ترس، دمکراسی و
آزادی درونی
(نگاهی به کتاب جدیدی از آکسل هونت)
مهدی استعدادی شاد
«ترس،
از دیدگاه فرانتس نویمان بزرگترین مانع روانی برای شکلگیری هر گونه سیاست
دمکراتیک است، زیرا سدی میشود میان فاعل شناسا (سوژه) و تواناییهای عملیاش. بنا
بر این او نمیتواند تواناییهای خود را به کار اندازد و خواستههای خود را تحقق
بخشد. تواناییهایی که برای به وجود آمدن اراده عمومی غیر قابل چشمپوشی هستند. در
حالت ترسزدگی، فاعل شناسا نمیتواند خود را در وضعیت مشابهای با دیگر شهروندان
ببیند و قادر نیست که نفع (بهامد) خود را بازشناسد و از آن دفاع کند.»
جملههای
بالا، بخشی از مقالهای هستند که هونت در کتاب جدید خود (درد یا آسیبشناسیهای
خرد) انتشار داده است. نویسندهی کتاب که به بررسی گذشته و اکنون "تئوری
انتقادی" نشسته، همان طوری که از بخش دوم عنوان اثر برمیآید، یازده مقاله
ارائه کرده است. در مقدمهی این مجموعه مقاله، هونت قصد خود را بررسی اعتبار کنونی
برنهادهای تئوری انتقادی عنوان میدارد. این که چه بازاندیشی نکتهبینی جدیدی برای
شناخت دگرگونیهای پدید آمده در دهههای اخیر لازم است. وی بررسی خود را در پرتو
برداشت زیر انجام میدهد: به رغم شکلهای متفاوت بیان موضوع و دیدگاه، کلیه متفکران
مکتب فرانکفورت بدین مسئله باور داشتند که جامعه بشری در تاریخ جدید با خردی همراه
بوده که از آسیبهای اجتماعی رنج برده است.
آکسل
هونت که در پی بازنشستگی یورگن هابرماس چند سالی است رئیس "مؤسسه پژوهشهای
اجتماعی" فرانکفورت شده، به انتشار چندین و چند نوشته دربارهی مشکل رایج
جامعه غربی پرداخته است. یکی از این موضوعها، سنجش پدیدهی شیئ شدگی در روابط
انسانی است. یعنی آن چه سابقهی بررسیاش فرای نوشتههای نسل اول مکتب فرانکفورت
(هورکهایمر، و آدورنو و...) رفته و به آثار گئورگ لوکاچ و کارل مارکس میرسد.
موضوع دیگر، شناخت تلاش فاعل شناسا (سوژه) برای تثبیت معیار زیر است که متر و
اندازهی بهبودی اجتماعی همانا به رسمیتشناسی مقام انسان در ارتباطات جامعه و
نهادهای مربوطه است. هونت مسئله و الزام حرمتگذاری فرد را هم در زمینهی حکمت
نظری، آن جا که تحول "فضای میان ذهنی" را میسنجد و هم در گسترهی حکمت
عملی، آن جایی که ابزارهای عدالتجویی را از دیدگاه کارکردی سبک و سنگین میکند،
مورد توجه قرار داده است.
هونت که نمایندهای از نسل سوم مکتب فرانکفورت به شمار میرود،
سراغ نکتههایی رفته که بازبینی و یادآوریشان به تداوم حیات تئوری انتقادی کمک میکند.
این نوشتهها به قصد امروزی ساختن درک و دریافت دیروزین مکتب نظری است که روزگاری
در چالش با مارکسیسم مبتذل پا گرفت. در این جا یکی از اعضای جریان تئوری انتقادی
میل خانهتکانی و غبارروبی دارد.
به رغم سنت اندیشهی هگلی (آن هم پیروی چپگرایانه از آن
سنت) که در پسزمینهی جهانبینی نسلهای مکتب فرانکفورت زنده است، هونت کتاب خود
را با مقالهای درباره کانت آغاز کرده است. نام مقاله را"انکارناپذیری
پیشرفت" گذاشته و در آن، در کنار اشارهای کوتاه به فلسفه تاریخ والتر
بنیامین، به بررسی حکم و داوری کانت پیرامون رابطهی اخلاق و تاریخ پرداخته است.
دلیل نگریستن به آثار کانت را هونت، برای خود و زمانهی جاری، در اهمیت فرضیه
پیشرفت و روند رو به تحول بشریت دانسته است. آن هم از منظر فیلسوف تاریخبین. در
این رابطه به بازسازی برداشت کانتی از روند رو به بهبودی تاریخ میپردازد و نگاهی
میکند به استدلال وی برای اثبات نظرش.
مقاله "انکارناپذیری پیشرفت" با نقل قولی از
کنانت (مندرج در نوشتهی "جدال دانشکدهها") شروع میشود. در گفتاورد
یاد شده، کانت به مسخره کردن آن دسته راویانی برمیآید که مدعی بیان حقیقت تاریخی
هستند. تمسخر و کنایهی کانتی آن پیامبران، سیاستمداران و روحانیونی را دربرمیگیرد
که در گذشتهها همواره ادعای بازشناسی سقوط آداب و رسوم اخلاقی داشته یا فروپاشی
فرهنگی - سیاسی آتی را پیشگویی کردهاند.
در نگرهی هونت، کانت دو تا سه استدلال اقامه کرده تا درستی
برداشت زیر را ثابت کند: این که تاریخ بشری در کلیت خود فرآیندی بوده که هدف
بهبودی و پیشرفت را داشته است. برنهاد کانت مبتنی بر این درک و دریافت است که خرد
انسانی نمیتواند بدین امر رضایت دهد که بین قلمروی قوانین طبیعی و قلمروی آزادی
اخلاقی، درهای فاصله باشد. ما دارای نفع شناختشناسانهای هستیم که قوانین
پدیدارهای جهان را تعریف کنیم. تعریفی که در راستای عملکرد خودآفرینی و تحقق
بخشیدن به انسان باشد.
کانت، برای فهم منظور خود، مثال اینهمانی بهبودی و ترقیخواهی
با ایده حقوق بشر و حقوق شهروندی را یادآور میشود تا فرایند پیشرفت را توضیح دهد.
اینهمانی که در شکل رفرم (احکام زمانه سلطنت فریدریش دوم در آلمان) و در شکل
انقلاب (طرح قانون اساسی در جمهوری فرانسه) خود را نشان داده است.
بدین ترتیب در تاریخ جامعهی انسانی مراحلی از فرایند
پیشرفت با پشت سر گذاشتن بردهداری، با سرنگونی رژیمهای استبدادی و نیز با
براندازی هر گونه نظام سیاسی که حقوق فردی را محدود سازد، رخنمایی کرده است. آن
نتیجهای را که هونت از روند استدلالی کانت برای مخاطب خود نمایان میسازد، در این
نکته است که راه تاریخی بهبودیابی نه بر حسب مستوره تقدیرگرایی دینی بلکه بر اساس رشد
آموزشبینی انسان طی شده است.
هونت پس از پرداختن به پیشزمینهی تاریخی بحث خود، که در
مقالهی نخستین اتفاق افتاد، در مقالههای بعدی سراغ نسلهای پیشینی نظریه انتقادی
میرود. در این سراغ گرفتنها است که ما با درک و دریافت او از میراث هنوزمعتبر
مکتب فرانکفورت در زمانه جاری باخبر میشویم. وی همچنین، در تبارشناسی ایدهی نقد
و انتقاد، به بررسی برداشت هورکهایمر و هابرماس از لزوم نظریهپردازی مینشیند.
نظریهپردازی که به واقعیت نامطلوب اجتماعی و اهمیت خرد برای بهبودی وضع پرداخته
است. سپس با سنجش نگرش آدورنو به عدالتخواهی و نیز نقد تلقی بنیامین از خشونت ،
از حیطهی جامعهشناسی فلسفی بیرون آمده و سراغ روانشناسی اجتماعی را میگیرد.
حوزهی علمی که در آن فروید نقش تأثیرگذاری داشته است.
از یاد نبریم که یکی از انگیزههای اصلی اعضای مکتب
فرانکفورت در روند نظریهپردازی خود، روندی که از دههی دوم قرن بیستم میلادی شروع
شده است، تلفیقی از دیدگاه فرویدی و مارکسی بوده تا دستیابی به شناخت ژرفتر از
انسان و جامعهاش هموارتر گردد.
هونت پس از آن که درک و برداشت فرویدی پیرامون ارتباط انسان
با خود را بررسی کرد، در مقالههای ۸ و ٩ کتاب خود به سنجش مقولهی "ترس در
سیاست" و نیز به رابطهی "دمکراسی و آزادی درونی" میرسد.
این دو مقاله در گزارش حاضر نقش محوری خواهند داشت. از آن
رو که خواه ناخواه با بغرنجها و مسایل جاری ما شباهتهایی دارند و در ضمن به
سرگذشت متفکرانی میپردازند که برای فارسیزبانان در زمره افراد شناخته شدهی مکتب
فرانکفورت نیستند. به واقع امروزه ترجمهها و تألیفاتی به زبان فارسی کم نیستند که
دیدگاههای هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه و هابرماس را معرفی کردهاند.
در مقالهی نهمی، با عنوان "دمکراسی و آزادی
درونی"، تجلیل و تقدیر هونت از الکساندر میچرلیش را میخوانیم که سهم چشمگیری
در گسترش تئوری انتقادی داشته است. این سهم را نویسنده یاد شده نتیجه صبوری،
استواری و آمادگی فهم میچرلیش دانسته که از متفکران نادر سدهی بیست آلمان در
زمینه روانشناسی اجتماعی بوده است. شخصیت نظری که کاری جز فهم دگرگونی ساختار
روانی افراد در زندگانی نداشته است. از نظر هونت، تجزیه و تحلیلهای میچرلیش (بین
سالهای ۱٩۷۵ - ۱٩۵۵) آن دگرگونی روح و روان آدمی را در سرمایهداری متأخر
خاطرنشان ساخت. مطالعهی کشفیات پژوهشهای روانشناسی اجتماعی، تیزبینی را به
میچرلیش بخشید تا وی نخستین کسی باشد که برآمد عارضههایی نظیر گسترش اعتیاد به
مواد مخدر و رانندگی جنونآمیز در جادهها و خیابانها را هشدار داد. در تداوم
تجزیه و تحلیلهای اجتماعی میچرلیش، همچنین میتوان از اشاره او نسبت به رشد
گرایش "کودک و بچه شدن" جمعی و نیز شکاف فزاینده میان مسایل جنسی و کامجویی
(اروس) باخبر شد. این مشاهدات میچرلیش بوده که برای اولین از دگرگونی ساختار بالغ
شدن افراد و از گسترش ناگهانی تمایل به جراحی پلاستیک گفته است. با تکیه بر چنین
کشفیات و گمانهزنیها در زمینهی روانشناسی اجتماعی است که میچرلیش، در پیشتازی
نظری خود، مفهوم "غیر واقعی شدن" شهرها را به کار برده است. همچنین
هونت بر گرایش نظری نزد میچرلیش انگشت تأکید میگذارد که پیش از آن، یعنی در بررسی
دیدگاه فرانتس نویمان پیرامون رابطهی ترس و سیاست، به اهمیتش اشاره کرده است. این
که میچرلیش در زمره هواداران متعصب فروید نبوده است. تعصبی که مانع میشده دیدگاه
فرویدی را با تحولات جدید روان شناسی انسان همراه سازد.
از این گذشته آن جایی که میچرلیش، بر خلاف همکاران و روح
زمانه، در سنجش خود هدف و انگیزهای سیاسی - اخلاقی را در نظر داشته به زعم هونت
قابل قدردانی است. هدف و انگیزهای که برای اراده به رهایی عمومی نقش ترغیبکنندهای
داشته است.
در تمامی نوشتههای وی، هر چقدر هم که موضوعها و پدیدههای
مورد بررسی متفاوت بودهاند، همواره شناخت و لزوم رسیدن به آزادی درونی مطرح شده
است. آزادی درونی که چیزی نیست جز تولرانس و مدارا با عناصر عجیب و غربی در زندگی
روحی خود آدم. این کنار آمدن با عناصر ناشناخته درون روح و روان را میچرلیش، در
تحلیل نهایی، کلید گشایش کار دولت قانونی دمکراتیک (demokratischer
Rechtstaat)
و تداوم حیاتش میداند.
به واقع فهم رابطه میان خودشناسی فردی با فرهنگ سیاسی درونیترین
انگیزه آثار میچرلیش را تشکیل میدهد. در این جای مقالهی بررسی دیدگاه میچرلیش،
هونت گریزی میزند به نقش فرانتس نویمان در یادآوری لزوم ترسزدایی برای سیاست
دمکراتیک. این در حالی است که نویسندهی کتاب "درد یا آسیبشناسیهای
خرد" مقاله هشتم خود را به سبک و سنگین کردن آخرین مطلب فرانتس نویمان اختصاص
داده بود.
هونت در آغاز "بررسی نقطههای قوت و ضعف تشخیص درد
فرانتس نویمان" این نکته را اعلام میدارد که مطلب "ترس و سیاست"
نویمان در پی همراهسازی عدالت سیاسی با دردشناسی اجتماعی است. به واقع نویمان، در
میان عناصر نسل اول مکتب فرانکفورت، بیشتر از بقیه بر مسایل حکمت سیاسی زمانهی
خود متمرکز بوده است. کسی که پیششرط اساسی پیدایش فرد خود بنیاد و مستقل را در
میل آزادی از ترس تعریف میکند. در این جا هشدار وی نسبت به مکانیزمهای هیجانزدگی
است که میتوانند در انسان انبار شده و شکلهای مختلف ترس رواننژندانه (نئوروتیک)
را به وجود آوردند. منتها هونت ضعف بررسی نویمان را در دو نکته میبیند. نخست این
که نویمان از دامنهی تجزیه و تحلیل کلاسیک فروید پا فراتر نمیگذارد. و دوم آن که
بررسی نویمان فقط با پدیدهی ناسیونال سوسیالیسم دست و پنجه نرم کرد و ویژگی سایر
نظامهای توتالیتر را در نظر نگرفت. گر چه هونت، در اشاره به نقطههای قوت مقالهی
نویمان، هم توجه وی به پژوهش در قلمروی فراموش شدهای از جامعهشناسی روان انسانی
را قابل یادآوری میداند و هم آن تمایزی را که وی میان معناهای مختلف ترس و
معیارهای بررسیاش قایل شده است.
هونت در مسیر شناخت گفتهی نویمان پیرامون مفهوم ترس رواننژندانهی
انسان که متکی بر برداشتی فرویدی از قضیه است، الگوی دیگری را مطرح میکند. چرا که
در برداشت فرویدی، ترس ناشی از افزایش غریزهی بیولوژیک انسانی است و نیز تلاشی که
انسان برای سرکوب آن روا میدارد. بگذریم که آن همه کش و قوس برزخی در چارچوب نگرش
فرویدی به صورت سرنوشتی حتمی و اجتنابناپذیر برای انسان درمیآید. سرنوشتی که هیچ
راه فراری برای انسان باقی نمیگذارد. در مقابل چنین تصور تقدیرباورانهای، هونت
"نظریه رابطه با ابژه (موضوع)" (objekbeziehungstheorie) را مطرح میسازد. نظریهای که علت بروز تمام اشکال ترس را برای انسان در
موقعیتهای پیشینی میبیند که در آنها رابطهی بین الاذهانی به مخاطره افتاده
است. چنان که این مسئله، به طور نمونه، به هنگام جدا شدن فرزند از مادر (همچون
اولین شخص مورد ارجاع آدمی) صورت میگیرد. در این جا هونت به دو شیوه پشت سر
گذاشتن کابوس جدایی اشاره میکند که از سوی معتقدان به "نظریه رابطهگیری با
موضوع مطلوب" مطرح شده است. شیوه اولی را واکنش اکنوفیل (Oknophil)
میخواند. واکنشی که در صورت رابطهای ترسناک با موضوع محجبوب به وجود میآید. و
شخص ترسخورده هموراه در پی ارضای هوس اسارت و بیزاری از نبود یاری است که به آدم
احساس ایمنی داده است. شیوه دومی همانان واکنش فیلوباتیش (Philobatisch) نام میگیرد که شکلی از جستجوی سریع برای جایگزینسازی
موضوع محبوب است. این واکنش در پشت سر خود این میل را نهفته دارد که انسان با از
دست دادن یار، مدام دچار وسوسهی یارگیری جدید باشد. در این جا هونت این اشاره را
کرده که در "نظریه رابطه با ابژه (موضوع)" نه فقط به علت ترسهای
"غیرعقلانی" انسان پی میبریم بلکه همچنین درمییابیم که در روند تکامل
و بزرگ شدن کودک شکلهای مختلفی از واکنش برای غلبه بر ترس ناشی از حس ناامنی به
وجود میآید.
از دیدگاه هونت، نویمان با وجود تکیه بر الگوی فرویدی توضیح
رانش (غریزهها) انسانی تا به این حد دچار اشتباه نمیشود که تمامی صورتهای
پیدایش گروهبندیهای اجتماعی را نتیجه مکانیزم ضمیر ناخودآگاه و در اثر این همانی
لیبیدویی بخواند. از این گذشته میان دو شکل اینهمانی انسان با جماعت تفاوت قایل
میشود. از این شکلها، یکی گروه کوچک تعاونی را میسازد و دومی گروه انبوه تودهها
را. در این میان فقط گروهبندی دومی است که دنبال رهبر و پیشوا میرود. همچنین
عارضهی امحای نیروی انسان و بی ابتکار ماندنش نیز فقط در شکل دوم گروهبندی و
جنبش تودهای پیدا میشود. بدین ترتیب پیدایش سرخوردگی و خودخوری در آدمی که همچون
"حالت غیر عقلانی" خوانده میشود، زمینهساز گروهبندی پیشواپرستی است
که وجود خود را با "تهدید دشمنان خیالی" توجیه میکند.
نتیجهای که هونت از بررسی مقاله "ترس و سیاست"
نویمان میگیرد، در این نکته خلاصه میشود که دولت قانونی دمکراتیک باید وظیفه خود
بداند که مانع رشد ترسهای پریشانساز در میان شهروندان خود شود. این کار از جمله
در آن امنیت حقوقی است که دولت تداوم وجودش را برای شهروندان تضمین میکند.
1 - Axel Honneth, Pathologien der
Vernunft, Geschichte und Gegenwart der kritischen Theorie, Ed. Surkamp, 2007.