شنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۰ مه ۲۰۰۸

 

سلام جیمز! خداحافظ چتر!

مهستی شاهرخی

 


معرفی سه نمایش بی کلام از جیمز تی یرره؛ نوه چارلی چاپلین


برایتان نوشته بودم که من کارهای جیمز تی یرره را خیلی دوست دارم. امسال تا بیست و هفت آوریل در تئاتر شهر برنامه داشت و بلیط نمایش از مدتها پیش نایاب شده بود. من به شکل معجزه آسایی موفق شدم "خداحافظ چتر!"، آخرین کارش را ببینم. تاکنون سه نمایش از او را دیده ام و خیلی نمایش های این مرد را دوست دارم. شاعر است. بازیگر است. ویلون می زند. آکروبات بازی بلد است. روی دوچرخه ویلون می زند. خوش قیافه است. هنرمند است. مرا می خنداند. پر از تخیل است و شعر و فانتزی. پیش از این هم در موردش نوشته ام. جیمز نوه ی چارلی چاپلین است و کارش فوق العاده است. سعی می کنم آنچه از سه نمایش به یاد دارم را برایتان بنویسم تا شما را با هنر او آشنا کنم.

 

James Thiérrée جیمز تی یرره را نمیشناختم و خیلی تصادفی یکی از نمایشهای او را دیدم. تخصص او اجرای نمایش های بی کلام است با استفاده از انواع و اقسام هنرهای نمایشی و سیرک و رقص. نمایش های بی کلام با استفاده از تمام هنرهای صحنه ای و توانایی های بازیگران پرنیرو و بااستعداد و سرشار از هنرهای سیرک و آکروباتیک و لبریز از تخیل. نمایش های بی کلام جیمز از ابتدا با موفقیت و محبوبیت عظیمی در بین تماشاگران از هر سن و سالی روبرو شد. دنیای پر از تصویر و تخیل جیمز از حرکات موزون و رقص و لحظات کمدی و تخیلی و موسیقی و سیرک انباشته است و به بهترین شکلی با تماشاگر ارتباط برقرار می کند. نمایشات جیمز مجموعه ایست از لحظات خلاق به هم پیوسته که با زنجیر تخیل جوشان و فعال جیمز به هم وصل شده اند. هنرمندان بندباز و نوازنده و خواننده و بازیگر و رقصنده به صورت تصاویری خلاق و شاعرانه و زیبا نمایشهای جیمز را بر روی صحنه می آفرینند.

James Thiérrée جیمز متولد 1974 در لوزان سوئیس است. نوه چارلی چاپلین است و از چهارسالگی به روی صحنه رفته است و در دنیای سیرک بزرگ شده است. جیمز آکروباسی و بندبازی و آکروباسی بر روی دوچرخه را آموخته است و در ضمن ویلون هم می نوازد. در دوران کودکی به کشورهای زیادی سفر کرده است و به چندین زبان حرف می زند. در چندین مدرسه هنرهای دراماتیک تحصیل کرده است از جمله: پیکولو تئاتر میلان و کلاس ایزابل سادویان در هاروارد. جیمز تی یرره در دنیای تئاتر در برابر بازیگرانی مانند: Beno Besson, Carles Santos بازی کرده است و در دنیای سینما در کنار بازیگرانی چون: Peter Greenway, Coline Serreau, Roland Joffe, Robinson Savary, Jacques Baratier به ایفای نقش پرداخته است.

1/ جیمز تی یره اولین کار خود "سنفونی زنبور طلایی" را در سال 1998 به روی صحنه آورد که با موفقیت کم نظیری روبرو شد. در "سنفونی زنبور طلایی" تصاویر درون تابلو و تصویر آینه ی مقابل و اشیاء درون اتاق همگی جان میگیرند و به حرکت درمی آیند. دیگر معلوم نیست که جیمز در اتاقش دارد خواب می بیند یا این که خواب هایش جان گرفته اند و در بیداری او را رها نمی کنند. تخیل زیبای جیمز معجزه می کند و به همه چیز جان و هویتی مستقل میدهد. در نمایش های بی کلام او تخیل و واقعیت در هم ادغام می شوند و واقعی و غیر واقعی هم زمان باهم بر روی صحنه حضور دارند. او جهان برون و دنیای درونی فرد را مانند سیرکی به نمایش درمی آورد. این شعبده ی دهر را!

از وقتی "سنفونی زنبور طلایی" La Symphonie du Henneton را دیدم و برای یک عمر شیفته دنیای یر از خیال جیمز تی یرره شدم. در "سنفونی زنبور طلایی"، جیمز به دنیای فردی مردی در اتاقش پرداخت که در آن همه اشیاء از تخت و کمد و آینه و تابلو جان می گرفتند و حادثه می آفریدند. همین حرکت ساده که مردی می رود بخوابد و خوابش نمی برد و توی تختش تقلا می کند و یا خوابیده است و روحش پر می کشد و به جای دیگری می رود و یا سایه اش دمی دست از تعقیب او برنمی دارد و یا تصویرش در آینه جان گرفته و زندگی مستقلی جدا از او دارد و گاهی با او درگیر و گلاویز می شود، موضوع اصلی این نمایش بود که صحنه های بسیار خنده دار و زیبایی می آفرید.

2/ او در سال 2004 با همکاری گروهش دومین نمایش بی کلام خود، "شب نخوابی راهبان" La Veillée des abysses را به روی صحنه آورد. عکس های نمایش را در اینجا ببینید و از دیدن میزانسن کارش حظ کنید: اینست شعبده باز دهر و اینست لذت تئاتر. La Veillée des abysses "شب نخوابی راهبان" دومین نمایش جیمز تی یره بود. در این نمایش جیمز از تعداد بازیگر بیشتری برخوردار بود و داستان سیر خطی نداشت، چیزی بود مانند لحظه های درخشانی از خواب و خیال. مجموعه ای از سیرک - تئاتر. لحظات ساده ای که جیمز بر روی صحنه می آفریند؛ مانند خواندن روزنامه ای که تا نمی شود و نمی گذارد بخوانی اش؛ و یا مانند کاغذی که ناگهان بیخودی می چسبد به ته کفش ات و از دستش خلاصی نداری پر از خلاقیت و بازی های خنده آور است (و مگر عین همین صحنه را توسط چارلی چاپلین در فیلم "روشنایی های شهر" ندیده ایم؟). لحظاتی کمیک و پر از پوچی های زندگی مان ودر عین حال تا حد مرگباری خنده آور! گاهی قهقهه ی کودکی را در سالن می شنویم؛ خنده ی کودک آنقدر شاد است و آنقدر صاف و صمیمی و زلال و از ته دل که دوباره همه به خنده می افتند.

لحظاتی مثل اوقاتی که می خواهی کتابی بخوانی و نمی دانی دستت را کجا بگذاری و یا کتاب را چطور به دست بگیری و همین تقلاهای کوچک است که باعث خنده می شود. داری کتاب می خوانی و آن کسی که بغل دستت نشسته توی کاناپه غرق می شود و تو هیچ متوجه نیستی چون خودت غرق کتابی! یادت نیست گاهی توی کاناپه فرو می روی و غرق می شوی و پاک گم و گور می شوی؟