‍‍‍‍جمعه ۲۱ تير ۱۳۸۷ - ۱۱ ژوئيه ۲۰۰۸

آه! اسفندیار من!

 

 

چه نازی بدین تاج گشتاسپی
بدین تازه آیین لهراسپی
که گفت ات: برو دست رستم ببند!
نبندد مرا دست چرخ بلند

 

این دوبیت، گوهر و جانِ سوکنامه‌ی رستم و اسفندیار است.

چرا اسفندیار به تاج و آیین خویش می‌نازد؟ تاج و آیین نماد چیست؟

چرا این تاج و آیین او را بر آن داشته است تا دست رستم ببندد؟

در دست رستم چیست که چرخ بلند را نیز یارای زنجیر کردنش نیست؟

چرا اسفندیار که آورنده دین بهی است، رویین تن است؟

چرا برآمدن دین به قدرت در ایران به موجب پیش بینی جاماسب، سراسر خونریزی و ویرانی ایران را در پی‌دارد؟چرا رستم دست به بند نمی‌دهد؟

چرا مردم ایران به هنگام خواندن شاهنامه از این که رستم سرانجام پیامبر این دین را می کشد شادند و حق را به رستم می‌دهند؟

پس چرا پسانتر مردم ایران همان راه را می روند و پیرو دین بهی می‌شوند؟

چرا پسانتر همین مردم دین تازیان می‌گیرند و به سرکوب و کشتار پیروان دین بهی می‌پردازند؟

رستم برای نخستین بار تیر بر چشم کسی می‌افکند که بیگانه و دشمن این سرزمین نیست. پس اسفندیار می‌خواهد چه کند که مردم ایران پروانه‌ی مرگ او را در مشت رستم می‌نهند؟

آیا داستان هفت خوان اسفندیار را پسانتر موبدان بر استوره نیفزوده‌اند تا قهرمان و پیامبر دین چیزی از رستم کم نداشته‌باشد و به همین سبب بیشتر شبیه هفت خوان رستم است جز آن که اسفندیار سیمرغ را نیز می‌کشد؟

آیا به همین سبب نیست که نام رستم در  اوستا نیامده است؟

استوره ی رستم و اسفندیار یکی از گره گاه‌های مهم تاریخ ماست.

 نگاهی است ژرف به ناخودآگاه جمعی و ملی ما ایرانیان.

رستم و اسفندیار چندین هزار سال است که در میدان های این سرزمین می‌ستیزند.

***

شخصیت‌های اصلی داستان:

گشتاسب: پادشاه خودکامه و قدرت پرست که با برکناری پدر و با یاری ارتش دشمن بر تخت نشسته است. در دوران اوست که زرتشت پیدا می‌شود و گشتاسب را به گستردن دین نو فرا‌می‌خواند.

جاماسب: وزیر دانشمند و فرزانه‌ی گشتاسب.

رستم: پهلوان پیر و بزرگ ایران.

کتایون: مادر اسفندیار و دخنر امپراتور روم.

سیمرغ: دانای رازها. پرنده اساتیری ایران و راهنمای رستم.

اسفندیار: فرزند جوان و قدرت خواه گشتاسب. در کودکی به دست زرتشت در آب رودخانه‌ای رویین تن می‌شود. اما به هنگام فرورفتن در آب چشمان خود را از ترس می‌بندد و سرانجام با خوردن تیر به چشمانش کشته می‌شود. او پیام آور و گسترنده آیین نو است.

در روزگار او و گشتاسب است که نخستین حکومت دینی در ایران بر سر کار می‌آید.

در برخی از کتاب‌های کهن دینی و پهلوانی نیز از اینان یاد شده است:

در بخش دوم فروردین یشت،فروشی دویست و پنجاه تن از پادشاهان نامداران و دلیران و پارسایان،از جمله اسفندیار ستایش شده است.

در این یشت فروشی اسفندیار به همراه فروهر دلاورانی چون بستور وجاماسب یاد می‌شود.اسفندیار با صفت تهم از دیگر دلاوران دیگر متمایز می شود:

((فروهر پاکدین  سپنتوداتتهم را می ستاییم))

نام اسفندیار در اوستا از دو بخش "سپنتو" به   معنای مقدس و داته از ریشه‌ی دا به معنای آفریدن ترکیب شده است که بر روی هم آفریده پاک می‌شود.

 بارتولومه واژه‌ی سپنت را به معنای سود ،فایده و سلامت بخش آورده است.

یوستی و هورن فرم پازند سپنت را به صورت شپاننه درمعنای مقدس و فایده و افزونی آورده اند.

پور داود،سپنت را از ریشه ‌ی سود و فایده و درمان بخش که در سانسکریت به صورت سونت در آمده است،یکی می داند.

به هر روی نام وی با دین و تقدس و خداوند در پیوند است. او پیام آور دین بهی است. او گسترش دهنده آیین زرتشتی است.

  در وندیداد سخن ازرویین تنی اسفندیار است :

(( زرتشت از اهورا مزدا خواست درستکار ترین کسی که نخستین از مردم باشد که آسیب ناپذیر است به وسیله سحر،کسی که خوب می داند که چگونه بدنش را  چون (سپند یاد)  حفظ کند که شمشیر بر بدن او کارگر نشود.))

در کتاب خرده اوستا نیز بنام اسفند یار برمی خوریم.

 ((فزون نیرومند باد،فروهر اسپندیار یل، با فروهر همه رزمیان،پهلوانان دلاوران))

 ((و من بدین پاک و نیک مزدیسنا پایدارم که خداوندگار هرمزد و امشاسپندان آن را به فروهر ستوده زرتشت سپنتمان آموختند و زرتشت آن را به گشتاسب شاه آموخت و گشتاسب شاه آن را به فرشوشتر،جاماسب واسفندیار آموخت،ایشان آن را به نیک آموختند و پشت به پشت به آراینده دین راستین آذربارمهر اسپندان رسید.))

 

رستم و اسفندیاری دیگر:

استاد مهرداد بهار در کتاب جستاری چند در اساطیر ایران آگاممنون سردار یونانیان را همان گشتاسب میداند و می نویسد:

آگاممنون همان گشتاسب است. هر دو دیگران را بخاطر منافع خویش نابود میکنند .

...آخیلوس با اسفندیار یکی است... هر دو پهلوان کشور بزرگتر تندخو و خشمگین و هر دو رویین تن اند... رستم با هکتور یکی است. هر دو پهلوان کشور کوچکتر آدم های ملایم و معتدلی اند...پاریس همان زال است هر دو حیله گرند و با نیروهای فوق طبیعی ارتباط دارند... 

اما بر اساس حماسه ایلیاد، پاریس پدر هکتور نیست،برادر اوست و بنابر این پاریس نمی‌تواند همان زال باشد. در روایت ایرانی، رستم، اسفندیار رویین تن را به هلاکت می‌رساند ولی در روایت یونانی هکتور توسط آشیل رویین تن کشته می‌شود و این درست عکس روایت ایرانی‌ست. و سرانجام این پاریس برادر هکتور است که با تیری که بر پاشنه پای آشیل یا آخیلوس میزند او را به قتل می‌رساند.

از سوی دیگر شباهت های این استوره با استوره‌ها‌ی هندی بسیار بیشتر است و من بر آنم که پیدایی این اساتیر در زمانی  بوده است که ایرانیان و هندیان در یک سرزمین و با هم می زیستند و آن همین ایران بود. تمدنی بین فرارود و میاندورود. تمدن درخشان سیستان و جیرفت و هلیل رود. این اساتیر پسانتر به وسیله مهاجرین و کولیان و گوسان ها به سرزمین‌های دیگر برده شده است.

به موجب شاهنامه فردوسی در دوره فرمانروایی گشتاسپ، فرمانروای حامی زرتشت، او فرزند رویین تن خود اسفندیار را به جهت مطیع كردن رستم و خاندانش به سرزمین زابلستان روانه می‌كند و داستان با كشته شدن اسفندیار رویین تن به فرجام می رسد.

نبرد ارجون با رویین تنی به نام كرنا در داستانهای هندی همسان با نبرد رستم با اسفندیار در روایات ایرانی است.

به موجب مهابهارتا، كرنا دارای پوستی بود كه او را رویین ‌تن كرده بود و هیچ سلاحی بر پوست او كارگر نبود. مادر او کونتی او را در هنگام دختری باردار شد و از روی شرم او را  پس از تولد به آب رودخانه می اندازد. کرنا از دوران جوانی کینه ارجون را به دل گرفته بود و با اینکه ارجون کاری به کار او نداشت کرنا همواره درصدد ضربه زدن به وی بود. در زمانی که دو طایفه کوروان و پاندوان که با یکدیگر پسرعموزاده بودند درگیر جنگ شدند، کرنا خود را از پیروان کوروان نامید و در این جنگ شرکت نمود.

در نبردی كه در ناحیه كوروكشترا بین این دو پهلوان در ‌می‌گیرد، ابتدا پسران كرنا توسط خویشان و برادران ارجونَ كشته می‌شوند (  همانند داستان كشته‌شدن پسران اسفندیار به دست خویشان رستم).

نقش ارجون برابر با نقش رستم است .روایت پند دادن كتایون مادر اسفندیار برای پرهیز از نبرد با رستم، در روایت هندی هم آمده و برابر است با پند دادن كونتی  به كرنا برای پرهیز از نبرد با ارجون.

كونتی كه در اصل مادر ارجون و پاندوان بوده به كرنای رویین تن می‌گوید كه وی مادر حقیقی او نیز می‌باشد و در زمان دختری او را باردار شده و او را از روی شرم به ناچار به آب رودخانه انداخته است. اما با وجود پندهای مادر، كرنا که کینه ارجون را به دل داشت به نبرد می‌رود و در نبرد اول،زخم‌های فراوان برداشته از پیش كرنا می‌گریزد ولی پس از نكوهش یودهیشتر(برادر ارشد ارجون)  و نیزاندرزهای یاور همیشگی یعنی كریشنا،ارجون دوباره به نبرد با كرنای رویین‌تن می‌رود.در نبرد دوم نیز شكست ارجون قطعی به نظر می‌رسید، اما ناگهان چرخ ارابه كرنا در گل فرو می‌رود و او برای بیرون آوردن آن از گل از ارجون امان می‌خواهد، ولی ارجون بر خلاف رسم جنگاوری با تیری افسون شده  كه پیكان آن به صورت دو دست به هم آمده و شش پر بود، آن پهلوان رویین‌تن را از پای در می‌آورد و سر کرنا را از بدن جدا می‌کند و كرنا به همان سرنوشتی دچار می‌گردد كه اسفندیار رویین تن گردیده بود.در داستان ایرانی، رستم نیز در نبرد دوم در حال شكست بود اما تیر افسون شده و ساخته شده از چوب درخت گز كه سیمرغ در اختیار او گذاشته بود، اسفندیار را از پای در می‌آورد. این تیر افسون شده درشاهنامه فردوسی دو پیكانه اما سه پر بوده  است. 

غیر از شاهنامه فردوسی در كتاب درخت آسوریك،كه متنی به زبان پهلوی اشكانی است، نیز به این داستان اشاره شده است. در این كتاب از رستم با نام رودستخم  و از اسفندیار با نام سپنتودات (آفریده مقدس) یاد شده است .

 

آه! اسفندیار من!

 

اینک داستان اسفندیار در شاهنامه را پی‌گیریم.

فرزانه‌ی توس داستان اسفندیار را با  بهارمی‌آغازد. بهاری اما پر از اندوه. گویی از آسمان بهار بوی خون می‌آید. گویی درختان در رقصی دیوانه وار گیسو پریشان کرده اند و باد بر این آشفتگی مویه سر می‌دهد و پیراهان ابر می‌درد. هوا، هوای خروش خشم است و خنکای بهار، بر این زخم، نه مرهم، که خیش می‌کشد:

 

کنون خورد باید می خوشگوار

که می‌بوی مشک آید از جویبار

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش

خنک آنک دل شاد دارد به نوش

درم دارد و نقل و جام نبید

سر گوسفندی تواند برید

مرا نیست فرخ مر آن را که هست

ببخشای بر مردم تنگدست

همه بوستان زیر برگ گلست

همه کوه پرلاله و سنبلست

به پالیز بلبل بنالد همی

گل از ناله‌ی او ببالد همی

چو از ابر بینم همی باد و نم

ندانم که نرگس چرا شد دژم

شب تیره بلبل نخسپد همی

گل از باد و باران بجنبد همی

بخندد همی بلبل از هر دوان

چو بر گل نشیند گشاید زبان

ندانم که عاشق گل آمد گر ابر

چو از ابر بینم خروش هژبر

بدرد همی باد پیراهنش

درفشان شود آتش اندر تنش

به عشق هوا بر زمین شد گوا

به نزدیک خورشید فرمانروا

که داند که بلبل چه گوید همی

به زیر گل اندر چه موید همی

نگه کن سحرگاه تا بشنوی

ز بلبل سخن گفتنی پهلوی

همی نالد از مرگ اسفندیار

ندارد بجز ناله زو یادگار

چو آواز رستم، شب تیره، ابر

بدرد دل و گوش غران هژبر

 

   اسفندیارکه دلاوری ها وتلاش ها درگسترش آیین زرتشت و نگه‌داری کشور از خود نشان داده است، از پدرش گشتاسپ، خواستار تاج و تخت می‌شود:

 

مرا گفت چون کین لهراسب شاه
بخواهی به مردی ز ارجاسب شاه
بیاری تو مر خواهران را ز بند
کنی نام ما را به گیتی بلند
جهان از بدی پاک بی خو کنی
بکوشی و آرایشی نو کنی
همه پادشاهی و لشگر تراست
همان گنج با تخت و افسر تراست

 

گشتاسپ که خود را شاه و نماینده‌ی خدا می‌داند:

 

منم گفت یزدان پرستنده شاه

مرا ایزد پاک داد این کلاه

 

و خود برای رسیدن به قدرت، به بیگانه پناه برده و از رومیان یاری خواسته و برای ماندن در قدرت خود را پیرو آیین تازه وانموده، روی خوش نشان نمی‌دهد. گشتاسب کسی است که برای گسترش آیین جدید کارها کرده است. او و همدستانش:

 

کشیدند شمشیر و گفتند اگر

کسی باشد اندر جهان سر به سر

که نپسندد او را به پیغمبری

سر اندر نیارد به فرمانبری

نیاید به درگاه فرخنده شاه

نبندد میان پیش رخشنده گاه

نگیرد از او راه و دین بهی

مر این دین به را نباشد رهی

به شمشیر جان از برش بر کنیم

سرش را به دار برین برزنیم

 

پس گشتاسب، که به تیغ شمشیر و طناب دار، دین گسترده است، به بهانه هایی ازتسلیم حكومت به فرزند خویش یا اسفندیار، به پیامبر جوان و جویای تخت و تاج تن می زند. پیمان‌هایی را که هربار با فرزند می‌بندد، می‌شکند تاسرانجام ، اسفندیاررا اندیشه ای شوم در سر می‌افتد:

 

 كنون چون بر آرد سپهر آفتاب                

سر شاه  بیدار گردد  ز خواب

 بگویم پدر را سخن ها كه گفت                 

ندارد  ز من  راستی ها  نهفـت

 وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر               

 به یزدان  كه بر پای دارد سپهر

 كه  بی كام او تاج  بر سر نهم                 

همه  كشور  ایرانیان   را  دهم

 ترا  بانوی  شهر  ایران   كنم                  

به زور و به دل جنگ شیران كنم

 

گشتاسب، هراسان از گردش زمان، به رایزنی  می‌پردازد وپیشگویی می‌خواهد. تدبیر بر خاک و تقدیر بر تخت می‌نشیند. جاماسب می گوید:

 

 بدو گفت جاماسب كای شهریار                        

 تواین روز را خوارمایه مدار

 ورا هـوش  در زاولستان  بـود                        

 به  دست تهم پوردستان بود

 

پس گشتاسب آگاه می گرددكه مرگ اسفندیاردرزابلستان وبه دست رستم خواهد بود. افعی سیاه قدرت و آیین نو در جان او از چله سر بر می‌دارد. این افعی که بر گنج شوم قدرت نشسته است، زمرد جان و آزادی می خواهد. پس پیر، پسر را روانه‌ی مسلخ می کند:

 

 سوی سیستان رفت باید كنون                     

به كارآوری زو روبند و فسون

برهنه  كنی  تیغ و كوپال  را                         

به بند آوری  رستم  زال  را

زواره  فرامرز  را  همچنین                       

نمانی كه كس برنشیند به زین                                                                                         

 

چرا؟ گشتاسب در پی چیست؟

برنشاندن دین به قدرت!چرا؟ تا دین، افعی پیر را از دشمن در امان دارد.

    هدف دیگر گشتاسب،نابودی رستم  و خواركردن خاندان زال است.چرا؟ سیستان مرکز آزادگی و خاندان زال بوده اند که وی و خاندانش را بر سریر قدرت نشانده‌اند و اینک نیز حاضر نیستند تا دین نو بپذیرند و در برابر قدرت سر فرود آرند. پس دامچاله‌ی ریا و دروغ و مرگ می کند، تا آزادگی درافتد و خود بر تخت قدرت بماند:              

 

چوآنجا رسی دست رستم ببند                           

بیارش به بازو فكنده كمند

زواره  فرامرز و دستان سام                          

 نباید كه سازند پیش تو دام

 پیاده   دوانش   بدین   بارگاه                           

بیاور كشان  تا  ببیند  سپاه

و بهانه‌اش این است که:

از آن پس نپیچد سرازما كسی                           

اگركام  اگرگنج  یابد بسی

 

و هنگامی كه عزم می كند تا اسفندیار را به سیستان بفرستد، می‌داند که با مرگ بازی می‌کند.

مادراسفندیار،کتایون،فرجام شوم ماجرا را بر پسر آشکار می‌دارد و بیمش می‌دهد که مکن! که مرو!:

 

بدو گفت : كای  رنج بـرده  پسر                

ز گـیتی  چه  جـوید  دل  تاجـور

 مگرگنج و فرمان و رای و سپاه                

 تو داری برین بر فزونی  مخواه

 یكی  تاج   دارد   پـدر   بر  پسر               

 تو داری دگر لشكر و بـوم  و بـر

چواوبگذرد تاج وتختش تو راست            

 بزرگی وشاهی وبخشش تو راست

 

اما اسفندیارهمه ی قدرت رابا هم می خواهد:دین و دولت را!

سیستان قلمروآیین کهن و آزادگی است اما! که دین نوو دولت خودکامه در آن دیاراستقرار و ریشه نیافته است. هنوز آزادگی برابر خودکامگی سرفرود نیاورده است.پس سیستان وخاندان زال  مورد قهر و کین گشتاسپ هستند . گشتاسپ، هنگامی  كـه  اسفنـدیـار فضـایـل رسـتم  را  برمی شمارد، می گوید که نخست باید دین داشت و اخلاق و منش انسانی در برابر دین ارجی ندارد:             

 

  هرآن كس كه از راه یزدان بگشت        

 همان عهد او گشت چون باد دشت

 همانا   شنیدی  كه   كاووس   شاه       

 به  فرمان  ابلیس  گم  كرد  راه

 كسی  كاو ز عهد  جهاندار  گشت         

بـه  گـرد  در او  نشـاید  گذ شـت

 اگر  تخت  خواهی ز من  با  كلاه         

ره  سیستان  گـیر و بركش  سپاه

اسفندیار نیز از دین گستری خویش یاد می‌کند: 

چو رفتم همه بت پرستان بدند                       

سرآسیمه  برسان مستان بدند

برافروختم   آتش   زردهشت                        

كه بامجمرآورده بودازبهشت

به  پیروزی  دادگر یك خدای                        

به ایران چنان آمدم  باز جای

كه مارابه هرجای دشمن نماند                       

 به بتخانه ها در برهمن  نماند

 

که مراد از بت پرستان برهمن،مردم این آب و خاکند که هربار به بهانه ای قتل عام و کشتار می‌شوند.

ونیز زمانی كه درمقابل رستم قرار می گیرد،می گوید که این هیولا، یعنی پدر خودکامه، دو شمشیر در کف دارد. شمشیر دین و دولت:

 

  نشسته به یك دست او زردهشت           

 كه با زند واست آمده ست ازبهشت

 

و این گشتاسب است که مردمان را دو دسته می‌کند: آنانکه با اویند و آنان که براو!

تا چه شود؟

 

 از آن پس نپیچد سر از ما كسی             

 اگر كام  اگر گنج  یابد  بسی

 

و سامان کار را در چه می‌داند؟ در درآمیختن زهر نفرین و نفرت:

 

چو دین را  بود  پادشا  پاسبان      

 تو این هر دو را جز برادر مخوان

 

   اینجا کمرگاه تاریخ و استوره است. روزگاری که تاریخ در گردبادی از جنون و خون ورق می‌خورد.  از همین روست که دانایی و جادو، نیک و بد، آدمی و ایزد در هم آمیخته‌اند. سیاهی با سپیدی در آویخته است. آدم‌های استوره به انسان‌های تاریخی نزدیک شده‌اند. نیمی اساتیری و نیمی تاریخی‌اند.

اسفندیارنیز در کار دین و دولت است. آمده است تا آیین شهریاری و شهرداری با دینمداری در هم آمیزد. آمده است تا راه بر آزادگی ببندد:

 

چنین   داد   پاسخ   ورا   نامـدار          

كـه   گر  من  بپیچم  سر از شهریار

 بدیـن  گیتی  اندر  نكـوهش   بود         

همان  پیش   یزدان   پژوهش   بود

 دو گیتی به رستم نخواهم فروخت          

كسی چشم دین را به سوزن ندوخت                                                                                     

 

اسفندیار کمر بسته‌ی کین است. شمشیر او را پیامبر نو در دستش نهاده است تا مخالفان را به نام بی‌دین و بد دین و بت پرست نابود کند:

 نخستین كمربستم از بهر دین                  

تهی كردم  از بت پرستان زمین

كس ازجنگجویان گیتی  ندید                   

كه  از كشتگان  خاك  شد  ناپدید

نژاد من ازتخم گشتاسپ است                  

 كه گشتاسپ ازتخم لهراسپ است

كه لهراسپ بد پور اورند شاه                 

 كه او را بدی از مهان  تاج و گاه                                                                                                                         

اسفندیاردربرابر پندهای پشوتن، كه اورا ازنبرد با اسفندیار باز می دارد، سخن از گناه سر می‌کند و دین را بهانه قرار می‌دهد:              

 

 مرا  چند  گویی  گنه كار  شو                    

ز  گفتار  گشتاسپ   بیزار  شو

 توگویی و من خودچنین كی كنم                  

كه از رای و فرمان او پی كنم

 

و بار دیگر و بار دیگر چون از او می‌خواهند که راه آشتی و مهر و مدارا پیش گیرد و از میدان نفرت و کین بازگردد، بانگ برمی‌دارد:              

 

مرا گویی از راه یزدان بگرد                  

ز فرمان  شاه  جهانبان   بگرد

كه هر كاو ز فرمان شاه جهان                 

بگردد  سرآید  بدو  بر  زمان

جز ازبندگی كوشش و كارزار                 

به  پیشم  دگرگونه  پاسخ  میار

 

همه ی تلاش رستم، اما آشتی و دانایی است:

 

زدل دور كن شهریارا تو كین              

مكن  دیو را  با خرد  همنشین

اما اسفندیار به راه  داد و دانایی باز نمی گردد:

 به ایوان رستم مرا كار نیست                

 ورا نزد من نیز دیدار نیست

 

اسفندیار ارج و ارزش‌های رستم را نیک می‌شناسد، اما این اژدهای قدرت است که سربرداشته و تنوره بسته  و راه بر داد و خرد بسته است:

 

به رستم نگه كردم امروزمن                      

برآن برز و بالای  آن   پیلتن

 ستایش گرفتم  به  یزدان پاك                      

كزویست امید وازو بیم و باك

كه  پروردگار  آن چنان  آفرید                    

 برآن آفرین  كاو جهان  آفرید

 چنین كارها رفت  بر دست  او                    

كه دریای چین بود تا شست او

 همی بركشیدی  ز دریا  نهنگ                     

به دم دركشیدی زهامون پلنگ

 

   اسفندیارمی داند که در بند کشیدن كسی چون رستم سزا نیست و این ناسزا را به گردن پدر می‌اندازد. به مادر می‌گوید:             

 

 چگونه كشم سرزفرمان شاه                

چگونه   گذارم   چنین    دستگاه

 

 اسفندیاربرای رسیدن به قدرت، خود را خوار می کند:

 

پدرشهریار است ومن كهترم                     

 زفرمان اویك زمان نگذرم

 

و چیست آن هیولایی که درون او را می خورد و خوارش می کند و به خون تشنه‌اش می‌دارد:          

 

 وگرسر بپیچم  ز فرمان  شاه                      

بدان گیتی آتش بود جایگاه

 

و این کژدم به هنگام مرگ نیز رهایش نمی کند:            

 

كنون نیك نامت به بد بازگشت                    

زمن روی گیتی پرآواز گشت

غم آمد روان تو را بهره زین                      

چنین  بود  رای  جهان آفرین

 

اسفندیار آمده است تا تمام ارزش‌های کهن را خوار کند و براندازد. آمده است که رستم را، نماد آزادگی را در بند کند و خوار و خفیفش سازد:

 

من ایدون شنیدستم  از بخردان                  

بزرگان  و بیدار دل  موبدان

از آن   برگذ شته   نیاكان   تو                  

سرافراز و دیندار و پاكان تو

كه   دستان   بد گوهر  دیوزاد                  

به  گیتی  فزونی  ندارد  نژاد

فراوان ز سامش  نهان  داشتند                

همی  رستخیز  جهان   داشتند

 تنش تیره بد،موی ورویش سپید               

چو دیدش دل سام  شد  نا امید

بفرمود   تا   پیش   دریا   برند                  

مگرمرغ و ماهی ورا بشكرند

 بیامد   بگسترد    سیمرغ    پر                   

ندید   اندرو   هیچ   آیین   فر

 ببردش به جایی كه بودش كنام                 

 زدستان مراورا خورش بودكام

 اگرچند   سیمرغ   ناهار   بود                  

تن زال  پیش اندرش  خوار بود

بینداختش  پس   به  پیش   كنام              

 به  دیدار او  كس  نبد  شاد كام

 همی خورد  افكنده مردار اوی                 

 ز جامه  برهنه  تن  خوار اوی

 چو افكند سیمرغ بر زال  مهر               

 براوگشت زین گونه چندی سپهر

 از آن پس كه مردارچندی چشید                

برهنه  سوی  سیستانش  كشید

پذیرفت  سامش  ز بی بچگی                     

ز نادانی   و دیوی  و غرچگی

خجسته بزرگان  و شاهان من                    

نیای  من  و  نیكخواهان  من

 ورا  بركشیدند  و  دادند   چیز                  

فراوان بر این سال بگذشت نیز

 

 رستم اما  دربیداری اسفندیارمی كوشد. هیهات که جبر زمان نمی گذارد تا چشم اسفندیار بازشود:               

 

چنین گفت باشاهزاده به خشم:                

كه آیین من بین و بگشای چشم!

 

  و باز از دادخواهی خویش و ازمیان برداشتن شاهان ستمگر رجزها می‌‌خواند:

 

 زمین راسراسرهمه گشته ام                

بسی    شاه    بیدادگر    كشته ام

 

اسفندیار برای نابودی آیین کهن و بر تخت قدرت نشستن آمده است و رستم برای نگه داری درفش آزادگی و سربلندی انسان. پس رستم فریاد بر می‌دارد:

 

چه    نازی   بدین   تاج   گشتاسپی           

بدین     تازه    آیین   لهراسپی

که  گوید    برو  دست  رستم   ببند          

 نبندد   مرا   دست  چرخ    بلند

كه  گرچرخ گوید  مرا  كاین  بنوش         

 به  گرز گرانش  بمالم  دو گوش

من  از  كودكی  تا   شده ستم   كهن          

بدین  گونه  از كس  نبردم  سخن

مراخواری ازپوزش وخواهش است          

وزاین نرم گفتن مرا كاهش است

 

وباز رجزخوانان بر قدرت بانگ می‌زند:

 

بیاسای  چندی  و با  بد  مكوش           

سوی مردمی یاز و باز آر هوش

 

آنگاه پهلوان پیر و آزاده در خود می‌پیچد:

 

 كه گر من  دهم  دست  بند  ورا                  

وگر سر فرازم  گزند  ورا

دو كاراست هر دو بنفرین  و بد                 

گزاینده رسمی نوآیین و بد

 

 پس خروشان و خشمگنانه بر قدرت نفرین می‌کند:

 

كه شاید كه  بر تاج  نفرین كنیم                

وز این داستان خاك بالین كنیم          

 

او که پرنده مرگ را بر فراز میدان جنگ دیده است بر شاهزاده‌ی قدرت طلب نیز می‌خروشد:

 

 چـنین گـفت رسـتم به آواز ســخت        

كــه ای شـاه شـادان دل و نیكـبخت

از این گونه مستیز و بد را مكوش        

 سـوی مـردمی یـاز و  بازآر هوش   

 

اسفندیار کین جوی اما می‌گوید:

 

دو دسـتــت ببندم بـرم نـزد شـاه                 

بگویـم كـه مــن زو نـدیـدم گـناه

ببـاشیم پـیشش بـه خواهشــگری              

بســازیم هــر گـونـه ‌ای  داوری

رهـانـم تـرا از غم  و درد ورنج                  

بیابی پس از رنج، خوبی و گنج

 

و رستم در جواب این جوان می گوید:

 

بـخندید  رســــتم  ز اســفندیـــار                

بــدو گـفت سـیر آیـی از كارزار

كـجا  دیـده‌ای  رزم جنـگـاوران                   

كـجا  یـافـتی  بـار  گـرز  گـران

 

 نبرد بین قدرت طلبی و آزادگی در می‌گیرد. نبردی تلخ و شوم و:                                                    

 

همه تاخت بر گردش اسفندیار                  

نیـامد  بر او تیر رستم  به كار

 

تیر بر رویین تن کارگر نمی‌افتد. رستم زخم خورده و درهم شکسته نزد سیمرغ می‌شتابد.

سیمرغ می آید تا آینده تاریک و تباه را نشان دهد. سرانجام شوم فرا می رسد. راز مرگ اسفندیار در چشم اوست. اما هرکس او را بکشد خود و خاندانش نابود می شود. انتخابی بزرگ! گذرگاهی سترگ!

یا دست به بند دادن و سر فرود آوردن در برابر ستم و زانو زدن در برابر آیین تازه به قدرت رسیده،

یا مرگ!

شگفتا که در این داستان دو پیشگوی دانا هست:

در ابتدای داستان، جاماسب دانا، برای گشتاسب و اسفندیار، از راز استوره و آینده ی شوم ایران به سبب برآمدن دین به قدرت پرده بر می دارد:

 

جهان ینی آن گاه گشته کبود

زمین پر ز آتش هوا پر ز دود

وزان زخم و آن گرزهای گران

چنان پتک پولاد آهنگران

به مغز اندر افتد ترنگاترنگ

جهان پر شود از دم شور و جنگ

شکسته شود چرخ و گردونه ها

بپالاید از خونشان جوی ها

بسی بی پدر گشته بینی پسر

بسی بی پسر گشته بینی پدر

و پایان شوم این  ماجرا:

همه خسته و کشته بر یکدگر

پدر بر پسر و پسر بر پدر

وزان زاری و ناله ی خستگان

ببند اندر آیند پابستگان

وچندان از آن کشته آید سپاه

که از خونشان تر شود رزمگاه

 

 در بند پایانی فاجعه نیز، سیمرغ دانا، برای رستم، پرده از راز شوم بر می‌گیرد:

 

 چنین گفت سیمرغ كز راه  مهر                   

بگویم كنون با تو راز سپهر

 كه هركس كه اوخون  اسفندیار                  

بریزد  ورا بشكرد  روزگار

همان نیز تا زنده  باشد  ز رنج                    

رهایی  نیابد   نماندش  گنج

بدین  گیتی اش  شوربختی  بود                  

و گربگذرد رنج وسختی بود

 

چه کند رستم؟ دست در زنجیر دین و دولت نهد؟ یا بایستد چونان سروی سرفراز  پیشاروی تبر؟ دانای دلاور چه کند؟ چه کند این پولاد آبداده در کوره های زندگی؟ رستم که نماد پهلوانی و آزادگی و ایرانی بودن است رو به سیمرغ می کند و می گوید:

 

به سیمرغ گفت ای گزین جهان               

چه خواهد برین مرگ ما ناگهان

جهان  یادگار است  و ما  رفتنی             

به  گیتی   نماند   به جز  مردمی!

به  نام  نكو  گر  بمیرم  رواست              

مرا نام باید كه  تن مرگ  راست

 

سیمرغ از تیر دوشاخه‌ی گز در کف رستم می‌نهد. اینک این رستم است در میدان زندگی. در دستی زنجیر و در دستی تیر:

 

ببینیم تا اسب اسفندیار

سوی آخر آید همی بی سوار

و یا باره ی رستم جنگجوی

به ایوان نهد بی خداوند روی

 

مرگ اما در چشم اسفندیار تخم گذارده است.مرگی تلخ، در لانه‌ی آز و قدرت به بیضه نشسته است. پرنده‌ی آزادی نیز بر کاکل رستم می‌گذرد. پس دل یکدله می کند رستم! اسفندیار در خون کشیده می شود . اسفندیار در چادر خون فرو می‌پیچد. آنگاه فاجعه تمام شومی خود را به نمایش می‌گذارد:

 رستم، در چاه نابرادر،به خیانت، تابوت از شمشیر و نیزه می کند.فرزند اسفندیار، بهمن بر سیستان می تازد. زال را به بند می کشد. رودابه دچار جنون می‌گردد و خاندان رستم کشتار و سیستان ویران می‌شود تا... آزادگی و انسانیت زنده بماند. و این رستم است که بر قاف زمان  و رو به ما، بر قدرت و قهر می خروشد:

 

که نفرین برین تاج و این تخت باد

بدین کوشش بیش و این بخت باد

که چو تو سواری دلیر و جوان

سرافراز و دانا و روشن‌روان

بدین سان شود کشته در کارزار

به زاری سرآید برو روزگار

که نه تاج بادا و نه تخت شاه

نه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه

 

وآنگاه همسرایانی داغدیده، زنانی مویه گر بر گرد گشتاسب و بر پیکر اسفندیار می زارند که:

 

نه سیمرغ کشتش، نه رستم، نه زال

تو کشتــی مـر او را، چـو کشتی، منال

 

آری چنین بود آن روزگار. حنای خون اسفندیار بر دستان قدرت مجنون:

 

زمین ها پر از کشته و خسته بود

ره باد را گرد بر بسته بود

در و دشت ها شد همه لاله‌گون

به دشت و بیابان همی‌رفت خون

چنان شد ز بس کشته آن رزمگاه

که کس می‌نیارست رفتن به راه...

بدانگه کجا بانگ و ویله کنند

تو گویی همه کوه را برکنند

تو گویی همه کوه را برکنند!

 

استوره ها، خیال‌ها، رویاها و باورهای ازلی ما یند. کشمکشی شگرف را در جان ما می‌نمایند.ما با بال های رستم و اسفندیار پرواز می گیریم.

 

سبز باشید

 

پی نویس:

در كتاب سیره النبی و بعضی روایات دیگر دینی از جمله در برخی تفسیرهای قرآن، داستان رستم و اسفندیار( آشکار است که سخن از رستم و اسفندیار شاهنامه نیست، بل اصل داستان که در میان مردم شناخته شده بوده است.)، مصداقی از لهوالحدیث دانسته شده است و گویند كه شأن نزول آیه‌ی ششم از سوره‌ی لقمان، در باره‌ی همین داستان و گوینده‌ی آن نضربن حارث است كه در معارضه‌ی با قرآن این داستان را برای اعراب بازگو می‌كرده است.

به روایت ابن هشام:

«این نضربن‌الحارث از شیاطین قریش بود و مردی ظالم بود و فتنه انگیز، و غرض وی آن بود تا قریش را زیادت اغراء كند بر عداوت پیامبر و هرگاه پیامبر مجلس ساختی و تبلیغ رسالت كردی و قرآن كلام‌الله بر ایشان خواندی، چون از این مجلس برخاستی،  این نضربن‌الحارث بیامدی و باز جای سید علیه‌السلام نشستی و قصه‌ی رستم و اسفندیار آغاز كردی و حكایت ملوك عجم برگرفتی و بگفتی و مردم بر سر وی گرد آمدندی و آنگه ایشان را گفتی: نه این سخن كه من می‌گویم بهتر از آن است كه محمد می‌گوید؟ لاولله و این حكایت خوشتر است از آنكه وی می‌گوید. تا حق تعالی این آیت در حق نضربن‌الحارث فرو فرستاد و باز نمود كه وی از جمله‌ی دوزخیان است.»

و همچنین نوشته‌اند كه در قرآن هرجای كه «اساطیرالاولین» بیامده در حق وی فرود آمده است چرا كه وی بود كه می‌گفت این قرآن كه محمد بیاورده است مثل افسانه‌ی پیشینیان است و من خود از آن بهتر می‌دانم

در ادامه این روایت آمده است كه:

این نضربن‌الحارث سفر بسیار كرده بود و در ولایات عجم بسیار گردیده بود و قصه‌ی رستم و اسفندیار آموخته بود و حكایت ملوك عجم بدانسته بود و او را فصاحتی عظیم بود.