‍‍‍‍جمعه ۸ شهريور ۱۳۸۷ - ۲۹ اوت ۲۰۰۸

چرا درنگ کنم؟

 

با یاد و خاطره یارانی که ،دوستشان داشته و دارم

حمید حمیدی

 

 

در انحنای طنابهای دار،

همچون شمعی که از دو سو می سوزد،ایستادید

و داستان شمع و پروانه، فراموش شد،

وتنها سوختن شما در خاطر ماند. 

ما نیز سوختیم.

ضرباهنگ قلب و تپش های تند خون در رگها،

نشان عطش زندگی بود،

که لب های خشک شما را به بوسه می بارانید. 

هر کجای زمین که باشم،

میدانم که بیدارید،

و میدانید که دوستتان دارم. 

به ماه بنگرید!

دارد به فاصله من، از این سوی جهان،

به شما در خاوران زهر خند می زند. 

با سه ستاره دور ماه،

مثلثی می سازم،

خود را در نصف شما ضرب می کنم،

تا مساحت عشق محاسبه گردد. 

ای بلند قامتان!

باور کنید ،هرگزچنین هشیارنبوده ام،

که با رنگ زندگی،

نام شما را بنویسم،

و شرمنده نشوم.

کاغذ ها چه کوچکند برای نوشتن از شما.

کاغذی می خواهم که مساحتش،

آ بی آسمان و دریا ها باشد

تا بتوانم

نام شما را

با رنگ-نیازها و آزهایم بنویسم. 

منی که می توانم

از راه خیال

به درون خواب شما بخزم،

چرا درنگ کنم؟چرا؟

مگر در کجا نوشته شده،

که باید فقط شما را در خواب ببینم؟ 

من هنوز دراولین خواب شما مانده ام،

و شما بیداری مرا،سیر می کنید

ای با سازهای گل همدم

و با رازهای من همسان،

به نداشتنتان چگونه خو کنم؟ 

این بار نخی به پایم ببندید

که در خوابتان گم نشوم.

اگر گم شدن را دوست داشتم،

به خوابتان نمی آمدم که،

من در بیداری خود گم ام

و شما در خوابتان،

عین بیدارانید.

اوت 2007

هلند