وطن من، کفشهای من است
مهستی
شاهرخی

وطن من کفشهای من است......
وطنم، کفش بلورینم در راه
ترک برداشت......
وطنم، صندلهایم، بند
کفشهایم در راه برید......
وطنم، کفش نوک تیزم، در راه
پاشنه اش شکست......
وطنم، کفش نوزادی و تاتی
راه رفتنم، در راه گم شد......
وطنم، کفش توری میهمانی ام،
از بس در کنج گنجه ماند، فراموشم شد......
وطنم، کفش روباز تابستانی
ام زیر باران خیس شد......
وطنم، کتانی هایم، از بس
دویدم پاره شد......
وطنم، پوتین های نظامی ام
از بس جنگید، بازنشسته شد......
وطنم، کفشهایم، همان
راهیست که مرا به سوی خود می کشد......
وطنم، چکمه های حافظ
زمستانی ام، آیا زخمهای کف پایم را می پوشاند؟.....
وطنم، گالشهای شالیزارم،
آیا جراحتهای مرا پنهان می کند؟.....
وطنم، در این راه دراز، آیا
ترکهای برهوتم را مرحم خواهد گذاشت؟.....
وطنم، دمپایی راحتی ام، آیا
راز طاولهای پایم را می فهمد؟.....
باز مسافرم......
باز چند روزی به سفر می
روم......
برای
خاطره "میهن
شیشه ای" اثر خانم فهیمه
فرسائی
مهستی شاهرخی