‍‍‍‍چهارشنبه ۶ شهريور ۱۳۸۷ - ۲۷ اوت ۲۰۰۸

داستان کوتاه

عشق... یا چند ش

 

راشل زرگریان

 

ملوسک: نمیدانم چگونه بابا راقانع کنم  که من دوست ندارم زیاد به منزل معصومه خانم بروم.  معصومه خانم سکرتر باباست ومنهم شدم منشی مابین هردوی آنها. زیراکه همسایه هم هستیم. هردفعه که بابا فایلی (پرونده ای) لازم دارد مرابه کمک می طلبد. اماتازگیها من مایل نیستم که به آنجا قدم بگذارم.  زیراکه نگاههای هیز آقای تهاجمی رانمیتوانم تحمل کنم. من هیچوقت ازدواج نمیکنم. مایل نیستم مثل مادرم بطوردائم چه درمنزل وچه خارج

ازخانه کارکنم. نمیخواهم دستور دیگران را اطاعت کنم. من نمیخواهم مثل معصومه خانم ازصبح تاشب وازشام

تاسحر دلواپس همسروبچه باشم. آنهم همسری که چشمهایش اینور وآن ور میچرخند. آقای تهاجمی ظاهرا" با سطح

وباتمدن رفتارمیکند. طوری که همه فکر کنند آقا چقدر احساس مسئولیت درغبال خانواده واجتماع دارد. اما من با این بچگی متوجه شدم که آقای تهاجمی با آن چشمهای چپ براست وراست بچپ وبا آن قطرشکم و لبهای برآمده وپف کرده مانند موشی که بطور دائم درجستجوی غذاست آماده وارد شدن به هر منفذی است. طفلکی معصومه خانم چقدر زحمت میکشد. بطوردائم نگرانی را تحمل میکند. همیشه بفکر بالانس کردن زندگی سه تا بچه هایش وهمسروحتی پذیرائی ازمهمانان است. خوبی او دراین است که با عشق ومحبت کارهایش را انجام میدهد. اما مطمئنم درمورد همسرش (آقای تهاجمی) به اندازه کافی شناخت ندارد.

 

 

آقای تهاجمی:  اومراآشفته میکند. هردفعه که اورامی بینم احساس قوی پیدامیکنم که اورابغل کنم. اورانوازش کنم. اورالمس کنم. ازکنارمن بانرمی ولطافت رد میشود. سادگی وجذابیت بچگانه ای که درحرکات اوهویدا میشود مرامست میکند.  به مردمک چشمهای اونگاه میکنم. رنگ تیره قهوه ای متمایل به رنگ سیاه براق میماند. آن چشمهای فریب انگیز میدرخشند. حالت  مخصوصی دارند.  هنگامیکه صحبت میکند من متوجه دهان شیرن وفانتزی اومیشوم.  به رویای خود فرومیروم که چگونه زبان من وارد دهان برجسته اومیشود. چگونه زبانم ازهیجان تکان میخورد. چگونه لبهای من قسمت پاینی لبهای اورامی مکند. هنگامیکه کوچکتربود وهردوخانواده ما, ملاقات داشتیم عادتم براین بود که گونه های اوراببوسم. هیچکس اشاره نکرد که این کارباطل است.  ازآنجائیکه من وزنم "معصومه " 20 سال است که ازدواج کردیم وچند تابچه داریم من احساس خفگی میکنم.  معصومه  زن خوبی است.  قیافه اش نرمال است. ازبچه هایم خوب نگهداری میکند. همه کارها ی خانه رابنحواحسن انجام میدهد. هرجمله ای که من بیان کنم اوتصدیق میکند. هرکاری که من انجام دهم اودنبال میکند. زن سازگاری است. من مرد خوشبختی هستم. مخصوصا" هنگامیکه ملوسک رامی بینم احساس سعادت بیشتری میکنم. اخیرا" 15 ساله شده است. درهمین روزها همکلاسیهایش درآدوتریوم مدرسه برایش جشن تولد برپامیکنند. تازگیها که من به اونزدیک میشوم که گونه اش راببوسم ازمن دورمیشود.  مثل اینکه چیزهائی فهمیده ومتوجه شده که حال من خراب است.  اوبصورتی ماهرانه ازمن فاصله میگیرد. من نگاه تند وتیزخو اورامی بینم که مثل اینکه  شیئی برنده ای به چشمهای من وارد میکند.  احساس میکنم که چشمهای درخشان وشورانگیزاوازمن میترسند.

من می بینم که با چه سرعت وجسارتی خودرامتوجه موضوع دیگری میکند. این صحنه بیشترمرابتحریک وامیدارد. دخترک کوچولو وساده که همه مردهامیخواهند بتصرف خوددرآورند, هرچقدر تسخیرکردن اوسخت باشد اراده وخواسته مردها بیشتر میشود.

 

پدرومادراوبه هیچ چیز شک نمیکنند. ماهمسایه وهمینطوردوستان خوبی هستیم. تعطیلات وعیدها راباهم جشن می گیریم. ملوسک  درکارهای اداری به پدرش کمک میکند. پدرش بااینکه مدیرعامل شرکت است ,مغزاو  باتکنولوزی چندان سازگارنیست.  این ملوسک است که بیشترکارهای کامپیوتری رابرای پدرش انجام میدهد.  هیچ دستمزدی برای اینکاردریافت نمیکند بلکه بخاطرعشق و محبتی که نسبت به پدر دارد خودرابزحمت می اندازد. ملوسک تنها دختر وخیلی نازنازیست.  پرنسس کوچولو که بعداز15 سال ازدواج بدنیا آمده است. هنگامیکه ما به ملاقات آنها میرویم دربالکن بزرگتر دورهم جمع می شویم وباهم ازهردری سخن رد وبدل میکنیم.  ملوسک باشلوارهای چسبان وبلوزی ازجنس حریرظریف برنگ صورتی درست مثل لبهای اغواگراوکه هردیوانه ی عاشق رابه جنون میکشد اطراف ما می چرخد وپذیرائی میکند.  آنچه که من باچشم نمیتوانم  ببینم درتصورم تجسم  میکنم وازشادی بیقرارمیشوم.  من صندلی رابطرف میزهل می دهم, که شرم وخجالت روی چهره ام را پنهان کنم.  بعضی اوقات مادرش براثرسستی ازروی صندلی  بلند نمیشود که برای ماکمی نوشیدنی خنک بیاورد. بلکه  ملوسک راصدامیزند وازاودرخواست کمک میکند. ملوسک باعشوه وتبسم خالصانه بایک سینی پرازلیوانهای رنگی ونوشیدینهای گوناگون بطرف ما می خرامد.  هنگامیکه برای تقدیم کردن نوشیدنی بما, خم میشود من بسختی خود راکنترل میکنم که نیشگونی ازباسن گرد وکوچولو اونگیرم.  یکی ازهمین شبها من بانگاهی عاشقانه وپرازشوروشعف, مبهوت حرکات ملوسانه اوشدم. بنظرم که پدرش باتعجب مراپائید. بااین وجود چیزی نگف. بخود گفتم من باید مواظب باشم. پدرملوسک آدم ساده وبی تجربه ای نیست.  مثل اینکه تیزبینی خاصی درتجزیه وتحلیل آدمها دارد.  امااصلا" تمایل ندارم که اودشمن من شود. هنگامیکه آنهابه منزل مادعوت داشتند ملوسک ملحق نمیشد.  گاهی اوقات بطوراتفاقی می آید که کلیدجابگذارد ویاببرد ویافایلی به زنم "معصومه" تحویل دهد ویابگیرد. هنگامیکه دررابروی اوبازمیکنم, اوراباصورتی گشاده می پذیرم.  من اورابه یک بستنی آمریکائی ازنوع آدامسی که هنگام لک زدن باعث فراموشی نگرانیهای روزمره  می شود  دعوت میکنم.  یا اورابه خوردن کیک شکلاتی تیره رنگ تشویق میکنم. لازم به تذکراست  کیکهائی که زنم "معصومه" درست میکند هیچکس نمیتواند درمقابل آنهامقاومت کند. همینطورملوسک بانازوکرشمه دعوت مرامی پذیرد ومشغول به خوردن میشود. من به او مثل یک فیلم تبلیغاتی محرک نگاه میکنم که چگونه کرم بستنی راباآن لبهای سکسی اش لیس میزند. کمی بستنی روی چانه زیبایش می چکد ومن تصورمیکنم چگونه آن قسمت رامک بزنم.  بعدازاینکه بستنی به پایان میرسد من اورامجسم میکنم چگونه درمقابل من پیکرخوش تراش ومرمری ا ش راعریان میکند.  ازوقتیکه ازدواج کردم دیگرفراموش کردم که بدن یک دخترتین ایجرچه فرمی دیده میشود.  من به سینه های زنم چون رختخوابی عتیق عادت کردم. من نفسهای معصومه رادرهنگام خواب میشنوم.  بدن من ازخستگی وبیخوابی تلوتلومیخورد. ناگهان زبان شیرین ملوسک که لبهایش رابا آنهاگازمیگیرد درحزیانات جنون آمیزم به فانتزی درمی اورم.

 

 پس ازاینکه بستنی رابا اشتهای مستانه ای به پایان رساند باچشمهای گرد ودلربایش بدون ادای هیچ کلمه ای بمن گفت: چرادرهرفرصتی چشمهای کج وچپ خودرابمن می اندازند؟ معلوم بود که بمن میگفت: من ازاین تنگ نظری متنفرم که سخت هست بدانی آنهابازهستند یابسته. هرحرکت مراتعقیب میکنند. هنگامیکه من دراطراف پرسه میزنم مثل اینکه با آن نگاههای چروکیده مراعریان میکنند. ای وای...که چقدرمن ازلبهای گوشت آلود وبادکرده تومتنفرم. تواحساس میکنی که من همیشه ازدست تودرحال فرارهستم. با این وجود نا امید نمیشوی.  سعی میکنی مرا باکیکهای لذیذ وکرمی وسوسه کنی. یا با بستنی های گران قیمت آمریکائی که همه بچه هادوست دارند مراتحریک کنی. من همه این شیرینهارادوست دارم اماببخشید...نه باهرقیمتی. چنانچه پدرومادرمن باشمادوست نبودند ازخیلی وقت پیشها خودم راازدست مرد سبکسری چون شما رها میکردم. پدرم باهمسرشماکارمیکند. باهم بسیاری ازسندها وصورتحسابها راتنظیم میکنند. مادرم گاهی اوقات ازمن خواهش میکند که به شمانوشیدنی سردتعارف کنم. امابمحض اینکه صدای شمارامیشنوم سعی میکنم دراتاقم راببندم واصلا" قیافه ولنگاری شمارانبینم. من نگاههای بیقواره وهرزه وپوسیده شمارااحساس میکنم وپدرومادرمن حتی متوجه هم نمیشوند. احساس میکنم چنانچه پدرومادرم آنجانباشند مثل یک لاشخورکثیف بمن حمله خواهی کرد.

 

امامن دراین تابستان , بادیدن ملوسک درآن لباسهای تنگ وچسبان , احساس پریشانی میکنم.  ملوسک  روزبروز بیشتربه یک زن تبدیل میشود.  من به اونگاه میکنم ودرذهنم لباس زیراورابا آن بدن شگفت انگیزش تجسم میکنم. بدن اودرجاهای درست برجسته وخوش فرم است.  دیروزهنگامیکه بادوستانش ازماشین پیاده شد, باانگشتان بلند وخوش فرم ازآنهاخداحافظی کرد. من درست درآن لحظه وارد سوپرمارکت محلمان شدم که خرید کنم. سعی کردم با اودرصحبت رابازکنم. امابادیدن من, احساس کردم که هیچ صبروشکیبائی ندارد. بابی تفاوتی تمام, ازکنارمن گذشت.  بسختی خودراحفظ کردم که اورالمس نکنم. ازپله ها بالارفت ومنو بغل پیاده روبا احساسی پرازتردید جاگذاشت.

 

ملوسک: باخود فکرمیکند: میدانستم که چنین اتفاقی می افتد. اوف...اوف...چقدراحمق بودم. چگونه درفکرم چراغهای قرمزبه موقع روشن نشدند. همین دیروزبود که پدرم ازمن خواهش کرد مقداری فایل برای معصومه خانم ببرم. بیدرنگ بمحض اینکه تهاجمی مرادید باحالتی شادمانه باآن لبخند جلف ومسخره بمن تعارف کرد. بفرمائید...بفرمائید تو. بمن راه داد که واردشوم. زنش "معصومه خانم" اوراصدازد وسئوال کرد. چه کسی آنجاست؟  دستهای معصومه خانم آغشته به خمیر برای درست کردن کیک بودند. آقای تهاجمی گفت : ملوسک  خانم اینجاست. او به  مقداری فایل برای پدرش نیازمند است. تهاجمی بطرف زنش رفت وشنیدم که باهم یواشکی چیزی گفتند وسپس بطرف من برگشت وگفت: (باحالتی ساده واری وانمود کرد). بیا...ملوسک جان...فایلی که لازم داری دراتاق بالائی است. لطفا" بدنبال من بیا.

ای وای چقدرساده لوح  بودم. درآن لحظه مغزم بسته بود که درک کنم چه منظوری دارد!  بدنبال او ازپله هابالارفتم.  وارد دهلیزتاریکی شدیم. برق رانزد. دریک دم شک وتردید عجیبی سرتاسروجودم رافراگرفت. امابخودگفتم: نمیتواند مردی که متاهل است ونیزدوست پدرومادرم  تا این حدآدم چرتی باشد. جلوتررفتم. ناگهان دررامحکم بست. منوبطرف دیوار هل داد. قبل ازاینکه حتی بفهمم که چی میگذرد! شانه های مرا با دستهای زمخت وبدترکیبش گرفت. لبهای زشت وکریه خود را به روی لبهای من گذاشت. بوسه ای خیس وکثیف با لبهای

باد کرده اش که همیشه ازآنها نفرت داشتم حتی یک نگاه بیندازم هم اکنون روی لبهای من بودند. شوکه شده بودم.

 آنچنان مرامحکم دردستهایش گرفته بود که حتی قادربه تکان خوردن نبودم. نمیدانستم چکارکنم. دردل بخود نفرین

کردم. سعی کردم توسط پای راست به او لگدی بزنم. لگد را خورد اما حرکت نکرد. دستهای او مثل عنکبوت مرا

محاصره کرده بودند. بعد ازیک دقیقه که برای من همه عمر بود بخود تکانی داد ولبهای مرا رها کرد. ازفرصت استفاده کردم باقدرت تمام اورا کنارزدم وموفق به فرارشدم. همه پله ها را دوتا یکی با سرعت به پائین جستم. همه راه را بطرف منزل بالا آوردم. دلم میخواست درهمان لحظه یک جراح حرفه ای لبهای منو ازمن دورمیکرد ولبهائی تازه به روی صورتم وصل میکرد. مثل کسی که سگ دوبرمن اورا دنبال کرده بطرف وان حمام پریدم.

آنقدر زیرآب وصابون خودم راشستم که چشمهایم مثل کوره آتش میسوختند. مادرم که متوجه وضع نابسامانی روحی من شده بود وارد شد وبا دستپاچگی سئوال کرد که چی شده؟ چرا من آنقدرمضطربم؟ درحالیکه گریه راسرداده بودم همه چیز رابرایش تعریف کردم.

 

اما درشگفتی من مادرم گفت:  ناراحت مباش. آقای تهاجمی خود دارای دخترهستند  وتورامثل دخترش دوست دارد. آنقدرازدست مادرم عصبانی شدم که  متوجه شدم آنهمه مهرومحبتی که بین ماوجودداشت به یکباره ازقلب من محو شد. به خود گفتم: چه زن خودخواهی است. بخاطرکارش این حرف رامیزند. شاید هم زن نادانی است وازروی جهالت وکوته فکری اینچنین فکرمیکند. پدرم به منزل برگشت ومادرم همه آن ساعات سعی میکرد که مراتسلی دهد وقانع کند. اماحرفهای او هیچ تاثیری به من نداشت. درتعجب وشگفتی من, پدرم نیزتقریبا" با اوموافق بود. امادقیقه ای با اودرگوشی حرف زد که متوجه نشدم منظوراوچی میتوانست باشد. بخود گفتم: چنانچه پدرومادرم مرا نفهمند پس چه کسی درک خواهد کرد؟ چگونه قادرنیستند که ببینند چه اتفاق رقت انگیزی افتاده است. اوف...شاید بخاطر دوستی ونیاز به همدیگر خودرا راضی میکنند. تمام شب خوابم نبرد. هرلحظه چهره کدرووارفته تهاجمی رامقابل خود می دیدم. بطورمکرر ازخود سئوال کردم آخرچرا...من بدنبال چنین آشغالی راه افتادم؟  به چه دلیل موافقت کردم پس ازاین همه مدت که میدانستم چشمهای هرزه اوبدنبال من سوسو میکشند, به حرف اوگوش دهم؟

 

فردای آنروزیادداشتی برای اونوشتم به این مضمون: ای مرد زشت سیرت , یکباردیگر حتی باانگشت بمن اشاره کنی به نیروهای امنیتی شکایت خواهم کرد. اماناگهان بیاد آوردم که درکشورما پلیس برعکس رفتارمیکند. بنابراین نوشته هاراپاک کردم وبجای آن نوشتم:  تورابادستهای خودم میکشم حتی اگربه قیمت پایان دادن زندگیم تمام شود.

براه افتادم وبه منزل آنهارفتم. معصومه خانم دررابازکرد و مثل همیشه باخوشروئی  مرا تحویل گرفت. ای وای...چقدردلم برای این زن بیچاره سوخت.  اوروزوشب بدرگاه خداوند شکرگذاری می کرد که شوهرش درتصادف کشته نشده است بی خبرازاینکه که باچه حیوانی شب وروزش سپری میشود.  بمن تعارف کرد. درهمان لحظات  متوجه دگرگونی حال من شد.  ازمن خواهش کرد که حقیقت رابرای اوتعریف کنم. ازمن سئوال کرد که چراآنروزمثل موشی که گربه ای اورادنبال کرده دررفتم؟  بدون اراده اشکهای من روی دامن معصومه خانم سرازیرشدند ودرحین گریه ,  یادداشت رابه اودادم.  نمیدانم چند دقیقه  بود که اشک میریختم.  معصومه خانم سعی کرد مراآرام کند. درچهره اوغضبی دیدم که هرگزازقبل باآن مواجه نشده بودم. او خیلی عصبانی بود. برای من کیک وچای آورد. بمن قول داد که اوراتنبیه کند. ازاوسئوال کردم آیا بنظرشما به مامورهای امنیتی شکایت کنیم میتوانیم نتیجه بگیریم؟  تبسم تلخی روی لبهای اونقش بست.  پس ازلحظه ای هوم...گفتن...اشاره کردکه آقای تهاجمی خود یک مامورامنیتی است. درحقیقت کاراصلی اوجلوگیری ازاینگونه مسائل ومشکلات است.  پس ازآنهمه اشک ریختن نیمدانستم بخندم یاچکارکنم. امانه...خنده ناگهانی پس ازگریه بدشانسی می آورد.  بیشترازخود برای معصومه خانم دلم گرفت.  مثل اینکه غمهای 20 ساله زندگی مشترک  رایکباره روی دوش اوگذاشته بودند. واضح بود که احساس خیلی بدی داشت ودرافکارش بدنبال چاره میگشت.  با این وجود تاجائیکه توانست مرادلداری داد. اما یواشکی بدون اینکه فکرکند که منهم میتوانم متوجه شوم این جمله رابزبان آورد: ای کاش تهاجمی درآن تصادف کشته شده بود. برای معصومه خانم وخودم تاسف خوردم وبخود گفتم چقدر تلخ است درجائیکه باید امنیت احساس کنی از آن بترسی. اما باخود فکرکردم که چقدرخوب است همه دخترها وزنها

دست بیکی شوند ودرمقابل چنین مردهائی سختگیر باشند وبه آنها راه ندهند.

 

                                            rashel_14@walla. Comایمیل: