logo





واقعیت تلخ

سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۸ ژوين ۲۰۱۹

علی اصغر راشدان

Aliasghar-Rashedan05.jpg
وارد که شدم، از بلند مجلس بلند شد، چار بغل باز کرد، به طرفم کنار در ورودی آمد. سرش رارو به حضار چرخاند و باصدای بلند گفت:
«اینهاش!...شاهد زنده اومد...فرزانه م دایم دنبالش میدوید و میگفت: عمو خرگوشم اومد!...»
بغلم زد، سرش را رو سینه م گذاشت، دل شکسته، زار زد. اصلا وابدا باخودش نبود. حرفها و حرکاتش از اختیارش بیرون بود. پراکنده گوئی میکرد. من را پهلو خودش، کنار صندلی واعظ نشاند. چندآشنای نزدیک دوره ش کردند، خواستندازآن حالت بیرونش آورند:
«داغت جگرسوزه، همه علف مرگیم»
«دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره. »
« یه کم حرف و حرکتتو در اختیارت بگیر. »
« اینهمه بیقراری مکن. »
« همه ی اهل مجلس میدونن ضربه کمرشکنه. »
« این روزا خیلیااز این ضربه های دودمان سوز دارن. »
« تو حاضرین ناآشنام هست، حرف و حدیثاتو میپان. »
« هوای چشم و گوشای حروم لقمه رو داشته باش. »
از حال رفت، زنش با حالی بدتر از خودش، یک کاسه کاهگل آوردوداددست یکی ازجوانهای پهلوش. کاسه کاهگل رازیربینیش گرفتند، نفس پر سر و صدائی کشید، با صدای بلند شروع کرد به های های گریستن. زیر بغلش را گرفتند واز اطاق بردنش بیرون...
مجلس ساکت شد. هنوزواعظ نیامده بود. یک چای پررنگ بزرگ جلوم گذاشتند. کسی تو نخم نبود. جماعت دو به دو و سه به سه، باهم پچپچه میکردند و منتظر واعظ بودند. مجلس ختم مختصر را تواطاق پذیرائی آپارتمان کوچک خودش گرفته بود. چای راآهسته مزمزه کردم و رفتم سراغ مرور یادمانده ها:

باهم استخدام شدیم. هردوتودبیرخانه اموراداری کارمیکردیم. یکسال نگذشته بود، اداره تومجموعه ی پرت افتاده ی بیرون شهربه هرکداممان یک خانه ی دواطاقه ارزان قیمت داد. انتخابش باخودمان بود. خانه هارادیواربه هم گرفتیم. مجتمعی پرت افتاده بود. همان روزاول وپیش ازگرفتن خانه بهش گفتم:
« من یالغوزتک وتنهاخونه رومیخوام چیکار!واسه چی نپرسیده اسمموتولیست نوشتی! بایه لقمه سیرم وبایه لقمه گشنه. چیجوری اینهمه راهوبااتوبوس بیام وبرگردم؟ شب که تاخروسخون خواب ندارم، چیجوری میتونم کله ی سحربلن شم وراه بیفتم؟ عطاشوبه لقاش بخشیدم. خودت یه واجب تر پیداکن وبگذارجای اسم من بالاغیرتا!هردوتامون پاره وقتم کلاس ودرس داریم. »
« صدنفرسرودست میشکونن.تواموراداری مسئول تنظیم لیستابودم،گفتم کی محق ترازکارکنای خوداموراداری ورفیق عزیزم. »
« همه ی اینارومی فهمم، باتوهم که علاوه برهمکاری، خونواده یکی هستیم. اماتواون منطقه ی دورافتاده که هیچ دکون وفروشگاهی پیدانمیشه، چی جوری خودمواداره کنم؟دست ازسرم وردارجون فررانه ت!»
« بیخودنک ونال نکن، ولت نمیکنم، شانس یه دفه رومیاره. پنج شیش ماه، هرجورشده سرکن، بعدش نخواستی، خودم واسه ت اجاره میدم، ماهیانه م کرایه شومیگیرم ومیگذارم کف دستت. باپولش میتونی یه اطاق مشت توتخت طاووس کرایه کنی وبری دنبال ولگردیات. من که میدونم دردومرضت چیه، پیش کولی معلق میزنی؟...»
همسایه دیواربه دیوارشدیم. هیچ روزتعطیلی تنهام نمیگذاشتند. خانمش نهارمی پخت، من هم آب حیات ومخلفاتش راتهیه میکردم. میرفتیم کنارجوی آب روان زلال وسط سبزه زارهابساط پهن میکردیم. بیرون شهر بودیم واطراف اراضی کشاورزی بود. خانمش اهل این فرقه هانبود. من وخودش شیشه ی آب حیات وکاسه ماست وخیارراکنارسفره می چیدیم. مینداختیم بالا، گرام تپازراروشن میکردیم. صفحه های داریوش رفیعی ورودکارون قاسم جبلی رامیگذاشتیم. کله گرم میکردیم،پرت وپلامی گفتیم وقهقهه میزدیم، فرزانه خوشگله رامی کشیدیم وسط معرکه.
اهالی خانواده ازآن خونگرمهای خوزستانی بودند. خودش سیه جرده بود. خانمش گندمگون وبیشترشبیه زنهای لربود. فرزانه دوسه ساله اماسفیدنقلی گل بهی خوشگل به تمام معنی بود. آدم نگاهش که میکردشعرحافظ توذهنش سیلان می گرفت. یادم نمیرود، توپیک نیک آخرمان، من وباباش حسابی داغ کرده بودیم. باباش قهقهه زد، به من اشاره کرد، به فرزانه گفت:
«این آقاکیه؟»
« فرزانه باچشمهای واقعازیباش نگاهم کردوگفت« عمومه.»
«نه بابا!اون عموخرگوشه.»
گفتم«فرزانه جون، اگه گوشاشوورداری چی میشه؟»
فرزانه انگشت اشاره ش راروپیشانیش گذاشت،گمی فکرکرد، سرآخرقهقهه زدو پریدروکولم....
*
حالا بعد از بیست سال تو مجلس ختم فرزانه نشسته بودم. گرهی تو گلوم گلوله شد. چای دوم را جلوم گذاشتند. سیگاری روشن کردم. ازمجلس و حضار منفک شدم. پرنفس پک زدم ، تانفسم یاری میکرددودرافروواضافیهاش راقلاج قلاج بیرون میدادم. بایدذهنم رامشغول میکردم، وگرنه میزدم زیرگریه تاگره گلوم بازشود...
بیژن پسرعموش توکنکورسراسری بارده ای توصدنفراول کنکوردانشگاه قبول شد، ازشهرستان آمدتهران. تواطاق کوچکی توخانه عموش ساکن شد. درسهای دانشکده فنی رایاره وقت گرفت وصبحهاتواداره فنی وزارت نیرومشغول شد.
بافرزانه تازه دیپلم گرفته خودمانی شدند. ازخلق وخوی هم خوششان آمد. عصر روزهای تعطیل میرفتندتوبلواروپارک لاله می گشتند، بابودجه ناچیزبیژن، ساندویچ یابستنی میخوردند.
حول وحوش یک سال بعدبیژن آپارتمان دواطاقه ای پائین شهرگرفت. هفته اول رفتنش، زن عموش به مناسبت گرفتن آپارتمان مستقل، بیژن راشام دعوت کرد. شام راخوردند، سرعموش اندکی گرم شد، یک استکان لب طلائی کمرباریک گذاشت جلوبیژن. بیژن شهرستانی، زن عموش راپائید، باچشم وابرواشاره کرد. عموش گفت:
« غمت نباشه، باخانوم نداریم. خودش لب نمیزنه، هیچوقتم مانع من ودوستام نمی شه. تواینهمه مشکلات نبود، معلوم نیست چی بلائی سرم میامد.خانوم گردن من وفرزانه خانوم گلم خیلی حق داره. ستون فقرات زندگی ماست. »
خانمش لبخندنرمی زدوگفت « بازکله ش گرم شدوافتادروغلطک.بیژن استکانو سربکش، وگرنه حالاحالاهازبونش آروم نمی گیره.»
« بیژن سرخ شدوگفت « آخه تاحالالب به این تلخیانزده م!»
عموش استکان راازجلوش برداشت وداددستش، استکان لبریزخودراآهسته به استکانش زدوگفت:
« سرآخربایدمردی شی دیگه. به سلامتی خودم، خانم نازم، فرزانه ی قرص قمرم وآینده ی موفقیت آمیزولبریزازشادی خودت وزن وبچه های آتیه ت، میندازیم بالا!...»
بیژن چشمهاش رابست واستکان راسرکشید. گلو، سینه ومعده ش راآتش زدو رفت پائین. بلافاصله چندقاشق ماست وخیاربلعید. باراولش بود. شام که تمام شد، شرم وکم روئی شهرستانیش دودوگم وگورشد. رودربایستی راکنارزد، بالاله گوشهای گل انداخته توچشمهای فرزانه خیره شد، عمووزن عموش راپائیدوبی مقدمه گفت:
« من اینهمه مدت توجمع گرم ومهربون شمابوده م، باشماومخصوصافرزانه خوگرفته م، حالاتنهائی تواون خونه ی سوت وکوردارم دقمرگ میشم. بایدفکری به حالم کنین. »
« فرزانه زیرلب خندید، ظرف هاراجمع کردورفت توآشپزخانه که بشوید. زن عموش گفت:
« میخواستی نری، کفتم که، مااین غذارومی پزیم، توکنارش باشی یانباشی، فرق نمیکنه. حالام تادیرنشده، خونه روپس بده وبرگرد. »
« بایدیه فکراساسی کرد، آخرش که چی؟ »
« فکراساسی یعنی چی؟ »
« یعنی بااجازه ی عموم وخودت، دست فرزانه روبدین دستم، باهم بریم ویه زندگی مشترکی روشروع کنیم. »
« باچقدرغازحقوق، دانشکده وکرایه خونه، خودتم به زورمیتونی اداره کنی، بااین گرونی خرج، زندگی زناشوئی کمرشکنه. »
عموش توحرف خانمش پریدوگفت«خانومم، توامرخیرنفوس بدنزن. یادت رفته؟ خودمون باکرایه کردن یه تک اطاقی تویه خونه ی کاروانسراشکل جنوب شهرشروع کردیم، امرمون نگذشت؟ »
« صاب خونه وبقال وچقال این تعریف وتعارفاحالیشون نیست. باشکم گشنه م نمیشه عشق بازی کرد. »
« بازافتادی تومنفی بافی خانوم!کوتابیادیگه!میخوای جوون مردموهمین اول راه از زندگی بیزارکنی؟ »
بیژن گفت « همینجورنمیمونه زن عمو، دوسه سال دیگه دانشکده موتموم میکنم، تواداره پیشرفت میکنم، احتمالامدیرکل میشم ودرآمدم چندبرابرمیشه. »
عموش استگانش راسرکشیدوگفت « این دوتا اهل هیچ فرقه وبریزوبپاشم نیستن، شب میتونن بادوتاساندویچم بخوابن. مام به اندازه وسعمون دست شونو می گیریم.»
« این روزامام مثل بیشترمردم توزندگی خودمون موندیم. واسه چی قول بیجا می دی! »
بیژن دست زن عموش راتودستش گرفت، بوسیدوگفت «حرف آخرمومیزنم، من دیگه نمیتونم یه شبم بدون فرزانه سرکنم. گوشم به هیچ حرف دیگه م بدهکار نیست. همه کاره ی قضیه م خودتی، هرکاربه عقلت میرسه بکن...»
*
یکی دوماه بعدازازدواج واقعیتهای تلخ زندگی عرض وجودکرد. فرزانه ازعوالم خیال بیرون آمد. پاروی زمین سفت عصب خراش زندگی گذاشت. حقوق بیژن به حداقل هاهم نمیرسید. شب وروزشان به جنجال ودادوبیدادهای گوش خراش کشید.
بیژن دراثرفشارخودرابه شهرک دماوندمنقل کردکه کرایه خانه ش نصف شودوبتواند هزینه ی حداقل زندگی رابرساند.
دوسه ماه بعدیک روزازسرکاربرکه میگردد، بافرزانه ی شعله ورروبه رومی شود. دستپاچه بلندش می کندوتوحوض کوچک آب می اندازدش، دیرشده. فرزانه پیت نفت راروسرش خالی میکندوکبریت میکشد....





نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد