من از اهالی اين جهانم و برادر همهی
آدميان
واپسين گفتوگو با فدريکو گارسيا لورکا
اين گفتوگو نخستين بار در سال ۱۳۸۵
در کتاب "در سايه ماه و مرگ"
[گزيدهی
شعرهای فدريکو گارسيا لورکا، ترجمهی خسرو ناقد، انتشارات کتاب روشن] منتشر شد.
متنی که در اول اسفند ماه ۱۳۸۶ در روزنامه
اعتماد بهچاپ رسيده است، بهدرخواست مسئولان روزنامه، با حذف برخی
جملات صورت گرفت. آنچه اما در زير میخوانيد متن کامل گفتوگوست.
متن
منتشرشده در روزنامه اعتماد
را اينجا
بخوانيد!
خسرو ناقد
فدريکو گارسيا لورکا در ۱۰ ژوئن سال ۱۹۳۶ميلادی پای صحبت دوستِ
کاريکاتوريستِ عاصی و بیپروای خود،
«لوئيس باگاريا»[۱] مینشيند
و اين دو، از هنر و شعر میگويند و از ترانههای کولیها و از معنای خوشبختی و درک
اين جهان و دريافت آن جهان. باگاريا يکی از بهترين و مشهورترين کاريکاتوريستهای
سياسی آن دوران بود که با روزنامه «اِل سول» همکاری میکرد. گفتوگوی باگاريا با
لورکا هم در همين روزنامه منتشر شد. اين گفتوگو نه تنها آخرين، بلکه گيراترين و
شايد مهمترين گفتوگويی است که لورکا انجام داد. حتی برخی براين باورند که سخنان
لورکا در اين گفتوگو، بدخواهان و دشمنان او را بيش از پيش بهخشم آورد و آنان را
برآن داشت تا هر چه زودتر صدای شاعر را خاموش کنند؛ چنانکه دو ماه پس از انتشار
اين گفتوگو، در ۱۸ ماه اوت ۱۹۳۶، لورکا را بهدست جوخهی اعدام سپردند.
لورکا خود پس از انجام اين گفتوگو و پيش از انتشارش از
گفتههای خود بيمناک شده بود. او بههراس افتاده و دريافته بود سخنان تندی که بهزبان
آورده است او را بيش از پيش بهمخاطره خواهد انداخت. از اينرو يادداشتی
برای«آدولفو سالازار»، منتقد هنری «اِل سول» و نزديکترين دوست خود در مادريد، میفرستد
و از او میخواهد تا پاسخهای او دربارهی فاشيسم و کمونيسم را بدون آنکه باگاريا
متوجه و دلگير شود، از مصاحبه حذف کند. لورکا در اين يادداشت توضيح میدهد که اين
بخش از گفتار او «در شرايط کنونی غير عاقلانه بهنظر میرسد» و اضافه میکند که
«گذشته از اين، پيشتر هم بهچنين پرسشهايی پاسخ گفتهام» و از اينرو نيازی بهتکرار
آنها در اين شرايط نمیبيند. سالازار بهدرخواست لورکا ترتيب اثر میدهد و بخشهايی
از اين گفتوگو در روزنامه منتشر نمیشود. البته احتياط لورکا بیعلت نبود. مدتها
بود که برخی از دوستانش او را تحت فشار قرار داده بودند تا بهحزب کمونيست اسپانيا
بپيوندد و يا دستِ کم بهنوعی از آن پشتيبانی کند. اما لورکا زير بار نمیرفت و از
اين کار امتناع میورزيد. او میگفت که ضد کمونيست نيست؛ اما بههيچ وجه از
کمونيسم طرفداری نميکند. او حتی حاضر نبود مشترکاً با روشنفکران کمونيست اعلاميهای
امضا کند. فقط در يک مورد، تگرام تسليتی را که «اتحاد روشنفکران برای حفظ فرهنگ»
در اسپانيا بهمناسبت مرگ ماکسيم گورکی خطاب بهملت و دولت روسيه شوروی فرستادند،
امضا کرد؛ ولی با اين همه در مراسمی که در اسپانيا بهياد گورکی برگزار شد، شرکت
نکرد. بنابراين، آنچه دربارهی همبستگی و وابستگی لورکا بهکمونيستهای اسپانيا و
بهطور کلی با چپها گفته میشود، افسانهای بيش نيست.
بههر تقدير، اين گفتوگو، بهرغم
حذف بخشی از آن، برای کورکا پيامدی مرگبار داشت. شايد او با درک وضع بحرانی
اسپانيا در آن روزها، احساس خطر بيشتری میکرد و شايد بههمين دليل هم در يادداشتی
که برای آدولفو سالازار نوشت، اشاره میکند که قصد دارد برای خداحافظی با خانوادهاش
بهگرانادا سفر کند. ظاهراً لورکا تصميم داشت که پيش از بحرانیتر شدن اوضاع، بهمکزيک
سفر کند و حتی بهگفتهی برادرش، فرانسيسکو، پيش از شروع جنگهای داخلی اسپانيا،
لورکا بليط سفر بهمکزيک را در جيب داشته است. اما لورکا نه فرصت پيدا میکند که
برای وداع با خانوادهاش بهگرانادا سفر کند و نه رخصت ديدار دوستانش را در مکزيک
میيابد. واپسين سفر لورکا بهزادگاهش در جنوب اسپانيا، بیبازگشت بود.
گارسيا لورکا گفتوگو را آغاز
میکند و در ابتدا از باگاريا میپرسد:
لورکا: بارگايای عزيز، تو که در طرحهايت بهکدو
تنبلی نام «خيل رووِلس» داده و او را مرتبهای شاعرانه بخشيدهای و «اونامونو»،
گاو جنگی و «باروخا»، سگ بیصاحب را بهديده گرفتهای، آيا مايلی برای من شرح دهی
که معنای اين حلزونها که همه جا در چشماندازِ ناب آثار تو حضور دارند، چيست؟
باگاريا:
دوستِ من، فدريکو، تو از من میپرسی که دلبستگی من بهحلزونهای طرحهايم از کجا
میآيد؟ پاسخ تو خيلی ساده است: خاطرهای پُراحساس مرا با اين حلزونها پيوند میدهد.
وقتی من تازه کار طراحی و نقاشی را شروع کرده بودم، روزی مادرم کاغذهای خطخطی و
خرچنگقورباغههای مرا ديد و گفت: «پسر جان، من عاقبت میميرم بدون آنکه بفهمم تو
چطور با اين حلزونها که نقاشی میکنی، میخواهی امرار معاش کنی و زندگیات را
تأمين کنی». از آن زمان بهبعد، حلزونها بهطرحهای من راه يافتند.
خوب، بهاين ترتيب کنجکاوی تو ارضا
شد، شاعرِ باريکبين و ژرفانديش، گارسيا لورکا؛ تويی که شعرهای ظريف و زيبايت با
بالهايی از فولادِ آبديده، بهاعماق زمين نفوذ میکنند. شاعر، آيا تو بر اين
باوری که شعر، خود هدفِ غايی خود است، و اگر نه، معتقدی که هنر بايد در خدمت مردم
قرار گيرد و با مردم بگريد، وقتی که میگريند و با مردم بخندد، وقتی که میخندند؟
لورکا:
باگاريای مهربان و بيهمتا، در پاسخ تو بايد بگويم که تصور از هنر برای هنر غير
انسانی میبود، اگر که از بختِ خوش، بهخودیِ خود بیارزش و بنجل نمیبود. هيچ
انسانی که نام انسان شايستهی اوست، امروز ديگر بهبيهودهگويیهايی نظير «هنر
ناب» و «هنر، خود هدف است» اعتقاد ندارد. در اين لحظات بهتآور و شگرف که جهان در
حال حاضر شاهد آن است، هنرمند همراه با مردم بايد بخندند و بگريد. بايد دستهگُل
سوسن را کنار گذاشت و تا کمر در باتلاق فرو رفت تا بهکسانی ياری رساند که در
جستجوی گُل سوسناند. و من واقعاً مشتاقم که آنچه در سينه نهفته دارم با همه در
ميان گذارم. درست بههمين خاطر است که بهتئاتر روی آوردهام و تمام حساسيت خود را
وقف نمايش کردهام.
باگاريا: باور داری که بهوقت سرودن شعر،
قرابتی با آنجهان و زندگی پس از مرگ حاصل میشود؛ ويا، برعکس، با سرودن شعر،
رؤيای زندگی در آن جهان محو و فراموش میشود؟
لورکا: اين پرسش دشوار و غيرِ عادی از نگرانی
متافيزيکی عميقی حکايت دارد که زندگی تو را فراگرفته است و تنها کسانی قادر بهدرک
آنند که تو را میشناسند. خلاقيت شاعری رازی است سربهمُهر و دستنيافتنی، همچون
راز زايش انسان. صدايی میشنوی و نمیدانی از کجا میآيد؛ نيازی هم نيست در پی
کجايی آن باشی و بهدلت غم و غصه راه دهی که اين صدا از کجا میآيد. من همانطور
که غصهی تولد خودم را نداشتم، نگران مرگ خود هم نيستم. حيرتزده بهصدای طبيعت و
انسان گوش میدهم و آنچه اين صداها بهمن میآموزند، بهروی کاغذ میآورم؛ بیتکلف
و بدون وسواس، و بي آنکه بهچيزها معنايی دهم که خود هم نمیدانم اصلاً چنين
معنايی در درون آنها نهفته است. نه شاعر و نه ديگری، کليد رمز و راز اين جهان را
در اختيار ندارد. من میخواهم خوب باشم. میدانم که شعر روحيه میدهد و آدمی را بر
سر شوق میآورد، و اگر انسانِ خوبی باشم، معتقدم که من هم، اگر زندگیِ پس از مرگ
وجود داشته باشد، دست کم مثل افسانهی الاغ و فيلسوف، سرانجامی خوب نصيبم خواهد
شد.[۲] اما دردمندی انسان و بیعدالتی مدام که
از جهان ساطع میشود، باعث میشود که جسم و جان و انديشهی من نگذارند که خانهام
را در ستارهها برپا کنم.
باگاريا: شاعر، باور نداری که خوشبختی تنها در
غبار مستی، در نشئهی بوسيدن لبان زنی، در نوشيدن شرابی ناب و در چشماندازی زيبا
نهفته است؟ باور نداری که انسانِ با رساندن لحظهها بهبالاترين حدخود، لحظات
ابديت را هستی میبخشد؟ حتی اگر ابديتی وجود نداشته باشد و انسان ناگزير باشد آن
را در اين جهان بياموزد؟
لورکا: باگاريا، من نمیدانم خوشبختی از چه
جنسی است. اگر بهمتنی که در انستيتوی استادِ بیهمتا «اورتی يی لارا» مطالعه کردهام،
باور داشته باشم، خوشبختی را فقط در آسمان میتوان يافت. اما اگر ابديت ساختهی
تخيل بشر باشد، باور دارم که در جهان چيزها و کارهايی يافت میشود که شايسته اين
ابديتاند و بهسبب زيبايی و متعالی بودنشان، نمونهای تمامعيار برای نظمی
ماندگار. اصلاً چرا اين چيزها را از من میپرسی؟ آنچه تو میخواهی اين است که ما
در آن جهان باز يکديگر را ملاقات کنيم و با بالها و قهقهههايمان و با چشمهای پايانناپذير
از شرابی وصفناپذير، گفتوگويمان را در فضايی آکنده از موسيقی در زير سقف قهوهخانهای
بیمانند ادامه دهيم. هراس بهخود راه نده، باگاريا! مطمئن باش که ديدار ما در آن
جهان تازه خواهد شد.
باگاريا: شاعر، تو در حيرتی از پرسشهای دوستِ
کاريکاتوريستِ سرکش و عاصیات؟ تو خوب میدانی که من موجودیام با نقشهای بسيار و
ايمانی اندک؛ عاصی و با تنی دردمند. فکر کن شاعر که تمام آنچه اين زندگی اندوهبار
با خود دارد، در يک بيت خلاصه میشود که همواره بر زبان پدر و مادر من جاری بود.
باور نداری که «کالدرون دِ لا بارکا»[۳] با
اين سخن که «گناه کبيرهی انسان اين است که زاده شده» بيشتر حق داشت تا «مونيوس
سکا»ی[۴] خوشبين.
لورکا: از پرسشهای تو اصلاً تعجب نمیکنم. تو
واقعاً يک شاعری؛ چون هميشه انگشت روی زخمها میگذاری. پرسشهايت را هم با سادگی
و صداقت تمام پاسخ میهم و اگر پاسخهايم درست نبود و دلخواه تو نبود، اگر بهلکنتزبان
دچار شدم، فقط بهخاطر ناآگاهی و جهل من است. پَرهای قلم عصيانزدهی تو از جنس
بالهای فرشتههاست و در پسِ پشت صدای طبلی که ضربآهنگ رقص مرگبار تو را مقرر میکند،
نوای نويدبخش چنگی گلگون، بهرنگ نقاشیهای بدويگرايان ايتاليايی، نهفته است. خوشبينی
از آن کسانی است که فقط انديشهای تَکبُعدی دارند، کسانی که سيل اشکی که ما را
احاطه کرده است نمیبينند. برای اين چشمهای گريان و اين اشکها، اما میتوان چارهای
انديشيد.
باگاريا: شاعر پُراحساس و انسانمدار، لورکا!
بگذار بهگفتگو دربارهی موضوعاتِ آنجهانی ادامه دهيم. من دوباره اين موضوع را
پيش میکشم، چون موضوعی است که تکرار را در خود نهفته دارد. آيا برای آنانی که به
حيات آنجهانی باور دارند، مايه مسرت است که خود را در سرزمينی بازيابند که در آن
ارواح برای بوسيدن و بوئيدن، لب و دهانی ندارند؟ آيا سکوت نيستی بهتر نيست؟
لورکا: باگاريای عزيز و رنجکشيدهی من! خبر
نداری که کليسا بهپيروان خود از رستاخيز جسمانی بهعنوان تقديری عظيم سخن میگويد؟
اشعيا نبی در امثالی پُرصلابت در کتاب مقدس میگويد: «مردگان تو زنده خواهند شد و
جسدها خواهند برخاست. آنان که در خاک خفتهاند، برخواهند خاست و سرود شادمانی سر
خواهند داد. زيرا شبنم تو [که بر تن ايشان مینشيند] شبنم نور است. زمين، مردگان
را باز پس خواهد داد»[۵]. من در گورستان «سَن
مارتين» لوحی بر بالای حفره گوری خالی ديدم، لوحی که چون دندان پيری کهنسال بر
ديوارِ ويرانی آويزان بود؛ بر روی آن نوشته شده بود: «اينجا جسم "دونا
ميکائلا گومس" در انتظار رستاخيز دوباره است». اين تصور، تصويری ذهنی است که
امکانپذير و شدنی است؛ چرا که ما سر و دست و پا داريم و برای آنکه مخلوقات نمیخواهند
فقط سايهای در اين جهان باشند که روزی محو و برای هميشه نابود میشوند.
باگاريا: باور داری که بازگرداندن کليد موطن
تو گرانادا (قُرطبه) لحظهی تاريخییِ مسرتبخشی بود؟
لورکا: لحظهای شوم و زيانبار بود. گرچه در
مدارس خلاف آن را میگويند و میآموزند. تمدنی تحسينبرانگيز، جهانی سرشار از شعر
و شاعری، اخترشناسی، معماری و ظرافت که در دنيا يگانه و بیمانند بود از دست شد تا
برای شهری مفلوک و مرعوب جا باز شود؛ شهری دوپولی، آنجا که در حال حاضر بورژوازی
حقير اسپانيا در هم میلولند.[۶]
باگاريا: باور نداری فِدِريکو که سرزمين پدری
هيچ ارزشی ندارد و مرزها بايد از ميان برداشته شوند؟ چرا يک اسپانيايی بد بايد
برادر ما باشد و نه يک چينی خوب؟
لورکا: سرتاسر وجود من اسپانيايی است و برای
من غير ممکن است که بتوانم خارج از مرزهای جغرافيايی اسپانيا زندگی کنم. اما
بيزارم از آنانی که اسپانيايیاند فقط برای آنکه اسپانيايی باشند و جز آن هيچ. من
با همهی انسانها احساس برادری دارم و متنفرم از کسانی که بهخاطر تصوری
ناسيوناليستی و انتزاعی و تنها بهدليل اين تصور موهوم خود را قربانی میکنند؛
چرا که کورکورانه بهوطنشان عشق میورزند. يک چينی خوب بهمن نزديکتر است تا يک
اسپانيايی بد. من سرود ستايش اسپانيا سر میدهم و آن را تا مغز استخوانهايم احساس
میکنم؛ اما پيش از همه چيز يکی از اهالی اين جهانم و برادر همهی آدميان. از اينرو
اعتقادی بهمرزهای سياسی ندارم.
اما باگاريا، دوست من، قرار نيست که مصاحبهکننده هميشه همهی پرسشها را مطرح
کند. من معتقدم که مصاحبهشونده هم حقی دارد. حال من میپرسم اشتياق و عطشی که تو
را رها نمیکند و همواره میخواهی از آنجهان بپرسی و بدانی، از کجا ناشی میشود؟
راستی مشتاق ادامهی حيات در آنجهانی؟ باور نداری که همه چيز پيشاپيش مقرر و معين
شده است و آدمی، با ايمان يا بدون ايمان، نمیتواند چيزی را تغيير دهد؟
باگاريا: کاملاً موافقم! بدبختانه من هم درست
بر همين باورم. من در واقع انسانی بیدين و ايمانم که تشنهی ايمان است. اين
واقعيت که ما برای هميشه از ميان میرويم، بهطرزی اندوهبار و تراژيک، دردآور است.
بدرود بوسههای آتشين عشاق؛ بدرودجام شراب ناب که با تو حقيقتهای اندوهبار را بهدست
فراموشی میسپردم؛ بدرود چشماندازهای زيبای طبيعت؛ بدرود نور که سايه را میزدودی!
باری، در پايان اندوهباری که در انتظار ما نشسته است، تنها آرزويم آن است که جسد
من در گوشهی باغی بهخاک سپرده شود تا حداقل آنجهان من، خاک را بارور کند.
لورکا: میتوانی بهمن بگويی چرا تمام
سياستمداری که تو کاريکاتورشان را میکشی، چهرهی قورباغه دارند؟
باگاريا: چون اغلبشان در باتلاق زندگی میکنند.
لورکا: کسی هرگز از تو نخواهد پرسيد که گُل
محبوب تو کدام است؛ چون امروزه اين چنين پرسشهايی از مُد افتاده است. اما از آنجا
که من زبان گُلها را آموختهام، از تو میپرسم چه گُلی را بيشتر از همه دوست میداری؟
تا کنون گُلِ مورد علاقهات را بهسينه زدهای؟
باگاريا: دوست عزيزم، بهنظرم تو میخواهی
برای پیبردن بهچيزی، مثل «گارسيا سانچز»، اول نطق غرايی ايراد کنی؟
لورکا: خدا آن روز را نياورد! من اهل اين بلندپروازیها
نيستم و از اين سازهای ناخوش نمیتوانم بنوازم.
باگاريا: لورکای عزيز، من نظر تو را دربارهی
دو موضوع میخواهم بدانم که بهگُمانم در اسپانيا از بيشترين اعتبار و ارزش
برخووردار است: ترانهی کولیها و گاوبازی. در ترانهی کولیها من تنها يک اشکال
میبينم و آن هم اين است که فقط از مادرها میگويد و هميشه از مادرها ياد میکند و
پدرها بايد بروند گم شوند! اين بهنظرم بیانصافی است. خُب، شوخی بهکنار. بهباور
من اين ترانهها از ارزشهای بزرگ سرزمين ماست.
لورکا: ترانههای کولیها را کمتر کسی میشناسد؛
چون آنچه امروز بهنام «فلامينکو» در همه جا عرضه میشود، گونهای منحط و مبتذل از
ترانههای کولیهاست. در اين گفتوگو جای بحث در اين باره نيست؛ چرا که هم سخن بهدرازا
میکشد و هم بهکار انتشار در روزنامه نمیآيد. اما از يک نظر حق با توست که با
حرف بامزهات اشاره کردی بهآنکه کولیها فقط خاطرهی مادرنشان را بهياد دارند.
علتش هم آن است که کولیها در دوران مادرسالاری بسر میبرند. پدرها هم در واقع پدر
نيستند، بلکه برای هميشه پسران مادرانشان باقی میمانند و اينگونه هم زندگی میکنند.
با اين همه در ترانههای محلی کولیها شعرهايی بینظير و بسيار خوب يافت می شود که
بهپدران پيشکش شده است؛ ولی اين گونه شعرها نسبتاً نادر و کمياباند. موضوع مهم
ديگری که تو در ميان نهادی، گاوبازی است که احتمالاً با اهميتترين دستمايه شعری و
مهمترين سرمايه حياتی اسپانياست. باورکردنش دشوار است که چرا نويسندگان و هنرمندان
چنين کم و بهندرت از اين مضمون بهره جستهاند. علت آن هم عمدتاً از تربيتی غلط
ناشی میشود که ما با آن بزرگ شدهايم و همواره همراه ماست؛ تربيتی که نسل من پيش
از هر چيز آن را مردود دانست و کنار گذاشت. گاوبازی بهباور من بافرهنگترين جشنی
است که امروز در جهان برپا میشود. گاوبازی، نمايشی تکاندهنده و ناب است که
اسپانيايیها در آن اشک خود را و خشم خود را جاری میکنند. ميدان گاوبازی تنها
مکانی است که در آن بهحتم میتوان مرگ را بهتماشا نشست، مرگی که با زيبايی خيرهکنندهای
احاطه شده است. راستی اگر شيپورهای شورانگيز ميدانهای گاوبازی ديگر بهصدا
درنيايند، بهار اسپانيا چگونه خواهد بود، با خون ما و با زبان ما چه خواهد رفت ؟
بهلحاظ خلق و خوی و ذوق شاعرانه، من ستايشگر راستين گاوباز نامدار، «خوان
بِلمونته»ام.
باگاريا: کدام شاعر معاصر اسپانيايی را بيشتر
میپسندی و دوست میداری؟
لورکا: دو استاد را نام میبرم: «آنتونيو
ماچادو» و «خوان رامون خيمِنِس». اولی بهخاطر جديّت ژرف و کمال شاعریاش. شاعری
انسانی و آسمانی، پيروزمندِ هر کارزار، خداوندگار مطلق جهان حيرتانگيز درون خويش.
دومی، شاعری بزرگ، بیقرار از هيجانات ترسناک خويشتنِ خويش، اندوهگين از واقعيتی
که او را احاطه کرده است، گسستهروان از بيهودگیها، بيداردل و نازکبين، دشمنِ
راستينِ روحِ باشکوه و بیهمتای شاعرانهی خود.
بدرود باگاريا. وقتی بهکلبهات، نزد
ياران سرکش و دوستان ناآرامات بازمیگردی، بهگلهای وحشی, بهجانوان نااهلی, بهرودخانههای
بیقرار بگو که بهسفرهای ارزان و رفت و آمدهای بيهوده بهشهرهای ما دل نبندند؛
بهجانورانی که تو چون راهبان فرانسيسی، با مهربانی و ظرافت، نقاشی کردهای بگو
که مبادا بهناگاه دچار جنون شوند و بهحيوانات اهلی تبديل گردند. و بهگلهای وحشی
بگو که بيش از حد بهزيبايی خود ننازند و نبالند؛ وگرنه ممکن است که بهبندشان کشند
و بهزندگی بر روی اجساد پوسيدهی مردگان محکومشان کنند.
پانوشتها:
* اين گفتوگو نخستين بار در سال ۱۳۸۵ در کتاب "در سايه ماه و مرگ"
گزيدهی شعرهای فدريکو گارسيا لورکا، ترجمهی خسرو ناقد، انتشارات کتاب روشن منتشر
شد. متنی که در اول اسفند ماه ۱۳۸۶ در روزنامه
اعتماد بهچاپ رسيده است، بهدرخواست مسئولان روزنامه، با حذف برخی جملات صورت
گرفت.
۱- Luis Bagaría
۲- اشارهی لورکا بهافسانهی «مسخ» (الاغ طلايی) نوشتهی شاعر و افسانهسرای قرن
دوم ميلادی، «لوسيوس آپوليوس» است.
۳- Calderón de
la Barca کالدرون دِ لا
بارکا ۱۶۰۰ تا ۱۶۸۰ ميلادی. نمايشنامه نويس شهير اسپانيايی و در کنار «لوپه دِ
وگا» (Lope de
Vega) از آخرين
شخصيتهای مهم ادبی «عصر طلايی» ادب اسپانيا. نمايشنامههايی چون «جادوگر شگفتانگيز»
و «زندگی رويائی» او از شاهکارهای تئاتر اسپانيا و در زمرهی درامهای فلسفی بهشمار
میآيند. او در آثارش نظام اشرافيت محکوم بهزوال را بهنمايش گذاشته است. بسياری
از درامنويسان مشهور اروپايی در قرن نوزده و بيست ميلادی از آثار کالدرون دِ لا
بارکا تأثير پذيرفتند.
۴- Muñoz Seca مونيوس
سِکا ۱۸۸۱ تا ۱۹۳۶ ميلادی. نمايشنامه نويس اسپانيايی و از طرفداران ژنرال فرانکو
که با نمايشنامههایِ موفق و عامپسند خود در خدمت تبليغات ضد جمهوریخواهی در
اسپانيا قرار داشت و در ميان تودهها محبوبيت بسياری نيز کسب کرد. سِکا در دوران
جنگ داخلی اسپانيا بهدست جمهوریخواهان کشته شد.
۵- کتاب اشيعيا نبی. باب ۲۶ آيه ۱۹.
۶- اشاره لورکا ظاهراً بهدوران
زمامداری مسلمانان در اندلس است که پيروان سه دين بزرگ ابراهيمی، يهوديان، مسيحيان
و مسلمانان، چندين قرن در کنار هم زندگی مسالمتآميزی داشتند.
انتشار در: کتاب "در سايه ماه و مرگ" گزيدهی شعرهای فدريکو گارسيا لورکا. ترجمهی خسرو ناقد. انتشارات کتاب
روشن. ۱۳۸۵.
بازنشر در: روزنامه اعتماد. اول اسفند ماه ۱۳۸۶.