روانکاوی فرهنگ و ادب فارسی
(نگاهی
به کتاب؛ عشق در ادبیات داستانی ایران در تبعید نوشته اسد سیف)
س. رحیمی
انتشارات فروغ- آلمان

از عشق در ادبیات ما زیاد گفته شده. حجم اشعار عاشقانه زبان فارسی بر کل
ادبیات ما غالب است. از "ویس و رامین" اسعد گرگانی گرفته تا "لیلی
و مجنون" نظامی و "زهره و منوچهر" ایرج میرزا، از غزلهای ناب حافظ
گرفته تا دیوان مولانا، از داستانهای سعدی تا منطقالطیر عطار، عشق مخرج مشترک
همه آنهاست. همه از عشق نوشتهاند، به راهش جان باختهاند، سوخته و ساختهاند،
چنان خیال بی بدیلی خلق کردهاند که ما هنوز از شنیدن آن مست می شویم. مستِ گذشته
خویش. راستی عشق چیست؟ چرا با شنیدن این واژه غم و اندوه و زجز و دربدری و حتا مرگ
به ذهن متبادر می شود؟ چرا نگاه مثبت به عشق در ادبیات ما غایب است، جایگاه عشق در
ادبیات معاصر ما کجاست؟ در دنیای تبعید به کدام قله از عشق در ادبیات دست
یافتهایم؟ تلقی ما از عشق، آنسان که در ذهنِ دنیای مدرن می گذرد، چیست؟
نمودهای عشق در فرهنگ و ادبیات فارسی کدام است؟ چگونه عشق به ادبیات فارسی راه
یافته و به چه سان، در فراز و فرود جامعه، به تن داستان می نشیند، ممنوع می شود،
پردهدری می کند، حجاب بر سر می کشد، تحت تأثیر اخلاق جامعه در پستوی خانه نهان می
گردد، به مُهر سکوت تبدیل می شود، چگونه با سانسور می ستیزد، و سرانجام تبعید
اختیار می کند. پس از گذشت نزدیک به سه دهه، دستآورد این مقوله مهم هستی در ادبیات
داستانی ایرانیان خارج از کشور چیست؟ و به طور کلی چه تفاوتی با داخل کشور دارد؟
در پاسخ به این پرسشهاست که اسد سیف در تازهترین اثرش، "عشق در ادبیات
داستانی ایران در تبعید" کوشیده است این روند را بازنماید. در دقیقتر شدن
موضوع به آن اکتفا نکرده، خواسته تا ریشههای تلقی ما از عشق را در فرهنگ و تاریخ
ما نیز بکاورد. پروژهای عظیم و کاری سُترگ که در غرب معمولاً کاری آکادمیک به
شمار می رود و با پشتوانه مالی انتشاراتیها انجام می پذیرد. اسد سیف از این شانس
بهرهمند نیست. نویسندهایست تبعیدی که باید در کنار کار روزانه، به صرف هزینه
مالی، از وقت آزاد خود استفاده کند تا چنین اثری را با بیش از ده سال کار بر آن به
پایان برساند. به نظر او هنوز زمان نوشتن نهایی تاریخ اجتماعی و تاریخ ادبیات
ایران فرا نرسیده. هنوز باید بسیاری از مسائل مبهم روشن شوند و واقعیت از خیال
متمایز گردند. هنوز باید از تاریخ و فرهنگ خود غبارروبی کنیم، پردههایی از آن را
کنار بزنیم، حجاب از آن برداریم، چهره عریان آن را در آفتاب بنگریم، به آن
بیندیشیم. هنوز باید "من"های کاذبی را که بر تار و پود وجود تاریخی ما
تنیده شده، کنار بزنیم و از "فرهنگ توطئه" فاصله بگیریم تا آنگاه
بتوانیم واقعیت خود را کشف کنیم.
کتاب با حجمی در 400 صفحه، به روند شکلگیری عشق در ادبیات فارسی به طور کلی،
و ادبیات تبعید ایران، به طور اخص پرداخته است. صد صفحه ابتدای کتاب به ظاهر ربطی
به ادبیات داستانی ایران در تبعید ندارد، نگاهیست به این موضوع در تاریخ و فرهنگ
ما. نویسنده خود معترف است که قصد بررسی و ثبت این مقدمه طولانی را در این کتاب
نداشته است، ضرورت اثر ایجاب کرده و او حاصل تحقیق خود را در این زمینه به شکل
خلاصه و فشرده به این مجموعه افزوده است. این مقدمه اگر چه بسیار کلیست ولی در
جذابیت از موضوع اصلی چیزی کم ندارد و ای کاش به این شکل خلاصهنویسی نمی شد،
اندکی گسترش می یافت و به شکل کتابی واحد منتشر می شد. این بخش با نام کتاب نیز
همخوانی ندارد. آنکه کتاب را می بیند، با توجه به عنوان، آن را یک اثر ویژه و
تخصصی فرض می کند که شاید تمایل و علاقهای به چگونگی این مقوله نداشته باشد، پس
آن را نمی خرد. کتاب را که ورق می زنی، می بینی که چنین نیست، اثریست قابل
استفاده برای تمامی علاقمندان. آن را که می خوانی، در می یابی که لازم نیست همه
کتابهای بررسی شده را هم حتی از پیش خوانده باشی. بررسی ادبیات تبعید یعنی این که
خواننده باید پیشتر با این ادبیات آشنا بوده باشد و این آثار را خوانده باشد. در
جامعهای که هنوز کار نقد در آن جا نیفتاده است، نقد و بررسی کتاب جایگاه و ارزش
ویژهای ندارد. با توجه به این کتاب ولی موضوع کاملاً متفاوت است. این اثر به
اعتبار همین مقدمه می تواند از استقبال عامتری برخوردار گردد. گذشته از آن، در
نقد و برسی آثار، اگر خواننده آنها را نخوانده باشد نیز دچار مشکل نمی شود. موضوع
به اندازه کافی همه جانبه پرداخته شده، پس کشش لازم را در خواننده برمی انگیزاند.
اولین انتقاد راقم این سطور به نام کتاب بر می گردد. این نام با توجه به این مقدمه
معرف آن نیست. اگر کتابخوانان از چگونگی و چیستی این بحث آگاه می شدند، به حتم این
اثر می توانست مخاطبان بیشتری را به خود جلب کند.
اسد سیف در پیشگفتار کتاب متذکر می شود که این اثر اولین جلد از یک کتاب سه
جلدی است که "قرار است به ادبیات داستانی ایران در تبعید بپردازد." دو
جلد دیگر که آماده چاپ هستند، عنوان "مرگ در ادبیات داستانی ایران در
تبعید" و "زندگی در ادبیات داستانی ایران در تبعید" دارند. با این
حساب می توان امیدوار بود که ادبیات تبعید ایران کمکم دارد صاحب تاریخ مکتوب می
شود. نویسنده بر این باور است که توان دستیابی به همه آثار داستانی نویسندگان
ایران در خارج از کشور نداشته و از آنچه نیز که بهره برده، به گُزین نام آورده
است. با این همه، در تدوین این کتاب 84 رمان و 4015 داستان کوتاه دستمایه کار
نویسنده بوده است.
اسد سیف با فروتنی تمام معتقد است: "نوشتهام تا نگاهی به نگاههای موجود
افزوده باشم". اگر چه او نامی از نگاههای موجود نمی برد ولی می توان کتاب او
را در کنار آثار دیگر منتقدین ادبیات تبعید ایران در خارج از کشور، اثری دانست که
می کوشد، شناسنامه ما تبعیدیان و مهاجرین خارج از کشور باشد در عرصه تولیدات ادبی.
کتاب در دو فصل نوشته شده و هر فصل خود به فصلهای جداگانه تقسیم شده است. فصل
اول با "عشق، پدیدهای انسانی" آغاز می شود. گسترهی نگاهها به عشق در
جهان امروز باز گفته می شود، اهمیت آن از یونان باستان تا اروپای مدرن، از سنگنبشتهها
تا دنیای تبلیغات در جامعه مصرفی مورد بررسی قرار می گیرد. در ادامه این موضوع
نویسنده به ایران باستان باز می گردد تا موضوع عشق را از اسطوره و تاریخ ما بیرون
بکشد و جهان جنسیت را در تاریخ و فرهنگ پیش از اسلام در ایران مورد تجزیه و تحلیل
قرار دهد.
در بررسی مفهوم عشق تحت عنوان "اسلام و جنسیت" چگونگی تلفیق جهان
اسلام را با فرهنگ ما مورد توجه قرار می دهد و برای روشن شدن موضوع آن را با فرهنگ
مسیحی و یهودیت مورد تطبیق قرار می دهد، چیزی که متأسفانه تا کنون در فرهنگ ما
غایب بوده است و ما نتوانستهایم در تطبیق فرهنگهای منطقه و آبشخور مشترک آنها
اثری قابل استناد خلق کنیم. تا چنین تحقیقی صورت نگیرد، نمی توانیم تاریخ اندیشه
خود و چگونگی رشد و افول آن را بازیابیم.
بر چنین بستری است که ادبیات ما پس از آمدن اسلام به ایران، شکلی دیگر به خود
می گیرد. از امتزاج فرهنگ عرب، احکام دین جدید و فرهنگ باستانی ایران، فرهنگ جدیدی
پا می گیرد که در سایه آن ادبیاتی آفریده می شود سراسر ابهام. اسد سیف می کوشد
گوشههایی از این ابهامها را آشکار گرداند. با توجه به آثار مولوی، حافظ، سعدی،
خیام، نظامی، ناصرخسرو، عطار و دهها نویسنده و شاعر دیگر که همه از قلههای
ادبیات ما هستند، به این نتیجه می رسد که؛ هنوز نتوانستهایم از سایه اُبهت آنان
خارج شویم و در شرایط و محیطی مناسب و متعادل به آثار آنان بپردازیم. ارزش آنان
چنان برایمان گرامی بوده و هستند که به قدیس و اسطوره تبدیل شدهاند و ما قادر نیستیم
از فرهنگ خویش اسطورهزدایی کنیم. شرایط لازم برای این کار تا کنون فراهم نبوده
است. آنچه این بزرگان از عشق گفته و نوشتهاند، سراسر ورای آن چیزی است که
متأسفانه ما اکنون می بینیم. راز و نیازهای عارفانه عطار و داستانهای خداپسند
مولانا و تمامی شاعران عارف و عارفنما هیچ ربطی به عشق زمینی ندارند و ما در خیال
خویش از یک عشق آسمانی برداشت زمینی کردهایم و هنوز هم با اینکه در دنیای مدرن
روزگار می گذرانیم، با عشق آسمانی می کوشیم گره از عشق زمینی خود بگشائیم.
"عشق در ادبیات ایران پس از اسلام" شاید بحثانگیزترین بخش کتاب
باشد که متأسفانه جز به ضرورت به آن پرداخته نشده است. این فصل خود می تواند به
حجم همین کتاب گسترش یابد. چیزی که به آن نیاز داریم.
در پی این موضوع، نویسنده به پدیده "همجنسگرایی در ادبیات کلاسیک
ایران" پرداخته است. در این فصل است که ما به خود می آئیم و در می یابیم که
نتوانستهایم تا کنون به تحلیل تاریخی از ادبیات خود بپردازیم. رواج همجنسگرایی در
ایران و گسترش آن در مقاطعی از تاریخ این کشور دیگر نباید برایمان تابو باشد. اگر
این واقعیت را بپذیریم، آنگاه با چشمانی بازتر می توانیم در اشعار حافظ و سعدی و احمد
غزالی و دیگر شاعران عارف دقیق شویم. مرز بین همجنسخواهی و دگرهمجنسطلبی را در
عشق باز شناسیم. همجنسگرایی را نه مرض، بلکه واقعیت بپذیریم و مرز آن را با
"بچهبازی" مشخص کنیم. آنجا که حافظ و سعدی عشق را در آغوش همجنس جستجو
می کردند و با صدای بلند در لباس شعر، آشکارا آن را فریاد می زدند، چرا منِ
خواننده نباید شهامت داشته باشم و این واقعیت را بپذیرم. تنها ذهن مریض می تواند
این واقعیت را ببیند و انکار کند. نویسنده در این فصل با غور و بررسی در آثار
پیشگامان ادب فارسی به خوبی انگشت بر حساسترین نقطه تاریخ ما گذاشته است. می توان
با او همآواز شد که؛ سرانجام باید بدانیم ارزش ادبیات ما در کجا نهفته است و
صفحات ضد ارزش آن کدام است.
ادبیان عرفانی را زیباترین بخش ادبیات فارسی می دانند. فصلی از تاریخ ادبیات
که کلمات نیز به همراه شور عارفانه به رقص در می آیند. کمتر شاعر ایرانی می توان
یافت که تحت تأثیر عرفان ایرانی نبوده باشد. جای پای عرفان را می توان نه تنها در
سراسر ادبیات، بلکه زندگی و فرهنگ ما یافت. عارف مسلمانی است که بر جهان موجود می
شورد و جهانی دیگر آرزو می کند. او می خواهد با خدای خویش یکی گردد، جز او کسی را
نبیند و به او بپیوندد. ریشه عرفان ایرانی را باید خارج از جهان اسلام جستجو کرد.
اسد سیف کوشیده است در این بخش از کتاب خویش ریشههای عرفان ایرانی را در ایران
باستان، اساطیر منطقه و حتا باور یهودیت پی گیرد. او به نازایی فکر در این دیدگاه
انگشت گذاشته، نه تنها عشق بلکه فکر را از دیدگاه آنان بررسی می کند و سرانجام با
توجه به چهارچوب بسته و سقف کوتاه اندیشه عرفان ایرانی، جسورانه این سئوال را پیش
می کشد که؛ "آیا می توان شعر و ادبیات عرفانی را شعر و هنری آزاد به شمار
آورد؟ آیا شعر عرفانی در روند تکاملی شعر فارسی خلل ایجاد نکرد؟ آیا نگاه عرفانی
به شعر، آن را همچون زندگی و عشق عارفانه، محدود و عقیم نکرد؟"
با چنین پیشفرضی نویسنده ادبیات عرفانی را زیر و رو می کند، لابهلای متون را
می کاورد، اشعار مولانا، بزرگترین شاعر عارف منطقه را بررسی می کند، به دیگر
شاعران و نویسندگان عرفانی می پردازد، تأثیر عرفان را بر حافظ و سعدی پی می گیرد.
آثار زنده آن را در جامعه امروز می یابد که در وجود ما به زندگی خویش ادامه می
دهند و به این نتیجه می رسد که؛ "عرفان به ظاهر در روند تاریخ، جنبشهای
عدالتخواهانهای را باعث شده است. از این نظر، اینکه نقشی مثبت در جنبشهای
اجتماعی داشته، قابل بررسی است. مسلم اینکه؛ عرفان در عصر حاضر نمی تواند چنین
خصلتی داشته باشد، ارتجاعی است و در نهایت در خدمت ارتجاع قرار می گیرد."
ارزش این نظر آنگاه تابناکتر می شود که می بینیم در ایران کنونی همه دم از
عرفان می زنند، "از فقیه و تحصیلکردگان دانشگاهی، از شاعران و نویسندگان
گرفته تا موسیقیدانان، همه عارف شدهاند... چرا جامعه تا به این گستردگی عرفانی
شده و همه از عرفان دم می زنند. این چیست که دارد جامعه را می بلعد؟ دام است یا
نجات؟ راه است یا بیراهه؟ فکر است یا فرار از فکر؟ اگر حلاج در سیر عرفانی خویش به
خدا (خدا-انسان) می رسید و شهابالدین سهروردی به "طلیعه نور"، عارفان
امروز، به هیچی و بیخیالی سرسپردهاند."
فرهنگنویسی در فرهنگ ما هنوز مراحل ابتدایی رشد خود را می گذراند. سالهای سال
در این عرصه ما جز لغتنامه توقیف شده دهخدا و فرهنگ معین چیزی نداشتیم. در سالهای
اخیر خوشبختانه جنب و جوشی به چشم می خورد و دهها فرهنگنامه انتشار یافتهاند. در
کشورهای پیشرفته هر سال و در هر چاپ واژهها و مفاهیم فرهنگنامهها را نو می کنند.
ما اگر چه هنوز به اینجا نرسیدهایم و به طور کلی، هنوز رجوع به فرهنگ لغت و
دانشنامه را یاد نگرفتهایم، کمتر فرهنگ لغتی امکان چاپ مکرر به خود می بیند، ولی
مشکل این است که بسیاری از واژهها در فرهنگهای جدید همان بار معنایی را دارند که
فرهنگهای سابق. اسد سیف ابتکار جالبی به خرج داده. تعریف عشق را در فرهنگهای
مختلف لغت، از قدیمیترین تا تازهترین آنها جستجو کرده. با کمال تعجب می بینیم،
عشق در ایران امروز دارای همان بار منفی معنایی است که قرنها پیش. و این یعنی
فاجعه. جامعه ایستا را می توان در همین چند صفحه تحقیق، از لابهلای فرهنگهای
لغات به خوبی دید. به روایتی دیگر، ایرانی امروز همانطور عاشق می شود، عشق می ورزد
و به عشق می نگرد که نیاکان ما در قرون پیشتر.
رمان دستاورد جامعه مدرن است. جنبش مشروطه در ایران، اگر چه با تأخیری
چندصدساله، کوشید تا همگام با دنیای معاصر شود. در این کوشش بود که رماننویسی نیز
در ایران تحت تأثیر ادبیات غرب آغاز شد. نگاه به زن، به جنس مخالف ولی همان نگاه
کهن بود. بررسی این نگاه خود می تواند موضوع چندین کتاب گردد. روند شکلگیری و
ادامه آن در ادبیات معاصر خود موضوعی است جالب. اسد سیف بر این اعتقاد است که آن
نگاه، یعنی نگاه کهن هنوز هم بر ادبیات ما تسلط دارد و جامعه نتوانسته در این عرصه
پوست بیندازد. به همین علت ما ادبیات عاشقانه، آن گونه که غربیان دارند، نداریم.
با چنین پیشزمینهای نویسنده به سراغ ادبیات داستانی ایران در تبعید می رود تا
مقوله عشق را در آنها بکاود. در این راه ازخیل فرآوردههای داستانی در خارج از
کشور، بر آثاری چند انگشت می گذارد و بیشتر به آنها می پردازد. "چاه
بابل" رضا قاسمی، "بیگانهای در من" شکوه میرزادگی، "شالی به
درازای جاده ابریشم" مهستی شاهرخی، "گسل" ساسان قهرمان،
"ناتنی" مهدی خلجی، "محبوبه و آل" رضا دانشور، "تاکهای
عاشق" نوشین شاهرخی، و... از آن جملهاند. در کنار این رمانها، دهها رمان
دیگر و صدها داستان کوتاه مورد بررسی قرار گرفتهاند. نویسنده در برخی موارد، در
پارهای از آنها، پا را از عنوان کتاب فراتر گذاشته، و جنبههای دیگر اثر را نیز
بررسی کرده است، امری که با توجه به عنوان کتاب، ضرورت نداشت ولی به شکل مجرد مفید
است و برای خواننده جالب. عشق جسمانی، عشق به وطن، عشق به فرزند، عشق و انقلاب،
عشق و سیاست، عشق به خانواده، عشق مادری، عشق به همجنس، عشق در کهنسالی و...
موضوعاتی هستند که در داستانها دنبال شدهاند. نویسنده هر جا که لازم دانسته، از
ادبیات کهن ایران و جهان در تطبیق و روشن شدن موضوع استفاده کرده است و از این
طریق دامنه بررسی خود را گسترش داده است. این امر خود می تواند برای خواننده نیز
جالب و خواندنی باشد.
در پایان همین فصل به موضوع جنسیت و قدرت نیز می پردازد. تجربه و نمود آن را
در جهان معاصر و ایران امروز بررسی می کند تا به مفهوم "آزادی در عشق"
بپردازد.
نویسنده در پایان بررسی خود به این نتیجه رسیده است که عشق در ادبیات و فرهنک
ما مفهومی ثابت است که در طی تاریخ تکرار شده و می شود. و سرانجام اینکه؛ "با
توجه به آنچه گفته شد، آیا می توان چیزی به نام عشق در ادبیات داستانی ایران به
طور کلی و در ادبیات داستانی ایران در تبعید، به طور اخص، یافت؟ این سئوال می
تواند همچنان مورد بحث باقی بماند."
آخرین فصل کتاب "قتل فرشته خانگی" نام دارد. فرشته خانگی به عاریت
از ویرجینیا ولف، زن آشپزخانه است، زنی که می زاید و می شوید و می پزد، زنی مطیع و
سر به فرمان شوی که همیشه به خدمت حاضر است، زنی که سالهای سال در تاریخ مورد
استثمار جسمی و جنسی قرار گرفته است. زنی فرشتهمانند که زندگی می بخشد، بی آنکه
خود زندگی کرده باشد. ویرجینیا ولف بر این باور بود که تا این فرشته به قتل نرسد،
زن نمی تواند رها گردد. زن نویسنده باید ابتدا فرشته خانگی را بکشد، از آشپزخانه و
اتاق خواب خارج شود،"اتاقی از برای خود" داشته باشد و آنگاه زمان آن فرا
می رسد که بتواند زندگی کند، بنشیند و بنویسد.
اسد سیف معتقد است که زنان نویسنده ما در سالهای اخیر در داخل و خارج از کشور
به موفقیتهای بزرگی در داستاننویسی دست یافتهاند و چه بسا در عرصههایی موفق تر
از همکاران مرد خویش هستند. زنی که آنان در داستان می آفرینند، آن شخصیتی نیست که
پیشتر در آثار داستانی به چشم می خورد. بزرگترین موهبت در این عرصه این است که
حداقل مرد ایرانی می تواند چهره دیگر خود را نیز در این آثار بازیابد. تا کنون شخصیتهای
داستانهای ما، ساخته ذهن مردان بودند و مردان آنسان او را می آفریدند که خود می خواستند.
امروز خوشبختانه دیوار این نگاه تکبعدی ترک برداشته است و این خود جای بسی
خوشحالی است.
اسد سیف در این فصل سه رمان و یک داستان کوتاه را از چهار زن نویسنده که
آثارشان در خارج از کشور منتشر شده، انتخاب و برای نمونه بررسی کرده است.
تحت عنوان "بکارت جاودانه درخت"، رمان "ماجرای ساده و کوچک روح
درخت" اثر شهرنوش پارسیپور را بررسی می کند. او در این کار خود را به این
اثر محدود نکرده و با محور قرار دادن آن، زن و عشق را در دیگر آثار این نویسنده
دنبال می کند. پارسیپور اگرچه تابوشکن است و نخستین زن نویسندهای در ادبیات
ایران که به زن در رمان جنسیت می بخشد، ولی زنان آثار او هنوز تا رهایی راه درازی
در پیش دارند. پارسیپور در این رمان "خود را با عشقی دگرگونه درگیر می کند،
عشقی که می خواهد نقاب ریا و تزویر تاریخی را بدرد، عشقی جستجوگر که می خواهد
بشناسد و به رسمیت شناخته شود، عشقی که همه چیز را چون تن خویش به عشق ورزیدن،
عریان می کند. این عشق قصد آن دارد تا به عصر غیبت جسم در ادبیات داستانی ما خاتمه
بخشد... این اثر اولین رمان فارسی است که به این صراحت موضوع تن و مالکیت بر آن را
مطرح می کند." و سرانجام اینکه؛ "پارسیپور می خواهد در آثارش روح زنانه
را به مردان جامعه معرفی کند. آیا مردان خواهند توانست با این روح به آشتی درآیند
و زندگی مسالمتآمیزی با آن داشته باشند؟.
دومین رمان مورد بررسی "سوگ" نام دارد، اثر شهلا شفیق که تحت عنوان
"در سوگ زندگی" به آن پرداخته شده است. عشق به فرزند از دست رفته، زن
شخصیت داستان را درگیر حوادثی می کند که طی آن به زندگی خویش در گذشته و حال می
نگرد و می کوشد لحظه به لحظه هویت خود را کشف کند. هویت او از زادگاه آغاز و به
تبعیدگاه ختم می شود. از زادگاه به اتهام فعالیتهای سیاسی تارانده شد، کوشید در
غرب آرامش بیابد ولی در تلاطم زندگی دختر خویش در حادثه تصادف اتوموبیل از دست می
دهد. در واپسین لحظات مرگ دختر، قلب او را به مرد ناشناسی می بخشد تا به او زندگی
بخشیده باشد. مرد نارسایی قلب داشت. و حادثه از همین جا آغاز می شود. مرگ دختر،
عشق مادر به فرزند، زندگی بخشیدن به مردی که با قلب دختر ادامه زندگی می دهد،
مثلثی را می سازند تا عشق و مرگ و زندگی در آن از نگاهی دیگر نگریسته شود.
"مرگ در فرهنگ ما برگ عبوری است از یک دنیا به دنیای دیگر، لغزیدن از
دنیای فانیست به دنیای ابدیت. برای آن کس که به دنیای پس از مرگ اعتقاد دارد، مرگ
آغاز رهاییست، یک نوع آزادی به شمار می آید، مرگ واقعیتیست این جهانی که در کلیت
خویش می تواند بیمعنا باشد....لذت جنسی، هنگامه تن است که در ستیز با مرگ، در
برابر آن قرار می گیرد. این جلوهگری مفهوم عشق را دگرگون می کند. عشق به طور کلی
با آگاهی از مرگ حضور می یابد. عشق با علم بر فانی بودن عاشق و معشوق حادث می
شود....طغیان تن شورش بر علیه آینده است. می خواهد از مرگ تعریفی دگر و نو ارایه
دهد. تعریفی خلاف عادات و مذاهب کهن. طغیان تن می خواهد مرگ را چون بخشی از حیات
ببیند، مرگ هم می تواند چون تن به زمان حال تعلق داشته باشد، پس در عین حال هم
زندگی و هم نیستیست. و این پیروزی انسان نو در عصر نوست. انسان مرگ را می بیند،
با آن روبرو می شود، آن را می شناسد و می پذیرد."
در نبرد بین مرگ و زندگی عشق طرح می شود و با علم به اینکه؛ "بین عشق و
رابطه جنسی تفاوت ماهوی وجود دارد."، داستان به اوجی بیمانند می رسد. شخصیت
زن داستان "سوگ" در آخرین بخش رمان "رابطه جنسی را بر می گزیند تا
با استفاده از این سمبل، مرگ را تحقیر کرده باشد. این نیز گفتنیست که در ادبیات
فارسی هیچگاه نویسندهای تا کنون از این زاویه به امر سوگواری نپرداخته است."
"در سووشونِ (سمین دانشور)، قهرمان داستان، زری در عزاداری خویش، خود را
با امیدِ به "سحر" تسکین می دهد. در "عزاداران بیلِ" (ساعدی)،
زندگی مش حسن به جنون کشیده می شود و عزاداری او با مرگش پایان می یابد. در
"سگ و زمستان بلندِ" (شهرنوش پارسیپور)، قهرمان داستان، حوری، به قبر
پناه می برد. در "سوگ" اما، به سوگ نشستن زندگی با تبلور عشق و زندگیست
که پایان می پذیرد. و داستان عشق آنگونه نوشته می شود که زندگیست. در آن جامعهای
که فرهنگ آن عشق را هیجانی مزاحم و تبهکار، و شور جنسی را شر و گناه می داند، عشق
نیرو و حادثهای زندگیساز و انقلابی است"
"نوری بر زندگی" نگاهی است به داستان کوتاه "بریدههای
نور" اثر مهرنوش مزارعی. داستان روایت به ظاهر سادهایست از یک زن ایرانی در
یک روز تابستانی در آمریکا. زن از پنجره اتاق آپارتمان خویش مردی را در کنار استخر
می بیند. با تماشای بدن "آفتابخورده و خوشرنگ" او شور جنسی او را در بر
می گیرد و ناخودآگاه به نوازش بدن خود کشیده می شود. حجم داستان بیش از چهار صفحه
نیست، ولی در همین چهار صفحه نویسنده موفق شده است تا "احساسی بدیع را به
ادبیات فارسی ارزانی دارد." در این احساس می توان فرهنگ یک جامعه را دید و
اسد سیف همزمان با بررسی این داستان، به این فرهنگ نیز پرداخته است.
"بدن انسان یک طبیعت فیزیکی و یک فرهنگ روانی را صاحب است. احساس و آگاهی
فردی از یک سو و شعور حاکم بر جامعه از دیگر سو، در فقر و یا غنای این مقوله
دخیلند. اینکه زن ایرانی در فرهنگ ما هیچِ مطلق محسوب می شود، آن را نیز می توان
از همین دریچه بررسید. زن ایرانی در تاریخ اجتماعی کشور و به ویژه در سنت ادبی
ایران، در سکوت متولد می شود، در سکوت می زید و در سکوت خویش هم می میرد. در فرهنگ
ما خالق مطلق مرد است، چنانکه خالق کل خداست، و خدا مرد است."
عدهای از زنان نویسنده ما در خارج از کشور از جمله مهرنوش مزارعی، می کوشند
تا بر دیوار سنت شکاف اندازند و چهرهای دیگر از واقعیت را نشان دهند.
"بریدههای نور" در شمار همین آثار است. احساس زن این بار نه از نگاه
مرد، بلکه نگاه تابوشکنِ یک زن نوشته می شود. "در داستان بریدههای نور، جهان
یکبعدی فرشتگان به تقابل با دنیای چندبعدی شیطانی بر می خیزد. وسوسه لذتی زمینی
سراسر فضای داستان را فرا می گیرد. هم حرکات سیما، (شخصیت زن داستان)، حتا اشیای
اتاق خبر از حادثهای دارند که در پیش است."
"عشقهای عقیم" عنوان بررسی رمان "بیبی شهرزاد" نوشته
شیوا ارسطویی است. نویسنده اگر چه خود در ایران زندگی می کند ولی این اثر برای
اولین بار به این علت که در داخل کشور مجوز چاپ دریافت نکرده است، در خارج از کشور منتشر شد. داستان حکایت دختر تنفروشی
است به نام مریم که در کامبخشیهای خویش با مردی به نام خشایار آشنا می شود.
خشایار روشنفکری است تحصیلکرده که مریم از او حامله می شود. خشایار راضی به ازدواج
با مریم نیست، تن مریم را دوست دارد و عشق را جایی دیگر جستجو می کند. به جستجوی
سقط جنین، توسط نیروهای گشت بازداشت می شوند و به شلاق محکوم می گردند. در اجرای
حکم، جنین مریم سقط می شود و خود او نیز می میرد. "نطفه سقط شده اما در
تابلوی نقاشی شهرزاد، در تن زنی نشسته پشت دریا خود را بازمی یابد." و به این
شکل داستان پایان می پذیرد.
اسد سیف بر این باور است که برغم استقبال از این رمان، "فمینیسم،
پورنوگرافی، مردستیزی، روشنفکرستیزی و سنت، محورهایی هستند که رمان بیبی شهرزاد
اثر شیوا ارسطویی بر آن استوار است." و سرانجام چیزی نیست جز حکایت عشقهای
عقیم در فرهنگ ما که قادر به زایش نیستند. "زنانی که شیوا ارسطویی در بیبی
شهرزاد آفریده، چه شهرزاد و چه مریم، همان خفت و خواری تاریخی مادران خویش را با
خود دارند. زندگی و تفکر آنان در رابطه با جنس خویش، هیچ شباهتی با زن مدرن، و
فمینسم باسمهای او ربطی به زن دنیای امروز ندارد. زندگی و لذت جنسی در بیبی
شهرزاد به عشق فرا نمی روید و این رمان نیز چون دهها اثر ادبیات داستانی ایران،
حکایت عشقهای عقیم است."
"عشق در ادبیات داستانی ایران در تبعید" با این بررسی پایان می
یابد. کتاب را که به پایان برسانی، هوس می کنی تا آن را دوباره بخوانی و به راستی
نیز باید این کتاب را چندین بار خواند. در این چند ساله اخیر کمتر کتابی چنین
بیرحمانه و آشکار، با جسارتی بینظیر، درون ما را آفتابی کرده است. باید شهامت
داشته باشیم تا سالهای گذشته خویش را آنسان ببینیم که بود، از کوه رفیع
"من"های کاذب فرو آئیم و خود را، فرهنگ خود را دوباره کشف کنیم.
"عشق در ادبیات داستانی ایران در تبعید" را می توان در همین رابطه بارها
و بارها خواند. اسد سیف با سالها جستجو در فرهنگ و تاریخ ما، از نخستین پلههای
تاریخ تا سالهای تبعید، صدها اثر را مورد پژوهش قرار داده و حاصل آن است که می
بینیم. روانکاوی یک جامعه از لابهلای آثار ادبی، اثری خواندنی و ماندنی که باید
ادامه یابد. به این امید.