دوچرخه ها
از
در خونه که
پام رو بیرون گذاشتم ،
احساس کردم
که لباسم
آنچنانی که باید ،
مناسب این
آب
و هوانیست ،
ولی حوصله اینکه دوباره از پله ها بالا برم و لباسمو عوض کنم
رو هم
نداشتم
، زیپ
کاپشنم رو
تاآخر بالا کشیدم
و تکمه های اون رو هم بستم ،
نگاهی به انتهای
خیابون
انداختم ،
خورشید به انتهای
خیابون - اون
جائی که
شیب تندی
بطرف دریا
داره و
همیشه
حضور بخار آب رو می
شودکه دید- رسیده
بود ،
باوجود اینکه خورشید توی
این تنگ
غروب
جونِ چندانی
نداشت ، اماهنوز
هم بالجبازی
عجیبی سعی در حفظ
حضورخودش
داشت
؛ نمی دونم از ما آدمها چی
دیده بود
که نمی خواست نورش رو از سر ما کم
کنه.
یقه کاپشن
رو هم بالا زدم تا بتونم بیشتر از سرمای
تنگ غروب
در امان باشم ،
آستین چپ
کاپشنم رو کمی بالا
کشیدم ، نگاهی کوتاه
بساعت مچیم انداختم ،
ساعت شش و چند دقیقه
بود
، دقیقه
هاش برام زیاد اهمیتی نداشت ،
حالا گیرم شش و ده دقیقه یا
پانزده دقیقه باشه،
برای من
که نه
چشم انتظارکسی
هستم و
نه کسی
رو چشم انتظار گذاشته ام ،
ده تا بیست
دقیقه
عقب یا
جلو، دخلی
به جائی نداره
، نگاه
کردن من
هم به ساعت ،
هر وقتی که
از خونه
بیرون
میام ،
از همون عادت هاست که
نه خوبه ونه بد .
مثل
همیشه حدود صد متری
رواز سمت
خونه بطرف غرب پیاده و به آهستگی
رفتم و
بعد با
دقت
و وسواس کامل
که نشانه
ترسِ همیشگی من ست، خودم رو به آن طرف خیابون رسوندم .
در
این وقت روز ،
خیلی ها که
از کار
برمی گردند برای
رسیدن به
خونشون عجله دارند ،
من
که هنوز نفهمیدم ،
چند دقیقه ای
زودترو یا آن که
کمی دیرتر
چقدر می
تونه فرق
داشته باشه.
اتومبیل
ها همیشه توی
این وقت
روز سریع تر از سرعت مجازدر حرکتند، نمیدونم که
اگر هر
چند
وقت یکبار
سرو کله
پلیس توی
این حوالی
پیدا نمی
شد ، چه
که نمی شد
؟ حتماْ
شاهد
پرواز
اتومبیل ها می
شدیم .
برای من
که این
وقت روز وآن وقت روز هیچ فرقی
نداره ، من
که زن
و بچه ای
ویا دوستی
رو
توی هیچ
خرابکده ای
معطل خودم
نکردم تا که
بدونم اون بدبخت چه می
کشه تا
که نگذارم
تا
که بکشه.
پیاده
هائی که از کار
برمی گردند، دست کمی
از اتومبیل ها ندارند ،
بخصوص اینکه از
کیلومتر شمار و پلیس هم خبری
نیست ، این
رو می
شود از
میزان تنه هائی
که درحین
راه
رفتن
توی پیاده رو و این وقت روز میخوری احساس کنی .
«کافه » مثل هر
بعد از ظهر وسط هفته بود ،
نه آنقدر شلوغ که
جا پیدا نکنی
و نه
اینکه
خالی از
مشتری ، این رو از بیرون کافه
، و
از پنجره بزرگ رو به خیابون که
با یه
پرده توری
شیری رنگ
، نیمه
حجابی بین مشتری
ها و
عابران برقرار کرده
، می شد
که دید .
این
کافه هم
مثل خیلی
از کافه های
این منطقه
برای ورود، دوتا در پشت سر هم داره ،
در
اول
رو که
باز می
کنی وارد یه فضای
کوچک دو
متر در دو مترمی
شویم ، در
سمت چپ این
محوطه
یه آینه