌ها به فارسی برگردانده‌ام، آن چند سالی که به ویرجینیای آمریکا برای تدریس در "دانشگاه هالینز" رفت و آمد می‌کردم، یک‌بار سری به گورستان "راند هیل" در شهرک "ماریون" زدم که خیلی هم دور نبود.
در آن سفر از سنگ گور "شروود آندرسن" فیلم گرفتم که از سال‌ها پیش در صفحه‌ام در یوتیوب هست اما حالا در ارتباط با این نوشته نسخه کوتاهِ یک دقیقه‌ای از آن را آماده کرده‌ام که ضمیمه است.
روزنوشت‌های "شروود آندرسن"، همچون داستان‌های کوتاه‌اش، سرشار از ظرافت، ایجاز، ساده‌نویسی، باریک‌بینی و ژرف‌اندیشی‌اند. عشق او به انسان، به برابری و نوع‌دوستی، در سطر سطرشان موج می‌زند. تصویر پردازی موجز و شعرگونه از باد و باران و درخت و ابر و آفتاب، درخشان است. و برتر از همه، رنجشش از نابرابری‌های اجتماعی، و آرزومندیش به رستگاری انسان بر خاک، بر دل رنجیدگان و آرزومندانی چون من و شما به گرمی می‌نشیند. یک نمونه‌اش روزنوشتِ چهارشنبه هفتم سپتامبر ١٩٣٢ است که جمله‌ی نوشته بر سنگ گورش از آن برداشت شده.

[در دریا
اینجا بین دو دنیاست. تمام روز بادی مدام می‌وزَد ــ آفتابِ روشن، بعد کمی باران، سپس خاکستری، بعد باز آفتاب. احساس غریبی از جدا افتادگی از همه‌ی زندگی. موج‌های در هم شکسته، نزدیک کشتی، ظریف‌ترین توربافت‌ها را می‌سازند. هی حرف آمریکا و انگلستان و ویلز و اسکاتلند به گوشم می‌خورد. آمریکائی‌ها مثل خُل‌ها حرف می‌زنند. من از غرور پُرم. شروع می‌کنم برای خودم خواندن. من درک خودم را از آمریکا به خودم اعلان می‌کنم.

معدن‌ها، جنگل‌ها، رودخانه‌ها، مزارع ذرت، مزارع گندم، کارخانه‌ها، شهرها، شهرک‌ها، کوه‌ها.

با صدای بلند خواندم. برای خودم آواز خواندم. سعی کردم آوازی از زندگی خودم در درون خودم بخوانم مثل آواز بلند دریا.
بگذار کس دیگری از مرگ بگوید،

زندگی حادثه‌ی بزرگ است، نه مرگ.]
*

********

علی اشرف درویشیان و حکومتِ دیو و دَد!

يكشنبه ٤ آبان ١٣٩٩ - ٢٥ اكتبر ٢٠٢٠

امروز، در سومین سالروز درگذشت یکی از برجسته‌ترین قصه‌پردازان وطنمان، علی اشرف درویشیان، خواستم با چند خطی یادی از او کرده باشم دیدم دستم به نوشتن نمی‌رود چون با یادآوری چهره‌ی مهربانش ده‌ها خاطره از ذهن خسته‌ام گذشت و احساس کردم دلم بدجوری برایش تنگ شده است.

آمدم پشت بساط مونتاژم نشستم و برخی از عکس‌ها و فیلم‌های بسیاری که از او دارم را دوباره و چندباره دیدم. یکی از فیلم‌ها گفتگوئی بود که حدود ده سال پیش در بروکسل در مقابل دوربین با او داشتم که تکه‌ای از آن را قبلا منتشر کرده بودم.

فکر کردم برای شما هم باید دیدن تصویر و شنیدن صدای گرم و زبان بی‌پروایش از هر یادواره‌ای که قادر به نوشتنش باشم، دلپذیرتر باشد. این است که کلیپ بسیار کوتاه زیر را تدوین کردم که با یاد علی اشرفِ از یاد نرفتنی، به دوستارانش تقدیم می‌کنم


*************


عشق هزارتوئی است که هرگز نشناخته بودمش

شنبه ٣ آبان ١٣٩٩ - ٢٤ اكتبر ٢٠٢٠

"گابریل گارسیا مارکِز" در مقدمه آلبومی از "پابلو میلانِس" که در آن چندین ترانه‌اش را همراه با خوانندگان سرشناس کشورهای مختلفِ آمریکای لاتین به شکل دوصدائی اجرا کرده می‌گوید: "این دیسک خانه‌ای بی‌در و پیکر است که پابلو میلانِس به هر کجا که می‌رود آنرا با خود می‌کشد، تنها برای اینکه دوستانش در تمام جهان با او در این خانه هم‌آواز شوند. خانه‌ای است که درش به روی تمام رفقایش در دنیا باز است؛ کسانی که زبان‌های مختلفی دارند اما تنها به یک زبانِ مشترک با هم حرف می‌زنند: زبانِ موسیقی."

در کلیپ دو دقیقه‌ای ضمیمه، بندِ آغازین ترانه عاشقانه‌ی "همانطور که هستم دوستم داشته باش" را برای علاقمندان به گاه‌نوشت‌های "از دور بر آتش" به فارسی زیرنویس کرده‌ام که متن‌اش این است:

[همانطور که هستم دوستم داشته باش، بی‌ترس با من باش،
با عشق لمس‌ام کن، وگرنه آرامشم از دست می‌رود.
بی‌ریا مرا ببوس، به شیرینی با من همراه شو
به من نگاه کن لطفا، تا به روح‌ات رخنه کنم.

عشق هزارتوئی است که هرگز نشناخته بودمش
از وقتی با توام می‌خواهم این افسانه را درهم بشکنم
می‌خواهم با دست تو بر تمام تشریفات فائق شوم
می‌خواهم فریاد بزنم که دوستت دارم
و فریادم به گوش همه برسد.]


****



آیت‌الله حلیمه‌خانوم

پنجشنبه ١ آبان ١٣٩٩ - ٢٢ اكتبر ٢٠٢٠

زندگی در هر شکل و روالش چیزی از قصه در خود دارد. کافی است نگاهت به زندگی از زاویه قصه‌پردازی باشد تا ساختار قصه‌مانند آن را دریابی. و وقتی دریافتی، کافی است برای بازگوئی‌اش حواشی و اضافاتش را بی‌محابا به‌دور بریزی. حالا اگر بخواهی قصه‌ات را خواندنی‌تر کنی خوب است کم و کسری و چاله چوله‌هایش را با استفاده از نیروی تخیل‌ات پر کنی بی‌آن که خیلی نگران راست و دروغش باشی!

قصه کوتاه "آیت‌الله حلیمه‌خانوم" را من با این برداشت ساده و خودمانی از قصه‌پردازی نوشته‌ام که امروز به همراه طرح زیبائی از "همایون فاتح" در "سایت ادبی بانگ" منتشر شده است.

با کلیک روی طرح می‌توانید این قصه کوتاه را بخوانید.


*********
با که توان گفت؟

دوشنبه ٢٨ مهر ١٣٩٩ - ١٩ اكتبر ٢٠٢٠

جنايت هولناك يك بچه مسلمان پناهنده چچنى در شهركى نزديك پاريس بار ديگر دنيا را تكان داد و بيش از همه آدم‌هائى چون مرا كه عليرغم داشتن سى و اندى سال تابعيت هلندى همچنان خودم را يك پناهنده سياسى مى‌دانم و باور كنيد از ديروز رويم نمى‌شود به چشم همسايگان هلندى‌ام نگاه كنم گرچه همه‌شان از سوابق كارى و عقايد ضد اسلامگرائى‌ام آگاهند.

با اين‌كه ممكن است برخى از آنان حتى فيلم "جنايت مقدس" مرا ديده باشند ولى كاش مى‌توانستم به يادشان بياورم كه اين اولين بار نيست كه جانيان اسلامگرا در فرانسه شاهرگ كسى را با چاقو مى‌درند. نزديك به سه دهه پيش در همين پاريس، زير گوش پليس، تروريست‌هاى رژيم اسلامى ايران "شاپور بختيار" و "سروش كتيبه" را سر بريدند. سر بريدن تنها با داعش و خلافت اسلامي‌شان شروع نشده بلكه اين افتخار نانجيب برازنده‌ى بنيانگذار رژيم جهالت اسلامى در ايران است.

وقتى ديروز هزاران هزار فرانسوى آزاده در پاريس جمع شدند و براى دفاع از آزادى بيان و ابراز همدردى با بازماندگان آن آموزگار شريف تظاهرات كردند دلم می‌خواست برای همسايگانم تعریف کنم كه در وطن من وقتى شاهرگ "داريوش فروهر" و همسرش به دست جنايتكاران اسلامى زده شد، و يا "محمد مختارى" و "محمد جعفر پوينده" را با طناب خفه كردند مردم ما مى‌بايد اين درد و خشم سنگين را در سينه‌هايشان نگه مى‌داشتند چرا كه بيرون ريختن آن مى‌توانست به يك كشتار جمعى به دست اسلامگرايان بيانجامد همانطور كه در آبان سال پيش در تهران رخ داد.

حيف كه نگرانى كرونائى نمى‌گذارد همسايگانم را به نوشيدن قهوه دعوت كنم و به آنان بگويم كه من و چند ميليون ايرانى مهاجر و پناهنده در سراسر جهان بسيار بيشتر از آنان، حتى بيشتر از هموطنان فرانسوى آن آموزگار نجيب، از جنايت آن مردك چچنى درد مى‌كشيم چون خواهى نخواهى از همان قانون انسانى پناهندگى بهره برده‌ايم كه او و امثال او، و هم اين‌كه مى‌دانيم مردم ما در وطنمان نه هر از گاهى كه هر روزه با ترور و وحشت اسلامى روزگار مى‌گذرانند و حتی مجال فریاد ندارند.



********
قطره اشکی به یاد وطن

شنبه ٢٦ مهر ١٣٩٩ - ١٧ اكتبر ٢٠٢٠

قطعه كوتاه ديگرى از كنسرت "اشك‌هاى سياه" را انتخاب و به فارسى زيرنويس كردم كه درد نهفته در آن براى كسى چون من كه نزديك به چهار دهه از ديدار وطن محروم مانده تا مغز استخوان درك شدنى است.

سوز دورى از وطن بيش از اين‌كه در دو بیتی كوتاه این ترانه بسیار قديمى، يا در صداى خَش‌دار و گيراى "اِل سيگالا" باشد در پيشدرآمد استادانه‌اى است كه "یِبو بالدِس" در اين اجراى به يادماندنى با پيانو مى‌نوازد.

این را هم بگویم که او در سال‌هاى طولانى دورى او وطنش پنج بار موفق به دريافت جايزه ارزشمند "گرَمى" شد كه آخرينش به همين آلبوم تعلق گرفت.

*******




یک قصه کوتاه به شکل آگهی تبلیغاتی برای مادران خانه‌دار!

جمعه ٢٥ مهر ١٣٩٩ - ١٦ اكتبر ٢٠٢٠

یکی از جوانان فرهیخته در ایران که دست به قلم ورزیده‌ای است و من شانس دیدارش را تا کنون نداشته‌ام، بعد از خواندن قصه کوتاه "سوزنبان" که در سایت ادبی "بانگ" منتشر شده، از من خواست تا داستان دیگری از نویسنده خلاق آن، «خوان خوزه آره‌اولا» ترجمه کنم. کور از خدا چی می‌خواد؟ دو چشم بینا!

خوشبختانه ترجمه قصه بسیار کوتاهی از این نویسنده را آماده دارم که به شکل یک آگهی تبلیغاتی برای مادرهای خانه‌دار نوشته شده و مثل همه‌ی آثار این نویسنده فقید مکزیکی، تخیل و طنز تلخ اجتماعی در آن در هم تنیده شده است.

این قصه کوتاه به قدری معروف است که چندین طرح و کارتون برمبنای آن کشیده و ساخته شده است که پوستر ضمیمه یکی از آن طرح‌ها است. همانطور که در پوستر می‌بینید عنوان این قصه‌ی آگهی مانند «Baby H. P.» است که مثلا نام انگلیسی دستگاه فوق‌العاده‌ای است که برای خانم‌های بچه‌دار ساخته شده است!

حالا این شما و این هم قصه کوتاه «بیبی اچ.پی» از «خوان خوزه آره‌اولا» که نزدیک به هفتاد سال از اولین انتشارش می‌گذرد.

*

سرکارِ خانمِ خانه‌دار! نیروی زندگیِ کودکانتان را به نیروی محرکه برق تبدیل کنید. هم اکنون دستگاه فوق‌العاده‌ی «بیبی اچ.پی» برای فروش عرضه شده، دستگاهی که در اقتصاد خانواده انقلاب خواهد کرد.
«بیبی اچ.پی» از فلزی مقاوم و سبک ساخته شده که به شکل کاملا قابل تنظیمی از طریق کمربندهای راحت، گردنبند، انگشتر و گیره‌ی سر به اندام ظریف بچه‌ها متصل خواهد شد. انشعابات اضافه شده به این دستگاه هرگونه حرکت کودک را دریافت کرده و آن را در بطری کوچکی به نام «لی‌دِن» که می‌تواند بسته به نیاز روی شانه یا سینه کودک نصب شود ذخیره می‌کند (بطری لی‌دِن یک انقباض کننده‌ی الکتریکی است به شکل بطری یا جامِ شیشه‌ای). وقتی بطری پُر شود عقربه‌ای‌ آن را نشان می‌دهد. آنوقت شما، سرکار خانم، باید آن را جدا کرده و به یک ظرف مخصوص متصل کنید تا به طور اتوماتیک تخلیه شود. این ظرف می‌تواند در هر گوشه از خانه آویزان شود و جایگزینی باشد از منبع برقی آماده برای هر وقت که به روشنائی یا گرما نیاز بیافتد، و نیز برای راه انداختن وسائلی که امروزه، و برای همیشه، خانه‌ها را درنوردیده‌اند.

از امروز به بعد شما به جنب و جوش آزار دهنده‌ی فرزندانتان به چشم دیگری نگاه خواهید کرد. و دیگر تحملتان را به خاطر وول خوردن‌های اعصاب خُرد کن‌شان از دست نمی‌دهید چرا که می‌دانید همین، سرچشمه‌ی سخاوتمندی از انرژی است.

دست و پا زدن‌های بیست و چهار ساعته‌ی یک نوزاد شیرخواره به همت «بیبی اچ.پی» به پُمپ کردن آب برای چندین ثانیه‌، و یا به پخش پانزده دقیقه موسیقی از رادیو تبدیل خواهد شد.

خانواده‌های پر جمعیت با نصب یک «بیبی اچ.پی» به هر عضو خانواده می‌توانند به تمامی نیازهای برقی‌شان پاسخ دهند و با یک قرارداد کوچک و سودآور می‌توانند کمی از برق اضافه‌شان را به همسایه‌ها منتقل کنند. در مجتمع‌های عظیم ساختمانی، با جمع‌آوری تمام ذخیره‌های خانوادگی، به خوبی می‌توان بر کمبود سرویس برق عمومی غلبه کرد.

«بیبی اچ.پی» هیچگونه عارضه‌ی جسمی و روحی برای کودکان ندارد زیرا نه حرکات آن‌ها را محدود و نه منحرف می‌کند. بعکس، برخی از پزشکان بر این باورند که در رشد هارمونیک اندام آن‌ها اثر مثبت دارد. و تا آنجا که یه روان آن‌ها مربوط می‌شود، می‌توان با دادن جوائزی کوچک به بچه‌ها وقتی بیش از معمول انرژی تولید می‌کنند بلندپروازی فردی آن‌‌ها را تحریک کرد. برای این منظور پیشنهاد می‌شود به آن‌ها شکلات‌های شکری داده شود چون انرژی‌شان را با درصدی بیشتر به آن‌ها برمی‌گرداند.در ضمن هرچه کالری بیشتری به غذای کودکان افزوده شود کیلووات بیشتری در کنتور برق صرفه‌جوئی خواهند کرد.

کودکان می‌باید روز و شب دستگاه «بیبی اچ.پی» را به تن داشته باشند. لازم است همواره آن را با خود به مدرسه ببرند تا ساعات ارزشمند تفریح را از دست ندهند، ساعاتی که با انرژی سرشار انباشت شده بازمی‌گردند.

شایعاتی در این مورد که برخی از بچه‌ها در اثر برق گرفتگی از برقی که خودشان تولید کرده بودند مرده‌اند به کلی بی‌پایه است. به همین گونه می‌توان گفت نگرانی خرافات‌گونه از اینکه کودکانِ دارای «بیبی اچ.پی» جاذبِ اشعه و صاعقه‌اند بی‌معناست. هیچ حادثه‌ای از این دست امکان اتفاق ندارد، بویژه اگر به توضیحاتی که در ذیل این نامه و در دفترچه‌های راهنما که به همراه هر دستگاه داده می‌شود، توجه مبذول دارید.

«بیبی اچ.پی» در فروشگاه‌های مهم در اندازه‌ها، مدل‌ها و قیمت‌های مختلف در معرض فروش است. دستگاهی است مدرن، با دوام و قابل اعتماد، که تمامی اجزاء آن قابل تعویض است و دارای ضمانت از کارخانه‌ی «جی. پی. منسفیلد و پسران» در آتلانتا می‌باشد.
□□□

*********


«اشکی سیاه، به سیاهی زندگی‌ام»

چهارشنبه ٢٣ مهر ١٣٩٩ - ١٤ اكتبر ٢٠٢٠

همین سپتامبر سال پیش بود که برای شرکت در یک کنسرت استثنائیِ فلامنکو که قرار بود در "لاس بِنتاس"، استادیوم معروف گاوبازی مادرید برگزار شود به اسپانیا سفر کردم اما در همان روز ورودم به مادرید اطلاع یافتم که بدلیل پیش‌بینی خطر بروز طوفان، کنسرت برگزار نمی‌شود!

به حواشی نمی‌پردازم تا به کوتاهی به مطلب برسم. کنسرت مورد نظرم کنسرت خواننده بسیار نامدار فلامنکو "دیه‌گو اِل‌سیگالا" بود که قرار بود ترانه‌هائی که چند سال پیش از آن به همراهی آهنگساز و پیانیست برجسته کوبائی، "بِبو بالدِس" اجرا کرده بود را حالا پس از مرگ او بر صحنه بخواند؛ ترانه‌هائی که من قبلا از آنان به عنوان "ترکیبی گوشنواز از موسیقی کوبا و فلامنکو" یاد کرده‌ بودم.

"ببو بالدس" که هفت سال پیش در سن نود و پنجسالگی فوت کرد پس از انقلاب کوبا به مکزیک و سپس به آمریکا و بعدتر به سوئد مهاجرت کرده بود. همکاری او با "دیه‌گو اِل سیگالا"، فلامنکوخوانِ ساکن مادرید، از سال ۲۰۰۰ آغاز شد که به کنسرت معروف آندو با عنوانِ «اشک‌های سیاه» در سال ۲۰۰۳ انجامید. ترانه‌های اجرا شده در آن کنسرت بعدا در آلبومی با نام «سیاه و سفید» انتشار یافت.

"دیه‌گو اِل سیگالا" پیش از آن همراه با معروف‌ترین رقصندگان فلامنکو برنامه اجرا می‌کرد اما بعنوان خواننده‌ای مستقل نامی نداشت. همین موفقیت جهانی آلبوم «سیاه و سفید» بود که او را به عنوان یک خواننده پرتوان مطرح کرد.

برای آغاز دور دوم گاه‌نوشت‌های "از دور بر آتش" هدیه‌ای مناسب‌تر از ترانه "اشک‌های سیاه" با صدای "ال سیگالا" و تنظیم و همراهی "ببو بالدس" به ذهنم نرسید.

"اشک‌های سیاه" یکی از ترانه‌های بسیار مشهور کوبائی است که ده‌ها اجرای مختلف با صدای خواننده‌های بسیاری داشته است. من ویدئوی این ترانه را از آلبوم "سیاه و سفید" گرفته و برای راحتی دوستان زیرنویس فارسی به آن افزوده‌ام که می‌توانید در زیر آن را ببینید.

(این هم متن زیرنویس برای دوستانی که اهل فیلم دیدن نیستند!)

با اینکه تو، به فراموشی‌ام سپردی
با اینکه تو، رؤیایم را در هم شکستی
به جای بدگوئیت، از خشمی بجا
در رؤیایم، از ستایش سرشارت می‌کنم.

دردی جانکاه از نداشتنت می‌کشم،
رنجی عمیق از جدائی ات.
می گریم بی آنکه بدانی، در زاری‌ام
اشکی سیاه می بارم،
اشکی سیاه، به سیاهی زندگی ام.

******

سلامى دوباره به «از دور بر آتش»

دوشنبه ٢١ مهر ١٣٩٩ - ١٢ اكتبر ٢٠٢٠

چهار سال پيش با انتشار مطلبی با عنوان "بدرود با 'از دور بر آتش'" در همین سایت "عصر نو"، از وبلاگى كه سيزده سال در آن نوشته بودم – با نزديك به هزار نوشته‌ى كوتاه و بلند - خداحافظى كردم، هرچند هرگز از نوشتن و انتشار نوشته‌هايم در سايت‌هاى مختلف همچون "عصر نو"، "راديو زمانه" و "خبرنامه گويا" تا به امروز باز نايستاده‌ام.

در طول اين چهار سال، در هر جمعى و به هر علتی حضور داشتم، دست کم چند هم‌وطنى بودند كه از من مى‌پرسيدند چرا دور تازه‌اى از گاه‌نوشت‌هايم را آغاز نمى‌كنم. برخى از آنان بيش از اين كه فيلمى از من ديده يا كتابى از من خوانده باشند، مرا از طريق همين گاه‌نوشت‌ها مى‌شناختند!

واقعيت اين است كه خودم دلم بيش از آنان براى "از دور بر آتش" تنگ شده است! از چند ماه پيش در جستجو بودم ببينم كجا و چگونه مى‌توانم اين كار را از سر بگيرم، تا اين‌كه اخيرا در تماس با دوست فرهیخته‌ام مسعود فتحی سردبير "سايت عصر نو"، به توافق رسيديم كه از اين پس گاه‌نوشت‌هايم را در اين سايتِ وزين منتشر كنم.

با سپاس از او و ديگر همكارانش، اين يادداشت را با نوشته کوتاهی که به تازگی در رسانه‌های اجتماعی منتشر کرده‌ام به پایان می‌برم تا آغازی باشد بر دور دوم گاه‌نوشت‌های "از دور بر آتش".

**




درود و بدرود


هنوز مزه شیرین خبر آزادی نرگس محمدی زیر زبانم بود که خبر درگذشت محمدرضا شجریان کامم را تلخ کرد.

هیچیک از این دو نیازی به معرفی من ندارند. نه هم نسل‌اند و نه همکار، نه همبند بوده‌اند و نه هم‌جنس. هم‌درد یک‌دیگر، و هم‌درد مشترک مردم یک کشور باستانی بوده‌اند و هستند اما.

و هم‌صدا درد یک ملت شریف در زیر نعلین چرکین یک رژیم راهزن و پلید را فریاد زده‌اند. یکی به آوازی خوش، و یکی به فریادی دلخراش.

درود به نرگس باغ پرگل ایران، و بدرود با بلبل خوش آوای وطن.




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد