ناگفتنی ها دربارۀ دلشوره و اضطراب
مه لقا علیزاده
شاید بارها
برایمان پیش آمده که بمدت ده دقیقه است که منتظر کسی هستیم که تنها دو ساعت است از
او جدا شده ایم و ناگهان یک احساس غیر قابل کنترل وهمراه با دلشوره و اضطرابی ما
را فرا می گیرد که شاید نزدیک به احساس مرگ باشد، صحنۀ
تصادف، یک
فاجعه، جدایی یا خیانت وانواع داستان های خیالی دیگر که با هم قاطی می شود، احساسی
که نمی توان توضیح داد گویی آتش فشانی ناگهان در درونمان فعال میشود.
یا بعضی اوقات
وقتی تمام شرایط خوشبخت شدن را داریم ولی با اینحال چیزی جلوی احساس خوشبختی را در
ما می گیرد، یک جور دلشوره یا یک جور کمبود
یا وقتی فردی
در یک باغ پُر گل مشغول شنیدن موزیکی ملایم است و ناگهان بطور نا آگاهانه از اینکه
روزی باید همه زیبایی را بگذارد و برود یک حال دلشوره و اضطراب باو دست می دهد،
ترس از فانی بودن در حالیکه این موزیک و این باغ وجود خواهد داشت.
چه کسی است که
در خلوت احساس های مبهم، تاثرو آشفتگی و بی قراری را حس نکرده باشد و یا بمحض
رسیدن به لحظه های شادی و شادمانی احساس غم و پریشانی باو دست نداده باشد.
می بینیم که
بشر دایم سعی در پنهان کردن این احساس ها که صد در صد نیز مشروع هستند می کند.
احساساتی مثل ناتوانی،احساس گناه یا احساس زشتی درون، مثل اینکه مأمور جلبی برای
تقصیری که در درون احساس می کنیم دایم در درون مان ما را به باز خواست می کشند.
احساس گناه
فرزندی که از یک مادر سخت گیر می خواهد دور شود
یا احساس گناه
ریز بودن، درشت بودن، چاق و لاغر بودن یا کم هوش یا تنبل بودن
احساس گناه «
پر کردن جای یک برادر یا خواهر از دست رفته »
آحساس گناه بچه
هایی که موفق شده اند (درمقابل بقیه خواهر و برادرها) یا با مهاجرت یا ترک محیطِ
غیرقابل تحمل، خود را نجات داده اند.
احساس پر کردن
جای «بچۀ ایده آلی که هرگز برای مادرمان بدنیا نیامده»
اضطراب داشتن
فکر های ناجورو ممنوع
احساس گناه
سرپیچی از قانون و مقررات خانه یا اجتماع
اضطراب یا
آرزوی وجود داشتن برای خود،و نه چیزی که
اطرافیان می خواهند یا سعی دارند از ما بسازند
دلشورۀ تنها
ماندن و با مرگ رو در رو بودن،
ریشۀ این
دلشوره ها و اضطراب ها را می توان در دوران کودکی جستجو کرد. زیرا پدر و مادر ها
وقتی نمی توانند با احساس گناه، ترسها و دلشوره هایشان کنار بیایند، آنها رادانسته
یا ندانسته در گفتارهایشان (بصورت حتی قصه یا روایت) یا رفتارهایشان به بچه ها
منتقل می کنند و هدیه های سَمی برای بچه ها می گذارند. در بزرگی آنگاه که پدر و
مادرها رفتارهای برگزیده ای دارند برای بچه ها مشکل است بتوانند ریشه یابی کنند.
می توان گفت که
تمام این دلشوره ها دورو بر مرگ پدر و مادر می چرخد، انتظار مرگ آنها یا آرزوی مرگ
آنها بطور ناخودآگاه که بتوان بعد از آن به استقلال رسید، ترس از از دست دادن
آنهاچون از طرفی مرگ آنها بعدش مرگ خودمان را پیش خواهد کشید یعنی شروع رسیدن ما
به انتهای کار، یا آرزوی مرگ بدون دردورنج پدر مادر برای اینکه می دانیم که شخص
پیری که دارد به مرگ نزدیک شود بچه کوچکی است که دارد می ترسد درست مثل خودمان.
مشکل این جاست
که وقتی همه چیز خوب پیش می رود جای خالی دلشوره نیز فرد را اذیت می کند، گویی
بدون دلشوره شخص چیزی را گم کرده است یا گویی دلشوره و اضطراب خودش مُدلی است برای
وجود داشتن در این دنیا.
«دلشوره دارم
پس هستم» یا « هستم پس بر دلشوره غلبه می کنم و تا موقعی که بر دلشوره غلبه می کنم
هستم».
گویی مرتباً
باید در پستو های ذهن کنترل کنیم و ببینیم بدون آن می توانیم زندگی کنیم یا نه و
تا چه حد خودمان در این قضییه شریک هستیم و می خواهیم این مدل را «که مدل آدم
دلشوره ای است» بعنوان مدل وجود داشتن در این دنیا نگه داریم- مثل معتادی که به
مواد معتاد است، ما هم به دلشوره و اضطراب معتادیم، زیرا نمی خواهیم بپذیریم که
بطور نا خود آگاه دنبال این مدل هستیم. دردهایی که جایش را حتی نمی توانیم نشان
دهیم، گویی اضطراب و دلشوره ما را در تصرف خود نگه داشته قبل از اینکه بتوانیم او
را تحت تصرف در آوریم.
وقتی شخص لخت و
بی دفاع در مقابل این اضطرابها قرار می گیرد یا باید خود آزاری کند (داشتن
دلشوره و اضطراب گل سر سبد این خود آزاری است) یا دیگر آزاری- مثل دیوی که
در درون ما رخنه کرده و باید آنرا بدیگری نسبت دهیم تا راحت شویم. تنفر از دیگران
اضطراب ما را می خواباند و این بجای تنفری است از ناتوانی و اضطراب خود داریم -
(مثال احساسات راسیستی که شامل تنفر از همسایه، اهالی یک محله، یک شهر، یک کشور،
یک مذهب، یک نژاد و غیره است).
اینجاست که نقش
مذهب و مسجد و کلیسا و دعا و نماز کار خود را می کند و بشر برای فرونشاندن دیو
درون خود که احساس گناه و دلشوره و اضطراب های خود - که همان طوری که گفتیم غالباً
ریشه در دوران کودکی دارند- دست بدامان
این موسسات مذهبی می شود.
باین ترتیب در مراسم
و دعا های مذهبی مثل kadish یهودی ها و
مشابه آنها در دین های دیگر (در دین خودمان به بهانۀ مرگ قهرمانان مذهبی، خود را
می زنیم) حتی از خدا معذرت می خواهیم تا راحت شویم. تمام این اضطراب ها قیمتهایی
است که شخص بعناوین مختلف می پردازد.
حرف زدن و آرام
کردن شخص برای این دلشوره ها و اضطراب ها مثل آسپیرینی است که فقط تب را پایین می
آورد یعنی دوای موقت. این احساس را اگر بتوانیم روی کاغذ بیاوریم می توانیم به
نامه ای تشبیه کنیم که خوانا نیست مثل مِه ای که
نمی گذارد جلوی خودمان را ببینیم یعنی مسائل مبهم عاطفی گذشته را مِه ای
غلیظ می پوشاند و هر چقدر این مسائل پیچیده تر باشد مِه غلیظ تر است و نمی گذارد
دلیل اضطراب و تنش را تشخیص دهیم. نامه وقتی خوانا می شود که بکمک افراد متخصص کم
کم دلائل اضطراب را بیابیم.
اضطراب جنون
نیست بلکه محافطتی است برای جلوگیری از جنون. این دلشوره و اضطراب وقتی فروکش می
کند که بصورت علائم، نشانه ها و سمپتوم هایی خود را نشان دهد. درجه شدت و ضعف این
احساس ها یا در نهایت به خودکشی یا جنون و در مقدار کم به بیماری های روان تنی و
وسواس و گذراندن دوره های متناوب خوشی و نا خوشی است.
نتیجه اینکه
اضطراب ودلشوره احساس های انسانی هستند (حالا یا با دلیل یا بی دلیل) وراههای غلبه
براین احساس ها، (بجز خود آزاری یا دیگر آزاری)،می توانند درها را بروی راه های
غیر ممکن باز کرده و باعث قدرت های فوق العاده شوند.
بعبارت دیگرشخص
می تواند خشمی راکه از این احساس ها دارد، بجای بیهوده مصرف کردن، به انرژی های بی
نظیری تبدیل کند.
مثال: صرف کردن
انرژی های کوچک مانند جویبارهای کوچک است که بجای هرز رفتن، می توان با برنامه
ریزی و تخصص لازم) کنترل کرده و تبدیل به سَد هایی کرد و از آن انرژی و برق تولید
کرد.
نمونۀ محسوس آن
رسیدن نیکولا سارکوزی به مقام ریاست جمهوری
فرانسه است. او
در 21 سالگی تصمیم گرفت در ابتدا شهردار شهری شود که در آن بعنوان مهاجر احساسِ
تفاوت زیادی با اهالی آن شهر کرده بود. در 28 سالگی این آرزو را
برآورده کردو سپس برای آرزوی بزرگتری جنگید، در کودکی هنگامی که پدرش وارد خانه می
شد، بجای هر صحبت دیگری، نمره های بچه هایش را از مدرسه می خواست، و او چون شاگرد
درخشانی نبود همیشه دنبال پدری بود که او را تحسین کند. ژاک شیراک نیز بندرت تحسین
خود را نسبت به او ابراز کرد. او با پشتکار خارق العاده در ثابت کردن لیاقت های خویش
و با ورزش و بخصوص دوچرخه سواری، توانست خشم هایش را تبدیل به انرژی نماید. مثال
دیگر "دیوید دویه" قهرمان کشتی فرانسه است، که توانست (بنا بر گفته
خودش) خشمهای درونیش را بجای هرز رفتن در یک هدف بزرگ جمع آوری کند و از این
مثالها فراوان داریم.
ماخذ:
"ناگفتنی ها روی احساسات و هیجانات" « Le
non dit des émotions », Claude Olievenstein, Edition, Odile Jacob, Paris,
2000