نامه ای سرگشاده به مرجانه ساتراپی
مرجانه ی عزیز
ممنونم
علی خرد پیر
یکی باید حرف می زد . حرف زدنی که نه از
سر بغض باشد و چنان سر به خویشتن گوینده فرو برده باشد که فراموشش شود قرار است
دیگری بشنود و بفهمد و احتمالا ( به احتمال ضعیف ) فکر کند یا اینکه حدیث نفسی
باشد که با دنیای آن دیگری و دیگران از زمین تا عرش خدایی که نمی دانم کجاست فاصله
داشته باشد .
یکی باید حرف می زد اما نه چنان وراجی
های بی سر و تهی که 29 سال است شنیده می شود و همین به اصطلاح حرف ها ، دردمند و
سوخته دل را مجبور به سکوت کرده است که خود بهتر می دانی چه می گویم .
باید یکی
حرفی می زد از آن سوی تر ها برای همه آن وری ها . حرفی که حرف باشد . از همان جنسی
که عیسویان هم صاحب قدرتش دانستند و گفتند از قبل کلام بود که زمین و آسمان خلق شد
. همان که حتی بودایی ها به آوایش ایمان داشتند ، شفابخش و تخریب گر ، همین حرف !
.
این همه روی
حرف زدن تاکید کرده ام برای اینکه ور زدن ها را زیاد دیده ایم . کوچولوهایمان ،
کوتوله هایمان ، اخموهایمان ، دلقک های پر افاده ی تهوع آورمان زیاد ور می زنند .
انگار دچار عقده کم حرفی شده اند . تهی مغزی آنان چه این وری و چه آن وری و چه بی
هیچ خط کشی از همین ور زدن ها نمایان است . یکی باید حرفی می زد . زمان به قدر
کافی گذشته بود . اصلا شاید زمانش رسیده بود و مناسب ترین بود برای گفتن .
خلاصه اینکه
مرجانه جان ممنونم . سپاس از اینکه هراس به دل راه ندادی و گفتی و چه خوب و چه
شیوا گفتی . رسم گفتن تو برایم بیش از حتی محتوای گفته ات ارزشمند است . وقتی با
خود هم صادقی . وفتی که همه را همان گونه که بودند پذیرفتی و همان گونه که بودند
زیر قلم چرخاندی و چرخاندی تا نمونه ای باشند از فراموش شده گانی که اول از همه خود
خویش را به فراموشی سپردند .
مرجانه عزیز
در آخر هم ممنونم از اینکه فرمان مادر را پذیرفتی و دیگر برنگشتی . ممنونم از تو .