logo






با که توان گفت؟

دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹ - ۱۲ اکتبر ۲۰۲۰



با که توان گفت؟

جنايت هولناك يك بچه مسلمان پناهنده چچنى در شهركى نزديك پاريس بار ديگر دنيا را تكان داد و بيش از همه آدم‌هائى چون مرا كه عليرغم داشتن سى و اندى سال تابعيت هلندى همچنان خودم را يك پناهنده سياسى مى‌دانم و باور كنيد از ديروز رويم نمى‌شود به چشم همسايگان هلندى‌ام نگاه كنم گرچه همه‌شان از سوابق كارى و عقايد ضد اسلامگرائى‌ام آگاهند.

با اين‌كه ممكن است برخى از آنان حتى فيلم "جنايت مقدس" مرا ديده باشند ولى كاش مى‌توانستم به يادشان بياورم كه اين اولين بار نيست كه جانيان اسلامگرا در فرانسه شاهرگ كسى را با چاقو مى‌درند. نزديك به سه دهه پيش در همين پاريس، زير گوش پليس، تروريست‌هاى رژيم اسلامى ايران "شاپور بختيار" و "سروش كتيبه" را سر بريدند. سر بريدن تنها با داعش و خلافت اسلامي‌شان شروع نشده بلكه اين افتخار نانجيب برازنده‌ى بنيانگذار رژيم جهالت اسلامى در ايران است.

وقتى ديروز هزاران هزار فرانسوى آزاده در پاريس جمع شدند و براى دفاع از آزادى بيان و ابراز همدردى با بازماندگان آن آموزگار شريف تظاهرات كردند دلم می‌خواست برای همسايگانم تعریف کنم كه در وطن من وقتى شاهرگ "داريوش فروهر" و همسرش به دست جنايتكاران اسلامى زده شد، و يا "محمد مختارى" و "محمد جعفر پوينده" را با طناب خفه كردند مردم ما مى‌بايد اين درد و خشم سنگين را در سينه‌هايشان نگه مى‌داشتند چرا كه بيرون ريختن آن مى‌توانست به يك كشتار جمعى به دست اسلامگرايان بيانجامد همانطور كه در آبان سال پيش در تهران رخ داد.

حيف كه نگرانى كرونائى نمى‌گذارد همسايگانم را به نوشيدن قهوه دعوت كنم و به آنان بگويم كه من و چند ميليون ايرانى مهاجر و پناهنده در سراسر جهان بسيار بيشتر از آنان، حتى بيشتر از هموطنان فرانسوى آن آموزگار نجيب، از جنايت آن مردك چچنى درد مى‌كشيم چون خواهى نخواهى از همان قانون انسانى پناهندگى بهره برده‌ايم كه او و امثال او، و هم اين‌كه مى‌دانيم مردم ما در وطنمان نه هر از گاهى كه هر روزه با ترور و وحشت اسلامى روزگار مى‌گذرانند و حتی مجال فریاد ندارند.



********

قطره اشکی به یاد وطن

قطعه كوتاه ديگرى از كنسرت "اشك‌هاى سياه" را انتخاب و به فارسى زيرنويس كردم كه درد نهفته در آن براى كسى چون من كه نزديك به چهار دهه از ديدار وطن محروم مانده تا مغز استخوان درك شدنى است.

سوز دورى از وطن بيش از اين‌كه در دو بیتی كوتاه این ترانه بسیار قديمى، يا در صداى خَش‌دار و گيراى "اِل سيگالا" باشد در پيشدرآمد استادانه‌اى است كه "یِبو بالدِس" در اين اجراى به يادماندنى با پيانو مى‌نوازد.

این را هم بگویم که او در سال‌هاى طولانى دورى او وطنش پنج بار موفق به دريافت جايزه ارزشمند "گرَمى" شد كه آخرينش به همين آلبوم تعلق گرفت.

*******




یک قصه کوتاه به شکل آگهی تبلیغاتی برای مادران خانه‌دار!

یکی از جوانان فرهیخته در ایران که دست به قلم ورزیده‌ای است و من شانس دیدارش را تا کنون نداشته‌ام، بعد از خواندن قصه کوتاه "سوزنبان" که در سایت ادبی "بانگ" منتشر شده، از من خواست تا داستان دیگری از نویسنده خلاق آن، «خوان خوزه آره‌اولا» ترجمه کنم. کور از خدا چی می‌خواد؟ دو چشم بینا!

خوشبختانه ترجمه قصه بسیار کوتاهی از این نویسنده را آماده دارم که به شکل یک آگهی تبلیغاتی برای مادرهای خانه‌دار نوشته شده و مثل همه‌ی آثار این نویسنده فقید مکزیکی، تخیل و طنز تلخ اجتماعی در آن در هم تنیده شده است.

این قصه کوتاه به قدری معروف است که چندین طرح و کارتون برمبنای آن کشیده و ساخته شده است که پوستر ضمیمه یکی از آن طرح‌ها است. همانطور که در پوستر می‌بینید عنوان این قصه‌ی آگهی مانند «Baby H. P.» است که مثلا نام انگلیسی دستگاه فوق‌العاده‌ای است که برای خانم‌های بچه‌دار ساخته شده است!

حالا این شما و این هم قصه کوتاه «بیبی اچ.پی» از «خوان خوزه آره‌اولا» که نزدیک به هفتاد سال از اولین انتشارش می‌گذرد.

*

سرکارِ خانمِ خانه‌دار! نیروی زندگیِ کودکانتان را به نیروی محرکه برق تبدیل کنید. هم اکنون دستگاه فوق‌العاده‌ی «بیبی اچ.پی» برای فروش عرضه شده، دستگاهی که در اقتصاد خانواده انقلاب خواهد کرد.
«بیبی اچ.پی» از فلزی مقاوم و سبک ساخته شده که به شکل کاملا قابل تنظیمی از طریق کمربندهای راحت، گردنبند، انگشتر و گیره‌ی سر به اندام ظریف بچه‌ها متصل خواهد شد. انشعابات اضافه شده به این دستگاه هرگونه حرکت کودک را دریافت کرده و آن را در بطری کوچکی به نام «لی‌دِن» که می‌تواند بسته به نیاز روی شانه یا سینه کودک نصب شود ذخیره می‌کند (بطری لی‌دِن یک انقباض کننده‌ی الکتریکی است به شکل بطری یا جامِ شیشه‌ای). وقتی بطری پُر شود عقربه‌ای‌ آن را نشان می‌دهد. آنوقت شما، سرکار خانم، باید آن را جدا کرده و به یک ظرف مخصوص متصل کنید تا به طور اتوماتیک تخلیه شود. این ظرف می‌تواند در هر گوشه از خانه آویزان شود و جایگزینی باشد از منبع برقی آماده برای هر وقت که به روشنائی یا گرما نیاز بیافتد، و نیز برای راه انداختن وسائلی که امروزه، و برای همیشه، خانه‌ها را درنوردیده‌اند.

از امروز به بعد شما به جنب و جوش آزار دهنده‌ی فرزندانتان به چشم دیگری نگاه خواهید کرد. و دیگر تحملتان را به خاطر وول خوردن‌های اعصاب خُرد کن‌شان از دست نمی‌دهید چرا که می‌دانید همین، سرچشمه‌ی سخاوتمندی از انرژی است.

دست و پا زدن‌های بیست و چهار ساعته‌ی یک نوزاد شیرخواره به همت «بیبی اچ.پی» به پُمپ کردن آب برای چندین ثانیه‌، و یا به پخش پانزده دقیقه موسیقی از رادیو تبدیل خواهد شد.

خانواده‌های پر جمعیت با نصب یک «بیبی اچ.پی» به هر عضو خانواده می‌توانند به تمامی نیازهای برقی‌شان پاسخ دهند و با یک قرارداد کوچک و سودآور می‌توانند کمی از برق اضافه‌شان را به همسایه‌ها منتقل کنند. در مجتمع‌های عظیم ساختمانی، با جمع‌آوری تمام ذخیره‌های خانوادگی، به خوبی می‌توان بر کمبود سرویس برق عمومی غلبه کرد.

«بیبی اچ.پی» هیچگونه عارضه‌ی جسمی و روحی برای کودکان ندارد زیرا نه حرکات آن‌ها را محدود و نه منحرف می‌کند. بعکس، برخی از پزشکان بر این باورند که در رشد هارمونیک اندام آن‌ها اثر مثبت دارد. و تا آنجا که یه روان آن‌ها مربوط می‌شود، می‌توان با دادن جوائزی کوچک به بچه‌ها وقتی بیش از معمول انرژی تولید می‌کنند بلندپروازی فردی آن‌‌ها را تحریک کرد. برای این منظور پیشنهاد می‌شود به آن‌ها شکلات‌های شکری داده شود چون انرژی‌شان را با درصدی بیشتر به آن‌ها برمی‌گرداند.در ضمن هرچه کالری بیشتری به غذای کودکان افزوده شود کیلووات بیشتری در کنتور برق صرفه‌جوئی خواهند کرد.

کودکان می‌باید روز و شب دستگاه «بیبی اچ.پی» را به تن داشته باشند. لازم است همواره آن را با خود به مدرسه ببرند تا ساعات ارزشمند تفریح را از دست ندهند، ساعاتی که با انرژی سرشار انباشت شده بازمی‌گردند.

شایعاتی در این مورد که برخی از بچه‌ها در اثر برق گرفتگی از برقی که خودشان تولید کرده بودند مرده‌اند به کلی بی‌پایه است. به همین گونه می‌توان گفت نگرانی خرافات‌گونه از اینکه کودکانِ دارای «بیبی اچ.پی» جاذبِ اشعه و صاعقه‌اند بی‌معناست. هیچ حادثه‌ای از این دست امکان اتفاق ندارد، بویژه اگر به توضیحاتی که در ذیل این نامه و در دفترچه‌های راهنما که به همراه هر دستگاه داده می‌شود، توجه مبذول دارید.

«بیبی اچ.پی» در فروشگاه‌های مهم در اندازه‌ها، مدل‌ها و قیمت‌های مختلف در معرض فروش است. دستگاهی است مدرن، با دوام و قابل اعتماد، که تمامی اجزاء آن قابل تعویض است و دارای ضمانت از کارخانه‌ی «جی. پی. منسفیلد و پسران» در آتلانتا می‌باشد.
□□□

*********

«اشکی سیاه، به سیاهی زندگی‌ام»

همین سپتامبر سال پیش بود که برای شرکت در یک کنسرت استثنائیِ فلامنکو که قرار بود در "لاس بِنتاس"، استادیوم معروف گاوبازی مادرید برگزار شود به اسپانیا سفر کردم اما در همان روز ورودم به مادرید اطلاع یافتم که بدلیل پیش‌بینی خطر بروز طوفان، کنسرت برگزار نمی‌شود!

به حواشی نمی‌پردازم تا به کوتاهی به مطلب برسم. کنسرت مورد نظرم کنسرت خواننده بسیار نامدار فلامنکو "دیه‌گو اِل‌سیگالا" بود که قرار بود ترانه‌هائی که چند سال پیش از آن به همراهی آهنگساز و پیانیست برجسته کوبائی، "بِبو بالدِس" اجرا کرده بود را حالا پس از مرگ او بر صحنه بخواند؛ ترانه‌هائی که من قبلا از آنان به عنوان "ترکیبی گوشنواز از موسیقی کوبا و فلامنکو" یاد کرده‌ بودم.

"ببو بالدس" که هفت سال پیش در سن نود و پنجسالگی فوت کرد پس از انقلاب کوبا به مکزیک و سپس به آمریکا و بعدتر به سوئد مهاجرت کرده بود. همکاری او با "دیه‌گو اِل سیگالا"، فلامنکوخوانِ ساکن مادرید، از سال ۲۰۰۰ آغاز شد که به کنسرت معروف آندو با عنوانِ «اشک‌های سیاه» در سال ۲۰۰۳ انجامید. ترانه‌های اجرا شده در آن کنسرت بعدا در آلبومی با نام «سیاه و سفید» انتشار یافت.

"دیه‌گو اِل سیگالا" پیش از آن همراه با معروف‌ترین رقصندگان فلامنکو برنامه اجرا می‌کرد اما بعنوان خواننده‌ای مستقل نامی نداشت. همین موفقیت جهانی آلبوم «سیاه و سفید» بود که او را به عنوان یک خواننده پرتوان مطرح کرد.

برای آغاز دور دوم گاه‌نوشت‌های "از دور بر آتش" هدیه‌ای مناسب‌تر از ترانه "اشک‌های سیاه" با صدای "ال سیگالا" و تنظیم و همراهی "ببو بالدس" به ذهنم نرسید.

"اشک‌های سیاه" یکی از ترانه‌های بسیار مشهور کوبائی است که ده‌ها اجرای مختلف با صدای خواننده‌های بسیاری داشته است. من ویدئوی این ترانه را از آلبوم "سیاه و سفید" گرفته و برای راحتی دوستان زیرنویس فارسی به آن افزوده‌ام که می‌توانید در زیر آن را ببینید.

(این هم متن زیرنویس برای دوستانی که اهل فیلم دیدن نیستند!)

با اینکه تو، به فراموشی‌ام سپردی
با اینکه تو، رؤیایم را در هم شکستی
به جای بدگوئیت، از خشمی بجا
در رؤیایم، از ستایش سرشارت می‌کنم.

دردی جانکاه از نداشتنت می‌کشم،
رنجی عمیق از جدائی ات.
می گریم بی آنکه بدانی، در زاری‌ام
اشکی سیاه می بارم،
اشکی سیاه، به سیاهی زندگی ام.

******

سلامى دوباره به «از دور بر آتش»

چهار سال پيش با انتشار مطلبی با عنوان "بدرود با 'از دور بر آتش'" در همین سایت "عصر نو"، از وبلاگى كه سيزده سال در آن نوشته بودم – با نزديك به هزار نوشته‌ى كوتاه و بلند - خداحافظى كردم، هرچند هرگز از نوشتن و انتشار نوشته‌هايم در سايت‌هاى مختلف همچون "عصر نو"، "راديو زمانه" و "خبرنامه گويا" تا به امروز باز نايستاده‌ام.

در طول اين چهار سال، در هر جمعى و به هر علتی حضور داشتم، دست کم چند هم‌وطنى بودند كه از من مى‌پرسيدند چرا دور تازه‌اى از گاه‌نوشت‌هايم را آغاز نمى‌كنم. برخى از آنان بيش از اين كه فيلمى از من ديده يا كتابى از من خوانده باشند، مرا از طريق همين گاه‌نوشت‌ها مى‌شناختند!

واقعيت اين است كه خودم دلم بيش از آنان براى "از دور بر آتش" تنگ شده است! از چند ماه پيش در جستجو بودم ببينم كجا و چگونه مى‌توانم اين كار را از سر بگيرم، تا اين‌كه اخيرا در تماس با دوست فرهیخته‌ام مسعود فتحی سردبير "سايت عصر نو"، به توافق رسيديم كه از اين پس گاه‌نوشت‌هايم را در اين سايتِ وزين منتشر كنم.

با سپاس از او و ديگر همكارانش، اين يادداشت را با نوشته کوتاهی که به تازگی در رسانه‌های اجتماعی منتشر کرده‌ام به پایان می‌برم تا آغازی باشد بر دور دوم گاه‌نوشت‌های "از دور بر آتش".

**




درود و بدرود


هنوز مزه شیرین خبر آزادی نرگس محمدی زیر زبانم بود که خبر درگذشت محمدرضا شجریان کامم را تلخ کرد.

هیچیک از این دو نیازی به معرفی من ندارند. نه هم نسل‌اند و نه همکار، نه همبند بوده‌اند و نه هم‌جنس. هم‌درد یک‌دیگر، و هم‌درد مشترک مردم یک کشور باستانی بوده‌اند و هستند اما.

و هم‌صدا درد یک ملت شریف در زیر نعلین چرکین یک رژیم راهزن و پلید را فریاد زده‌اند. یکی به آوازی خوش، و یکی به فریادی دلخراش.

درود به نرگس باغ پرگل ایران، و بدرود با بلبل خوش آوای وطن.




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد