پنجشنبه ۶۷ تیر ۱۳۸۶ - ۲۸ ژوئن ۲۰۰۷

آتش، خواهد گرفت بنزين

محمد علی اصفهانی


آتش
خواهد گرفت بنزين
آتش!

آتش
خواهد گرفت
آتش
خواهد گرفت بنزين!

مثل تمام بغض های فرو خورده
مثل تمام خشم
مثل حکايتِ
ديرين!

بنزين!
آتش خواهد گرفت بنزين!

• • •
بنزين
 
C6h6 نيست...

بنزين
زن من است
که کشتيدش
با قلب مهربانش گرم
وقتی که آسمان را
با قُدسوارهْ قامت انسان
سنجيد

با گونه هاش
که چال می افتادند
وقتی به روی من
مثل پری
پری
پزی دريايی
آن روز آخرين
خنديد

• • •

بنزين
شبانه روز
تا بيست ساعتِ هميشه مکرّر
در پشت دار های قالی
انگشت های استخوانی خود را
بالا
پايين
پايين
بالا
بالا و پايين
می آورَرَد
وَ
وَ می بَرَد

بنزين
کبوتری است که هرصبح
بی هيچ اميد بازگشت به خانه
(وقتی که جوجه ها
عطش زده،
گُرُسنه
و زخمی
خوابند)
از شرم می پرد

• • •

بنزين
کبری است:
کبری
در انتظار دار

بنزين، زنی است
مجرم به عشق
در زير سنگ های شما:
گودال و سنگسار

• • •

بنزين
در شارع امير نشينان شارجه
سرخاب بر گونه ها
(از خون خويش)
سرمه به چشم ها
از آبی رگان
(رگ های سينه های تازه رسش)
در انتظار خوک
(خوک پير شکمباره)
چشمش
مانده به راه

نه!
نه! به راه نه!
نه!
چاه
چاه!

• • •

بنزين
عروسکی است
که
در ابتدای کودکی خود
جر داده شد
شکست
فرو افتاد

بنزين
درد دلی است
بين دو عکس
عکس
عکس نم گرفته، تهِ صندوق
از روز های دورمانده ی شيرين
ديری
رفته به باد

• • •

بنزين
نامش حسن
شغلش
کنف کِشی است
يک سال، بی حقوق
در کارخانه يی در رشت
با يک طناب بر حلق
و چارپايه يی
در زير پا

وبعد:
با يک لگد به زندگی و فقر
آويخته
روی هوا

• • •

بنزين
زنی است از اهالی کرمانشاه
آتش به خود کشيده و در خويش سوخته

بنزين
کردی است در برابر جوخه
با آخرين نگاهش
بر آسمان صبح
(نمی دانم)
با چوبه يی
با تخته پاره يی
يا در خلأ
بر خاک، دوخته

• • •

بنزين
آن دست های کوچک معصوم است
با پاره پاره پارچه يی در کف
در چارراه ها
بين چراغْ قرمز و يک بنز
در انتظار سکّه ی سنگينی
(يا ـ فرقی نمی کند ـ
رنگينی)
از سربی شبانه و روزانه های خويش
 
و اخم و تخم و غرغر نوکيسه يی
با پشم و ريش

• • •

بنزين
کيفی است
کيفی که نيست
دفترچه يی
که هيچ وقت نخواهد بود
يک خودنويس
خودکار يا مداد
در خواب های روشن سلطانعلی
در ظلمت هزار توی شبانه
در بستری
از سنگفرش های کوچه ی متروک

(بنزين
رؤيای مدرسه است:
رؤيای پوک)

• • •

بنزين
پيرزنی است
که خود را
بالا می آورد ـ
در سرفه های خشک
و گاهی، تر

بنزين
مردی است پير
با شانه های مرتعشش
او را به دوش:
در برابر «دارالشّفا»
مانده
هنوز
تا
بعد از هنوز
(تا به هميشه)
در پشت در

• • •

بنزين
پيراهنی است که احمد
در داست داشت
(و دارد)
دردست داشت
و دارد:
هميشه خواهد داشت

بنزين
اشک سميّه است
که شب ها
با ياد او
بر متّکای خيس
سر می نهاد
سر می نهد
وباز
خواهد گذاشت

• • •

بنزين
بذری است
در خاک خشک
در خاک بی ثمر
بيکار

بنزين
داسی است
ديری
بی هيچ حرکتي
چسبيده بر عبوس ِ کاهگل ديوار

• • •

بنزين
در کوره ها
فردای کودکان را
آجر برای سنگبنای
ارباب می کند

بنزين
در کوره ها
نقش هزار آرزوی پاک و ساده را
بر آب می کند

• • •

بنزين
 
C6h6 نيست
نيست.
نيست.
ولی امّا
آتش
خواهد کشيد
بر کاخ هايتان

بر بود، پر نبود
و حتّی
بر جای پايتان!

محمد علی اصفهانی
۷ تير ۱۳۸۶


www.ghoghnoos.org