چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷ - ۲۸ مه ۲۰۰۸

بر نطع تاریخ

محمود کویر

 

دراین خزان شگفت ،

 در این روزگار که ستم تازیانه بر کف و خنجر به دندان دارد،

در این زمانه که ناسزایان و نانجیبانش،جز دشنام و دشمنی به نیش نمی کشند.

روزگار خون و خنجر. تازیانه و شمشیر. تیغ  و بند. ترس و دروغ. نفرت و کین

باید از طاهره سخن گفت. از طاهره یاد گرفت.

بر ما چه می رود! این پریشانی و بی دانشی و کینه و دروغ، از کدام آبشخور ناپاک و پلیدی، هلاهل نوشیده است که چنین بر جان ما زهرآب می ریزد؟

چشم و گوش بسته و دهان گشوده ایم! که از بن دندانمان کین و نفرت بر خاک می چکد.

کمی بنشینیم و اندیشه کنیم. درنگ! درنگی باید!

خم خنجر و دم کینه و نیش شلاق و تیغ برهنه را وا نهیم و دمی. دمی. دمی در سایه سار دانش و عشق و آزادی بیاساییم.

بکوشیم که کار باید کرد. کاری کارستان که دیگر در این جهان، با دشنام و دشمنی کار از پیش نمی رود. با غوغا و فریاد و ترس و هراس کار از پیش نمی رود و این بار به منزل نمی رسد.

آن همه عشق و مدارا و مهر، خنده و شادی و امید، انسان و انسان و انسان که در آوازهای مولانا و حافظ و بایرید و حلاج بوده است، از برای کیست؟ از برای چیست؟

چرا تاریخ ما پر است از: کشتار مانویان، مزدکیان، قرمطیان، زندیقان، ملحدان، بابیان، بهاییان و....تاکی؟ برای چه؟ اینان چه گناهی کرده بودند که چنین از سرهایشان مناره ساختیم و بر نطع خون نشاندیمشان؟ و به کجا رسیدیم؟!

کرامت انسانی را پاس داریم. بیهوده تخم نفرت و جهل و تنبلی و جادو نیفشانیم. دمی!درنگی!

**

مردم شریف ایران! این تبهکاری و سیه روزی بس است. دستان خود را به خون بی گناهاهان نیالایید. بازیچه‌ی مشتی سیاهکار نشوید و این لکه‌ی ننگ و جنایت و نادانی را از چهره‌ی مردم ایران پاک کنید. ببینید که با مردمی از همین سرزمین و به بهانه‌این که مانند ما نمی اندیشند چه ها کرده‌ایم:

مردم یزد! اجازه ندهید خاطره‌ی زشت آن همه جنایت به نام دین دوباره در تاریخ زنده شود. اینان انسان و هم میهن ما هستند:

متن اطلاعیه دادسرای انقلاب اسلامی یزد در مورد اعدام تعدادی از بهاییان را بخوانیم و وجدان و انسانیت خویش را در پستوی شرم نهان کنیم:

«انقلاب اسلامی ایران به یاری الله تحت زعامت و رهبری حضرت امام خمینی و با کمک خون یک صد هزار شهید و ملت مستضعف به پیروزی رسید، اما تداوم آن وظیفه تمام مسلمانان جهان به ویژه ملت قهرمان و مبارز ایران است، بنابراین چنین ملت به پا خاسته دیگر حاضر نیست که در کشوری که مهد اسلام و حکومت قرآن است افرادی خودفروخته بر روی خون پاک شهیدان قدم بگذارند و به امریکا و اسرائیل غاصب خدمت و به اسلام و قرآن خیانت کنند و او بی تفاوت بنشیند لذا با شکایت روزافزون ملت و طوماری که متجاوز از هزاران امضاء به دادگاه انقلاب اسلامی استان یزد رسیده و طبق سوابق موجود و وظیفه شرعی و قانونی به پرونده 7 نفر از این افرادی که مستقیماً علیه حکومت جمهوری اسلامی ایران جهت خدمت به بیگانه سمت جاسوسی داشته اند، با دلایل فراوان که نمونه بارز آن گزارشات اداره مرکز اسناد ملی انقلاب اسلامی ایران صراحتاً محفل بهاییان یزد را یک ارگان جاسوسی دانست و صدها دلیل دیگر که در پرونده موجود است، دادگاه انقلاب اسلامی استان یزد بررسی و رسیدگی نمود و حکم شرعی را که اعدام هفت نفر از متهمین است صادر و حکم صادره سحرگاه دوشنبه 17 شهریور ماه به مرحله اجرا درآمد....."

و به این ترتیب ,به گزارش سازمان عفو بین الملل درفاصله ی سال 1979 تا 1992 (1357 تا 1371) حداقل  دویست  نفربهایی اعدام و صدها بهایی دیگر مورد تحقیر، تکفیر، ضرب و شتم قرار گرفته و درزندان ها شکنجه شدند.

**

تاریخ چه می‌گوید؟

 پس از تیرباران باب به فرمان امیرکبیر و کشتار بابیان و شکنجه های دهشت بار و شمع آجین کردن و بدن های سوخته‌و پاره پاره‌ی آنان را در کوچه و بارار گرداندن؛ پس از دریدن شکم زنان آبستن در یزد و شیراز و از هم پاشیدن کاسه‌ی سر کشاورز و آموزگار با بیل و به فتوای مشتی تبهکار ملا نام؛نخستین جامعه ای که در دوره استبداد صغیر مورد هجوم ملایان ، مستبدین و عوام قرار گرفت ، جامعه بهایی بود.

 در شهر قم بهاییان را از شهر بیرون کردند.

در تبریز حاجی میرزا حسن مجتهد ، با بابی خواندن مشروطه خواهان ، فتوایی علیه بهاییان نیز صادر کرد و گر چه بهاییان تبریز از شهر گریختند اما یک پزشک بهایی و یک خباز در دست مخالفان گرفتار آمده و اعدام شدند.  در همین شهر ، پس از چند ماه که ستارخان به جنگ با قوای استبداد برخاست ، یکی از سخنانش این بود که وقتی به طهران برسد ، اولین کارش این خواهد بود که بهاییان را قتل عام کند.

 در دوره استبداد صغیر در کرمان نیز یک تن از بهاییان به قتل رسید.

در استبداد صغیر ، سید عبدالحسین لاری به طرفداری از مشروطه قیام نمود و شیخ ذکریا از ایادیان او ، در نوروز سال 1327در شهرستان نیریز ، 18 بهایی را حتما به جرم طرفداری از استبداد ، به طرز فجیعی به قتل رسانید.

**

در سال 1331در روستای افوس اصفهان  طبق معمول، مردم به تحریک یکی از وعاظ با هجوم عام به منزل ابوالقاسم کیخایی، ضمن آن که تعدادی از بهاییان را کتک زدند و آقا علی اکبر حاجی بنده را تا حد مرگ مضروب ساختند، کدخدا ابوالقاسم مزبور را قطعه قطعه کردند. آنان از حمایت شیخ عبدالرحیم ربانی ( که در قتل استاد حبیب الله هوشمند سروستانی نیز دخالت داشت ) برخوردار بودند.

**

در سال 1332 در اثر سخنرانی های یک آخوند، هیجان گسترده ای در شهر درود حاکم شد و بهاییان برای حفاظت جان خود از شهر خارج شدند. اما آقای رحمان کلینی که کارمند راه آهن در درود بود، در برابر چشم پاسبان راه آهن که برای حفاظت از او همراهی اش می نمود، با چاقو به قتل رسید. مسبب این قتل دستگیر شد و با افتخار اعلام کرد که خودش قاتل است! یقینا او می دانست که مجازات خاصی در انتظارش نیست. شنیدم که چند سال بعد مسبب این ماجرا در یک سانحه قطار، جان خود را از دست داد و این نشان می دهد که آن شخص برای خود آزادانه می چرخیده است.

**

سال 1334 که محمد تقی فلسفی  بر منبر علیه بهاییان سخن گفت، نه فقط سال فاجعه برای بهاییان بود که سال ننگ و نکبت برای تاریخ ایران شد. همدستی تمام ارگان های سیاسی و مذهبی برای قلع و قمع بهاییان، صدها آواره و مضروب بر جای گذاشت، ده ها منزل و مغازه به آتش کشیده شد که فقط در آباده حدود 30 منزل طعمه حریق گشت و از همه اسف انگیزتر کشتار 7 کشاورز بی گناه در هرمزک ( یکی از روستاهای یزد ) بود.

***********

این روزها حکومت تبهکار جمهوری اسلامی بر آن است تا چونان شعبده بازی دروغزن و فریبکار، انفجاری در یک حسینیه را بهانه قرار داده و بار دیگر به کشتار انسان‌هایی بی گناه دست زند. تاریخ بار دیگر با چهره‌ی زشت و کریه خود تکرار می‌شود. آن هم به دست جنایتکارانی که در راه قدرت از نابود کردن این سرزمین هیچ شرمی ندارند. بخوانیم تاریخ را:

 

در روز 15 آگست 1852 میلادی،شاه از منزل ییلاقی خود که نزدیک طهران بود،برای برنامه اسب سواری صبحگاهی بیرون رفته بود و نگهبانان وی چند قدمی از پیش می رفتند.همه جا آرام بود و همه چیز بر وفق مراد اعلیحضرت بود.ناگهان در نهایت تعجّب جوانی که در کنار جادّه منتظر ایستاده بود مانند آنکه بخواهد عرضحالی تقدیم شاه نماید با طپانچه خود به طرف شاه تیراندازی نمود.این سوءقصد چنان احمقانه و جاهلانه بود که به جای استعمال اسلحه مؤثّری که مقصود را فوراً حاصل کند ساچمه استفاده شده بود که اندک خراشی در جسد شاه تولید کرد.اما در اثر این واقعه،خشم و غضب و آشوب،بلند شد و دشمنان فرصت را غنیمت دانسته و مردم را بر اعمال ظالمانه غیر قابل تصوّری بر ضدّ بابیان تحریک نمودند.

جوانی که به شاه تیراندازی نمود فوراً کشته شد و جسدش را به دم قاطر بسته و تا طهران به روی زمین کشیدند و در آنجا جسد را دو شقّه نموده و در معرض دید عموم آویختند.همدست او که حاضر نشد زیر شکنجه های بیرحمانه لب باز کند و دوستان خود را معرفی کند سُرب گداخته در حلقش ریختند.و همدست سوم را برهنه نمودند و او را شمع آجین ساخته،در حالی که جمعیت با هیاهو و سبّ و لعن به او حمله می نمودند،در مقابل انظار مردم حرکت دادند.

وقایعی که بعد از این حادثه به وقوع پیوست،قابل شرح و وصف نیست.حکومت و علماء و طرفداران جاهل آنان،بر قلع و قمع بابیان قیام نمودند.دروازه شهر را بستند و هیچ کس بدون سؤال و جواب اجازه خروج از شهر را نداشت.خانه به خانه به دنبال بابیان می گشتند و آنان ر ا دستگیر می نمودند و به نحوی فجیع و ظالمانه بقتل می رساندند.قسمتی از نامه افسر اطریشی که در آن زمان در خدمت شاه بسر می برد،کمی از فجایع آن ایام را نشان می دهد.هر چند خواندن این کلمات سبب حزن و اندوه عمیق می شود اما ما را به یاد فداکاریهای آن قهرمانان می اندازد که با خون خود امرالله را سِقایت و آبیاری نمودند:

«دوست عزیز،آنها که مدعی احساسات و عواطف رقیقه اند بیایند و با من در مشاهده این صحنه های دلخراش شریک شوند و عَلانیهً ملاحظه نمایند که چگونه نفوس بیگناه که چشمهایشان از حدقه بیرون آمده،باید قطعات گوش خود را که به تیغ ستم جلادان بریده شده ببلعند و با هیکل آغشته به خون که از شدت ضربات مجروح و متلاشی گشته در معابر و اسواق حرکت نمایند.اَبدانِ این مظلومان که به آتش ظلم مشتعل گردیده،کوی و برزن را نورانی نموده است.من با چشم خود شاهد وضع موحشی بودم که بعضی از بابیان را با سلاسل و اغلال در حالی که سینه و شانه آنها را شکافته و در شکافها فتیله سوزان قرار داده بودند با جماعتی از سرباز در کوچه و بازار عبور می دادند و فتیله ها پس از تماس با گوشت،بمثابه شمعی که تازه خاموش شده باشد،در درون زخم آنان دود می کرد.این ستمگران شرقی در این قساوت و سنگدلی ابتکاری به کار می بردند که عقل در حیرت است.ابتدا پوست از کف پای ملهوفین برداشته سپس در روغن داغ شده می گذاشتند و آنها را چون سُم ستوران نَعل زده مجبور به طی طریق می کردند.با این وصف از شخص بابی صدای ضجّه و زاری و یا شکوه و بی قراری به گوش نمی رسید بلکه به کمال استقامت،تحمل هر مشقت می نمود تا آنجا که دیگر جسم نحیف،طاقت همقدمی با روح خفیف و لطیف نداشت.در آن حین،آن اسیر بی تقصیر،از شدّت عذاب بر زمین می افتاد.حال شاید تصور نمائید که حرص و ولع جلادان به این مقدار سیراب می شد و آن بدبخت بی پناه،با کشیدن خنجر بر حنجر از این مصیبت عظیم نجات می یافت.نه چنین بود بلکه آن مظلومان را به ضرب تازیانه،به حرکت می آوردند و تا لحظه واپسین که اندک رمقی از حیات در کالبد آنان موجود بود،به انواع شکنجه و آزار مبتلا می ساختند تا جان می سپردند و تازه از جسد بیجان دست بر نمی داشتند بلکه آن اجساد مجروح و مشبّک را واژگون به درخت می بستند و هدف سهام مردم سنگدل قرار می داند که تیراندازی خود را آزمایش نمایند و بیرحمی و شقاوت خویش را نمایش دهند و من خود اجسادی را مشاهده کردم که با صدها رَصاص،شرحه شرحه شده بود. . . من چون خود،به صفحات این اوراق نظر می افکنم پیش خود می گویم لابد هموطنان عزیز من بسختی این روایات را باور خواهند کرد و آن را خالی از اغراق،نخواهند شمرد.ای کاش من هم در قید حیات نبودم و این حوادث ناگوار را به رأی العین مشاهده نمی نمودم ولی متأسفانه خدمت و وظیفه من ایجاب می نماید که غالباً شاهد اینگونه مظالم و فجایع باشم.مع الوصف برای اینکه چشمم حتی الامکان بر این مناظر هولناک نیفتد این ایام بیشتر در زاویه حرکت می کنم زیرا روح و روانم از این اعمال،بیزار و جان و وجدانم،منزجر و متنفر است و امیدوارم هر چه زودتر ارتباط خود را با عاملین این حرکات رذیله قطع نمایم و راه دیار خویش پیش گیرم.»

***

آیا عرق شرم بر پیشانی هر انسان آزاده‌ای نمی‌نشیند؟

تا کی باید بازیچه‌ی مشتی فریبکار و دروغزن باشیم؟

جنایت پیشگان و جاسوسان و وطن فروشان اصلی را جایی دیگر جستجو کنیم. دست در دست وطن فروشان و قاتلان هزاران هم میهن خویش نگذاریم و همدیگر را نکشیم.

**

برخی را نیز گمان این است که انتخاباتی در راه است و باید هم چنان دشمنی خیالی درست کرد و در میان موجی از خون و ترس تخت خلافت را نگه داشت و به قول بهار: انتخابات دگر بار شروعيدن کرد!



شيخ در منبر و محراب خشوعيدن کرد
حقه و دوز و کلک باز شيوعيدن کرد

 

وقت جنگ و جدل و نوبت فحش و کتک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است

 

صاحب الرايا! رو صبح نشين روی خرک
رايها پيش نه و داد بزن های جگرک


پوت قند آيد از بهر تو و توپ برک

می دود پيشتر و می دهدت بيشترک

 

هر که عقلش کم و فضل و خردش کمترک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است.

 

اين وکالت نه به آزادی و خوش تعليمی است
نه به دانستن تاريخ و حقوق و شيمی است


بلکه در تنبلی و کم دلی و پر بيمی است

يا به پوتين و کلاه و فکل و تعليمی است

 

يا به تسبيح و به عمامه و تحت الحنک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است.

 

 

سبز باشید!